جماران ـ سید عماد الدین محمودی: کیست تا بفهمد، کسی که در صحنه مرگبار «خیبر» بر انبوه خصم می زد، و همچون طوفان؛ آشوبنده و کوبنده در صحرای مرگ می وزید، و در معرکه نبرد، «ذوالفقار»ش صفوف دشمن را می درید، و بیست و سه سال در راه مکتب و دفاع از نهضت پیامبر بر آستانه ظلم و بی عدالتی ایستاد تا تشیع را جامه عدالت طلبی و آزادی خواهی بپوشاند؛ در اقلیم بی مرز تنهایی خویش، سر در حلقوم چاه می برد و غریبانه می گرید؟
چه کسی را یارای شنیدن آن است، که شیرمرد صحنه پیکار بدر و خندق و احد؛ رهگذر و مقیم شب های سرد و مجهول نخلستان های خاموش مدینه است؟
چه کسی جز شب های ستاره باران و آسمان کویری مدینه، درون ملتهب و رازآلود علی را احساس کرده است؟
چه کسی جز چاه های مدینه، روح مجروح و بی قرار علی را می شناسد؟
آری؛ علی جز تاریکی شب های کوفه مانوس و مونسی ندارد ...

کاش فاطمه بود ...

به راستی که قلم، زبان و نگاه یارای روایت حکایت سرشت و سرگذشت و سرنوشت علی را ندارد.
چقدر سخن گفتن از علی دشوار است ...
چه تاسف بار است که برای آنچه که تاریخ با دیدنش بر خود لرزیده، چاره ای جز جمله سازی نیست. و چه دشوار و طاقت فرساست؛ کشیدن بار فعل و فاعل و ضمایر و متعلقاتش؛ برای وصف ابرمردی که چون اسپند روی آتش در آتشدان روحش بی قرار است. کسی که گویی «وجودش»، ندایی است که آشنایی را فرا می خواند.
چه احساس غریبی است؛ تصور این همه عظمت در کالبد زمینی خاک!
گویی تاریخ در گوشه ای ایستاده و به بزرگ مرد تاریخ می نگرد. آری؛ تاریخ به چشمان خویش دیده است که علی ریسمان چند شتر را در دست دارد و در ینبع چاه و قنات حفر می کند، و با دستان خویش ـ دستانی که آن نثرهای زیبا را می نویسد و روزی ذوالفقار را می فشرد و خیبر را فتح کرده بود ـ زمین را شخم می زند، سنگلاخ ها را می کند و نخل می کارد.
در همین زمان، «کعب الاحبار» بر مسند قضاوت تکیه زده، و امثال «ولید» و «مروان» و «سعد ابی وقاص» بر مسند قدرت و خلافت نشسته اند.
تنها کمیل دانست که در پس این پیشانی آرام، دلی طوفنده و آشوبنده در سینه علی است. او دانست که دل بزرگ ترین مجاهد تاریخ؛ نه از شمشیرها و زخم های حنین و بدر و خندق؛ که از پلیدی گربه صفتانی که از زور خوشی ورم کرده اند، خون است. مال اندوزانی که در خانه های خویش بر بیت المال تکیه زده اند، و نظام طبقاتی و موروثی پیش از اسلام را دوباره زنده کرده اند.

آری؛ روزگار علی، روزگار جهل است...
روزگاری که آگاهی و شعور، خود جرم است...
روزگاری که روح بلند و دلیری در جمع زبونان شریعتمدار متعصب گناهی نابخشودنی است.
مدینه علی شهری است بی روح و بی درد و بی درک، که در آن «نفاق»، ردای خلافت بر تن دارد و شریعت را دکان معیشت خویش کرده است.
در روزگار علی مقلدان دنائت و سخافت سوار بر مرکب قدرت اند و دست به تحریف حقیقت و تلبیس فضیلت می زنند.
در روزگار علی همه «الحکم الا لله» می گویند، اما اسلام شان هم به چیزی نمی ارزد. به راستی که درد و سکوت هم نشین تنهایی جاودانه علی است.

کاش فاطمه بود ...

چه دردناک است که رنج علی و پیروان علی را جز به ابتذال گفتن و حقارت نوشتن نمی توان توصیف کرد. شاید سکوت، بهتر از نالیدن و فریاد باشد.
علی تجسم عدالت مظلوم در تاریخ بشر است. از همین روست که در مکتب علی، اسلام تنها یک عقیده ذهنی نیست.بلکه یک «واقعیت عینی» و یک «رسالت عملی» است. در تشیع علی؛ یک نظام اقتصادی، سیاسی و اجتماعی وجود دارد.
گویی علی همه ادوار تاریخ و زمان و زمانه را می نگرد و نگاه بلند و عمیق او پهنه زمین را زیر نگاه خویش در بر می گیرد. اینگونه است که علی، به عنوان تفسیر فلسفه زمامداری خویش و توجیه و تحلیل قبول خلافت ـ که حق پایمال شده اش هست ولی تمایلی به آن ندارد ـ اینگونه جهت گیری می نماید:
« اگر نبود که مگر به این وسیله حق مظلومی را بستانم و از تجاوز ظالمی مانع گردم، ریسمان شتر خلافت را بر گردنش می نهادم و رهایش می کردم.»
و پیش از آن فریاد بر می آورد:
« اگر زمام خلافت به دست من افتد، حق مردم را اگر اینان در قباله زنان شان کرده باشند، بیرون خواهم کشید و به مردم باز خواهم گرداند.»

علی پس از بیست و پنج سال سکوتی که جز برای حفظ وحدت جامعه نوپای اسلامی نبود، برای برپایی قسط و عدل به پا می خیرد. علی «بیست و پنج سال» در گوشه خانه اش شاهد همه فریب ها و انحرافاتی بود، که در امت پیامبر به وجود آمده است. تبعید «ابوذر»ها، فرمانروایی «مروان» ها ، خاموش شدن فریاد «فاطمه»، عسرت و هجرت «میثم» و «عمار» و «سلمان»، تبدیل اسلام از یک نهضت انقلابی و اجتماعی به یک قدرت سیاسی ـ نظامی و استقرار نظام طبقاتی اشرافی و استثمار مردم مسبب بازگشت علی است.

علی یک انقلابی است. علی آمده است تا سنت های ارتجاعی و سلطنتی بدوی دوباره جان گرفته را از ریشه بخشکاند. مسیر تاریخ در حال تغییر است. این انقلاب، روابط طبقاتی را تغییر می دهد. «توده مردم» روی کار می آید. توحید به بطن جامعه باز می گردد. علی عدالت را در جامعه اسلامی احیا می کند. اما این بار قاسطین، ناکثین و مارقین؛ هر یک به سهمی و به نحوی در برابر علی می ایستند. اما علی «دشمن داخلی» را می شناسد.

در کوفه به علی خبر می رسد که یاران معاویه بر پاره ای نقاط دست یافته اند. «عبید الله بن عباس» و «سعید بن نمران» که گارگزاران علی در یمن بوده اند، به کوفه بازگشته اند. جهاد بر یاران علی دشوار آمده است و یاران در این تصمیم با امام همداستان نیستند. در چنین شرایطی است که علی در خطبه ای پر درد چنین می گوید:

«تنها هین کوفه است که زیر فرمان من مانده است ... اگر چنان باشد که تنها تو مانی و گردباد های توفنده ات ... کوفه، چهره ات زشت باد!»
و سپس می گوید:

« به خدا سوگند، گمان می کنم که اینان با همداستانی که بر باطل دارند، بر شما که با همه حقانیت راه تان چنین پراکنده اید، پیروز خواهند شد. شما از فرمان امام بر حق خود سر می پیچید، و آنان از امام نا حق خویش فرمان می برند ... آنان بر سر پیمان خویش مانده اند و شما بیعت به زیر پای نهاده اید ... آنان، در میان خود عمل به صلاح کنند و شما تباهی می کنید ... تا آنجا که اگر شما را بر قدحی چوبین امین کنم، بی دسته به من باز خواهید آورد ... خداوندا من از اینان ملولم و اینان از من ... من از اینان دلتنگم و اینان از من ... بد تر از من به ایشان ده و بهتر از ایشان به من عطا فرما!. خداوندا دل هاشان را آب کن چنانکه آب، نمک را چنان کند.»

آری؛ همان نسل پلیدی که در بدر و احد و خندق گریخت، در همان نسل و در همان عصر پیش همان چشم ها که شاهد آن صحنه ها بودند، به «صفین» بازگشت، و همان پرچمی را که در بدر سرنگون شده بود، بر نیزه «خوارج» ـ این جماعت متعصب عامی ـ بر افراشت.
و چه حکایت طولانی و قصه پر غصه ای است، روایت پنج سال تلاش علی برای عدالت. داستانی که با ضربت شمشیر زهرآگین جهل و تعصب، بدل به شروعی تازه می شود.
آری؛ علی به ما آموخت که در مظلومیت گسترده مکتب مان، تنها و غریبانه زیستن را بیاموزیم. علی بزرگ ترین درس «هستی» را با تمام «هستی» اش به ما آموخت.
در روزگاری و در جامعه ای که ارزش ها همه روی به مسخ شدن می گذارند و فاجعه ها از هر سو رخ می نمایند، و در شرایطی که خون ها و جان های عزیزی که به شوق پیروزی انقلاب و سرنگونی دشمنان مردم بر زمین ریختند و فدا شدند، به بازیچه گرفته می شوند، و در میان آه و دریغ دردمندانه روح های انقلابی و چهره های پاک و دل های صادق، و در راه حفظ و تثبیت منافع حقیر انحصار طلبانه و سود جویانه گروهی خاص، به هدر می روند؛ و در معرکه ای که مرزها در هم می ریزند و جبهه ها مخلوط و مخدوش می شوند، و کوششی بزرگ صورت می پذیرد تا دروغ بر جای حقیقت بنشیند، در اوضاع و احوالی که «شرک» جامه «توحید» می پوشد، «جاهلیت» در لباس «فرهنگ» ظاهر می شود، «ابوذر»ها به تبعیدگاه گسیل می گردند، «کعب الاحبار»ها «اسلام شناس» می شوند، «حجر» ها را به قتلگاه می برند، علی به بی دینی متهم می گردد، قرآن ها بر سر نیزه های اصحاب «معاویه» قرار می گیرند، هوچی ها و معرکه گیرها بیشتر صحنه ها را اشغال می کنند، سرمایه داران دنیا پرست، جاسوسان شکنجه گر و قزاقان قلدر «انقلابی» میشوند و پیشتازان و پیشگامان انقلاب و شکنجه شدگان و زجر دیدگان ضد انقلابی خوانده می شوند؛ باید دامن همت بر کمر بست و «خندقی» حفر نمود تا حق را از باطل جدا سازد و جایگاه اصلی هر کس را روشن سازد، تا عقیده و جهاد پیوندی دوباره یابد.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.