حجت الاسلام و المسلمین شیخ علی بهجت فرزند آیت الله العظمی بهجت (ره) در آستانه سالگرد ارتحال آن عالم وارسته در گفت و گویی صمیمی با نشریه حریم امام از خاطرات ذی قیمت ایشان و نظریات وی در موضوع عرفان و خرافه، شخصیت اخلاقی و رفتاری پدر، سخن گفته است.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران، حجت الاسلام و المسلمین شیخ علی بهجت پیشتر در گفتگو با رسانهها ضمن گلایه از شایعات پیرامون پدرش گفته بود: کسانی که دست به چنین سخنانی میزنند اگر دست برندارند، برای مردم پشت پرده این نسبتهای خلاف را خواهم گفت. وی تصریح کرده بود: کسانی هستند که در ظاهر به ایشان[آیتالله بهجت] تواضع میکنند ولی در باطن بزرگترین خنجرها را به ایشان میزنند که من می دانم اینها چه کسانی هستند. در ادامه متن کامل گفتگوی نشریه حریم امام با حجت الاسلام و المسلمین شیخ علی بهجت را میخوانید:
به عنوان اولین سؤال، از چه زمانی نام حضرت امام را شنیدید و آیا ملاقات، ارتباط و یا خاطرهای در این رابطه داشتهاید؟
حضرت امام را از سالهای قبل از (1340)، یعنی زمانی که ایشان و پدرم رفت و آمدهای متعددی داشتند، در خاطر دارم. هنوز حضرت آیتالله بروجردی زنده بودند. آن اوائل یادم میآید که ایشان مبتلا به تب مالت شده بودند و جناب آقای لاهوتی نیز که از علاقهمندان حضرت امام و پدرم و مباشر کارهای آقا بودند برای امر طبابت و بردن ایشان به دکتر مأمور شده بود. دکتر هم، تیمسار جعفری بود. پدر من هم در همان زمانها به تب مالت مبتلا شد و ما بچه بودیم. آقای لاهوتی به آقا گفتند که چنین دکتری هست و حاجآقا روحالله را هم آنجا میبریم. ایشان را نزد همان دکتر میبردند؛ من در آن حد نبودم که ایشان را دکتر ببرم و معمول اینطور بود که وقتی حضرت امام مریض و بستری میشد، آقا دیدن ایشان میرفت و وقتی آقا مریض میشد، حضرت امام برای دیدن ایشان به قم میآمد.
در آن سال دکتر جعفری تشخیص داد که علت کسالت امام تب مالت است و مشغول معالجه شد و حضرت امام نیز خوب شدند. ولی علت کسالت پدرم را نتوانستند تشخیص بدهند و به ایشان دستورهای پرهیز تب مالت را دادند. شام حاج آقا نان و دوغ بود؛ ولی دوغ، ماست و پنیر را برای آقا ممنوع کردند و از آن به بعد آنها را مصرف نمیکرد. این کسالت مدتها با آقا بود. شبها عرق میکردند و خیس میشدند؛ ولی حضرت امام معالجه شد و پزشک هردو هم، تیمسار جعفری بود. دکتر خوبی بود، بعد هم به جای او دکتر کُردَستی آمد. کسی که هردو را برای معالجه و دکتر و درمان میبرد، آقای لاهوتی بود. گاهی هم لای کتابهای حاج آقا کاغذ سفیدی میدیدم که نوشته بود"روحالله الموسوی"، میپرسیدم این چیست؟ میفرمود: امام آمده، نبودم این یادداشت را به مادرت داده است. رفت و آمد با هم زیاد داشتند. بعد معلوم شد که آقا در (1324-1325) که به قم آمده، تنها دوستی که داشته است، حضرت امام بودند. میفرمودن من هر کتابی که لازم دشتم از ایشان میگرفتم؛ و حضرت امام هر کتابی را که لازم داشتم به من میداد، ولو اینکه خودش نیاز داشت. اغلب سالها وقتی میخواستند تابستانها به شمال بروند، یک گاری میآوردند و کتابهای امانتی ایشان را روی آن میگذاشتند و به منزل ایشان میبردند.
خانم حضرت امام که جدیداً فوت کردند، آقا ناراحت شدند و برایش طلب مغفرت کردند و گفتند: خدا او را بیامرزد. یکبار که رفته بودم تا کتابهای حاجآقا خمینی را در منزل به ایشان بدهم، خودشان نبودند، این خانم در را باز کرد و فرمود: ایشان منزل نیستند، شما کتابها را در ایوان بگذارید، خودشان میآیند و آنها را جابهجا میکنند. طبق عرف مخصوص آقا که وقتی یکی از دوستانشان فوت میکردند، بدون اینکه به کسی اطلاع بدهند و اطلاعیه بزنند و کاری کنند، همان مجلس روضهای را که هر جمعه میگرفتند، صبح قبل از مجلس روضه، دستور میدادند که قرآن بخوانند و پخش کنند و مجلس بگیرند. هم برای حضرت امام و هم برای خانمشان این کار را کردند. لذا ارتباط تنگاتنگی داشتند و شاید در قم دوستی به اندازه ایشان نداشتند. پدرم بیشتر از همه مراجع در زمان حیات ایشان با امام ملاقات و دیدار داشتند و شاید اگرتمام ملاقاتهای آنها را جمع کنید به اندازه ملاقاتهای پدرم با امام نشود.
پس از انقلاب هم این ارتباط و علقه بود؟
بله، تا وقتی که امام قم تشریف داشتند، مثل اینکه دوبار آمدند و ما هم رفتیم.
در مدت یازده ماه را میفرمایید یا بعد از اینکه در جماران مستقر شدند؟
نه، در تهران آخرین چیزی که یادم است، پیغام رسمی بود؛ چون به آقا سپرده بودند که شبها درب را باز نکنید، یک شب در زدند، آقا مشغول مطالعه بود، تا من خواستم بروم، گفت: شما نروید، من میروم؛ گفته بودند که شبها درب را باز نکنید، مگر برای کسی که خاطرتان از او جمع باشد و تا هوا روشن نشده نیز از منزل بیرون نروید؛ حاج آقا نیز این قاعده را اعمال میکرد. ما میگفتیم: حاجآقا ما میرویم، میگفت: نروید، من خودم میروم؛ نقض غرض بود، نباید ایشان میرفت؛ ما هم خیلی نگران شدیم. ایشان رفت و درب منزل را باز کرد و (نباید میرفت، ما نفهمیدیم چرا رفت) وقتی برگشتند، ننشستند، در اتاق قدم میزدند و همینطور در فکر بودند؛ این نشان میداد که آقا نگران است. گفتم: آقا چه کسی بود؟ (چون زود آقا را رها کرد و معمولاً کسی که در میزد و با آقا حرف میزد، یک ربع تا نیم ساعت آقا را معطل میکرد، اگر آقا خجالت میکشید یا در مضیقه بود، میگفت: بفرمایید، ما هم میرفتیم و او را زود رد میکردیم) ولی ایندفعه آقا خیلی زود برگشته بود و نمینشستند و در حال قدم زدن در اتاق بودند. پرسیدم آقا چه کسی بود؟ فرمودند: با من کار داشتند، گفتم: چه کار داشتند؟ فرمود: آخر ایشان را بردند؛ گفتم بردند! یعنی چه؟ فرمود: بردند؛ من فکر کردم، بردند، یعنی کودتا شده است. گفتم: حالا یک نفر آمده و دم در چیزی گفته، شما نگرانید؟ گفت: نه موثق بود. گفتم: خب خبر یکی است، موثق چرا؟ باور نکنید و نگران نباشید و مشغول کارتان باشید تا فردا ببینیم چه خبر میشود. مگر میشود یک نفر راحت بیاید و کودتا کند؟ کسی قدرتش را ندارد؛ فرمود: نه حال ایشان بد شده و دارند به تهران میروند؛ خودشان پیغام دادند و گفتند که الان با ماشین داریم میرویم و التماس دعا داشتند؛ ایشان خیلی نگران بود.
فردا که آقا برای نماز به حرم رفت، وقتی که برگشتند، دیدم آن نگرانی دیگر در چهرهشان نیست. گفتم: آقا معلوم شد که دروغ است؟ یک نفر شب در زده و چیزی گفته و شما زود باور میکنید؛ فرمود: نه، حرف درست بود. بعد یک جملهای را فرمودند که من این جمله را تا به حال فقط برای یک نفر نقل کردم که خیلی معنایش را نمیفهمیدم؛ ایشان فرمودند: «خدا ده سال به این مردم رحم کرده است». این جمله خیلی برای من عجیب بود. نمیفهمیدم یعنی چه؟ آقایی بود که وقتی ماجرا را گفتم، ایشان گفتند عجب! این حرف معنایش این است که آقای خمینی ده سال عمر میکند. حدس زدم که این حرف را نباید بزنم و دیگر به کسی نگفتم. بعد از اینکه حضرت امام رحلت کردند، آن آقا آمد و گفت، دیدی از آنوقت تا به حال، دقیقاً ده سال شده است؛ یعنی بعد از آن ماجرا ده سال به عمر ایشان اضافه شده بود.
برای تربیت چنین انسانهایی عوامل متعددی باید دست به دست هم بدهند؛ مثل پدر و مادر، محیط، استاد، ذات آن فرد و...، شما عمده عوامل موفقیت حضرت آیتالله بهجت را در چه میبینید؟
هنر بزرگی که ایشان داشت این بود که مطالب را هیچوقت اظهار نمیکرد، بهویژه اگر درباره خودش بود، شاید به صورت اشاره یا داستانی از دیگری آن را میگفت و انسان باید این را میفهمید. من هم اینگونه فهم را قبول نداشتم، چون رشتهام فلسفه بود، میخواستم خودش تصریح کند که من اینگونه هستم یا بگوید که اینطور شد یا این کار را کردم یا این را دیدم؛ ولی ایشان اهل این تصریحها نبود. حتی مرحوم آشیخ محمدتقی جعفری در سال (1363) در ملاقاتی که نزد آقا آمده بود و درحال برگشتن بود- من هم از درس شفای ابن سینا برمیگشتم- به من فرمودند: شما همه کارهایت را رها کن و خدمت این پیر را بکن، تو عقلت نمیرسد که ایشان در چه احوالی است. نه میشناسی و نه میگذارد او را بشناسی، وقتی او را از شما گرفتند، آنوقت میفهمی؛ حرف من را گوش کن و این کار را بکن. گفت: هرچه را میگوید یادداشت یا ضبط کن، چرند هم گفت، تو یادداشت کن.
آقای محمدتقی جعفری یک فیلسوف بود و به عنوان یک فیلسوف قبولش داشتم؛ ولی این جمله که "چرند گفت، یادداشت کن"، برایم سنگین بود. رفتم حجره و با خود فکر کردم، دیدم دقیقاً خیلی حرفهایی بوده که آیتالله بهجت میزده و ما خجالت میکشیدیم که چرا این حرف بیربط را میزند، ولی سالها بعد دیدیم که حرف چرندی که ما از آن خجالت میکشیدیم، درست بوده؛ یادم است در مجلسی که این حرف را زد، بلند شدم و رفتم، چون خجالت میکشیدم؛ اما این حرفهای چرند، مدتی بعد درست از آب در میآمد. پس منظور او این است که میگفت چرند را یادداشت کن، و اینکه تو الان نمیفهمی! این موضوع باعث شد که از سال 63 کارهایم را رها کنم و بیایم در خدمت ایشان باشم. چند سال زحمت میکشید و بازهم در مواقعی که میبایست جواب دهد، حرف را نیمهکاره رها میکرد. آنجا که به خودش میرسید، میگفت: من کار دارم، برو پی کارت و ...، اینگونه شخصیتی بود.
بعد از رحلت ایشان، در مجلس ختم، پسر یکی از علما و عرفای بزرگ نجف، آسید جمال گلپایگانی به من گفتند :« رازی از پدرت میدانم، بگذار این راز مدفون نشود و آن را به تو بگویم. ایشان گفت: 50 - 60 سال قبل در نجف، مرحوم آیتالله قوچانی برایم تعریف کرد که علت اینکه آقای بهجت از همه همشاگردیهایش جدا و ممتاز شد، یک چیز بوده و یک علت بیشتر نداشته است و آن این بوده که آقای بهجت سالها قبل از بلوغش در اثر عبادت، چشمش باز شده بود و معصیت را میدید؛ ایشان قبل از بلوغ مرتکب معصیت نمیشده و بعد از بلوغ هم همین حالت را نگه داشت و معصیت نکرد. دوران کودکی را تا بلوغ با عصمت تمام کرد و بعد از بلوغ هم عصمت را نگه داشت و معصوم ماند. لذا راههایی را که دیگران پله پله برای عروج، طی میکنند، ایشان پرواز میکرد، چون سبک بود و معصیت نیز نکرده بود؛ به این دلیل گرهها و مشکلات بزرگی را حل کرد».
ایشان میگوید من روز اولی که وارد کربلا شدم، دیدم یکی از بزرگان نجف در رواق حضرت اباعبدالله دارد نماز میخواند و نمازش هم خیلی عجیب است. تصمیم گرفتم فردا برای نماز ایشان بیایم. ایشان میگوید: فردای آن روز که برای نماز آمدم، روز جمعه بود و چند ماه مانده بود که 14 سالم تمام شود، یک سال و چند ماه در کربلا ماندم تا بالغ شدم. مدتی مردد بودم و کنار چهارپایهای ایستاده بودم، ترسیدم بگویند جا کم است، بچه برو بیرون و من را بیرون کنند، -خیلی جثه کوچکی داشته است- کنار چهارپایه ایستادم که اگر مرا بیرون کردند، روی چهارپایه بروم. آن آقا برای نماز آمد، روز جمعه سوره جمعه را شروع کرد، خدا میداند در نمازش چه مقاماتی را طی کرد، نگفتنی است. یعنی ایشان در آن سن این مطلب را فهمیدند. دلیلی که آقای بهجت از همشاگردیهایش جدا شد، همین بود. معلوم شد که ایشان قبل از شروع تحصیلش در فکر تهذیب خود بوده است. ایشان همنشین بزرگان و افراد بزرگی بوده و مدام در نماز آن بزرگان نیز حاضر میشد.
پس عامل مهم پیشرفت آقای بهجت، معصیت نکردن در زندگیشان بوده است؟
این یک دلیل بوده و دلیل دیگر، وجود یک الگو و انسان پیشرفتهای درزندگی اوبوده که ایشان نماز می خواند، شبیه او عبادت می کرده. با اینکه قبل از اینکه 14 سالش تمام شود، از فومن بیرون آمده، ولی این احوالات و این بصیرت را داشته است و چشمش باز شده بود؛ این عوالم و حتی عوالم دیگری را ایشان میدیده است. این خیلی مهم است که کسی در آن سن بتواند نماز دیگری را سیرکند. اینکه در نمازهایش چه خیالاتی دارد و در کجاها سیر میکند. در فکر صابون خانهشان، در فکر پولهای کمدش، طلبش یا در فکر آسمانها است. این حرف خیلی بزرگی بود و خیلی حرفها را برای ما روشن کرد. شنیده بودیم که بعضی از احوالات را، خود حضرت امام هم حتی برای مرحوم حاج آقامصطفی گفته بود که ایشان فلان حال و احوال را دارد، شاید خیلیها این حال و احوال را قبول ندارند و شاید اصلاً نمیتوانند باور کنند؛ حضرت امام معتقد بوده که ایشان دارد و آنها نمیتوانستند باور کنند که کسی اینگونه احوال را داشته باشد.
آقای بهجت راه را شروع کرده بود و راههای زیادی را پیموده بود؛ آنجایی که نیاز به استاد داشت، خدا استاد را برای ایشان رسانده بوده، نه اینکه ایشان دنبال استاد برود. من نمیتوانستم از ایشان بپرسم شما چرا درس آقای قاضی رفتید؟ چه کسی به شما گفت آنجا بروید؟ چون علمای نجف هم نمیگذاشتند کسی درس آقای قاضی برود. ایشان تلاش کردند و جواب تلاشهایشان را خدا داد. آقا میفرمودند: اگر کسی راه افتاد و به طرف خدا حرکت کرد و به آنچه که میدانست عمل کرد و در آنچه که نمیدانست، توقف کرد و عمل نکرد و منتظر ماند، خدا هیچ منتظری و هیچ طالب روزی را بیجواب نمیگذارد. "و ما مِن دابه فی الارض الا علی الله رزقها". چطور چهارپا، بچه، مورچه، مگس و موجودات زیر و ذره بینی هم از خدا روزی میخواهند، خدا روزیشان را میرساند. انسان که اشرف مخلوقات خداست، از خدا بخواهد و به طرف خدا راه بیفتد، اگر سر دوراهی بماند و خدا راهنماییش نکند، این غیر ممکن است.
از ایشان پرسیدم آقا شما اولینبار چه زمانی نام آقای قاضی را شنیدید؟ ایشان فرمودند: در همان کربلا بودم (تا 18 سالگی بیشتر کربلا نبودند). در کربلا که بودم برادر آقای طباطبایی که میآمد کربلا، با ما دوست شد و در حجره مهمان ما میشد. شب جمعه که برای زیارت میآمد، بعد از آن به حجره ما میآمد، آنجا اسم آقای قاضی را شنیدم. آقای قاضی همه شاگردانش را حرکت داد. ایشان روی علامه طباطبایی دست گذاشته است ایشان میگفتند: نماز شب بخوان، دنیا میخواهی نماز شب بخوان، آخرت هم میخواهی، نماز شب بخوان؛ تذکرات را از همانجا خودشان میدادند. آقای بهجت راه را رفته بوده و با آقای قاضی تمام کرد، نه اینکه با آقای قاضی شروع کند. حتی من خودم به دو واسطه از آقای قاضی شنیدم،- از دو طریق، هر طریقش یک واسطه است و یک طریقش دو واسطه است- که آقای قاضی میفرمود: من از شاگردانم، از فلان کس نگرانم، این در درگاه مانده است، نه آن طرف میرود و نه این طرف میآید. رهزن عقلی داشت. یعنی در حقیقت، ایشان دوره تخصصی را با آقای قاضی تمام کردند. خدا او را رسانده بود که پخته و کامل شود، نه اینکه آنجا شروع کند. عقیده ایشان این بود که هدف انسان آن حیات ابدی است؛ آن حیات ابدی فقط با فقه، اصول، کلام و فلسفه خواندن میسر نخواهد شد؛ اینها مقدمهای برای پرواز هستند، اگر پروازی صورت نگیرد، این عالمیکه خیلی علم هم دارد، خیلی تفاوتی با علمهای دیگر، مثل فیزیک و شیمی نخواهد داشت. یک یهودی هم اینجا بیاید و خوش استعداد باشد، مجتهد میشود. اجتهاد باید در امور دنیا و آخرت باشد.
خلق و خوی ایشان در منزل، برخوردش با همسر، فرزندان و همسایگان چگونه بود؟
در منزل ایشان هیچ منیتی با اینکه این اواخر نیز مرجع بود، نداشت؛ گاهی فکر میکردم که ایشان با این جایگاه در منزل به کسی تحکمی نداشت، حتی من که این 8 سال آخر، 24 ساعته در خدمتش بودم، اگر کاری با من داشت از جای خود بلند میشد و میآمد آنجایی که من نشستم و کار را میگفت، به عمرش کمتر میشد صدا کند. زنگ پهلویش گذاشته بودیم، ولی آن را نمیزد. اینقدر بیمنیت بود که در خانواده هم حاضر نبود، من بودن را اعمال کند.
یکبار که ایشان به آنفولانزا مبتلا شده بود، دستشویی رفته بود و دیگر نتوانسته بود بلند شود، زانوهایش یارای بلند شدن نداشت و همان کنار دستشویی به صورت درازکش افتاده بود، چون نمیتوانست بلند شود، دو- سه بار که خواسته بود بلند شود، اما نتوانسته بود. بنده کسی بودم که به ایشان نیمساعت به نیمساعت سر میزدم، چند بار رفتم دیدم هنوز در دستشویی است و خیلی طولانی شده بود گفتم: آقا چرا همش دستشویی میروید؟ پرسید ساعت چند است؟ گفتم: ساعت 8، فرمود: الان بیش از سه ساعت است که اینجا افتادم، دو سه بار خواستم بلند شوم، ولی سرم خورد به دیوار و نتوانستم بلند شوم، فکر کردم نکند بیهوش شده باشدم؛ در را باز کردم، دیدم تسبیح دستش و آنجا مشغول ذکر است، پرسیدم: آقا من چندبار از اینجا رد شدم، صدای بنده را شنیدید؟ فرمود: بله. گفتم: خب چرا شما من را صدا نکردید، به در نزدید و در را تکان ندادید؟ فرمود: دو سه بار آمدی و از اینجا رد شدی، گفتم شاید کار داشته باشی صدایت نکردم، بسیار از این حرف ناراحت شدم و به هم ریختم.
زمانی کسی پیش اقا آمد و یک شعر رشتی برای ایشان خواند که "ته و سه مه پا به گل بزمه و الا مه کس کسی نمرده وه" یعنی برای خاطر تو ای امام حسین پا به گل زدم و الا کسی از من نمرده بود، که تو همه چیز من بودی. من همه زندگیام را برای آقا گذاشتم، تازه در وقت شدت احتیاجش هم باز به من میگوید شاید کار داشته باشی؛ این مظلومیت بیچارهام کرد. آخر صدایم نکردی برای اینکه شاید من کار داشته باشم؟! کارم تویی، کس دیگری نیست. در این اواخر نگاه میکردم به این قیافهای که گرفته به قول اصطلاح امروز فیگوری که دارد، چه شخصیتی دارد که این فیگور را میگیرد؟ فیگورش به چه شخصیتی میخورد؟ هرچه فکر کردم آخرش به این نتیجه رسیدم، مجتهد است؟ عالم است؟ استاد حوزه است؟ هیچ منیتی نبود تا برسد به اینکه مرجع هستند؛ اینها که هیچ، فکر کردم مثل اینکه ایشان یک مغازه یک متر و نیمی ماستفروشی داشته که ماستهایش را فروخته و آمده منزل نشسته است. هیچ منیتی نداشت که منم پس آب بیاورید، نان بیاورید، غذا بیاورید. در سال، چند روزی میفرمود: ناهار منتظر من نباشید، خودتان ناهارتان را بخورید، لقمهای برای من بگذارید، اگر از کارم فارغ شدم، شاید بخورم. بقیه اوقات با خانواده غذا میخوردند و غذاخوردن ایشان هم طول میکشید و بهسرعت غذا را میل نمی کردند ، خیلی با تأنی غذا میخورد؛ آنجا بود که از احوالات خانواده مطلع میشد و صلهرحمش را هم همانجا انجام میداد؛ یعنی تک تک اقوام نزدیک و دور یا آشنایان خودش و آنهایی که سالم بودند را احوالپرسی میکرد و در مورد آنهایی که سالهای قبل مریض بودند، میگفت: حالشان را بپرسید؟ خبر دارید یا نه؟ و جلسه بعد که میآمد، میگفت: پرسیدید یا نه؟ موضوع را تعقیب میکرد تا به جواب برسد.
چون منزل ما در قم بود، آشنایان از همهجا میآمدند و مهمان ما میشدند. منتظر بودند که ما تلفن کنیم و احوالشان را بپرسیم و بگوییم آقا احوالتان را پرسیده، اینها یکدفعه اینجا میریختند. نه خادمی،نه کارگری، هیچکس نبود و ما خیلی اذیت میشدیم؛ لذا میترسیدیم اطاعت کنیم و حال آنهایی که آقا میگفت را بپرسیم. ایشان هم ول کن نبود؛ مهمان را خیلی دوست داشت.
همسایهای در منزل قبلی داشتیم که آقای صاحبالداری، پسر یکی از علمای قم بود. نماینده آقای بروجردی برای طلاب بود. ایشان مطلبی را از آقا در نشریهای که برای ائمه جمعه بود، نقل کرده بودند. جریان از این قرار بوده که وقتی عیال ایشان فوت میکند، حضرت آقا برای نماز ایشان میرود و بعد آیتالله افتخاری و آیتالله گلپایگانی از ایشان تشکر میکنند و میگویند آقا نماز خواندید، دست شما درد نکند و خداحافظی میکنند ولی آقا میگوید نه، من تا قبرستان میآیم؛ میگویند: آقا شما پیرمرد هستید نمیتوانید، میگفت: نه، من میآیم. از مسجد اعظم که بیرون میآیند، سر پل که میرسند، باز از آقا تقاضا میکنند، برگردید؛ ایشان میفرمایند: ایشان به منزله شهید است. قبرستان هم که میرود، میگوید: ما چهل سال همسایه بودیم و دیوار منزلمان هم خیلی نازک و کوتاه بود، ولی یکبار صدای این خانم را نشنیدم. ایشان آنجا ماند تا قبر را آماده کردند و ایشان را دفن کردند، بعد از دفن هم فاتحه خوانده و برگشته بود؛ یعنی شبیه خواهرش رفتار کرده بود.
ایشان اهل مزاح، خنده و صمیمیت بودند؟
بسیار مفصل اهل مزاح و خنده بودند، ولی زیاد وقت صرف نمیکردند. برای اینکه تغییر مجلسی بدهند با مزاحی تغییر مجلس میدادند حتی با بچههای کوچکی که راه رفتن بلد نبودند، درحالت نشسته با آنها هم شوخی میکردند. به بچهها خیلی اظهار علاقه میکردند و میگفتند اینها قریبالرجوع از ربشان هستند؛ چون معصیت نکردند و معصوم هستند، گیرایی دارند، انسان که به بچه کوچک علاقه دارد، به سبب عصمتش و آلوده نبودنش به گناه است. خیلی تعبیر لطیفی داشت و به هر بچهای، بهویژه به بچههای سادات خیلی ابراز علاقه میکرد.
شما مرز بین خرافه و کرامت را چطور مشخص میکنید ، امروزه دکان عرفانهای کاذب باز شده است که از شخصیتها و گفتهها سوء استفاده میکنند؛ شما این را چطور تشریح می کنید؟ کرامت چیست؟ خرافه چیست؟ چه کنیم تا گرفتار خرافات نشویم؟
بعد از اینکه پیغمبر(ص) ظهور و کارش را شروع کرد، -آقایی لطیف نقل میکرد که آقا این دینی را که پیغمبر برایش اینقدر زحمت کشیده، کتک خورده و ریاضتها کشیده، اینها به کنار، اینقدر به افراد سلام کرد تا اینها را جذب کرد. در تمام عمرش پیشقدم شد و دانهدانه به همه سلام کرده تا آنها را جذب کرد؛ ولی ما داریم الکی همه را طرد میکنیم؛ تو مرتدی؟ تو کافری؟ فقیه کسی است که به انسانها هم بشارت و هم انذار دهد، نه اینکه فقط همه را دک کند.- این همه زحمت کشید و کتک خورد و این همه مرارتها و ریاضتها کشید و جذب کرد؛ آنوقت ما بچههای مسلمان را داریم دک میکنیم. دین سخت نیست؛ لذا فتواهای آقا برخلاف اینکه به ایشان نسبت میدادند، بر خودش مشکل میگرفت، ولی برای مقلد بسیار آسان میگرفت؛ خیلی از مراجع نظراتشان را مطابق فتوای آقا کردند و برای من هم آوردند. پیغمبر وقتی مرید پیدا کردند، خیلیها ادعای پیغمبری کردند؛ این قانون بشر است که هرچیزی که حقیقت پیدا کرد و مرید پیدا کرد، عدهای هم مدعی میشوند؛ مدعی نبوت، امامت و کرامت هم داشتیم؛ منتها اصحاب کرامت در این مرحله نیستند که برای خودشان کرامتی را قائل باشند. پدرم اگر کاری هم کرد، یکبار در عمرش حاضر نشد که اعتراف کند که من کردم. پدرم هرگز کرامتی برای خود قائل نشد.
کرامتی را پزشکی از آقا دیده بود، نمیتوانست هضم کند؛ گفت: تمام انبیاء و اولیاء را صدا میکنم، فایده نمیکند، اسم آقای بهجت را میآورم، مسئله حل میشود. خود آن دکتر دوبار از من پرسید، من وقت نمیکردم، میدانستم آقا جواب نمیدهد، سؤال نمیکردم. پسرعمویی داشت، ماشاءالله خیلی رویش خوب بود، ما از اساتیدمان یکدفعه سؤال میکردیم و دیگر سؤال نمیکردیم، ولی او دهدفعه سؤال میکرد. یکی از علما اینجا نشسته بود، آقا با آن عالم رودربایستی داشت؛ این آقا در مقابل آن عالم از آقا پرسید، فلان دکتر این مطلب را نقل میکند، اسم شما را که آورده مسئلهاش حل میشود، ولی همه 5 تن، چهارده معصوم، امام زمان(ع)، را صدا میکند، مسئله حل نشد، چرا وقتی شما را صدا میزند حل میشود؟ این جادو است؟ میخواست این را بگوید، دیگر این هیچ معنایی ندارد؛ خدا را صدا میکنی جواب نمیدهد، امام زمان را که حی است، صدا میکنی، جواب نمیدهد، 5 تن را هم صدا میکنید، حل نمیشود. در حین جراحی چطور میشود که اسم شما را میآورد و مشکلش در جراحی حل میشود؟ نه یکبار، بلکه چندینبار این را پرسید و آقا حرف را عوض میکرد. خلاصه آقابعد ازچندینبار گفت: شاید بهسبب این بود که در عمرم احدی را به خود فرا نخواندم؛ یعنی اگر کسی را که مریض بود، شفا میداد، نمیگفت برو شفا پیدا کردی. حتی نمیگفت من دعا کردم دیگر مسئله تمام شد. من دیدم آقایی را که میگفت من دعا کردم، برو دیگر مسئله شما را حل کردم؛ اینطور نمیگفت، میگفت: برو حرم حضرت معصومه و از حضرت معصومه(س) درخواست کن، اینبار انشاءالله درست میشود یا جمکران برو توسل پیدا کن، درست میشود. وقتی هم خیلی فشار میآوردند، میفرمود: حالا شما برو این کار را بکن، انشاءالله کار تمام است. خدا، اهل بیت، حضرت معصومه، جمکران یا آب زمزم و تربت را واسطه میگذاشت که او به سوی آنها برود و خودش را نبیند.
آیا حوزة امروز میتواند شخصیتهایی مثل آیتالله بهجت پرورش دهد؟
اولاً هیچ حوزهای چنین افرادی را تربیت نکرده است. در حوزه ممکن است کسانی باشند، ولی حوزه کسی را تربیت نکرده است. هر کسی در طول تاریخ آمده و ممتاز شده، جز به همت خودش نبوده است. هیچکسی نبوده که خودش خود به خود حوزه بیاید، این کلاس دبیرستان نیست که از آن طرف فارغ التحصیل شود؛ یعنی اینجا سی تا محصل و دانشجو دارد، حالا دو نفر هم مشکل پیدا کنند، 28 نفر دیپلم بگیرند و همینطور که دیپلم میگیرند از این 28 تا 25 نفر هم عارف شوند! چنین چیزی نیست. ملا شدن چه آسان، آدم شدن یا محال است یا چه مشکل، حقیقت قضیه این است. ما در هیچکدام از کتب حوزه علمیه نداریم که چطور خدایی شویم. کدام کتابی در حوزه علمیه به ما نشان دادند و بعد هم امتحان کردند و دیدند آری ما از این کلاس گذشتیم و دیگر از مرحله خودبینی درآمدیم. در این مرحله صفات رذیله دیگر از ما خارج شد، این کجا هست؟ هیچ حوزهای این کار را نمیکند.
زمانی هم که ما آمدیم، طلبه شدن یک نوع ضایع شدن عمر بود، حتی به پدرم گفتند بازهم ایشان را گذاشتید طلبه بشود؟! بگذارید ایشان را بفرستیم آمریکا درس بخواند مفید به حال جامعه بشود، یعنی طلبه مفید نیست. بچه بودم، شاید 14 - 15 سالم بود و هنوز ریش درنیاورده بودم که این حرف برای من ضربه بزرگی بود. آقا برای اینکه ناراحتی را از من رفع کند، فرمود: من خودم هم وقتی به کربلا رفتم هنوز 14 سالم نشده بود که در همدان هم همین حرف را شنیدم. گفتند: کجا میخواهی بروی، شاگرد آوردی؟ گفت: نه، این یکی از اقوام است که از فومن آمده، چکار کند؟ کجا برود؟ گفت: میخواهد به عراق برای تحصیل برود؛ گفت: حالا همه به آمریکا و اروپا برای تحصیل میروند، مگر عراقیها و عربها چیزی جز ملخ خوردن بلدند؛ این بیچاره میخواهد برود آنجا چکار کند؟ سال (1308) این حرف آنجا زده شده و سال (1341)راجع به من هم گفتند. حاج آقا آن را یادآوری کردند که تو نگران نباش، به ما هم همین حرف را زدند؛ یعنی نظر مردم به حوزه اینگونه بود.
وجود درس اخلاق و نقش استاد را در این زمینه، چقدر مؤثر میدانید؟
آن کسی که اخلاق را خوانده و عمل کرده، آن را درس نمیدهد. حضرت امام هم که شروع کرد، بعد آن را ترک کرد. آقا میفرمایند: از ایشان پرسیدم چرا شروع کردی و بعد آن را ترک کردی؟ ایشان گفتند: شروع کردم برای اینکه شدت نیاز را دیدم و ترک کردم چون دیدم فایدهای ندارد.
مسئله اینجاست که حوزه کسی را به اینجا نمیرساند، تازه اگر مانع نباشد؛ حتی اینقدر از حوزه و از برنامهای که برای طلبهها گذاشتند و از افرادی که متکلف اینها هستند، مأیوس شدم که نظرم این است که اگر کسی به فکر خودش نباشد، عمرش در حوزه تباه میشود. برای اینکه حتی بینی و بینالله، مانع رشد علمی طلبهها شدند.
یک پسر من در مدرسه خوب درس میخواند. مدرسه چنان از گرده اینها کار میکشید که اینها فراغت نداشتند، بچه من عقب میماند؛ آمدند برنامه را تغییر دادند و گفتند باید مثل همه درس بخوانید، هی فشار آوردند، ولی مدیر مدرسه قبول نکرد، آخرش حکم به عزلش دادند او هم مجبور شد برنامه را مطابق حوزه پیاده کند. از آن روز پسرم را میبینم که درس نمیخواند، ولی نمرههای خوب هم میگیرد. چون در حوزه درس نمیخواند؛ سالی 120 روز، آن هم روزی دو سه ساعت برو آنجا گوش بده و نزدیک امتحان هم نگاهی به آن بکن و نمره 18 بگیرد. خب این برایش کافی است؛ با این برنامهها، طلبه، طلبه نمیشود.
نظر شخصی آقای بهجت دربارة امام چه بود؟
ایشان معمولاً درباره اشخاصی که زنده بودند، صحبت نمیکردند و میفرمودند: که صحبت درباره اشخاص، غفلت از خود است؛ ولی اگر یک خلق ممتازی را دیده بودند، چرا میگفتند؛ مثلاً پرسیدند که ایشان در این وادیها بودند؟ فرمودند: بله. پرسیدند یعنی ایشان یک اربعینی را طی کرده بودند؟ فرمودند: بله. پرسیدند شما چیزی از ایشان خبر دارید؟ میفرمود: حضرت امام سر سفره برای ما قورمه سبزی آورده بود و خودش نخورد؟ پرسیدیم شما نمیخورید؟ فرمود خیلی دوست دارم و میخواهم نخورم، چون خیلی دوست دارم، میخواهم نخورم.
قبل از رحلت حضرت امام، یکی از دوستان که اسمش آقای صالحی است، به بنده اصرار کرد این دوتا خیلی با هم دوست بودند و خیلی به هم علاقه داشتند، حالا خوب است که آقا را ببریم تا دیداری از جماران بکند، برای آقا مسافرت خیلی زحمت داشت. من به حاج آقا گفتم: ولی ایشان اظهار تمایل نکردند، چندباری آن آقا آمد، تکرار کردم و گفتم که ایشان بالاخره مسن است و معلوم نیست که خیلی بتواند بماند، چطور است یک تجدید دیداری کنید. ایشان فرمود: چه میدانی تو اصلاً، نمیتوانی بفهمیکه دیشب با ایشان چه صحبتی داشتم؛ گفتم: خود شما میدانید یا او هم میداند؟ فرمود: ایشان هم میداند. حالا طی الارض است یا بالاتر از این حرفا، نمیدانم.
در محل عبادتشان چیزی دیدید که حکایت از دیدار با حضرت ولیعصر(عج) داشته باشد؟
خیلیها میآمدند به ایشان اصرار میکردند که آیا آقا (عج) دیدید یا ندیدید؟ میفرمودند: نپرسید. حتی یکی از علمای بزرگی که الان نیز هستند، میخواستند به حج بروند، چندبار پرسیدند، ایشان فرمودند: نپرسید. یک سال هم اینگونه پرسید که وقتی خدمت حضرت میرسید، چه سؤالی از امام میکنید؟ زرنگی کرد مصادره به مطلوب! حاج آقا هم جای شما نشسته بودند، به ایشان فرمودند: خیال میکنید آنجا هم مثل اینجاست که آدم از قبل سؤال آماده کند و برود بپرسد؟ ما اینجا در محضر اساتید بزرگمان هم (منظور اساتید اخلاق) سؤال مطرح نکردیم. بعد لبخندی زدند و فرمودند: هیچ سؤالی هم نماند که بیجواب باشد.
ایشان در درس امام هم شرکت میکردند؟ شاگرد امام هم بودند؟
نه، از نجف که آمدند فارغ التحصیل شده و شاگرد مرحوم کمپانی بودند. یک روز دیدم ایشان خیلی ناراحت و درهم است، پرسیدم آقا چه شده؟ فرمودند: نمیدانم برای استادان و آن بزرگانی که بر ما حق داشتند آیا کاری کردهایم؟
خدا توفیق بدهد که بتوانیم خدمت کنیم. روایات زیادی در این زمینه است که اگر علم که شعاع معرفت و قلب ایمان است برای ما خشیت نیارود، اصلاً علم نیست. گرچه این یک دانه مو را هزاران شکاف دهد. وقتی به ذیالمقدمه نرسد، فایدهاش چیست؟ یا اینکه فعل اگر با قول یکی نشود، این چگونه میتواند علم باشد و حال آنکه به هدف نرساند. علم آن است که انسان را به هدف برساند و درست به نقطه اصلی بزند. وقتی نزند، این کجا علم است؟ آیات زیادی داریم که ما برای عبودیت و وصول آمدهایم.