متن حاضر سخنرانی آیت الله سید حسن مصطفوی در همایش «اندیشه های فلسفی عرفانی امام خمینی» است که سه شنبه 9خرداد امسال در موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه برگزار گردید. در همان ایام گزارشهایی خبری از سخنرانیهای این همایش نیز منعکس شده است. نظر به اهمیت موضوعات طرح شده پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران در صدد برآمده است تا به شرح و بررسی محتوای فلسفی-عرفانی این همایش بپردازد. پیش از این در دو یادداشت با نام های فلسفه اسلامی و دشمنان آن و نیز خدمات متقابل اسلام و فلسفه تقریری از عصاره فلسفی این سخنرانی ارائه گردید و در ادامه نیز در یادداشتی دیگر بخش پایانی و محتوای عرفانی آن به بحث گذاشته خواهد شد. اما در این جا متن کامل این سخنرانی در منظر مخاطبین قرار می گیرد:
بسم الله الرحمان رحیم و به نستعین الحمدالله رب العالمین و السلام و الصلوة علی خاتم النبیین ابوالقاسم محمد و علی اهل بیته الطیبین و اوصیائه المعصومین المکرمین
برای بنده هم جای بسیار خوشحالی و شکر است که در این مجمع علمی که به مناسبت رحلت امام تشکیل شده و اندیشه های فلسفی و عرفانی امام بناست مورد بحث قرار بگیرد حضور به هم رسانده ام.
کاربرد اولیه و هدف نخستین فلسفه اسلامی
قبل از آنی که نکاتی را بیان کنم یک سوالی همیشه از من می کنند که کاربرد فلسفه اسلامی چیست؟ چون هر علمی کاربردی دارد دیگر. درست است ممکن است که علم بماهو علم هم مطلوب باشد. اما عمده در هر علم آن هدفی است که آن علم تعقیب می کند و کاربردش را باید از هدف آن علم فهمید. به رغم این که یک عده می گویند فلسفه اسلامی معنا ندارد؛ من بارها گفته ام چرا فلسفه اسلامی است. ما در فلسفه اسلامی همان غایت و هدفی که برای مطلق فلسفه است را داریم به اضافه چیز دیگر. در هدف از فلسفه می گویند علم به حقایق اشیاء علی ما هی علیها یعنی بر همان جوری که هستند. یا می گویند «نکون عالم عقلیا مضاهیا للعالم الحسی» یعنی یک عالم عقلی بشویم مشابه عالم حسی. یعنی آنچه در حس و خارج است صورت واقعیاش در ما تحقق پیدا کند.
کاربرد ثانویه و هدف دوم فلسفه اسلامی
معمولا یک هدف دیگر را نیز ذکر می کنند و می گویند فلسفه هو التشبه بالاله . غرض و غایت فلسفه تشبه به اله است. نه که خدا بشود بلکه مظهر صفات خدا بشود و اگر این دو تا را در نظر بگیریم غایت فلسفه معلوم می شود و به دنبال آن غایت کاربرد آن هم معلوم می شود. ما در فلسفه اسلامی نه می خواهیم طیاره بسازیم؛ نه می خواهیم موشک بسازیم بلکه ما در فلسفه اسلامی می خواهیم حقایق عالم را در مسیری که به سوی خدا دارد از این حیث بحث کنیم. چون حقایق عالم یک وقت از حیث خودش مورد توجه قرار می گیرد و می پرسیم هوا چیست؟ آب چیست؟ خاصیت این اجسام چیست؟ این به خدای این ها کار ندارد. اما در فلسفه اسلامی ما حقایق اشیا را می خواهیم بفهمیم از حیثی که رو به سوی حق است. {اگر در نظر بیاوریم که} فلسفه اسلامی به جهت این است که حقایق را بدانیم از این حیث که رو به حق است؛ کاربردش معلوم می شود. ما فلسفه را برای این می خوانیم که هم عقایدمان خیلی خوب شود و هم بتوانیم از عقایدمان دفاع بکنیم و هم آموزه های دینی و هم مطالبی که در دین است و گاهی برای عده ای قابل فهم نیست به طریق فلسفه این ها را باز می کنیم. بله کسی که با خدا سر و کار ندارد کسی که با دین سرو کار ندارد فلسفه غرب را می رود می چسبد. این ها چون دو مقوله است کاربردش مناسب خودش است و لذا آن هایی که با فلسفه اسلامی مبارزه می کنند با عقاید دینی و فهم دقیق آموزه های دینی مبارزه می کنند. یعنی می خواهند مردم نسبت به دین و آموزه های دینی حالت جمودی داشته باشند و روشن نشوند.
من این را بارها گفته ام که با فلسفه غرب در مملکت هیچ مبارزه نمی شود. چه در قم چه در جاهای دیگر. آزاد درش را بازکرده اند هرچه می خواهند می گویند. در صورتی که کفریات زیاد در آن است. اما این فلسفه ای که از خدا دم می زند؛ از معاد دم می زند؛ از علم خدا دم می زند؛ از رابطه خلق با خدا دم می زند؛ این می شود کفر. در مورد این وضعیت من فکر می کنم یا دستی در کار است و عالما عامدا این حرکت را می کنند یا اینکه اگر دستی هم در کار نیست قصور فهم است.
فلسفه پاسخگوی شبهات دینی
حالا روی این جهت کاربرد معلوم شد. ما اگر خدا را قبول کردیم دین را قبول داریم یا تازه می خواهیم خدا را با عقل قبول کنیم؛ اگر دنبال خدا و صفاتش هستیم چاره ای نداریم که فلسفه بخوانیم باید فلسفه اسلامی خوب بخوانیم هم شبهات خودمان برطرف بشود هم اینکه دیگران دریابند. الان در زمان ما شبهات زیادی در دین است. درباره خدا درباره صفات خدا و درباره معاد در اینکه اصلا غرض از خلقت چه بوده است؟ ما برای چه خلق شده ایم؟ کجا می خواهیم برویم؟ خوب آیا این ها را نباید ما جواب بدهیم و لذاست که امام (رحمةالله علیه) به این ها خیلی توجه داشته است.
تاثیر فلسفه و عرفان در وسعت روحی ایشان
امام فقط یک رهبر انقلاب نبوده است که یک انقلابی برپا کند مثل خیلی هایی که در دنیا انقلاباتی برپا کرده اند. امام رهبر دینی و علمی انقلاب است. یعنی امام از حیث اینکه یک رهبر دینی آگاه است که نه فقط اطلاعاتش مال فقه و اصول است بلکه اطلاعات وسیع فلسفی و عرفانی دارد و با این اطلاعات وسیع امام چنان سعه روحی پیدا کرده که آن وقت می بینید دنیا تازه می فهمد امام چه گفته است. این خاصیت عرفان و فلسفه اسلامی است. چرا بعضی از فقهای ما این طوری نیستند و نبودند. خاصیت این فلسفه و عرفان اسلامی این است که روح را چنان وسیع می کند و چنان انقطاعی از خلق به سوی خدا عنایت می کند که حد و حصر ندارد. چه کاربردی از این بالاتر می تواند باشد؟
نحوه مواجهه امام با فلسفه
*نمونه نخست از مواجهه فلسفی امام با شرح دعای سحر
امام از فلسفه نه به این عنوان که فلسفه است استفاده کرده است بلکه خیلی مفاهیم دینی را با فلسفه تشریح می کند. خیلی اعتقادات را با فلسفه روشن می کند. من یک چند تکه ای از دعای سحر امام یادداشت کرده ام. شما این را عنایت کنید. که امام چطور این جا مسئله فلسفی را آورده است و با یک مسئله اعتقادی پیوند داده است. در دعای سحر آمده است «اللهم انی اسئلک من کمالک باکمله» فرمایش امام در این مورد این است که «کمال الشی مابه تمامه و النجبر به نقصانه» کمال شی این است که نقصانش برطرف بشود و این نقصان به کمال منجبر بشود. بعد مثل فلسفی می زند که فالصورت کمال الهیولی. هیولای اولی ماده صرف و استعداد محض است. خودش هیچی نیست و فعلیتیش به صورت است. صورت که می آید به هیولی فعلیت می دهد. بعد مدام این فعلیت ها مابعد استعدادها به وجود می آید تا به آن کمال نهایی برسد یا مثل فصل که کمال جنس است. جنس عبارت از یک واقعیت مبهم است که این واقعیت مبهم نامتحصل که از آن تعبیر به ماده در خارج می کنیم این را فصل تمام می کند. فلذا «عرفت النفس و انها کمال الاول لجسم طبیعی آلی اذ هی کمال هیولی به اعتبار و کمال بالجسم به اعتبار». در تعریف نفس می گویند نفس کمال اول برای جسم طبیعی آلی است. یعنی جسم طبیعی که آلت است برای نفس کمال اول اوست. این چرا کمال است. ببینید این هم کمال هیولی است از حیثی که نفس متعلق به بدن است و بدن در اثر تطور هیولی در صور آماده یک مزاج می شود تا نفس افاضه شود. پس از این حیث کمال هیولی هم هست. به اعتبار این که فعلیت کامله هیولی که در مسیر تکامل حرکت می کند از نباتی تا به آخر می رود تا انسان بشود.
ولایت حضرت علی (ع) به مثابه کمال و فعلیت تام برای اعمال دینی
حالا این را ببینید این تکه را امام از فلسفه فرمود «و لهذا کانت الولایة العلویة ادامنا الله علیها کمال الدین و تمام النعمة لقوله تعالی الیوم اکملت الکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی» یعنی ولایت علویه برای انسان کمال است. بعدش حدیثی می فرمایند از امام باقر فی ضمن الروایة المفسر فی کافی امام باقر می فرمایند «ثم نزلت الولایة. و انما اتاه ذلک فی یوم الجمعة «1» بعرفة فانزل «2» اللَّه تعالى (الیَوْم أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی)؛ و کان کمال الدین بولایة علی بن ابی طالب، علیه السلام.» انتهى.
فسائر العبادات بل العقائد و الملکات بمنزلة الهیولى و الولایة صورتها، و بمنزلة الظاهر و هی باطنها. و لهذا من مات و لم یکن له إمام فمیتته میتة الجاهلیة
همان جوری که هیولی اگر صورت کامل پیدا نکند به درد نمی خورد؛ امام می فرمایند تمام عقاید دینی، ملکاتی که پیدا می کنید، ملکه صداقت، ملکه عفت و تمام اخلاقیات این ها مثل هیولی می مانند و کمال و فعلیتشان به ولایت است. ولایت که بیاید این ها را تام و تمام می کند. فلذا استشهاد فرموده است که کسی که بمیرد و لم یکن له امام مات میتت الجاهیلیة.
شجاعت امام در پیوند دادن دین و فلسفه
ببینید خیلی از ما که فلسفه خوانده ایم ننگمان می آید که آن ها را پیوند به دین بدهیم ما باید از امام یاد بگیریم که فلسفه برای این است که پیوند به دینش بدهیم واقعا هم همین جور است اگر بنا باشد عقایدی داشتته باشد مبهم{فایده ای ندارد}؛ شما به پیغمبر اعتقاد دارید که چه بشود؟ یک سری ملکات نفسانی دارید که چه بشود؟ آخر باید یک جایی ما را ببرد این ها. تمام و کمال همه این ها به ولایت علی بن ابی طالب علیه السلام است و ولایت امیر مثل صورت کامله ای است که بر هیولی با طی تطور مراتب مختلف وارد می شود. این کار امام است که همین فلسفه را به اصل ولایت پیوند می دهد. این جا در ادامه اش هم تاکید دارد که «فان الماده و الهیولی لاوجود الا بالصورت و لا وجود لهما فی النشئات الاخره اصلا» ماده و هیولی بدون فعلیت در آخرت هم جایگاهی ندارد. «ان الدار الاخرة لهی الحیوان» و هی دارالحصاد یعنی داری است که در آن درو می کنی و الدنیا مزرعه. در ذیل الهم انی اسئلک بکمالک باکمله صفحه 66 از موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی که در سال 1374 چاپ شده است. این یک پیوند
*نمونه دوم از مواجهه فلسفی امام با شرح دعای سحر
پیوند دوم که ایشان ایجاد می کند؛ دعا را به فلسفه پیوند می دهد. در مسئله اول ایشان فلسفه را به قرآن و ولایت پیوند داد. در مورد دوم در ذیل این بخش از دعای سحراللهم إنی أسألک من مَنِّک بأقدمه، و کلُّ مَنِّک قدیم »خدایا از تو می خواهم از منّ و نعمتت به اقدمش و هر منّ تو قدیم است؛ می فرماید «هذا اصرح شاهدا علی ما علیه ائمة الحکمة المتعالیة و اصحاب القلوب من اهل المعرفت من قدم الفیض» یک اختلافی است میان متکلمین و حکما که آیا یک وقتی در عالم بوده است که خدا هیچ چیزی نیافریده باشد؟ العیاذ بالله خدا بیکار نشسته است بعد به دلش می گوید یک چیزی خلق کند. می گویند این محال عقلی است. عقلا این محال است برای اینکه لازم میآید خدا فاعل بالقوه باشد. شما الان نشستی کتابی ننوشتی. بعد به فکرتان می آید یک کتاب بنویسی. شما فاعل بالقوه هستی. خدا فاعل بالفعل است. اگر فاعل بالفعل باشد که همیشه خالق باشد باید همیشه خلقت باشد. نمی گوییم خلقت مادی اما فیض دائمی باشد. می فرمایند از این فقره ی دعا معلوم می شود که فیض خدا دائمی است. «و کل منک قدیم» تمام نعمتت قدیم است.
هستی بزرگترین نعمت الهی
فلذا می فرماید «منّ علی الموجودات بالوجود» بزرگترین نعمت خدا هستی است. چون اگر ما هستی نمی داشتیم هیچی نمی داشتیم. تمام آثار مال هستی است. این وجود قدیم است و همیشه هستی بوده است. منتها حالات مختلف داشته است. فیض قطع نشده است. «بالوجود مفاض علیها بالموجودات» بعد یک تعبیر عرفانی هم می فرمایند بل منُّه هو الوجود المنبسط على هیاکل الممکنات. فهو باعتبار کونه ظلًا للقدیم قدیم بقدمه لا حکم لذاته اصلا بل لا ذات له؛ و ان کان من الجهة «یلی الخلقی» حادثاً بحدوثها وجود منبسط در عرفان می شود هستی مطلق و اثر خداست.
انواع هستی در فلسفه اسلامی
ما سه نوع هستی داریم. یک نوع هستی که مقید به هیچ قیدی نیست. نه قید تقیید نه قید اطلاق. وجود به شرط لا هم نیست که عده ای گفته اند و البته مفهوم وجود هم نیست. بلکه آن حقیقت حق. حق نه مقید به اطلاق است نه مقید به تقیید. بعد هستی دوم فعل حق است. آن فعل حق مقید به لابشرط است که بهش می گویند وجود منبسط. این وجود منبسط است که به هر شکلی تحقق پیدا می کند. آن وجود منبسط که می گویند استعاره است یعنی آن وجود که فعل حق است و به صورت درخت زمین آسمان و ... ظهور می کند و تمام موجودات قیودی هستند که بر آن وجود منبسط وارد شده اند. او لابشرط است و با همه این قیود جمع می شود. یعنی اگر می شد که ما این قیود را برمی داشتیم که نمی توانیم برداریم این وجود صاف و مطلق بود. این است که عرفا معمولا آن را به دریا تشبیه می کنند. که می گویند:
جنبشی کرد بحر قلزم عشق
صدهزاران حباب پیدا شد
این خدا نیست. عده ای اشتباه کرده اند. این نمی گوید خدا جنبش کرد و حباب پیدا شد. دریا موج دارد؛ حباب دارد. وقتی موج می آید این ها همه پیدا می شود. موج به ارتفاع دو سه متر می آید و فروکش می کند. موج چیست؟ خود آب است. حباب چیست؟ خود آب است. کف دریا چیست؟ خود آب است. وقتی دریا آرام می شود باز هم همه آب است. این نمی خواهد بگوید خدا این گونه است بلکه فعل خدا این گونه است. فعل خدا که وجود منبسط است وقتی به عنایت حق به جنبش در می اید صدهزارن حباب پیدا می شود. آن وقت می بینی انسان پیدا می شود. اسب پیدا می شود و موجودات دیگر. «و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها» آن این را می گوید که فعل الله است. آن وجود دوم که همان رحمة الله الواسعة است. الهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی. آن رحمتی که وسعت کل شی همین وجود منبسط است. وجود مطلقی که بشرط لا است و فیض حق و اثر حق است. بعد وجودات دیگر وجودات من و شماست که وجود مقید است. وجود مقید به انسانیت، مقید به این قیافه. این ها وجودات مقید هستند. این ها را می گویند آثار وجود. قرآن هم که دارد فانظروا فی آثار رحمة الله یعنی همین وجودات مقید که اثر رحمة الله هستند بهشان نگاه کنیم.
نظر امام در باب قدیم بودن وجود منبسط
امام می فرمایند که این وجود منبسط دو حیثیت دارد. از حیثی که به حق وابسته است؛ قدیم است. برای این که فعل حق است. از این طرف که موجودات مختلف از آن به وجود می آیند حادث می شود. ما حادثیم. ما که حادثیم این وجود ما تغییر کرده است. از آن جهت که به حق مربوط است ذاتیتی ندارد. چون ظهور واقعیتی غیر از مظهر ندارد. از این حیث که به موجودات خارجی توجه می کنیم چیز می شود. فالحدوث و التغیر و الزوال و الدثور و الهلاک من طباع الماهیات و جبلة الممکنات، و قریة المادة الظالمة و شجرة الهیولى المظلمة الخبیثة؛ این صورت های ظلمانی جسمانی که هست همه در این ظلمت جسمانی مشترک اند که این ظلمت ها مانع اند و حجابند. از این حیث که نگاه کنید این وجود به این شکل ها در آمده است. آن شعر حافظ هم اشاره به همین است که
این همه عکس می و نقش نگارین نمود
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
آن رخ ساقی چیست؟ وجه الله و وجود منبسط است. می گوید آن وجود منبسط یک فروغش به این اشکال در آمده است. پس این جا هم امام از یک فقره دعا یعنی «کل منک قدیم» استدلال کرد و فرمود که بیان روشن صریح است بر این که فیض قدیم است. فیض خدا هیچ وقت قطع نشد. من الازل و الابد همیشه بوده است و خواهد بود. چرا مستفیضان فرق می کنند. من و شما درخت زمین آسمان ماها تغییر می کنیم و این را هم می شود این گونه کمک و تاییدش کرد با این ایه شریفه قرآن که «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام»
وجود منبسط به مثابه وجه الله واسطه شناخت خدا
آن وجه رب عبارت است از همین وجود منبسط. می گویند چرا وجه گفته می شود؟ چون ما شما را به صورت می شناسیم. وقتی صورت شما را می بینم شما را می شناسم. ما از این وجود خدا را چون می شناسیم وجه الله است. وگرنه خدا که صورت ندارد. الان اگر پشت شما به من باشد صورتتان را ندیده باشم نمی دانم شما چه کسی هستید. اما وقتی صورتتان را می بینم می شناسمتان. این استعاره است دیگر. در استعاره دو چیز را به هم تشبیه می کنند. این وجود منبسط سبب شناخت ما از خداست و اگر نبود ما خدا را نمی شناختیم. ما به کنه ذات خدا که نمی توانیم پی ببریم. این یک واقعیت است که این همه واقعیات از آن ها به وجود آمده است.
خلاصه دو برداشت فلسفی امام از دعای سحر
پس می بینیم که امام در آن بحث اول فلسفه را ارتباط می دهد به یک بحث ولایتی. این ولایت امیرالمومنین سلام الله علیه که واقعا روح ایمان است و حتی تصریح کرد که کسی که ولایت ندارد در آخرت هم حیات ندارد و اینکه ان الدار الآخرة لهی الحیوان لو کانوا یعلمون. در قسمت دوم امام به عکس عمل کرده اند. از فقره دعای سحری که می خوانید اللهم انی اسئلک من منّک به اقدمه و کل منّک قدیم فرمودند من نعمت است و بزرگترین نعمت خدا هستی است. چون بزرگترین نعمت خدا هستی است؛ این منّ قدیم خواهد بود و همیشه بوده و هست. این یک تکه.
نمونه ای از مواجهه عرفانی امام با شرح دعای سحر
یک تکه دیگر که فقط بحث عرفانی محض است که امام باز به واسطه بحث عرفانی دعا را توضیح می دهد؛ همان اول دعای سحر است که اللهم إنی أسألک من بهائک بأبهاه، و کل بهائک بهی » بها یعنی چه؟ یعنی روشنایی و زیبایی. شرح مفصلی بر این داده اند و در آخر می فرمایند «کل ما خلص الوجود من شعب الاعدام و الفقدانیات و اختلاط الجهل و الظلمات یسیر بمقدار خلوصه بهیا حسنا» وجود، خودش فی نفسه زیباست. چه می شود که وجود بد می شود؟ این آلودگی ها و صورت های ناجور و ماده هایی که گاهی به آن پیوند می خورد این وجود را زشت می کند. هرچی از این ها کمتر بشود هر چی این مادیات کمتر بشود این وجود زیباتر می شود. در همین عالم هم همین جور است.
عوامل گوناگون هستی و نظر امام در این باب
لذا آن وقت می فرماید که به ترتیب نگاه کن «فعالم المثال ابها من الظلمات الطبیعیه» خدا عوالمی خلق کرده است. عالم قبل از مثال که عالم عقول مجرده است. عالم مثال که عالم مثل افلاطونی است که «لکل نوع فردة العقلانیة» و هر نوعی یک رب النوع مجرد دارد که تمام تدبیر با او است. از آن پایین تر بیایید عالم ظلمات است. این سه تا مشهور است. امام آن وسط عالم مثل معلقه را نگفته اند برای اینکه ملاصدرا که امام به صورت ویژه به ایشان توجه دارند مثل معلقه و منفصله را قبول ندارد و مثل متصله یعنی صور خیالی را قبول دارد. اما این که ما یک مثال معلقی داشته باشیم نه این را قبول ندارند. معلق که می گویند نه یعنی این که آویزان. بلکه به این معناست که بین بین است یعنی نه جهت مادی دارد و نه جهت غیرمادی بلکه با هم پیوستگی دارد. مثلا ما در عالم خواب یک انسانی را می بینیم که قد دارد قواره دارد چشم و ابرویش را می بینیم یعنی هم وضع دارد هم کم دارد هم کیف دارد؛ اما می بینیم که ماده ندارد. بلکه ماده لطیف دارد. این معلق است. چرا معلق است؟ از حیثی که یا آن طور که مرحوم ملاصدرا می گویند ماده ندارد، دلیلی نداریم که این عوارض حتما باید روی ماده باشد. این بحثی دارد که در جلد چهارم اسفار ایشان مفصل بحث می کنند. پس یا مطابق نظر ملاصدرا ماده ندارد یا ماده دارد که ماده لطیفی است. این ماده لطیف از حیث لطافتش با عالم بالا ارتباط دارد و از حیثی که چون ماده است به این جا ارتباط دارد. پس بینا بین است. برزخ هم به همین جهت به آن می گوییم. امام آن مثال معلق را که شیخ الاشراق اثبات می کند، قبول ندارد. برای اینکه ملاصدرا هم قبول ندارد. لذا مراتب را سه تا کرده اند. عالم عقول، عالم مثل افلاطونی و عالم ظلمات.
مراتب زیبایی عوالم هستی
بعد می فرمایند از همه موجودات زشت تر موجودات عالم ماده است. از این ماده برو بالا آنی که باز آلودگی هایش کم تر است عالم مثال است. از عالم مثال می روی بالا عالم عقول مجرده است که نور محض است. بعد برو به ذات اقدس احدیت آن که همه این ها از اوست. او که هیچ نقص ندارد. او که هیچ کمبود ندارد. او که جمال مطلق است. اویی که هستی بماهو هستی است لذا خدا زیباترین زیبایان می شود. زیبا که ما میگوییم چشم و ابرو را که نمی گوییم. ذات اقدس احدیت چون از همه قیود مبراست و وجود مطلق است؛ لذا او در زیبایی از همه بالاتر است؛ لذا می فرماید که «و کلما خلص الوجود من شوب الاعدام و الفقدانات، و اختلاط الجهل و الظلمات یصیر بمقدار خلوصه بهیاً حسنا » بعد می فرمایند که «فعالم المثال ابها من الظلمات الطبیعیة و عالم الروحانیات و المقربین من المجردات ابها من هما و العالم الربوبی ابها من الکل» چرا عالم ربوبی را ایشان گفته اند؟ خدا که یکی است؟ ذات حق صفات حق تجلی ذات بر صفات تجلی صفات بر اعیان ثابته عالم ربوبی ذات حق است. وجود فیض الله اقدس است و فیض الله مقدس و باز این اعیان ثابته به صورت این موجودات در این جا تجلی می کند.
ارجمندترین فلاسفه نزد امام
من یک عبارتی از سید داماد نقل می کنم؛ قبل از آن این را هم بگویم که من در کلام امام نگاه کردم امام به دو نفر در فلسفه خیلی احترام می گذارد. یکی ملاصدرا و دیگری میرداماد. میرداماد را امام خیلی تجلیل می کند و یکی از نقایص ما این است که کتاب های میرداماد را کم می خوانیم. همین عبارتی که امام نقل می کند قال السید المحقق داماد قدس سره فی التقدیسات. تقدیسات الان چاپ شده است. این عبارت را نقل می کنند «و هو کل الوجود و کله الوجود، و کل البهاء و الکمال و کله البهاء و الکمال، و ما سواه على الاطلاق لمعات نوره و رشحات وجوده و ظلال ذاته.» می گوید خدا کل وجود است یعنی همه هستی است. یعنی یک هستی است که کمبود ندارد هر چه هستی هست از آن اوست. و کل البها یعنی کل زیبایی و بها و جمال است. و کله البها این یعنی نه این که خدا ذاتی است و بهایی دارد بلکه بهائش با ذاتش یکی است. من و شما یک ذات داریم یک بها داریم. ذات هم داریم زیبا هم هستیم. زیبایی غیر از ذات ماست. اما خدا ذاتش بها است. و ما سواء علی الاطلاق یعنی هر چه غیر از خداست از عرش تا فرش. از عقول مجرده ملائکه مهین و حمَله عرش، پیغمبر، همه و همه لمعات نوره و رشحات وجوده و ضرار ذاته یعنی این ها همه لمعه آن نور هستند. آن نور که می فرماید الله نور السموات و الارض، علم لمعه و درخشش علم اوست. قدرت درخشش قدرت اوست، جود درخشش جود اوست. همانی که مولوی می گوید
پادشاهان مظهر شاهی حق
عارفان مرآت آگاهی حق
خوب رویان مظهر خوبی او
عشق ایشان عرض مطلوبی او.
نسبت خدا به خلق
همه جلوه های اوست. و ظلال ذاته یعنی نسبت خلق به خدا نسبت فی(یعنی ظل) به شی است؛ نه نسبت نم به یم. شما کنار دریا بنشین دستت را تر کن. به همان اندازه ملکول دریا کم شده است. اگر افراد زیادی می آمدند همین کار را می کردند دریا خشک می شد. اما آیا خدا که خلق می کند از آن کم می شود. نه نسبت خلق به خدا نسبت نم به یم نیست. نسبت فی به شی است. شما ده تا سایه داشته باشید، آیا چیزی از شما کم می شود؟ سایه جلوه شماست اما از شما چیزی کم نمی کند. امام در دنباله اش می فرمایند «فهو تعالى بهاء بلا شوب الظلمة، کمال بلا غبار النقیصة، سناء بلا اختلاط الکدورة، لکونه وجوداً بلا عدم و إنّیّة بلا ماهیة. و العالم باعتبار» یعنی بها است اما تاریکی درش نیست. کمال بلا غبار نقیصه غبار نقیصه ندارد، سناء بلا اختلاط الکدوره چرا؟ لکونه وجودا بلاعدم و انیه بلا ماهیه. ببینید یکی از کدورت ها ماهیت ماست. ما انسان یعنی حیوان ناطق هستیم. این ماهیت حد وجود است همین درخت ماهیت دارد. این ماهیت خودش یک جهت ظلمت است. خدا ماهیت ندارد که «الحق ماهیته انیه»
نسبت دین و فلسفه اسلامی نزد امام
جهات فلسفی امام این گونه است. که هم خود فلسفه را امام توجه دارد هم فلسفه را در درک عقائد دینی به کار می گیرد. و هم حقائق دینی را بکار می گیرد در اثبات مسائل فلسفی. یعنی فلسفه اسلامی ما یک آمیختگی تنگاتنگی با دین اسلام دارد و این نشان می دهد که این هایی که جدا می خواهند بکنند چه خطری را دارند پیش پای ما می گذارند و چه جنایتی می کنند اگر بفهمند که چه می کنند. دوره ای نیست که ما بتوانیم این را جدا بکنیم.
وجوه عرفانی امام-- نخست عرفان عملی
اما راجع به بحث از جهت عرفانی امام. امام از جهت عرفانی دو جهت عرفانی قوی دارند. یکی جهت عرفانی عملی امام است. کسانی که از آن دوره های قبل امام را می شناسند؛ می دانند که امام واقعا از جهت سیر و سلوک و ریاضت تمام این مراحل را طی کرده است. این عرفان عملی امام است. عرفان عملی به عرفان نظری ربط زیادی ندارد. ممکن است کسی عرفان عملی داشته باشد ولی عرفان نظری نداشته باشد. یعنی نتواند آن مقاماتی که درک کرده است در قالب برهان بیاورد. عارفی که عرفان عملی دارد به یک جایی می رسد ولی استدلال نمی تواند بکند. لذا وقتی استدلال نکرد برای خودش خوب است. ما در میان علما مثل امام در عرفان عملی کم داشتیم. نمی خواهم بگویم هیچ چی نداشتیم. نه خیلی از علمای ما در مرحله سیر و سلوک خیلی عالی بودند. ولو این که فلسفه هم نخوانده باشند شیخ انصاری رضوان الله تعالی علیه و بزرگان دیگر از آیات.
دوم عرفان نظری
امام چون فلسفه را خوب خوانده بودند و چون استاد فلسفه خیلی متضلعی داشت مثل مرحوم شاه آبادی که امام خیلی به ایشان اهمیت می دهد. از این حیث امام در درجه اعلای عرفان نظری است. یعنی آن چه را که عرفا رسیده اند را امام در برهان می آورد. من سفارش می کنم شرح دعای سحر را خوب بخوانید. خیلی مطلب دارد. خیلی شرح کوچکی است اما یک دنیا معارف در آن است. و همچنین دیگر فرمایشات امام. و بعد تعلیقه هایی که امام بر فصوص دارد. تعلیقه هایی که بر مصباح الانس دارد. تعلیقه هایی که بر بعضی کتب عرفانی دارد؛ آن تعلیقه ها نیز از یک سری مسائل عمیقی خبر می دهند. من یک تیکه اش را عرض می کنم و به بیاناتم دیگر خاتمه بدهم که انشالله از محضر اساتید هم استفاده بشود.
شرح اختلاف عرفا و حکما در مسئله صادر اول
یک اختلافی هست بین حکما و بین عرفا که صادر اول چیست؟ شنیدید دیگر قاعده الاواحد که ما در فلسفه داریم یعنی الواحد لایصدر الا الواحد. می گویند چون خدا واحد حقیقی بسیط است؛ آنی که بدون واسطه از خدا صادر شده است چیست؟ همه مخلوقات با واسطه به خدا می رسند اما آنی که بدون واسطه آمده است و باید مثل خدا بسیط باشد و فقط نقصی که دارد جنبه امکانی آن است؛ آن عقل اول است. به آن عقل می گویند اما نه عقل ما؛ بلکه یعنی موجود مجرد. این عقل اول صادر اول است. آن طور که مشائین می گویند عقل اول عقل دوم و فلک هشتم را آفرید. شیخ الرئیس این را قبول ندارد. چرا که مشائین خدا را خالق این طور نمی دانند. شیخ الرئیس این را در اشارات رد می کند. می گوید خدا خالق است. منتها خالق چون که جهات متعدد ندارد؛ عقل اول را آفرید عقل اول دو جهت دارد یک جهت ماهوی یک جهت وجودی دارد. خدا با توجه به جهت ماهوی عقل فعال فلک را می آفریند و با توجه به جهت وجودیش عقل دوم را و همین طور. خوب این صادر اول را عقل اول می گویند. در مقابل عرفا با این مخالف هستند. می گویند نمی شود صادر اول عقل باشد. چرا؟ چون عقل دارای وحدت عددی است. یک چیز محدود است. خدا وحدت عددی ندارد و بی منتهاست. پس فعل خدا باید مثل خود خدا بی منتها باشد. لذا فعل خدا نمی شود محدود باشد به یک وجود محدود.
دو اشکال بر نظر حکما در باب صادر اول
این دو اشکال دارد اولا اشکال فخررازی است که آن را بعدا جواب داده اند که این حد اگر این کثرت را داشت چطوری خلق شد؟ شما مگر نمی گویید از بسیط باید بسیط بیاید؟ حالا چطور این صادر اول دو جهت دارد هم ماهیت دارد هم وجود دارد. وجود بالغیر دارد. علم به ذاتش دارد. این یک اشکال است. اشکال دوم هم این است که به عنوان فعل خدای نامحدود چطور محدود است؟
نظر عرفا در باب صادر اول
لذا شیخ بزرگوار صدرالدین قونوی در کتاب مفتاح غیب الجمع و الشهود که از کتاب های مشکل عرفانی است؛ می گوید در این جا «مقام ثابت من الفصل الاول لتمهید الجملی دری فی ان الوجود العام (یعنی وجود منبسط) لبساطتهی لیناسب الحق وحدتا و المکنات کثرتا». این ها می گویند آن وجود منبسط باید فعل الله باشد. برای این که بسیط مطلق است. وجود که دیگر ماهیت ندارد. حد هم که ندارد. از این جهت پس با خدا خیلی نزدیک است. پیوسته به حق است. از آن جهتی که باز می تواند به هر قیدی در آید؛ پیوسته به خلق می شود. پس این می تواند واسطه باشد. چیزی باید واسطه باشد بین دو شی که هم به آن طرف وابسته است هم به این طرف. بنابراین باید صادر اول همین وجود منبسط باشد.
رد امام بر نظر عرفا در باب صادر اول
امام در تعلیقیه شان در رد این یک فرمایشی دارند. می فرمایند وجود منبسط نمی تواند صادر باشد. برای این که از این حیث که وجود منبسط است ظهور حق است. ظهور به ما هو ظهور استقلالی ندارد که صدور پیدا کند. شیئی باید صدور پیدا کند که بتواند یک انیت مستقلی داشته باشد. اصلا وجود منبسط از این حیث که ظهور حق است ظهور از حیثی که ظهور است از خود وجودی ندارد. مثل معنای حرفی می ماند در ادبیات ما. این از خود وجودی ندارد که صادر شود. لذا می فرماید که این حرف درست نیست. صادر اول همان عقل است. منتها آن عقل مجرد با آن احاطه و سعه ای که دارد چیزی ازش کم نمی شود؛ وجود منبسط چیزی کم ندارد. ما وجود منبسط را هم قبول داریم. اما وجود منبسط اگر بخواهیم معنا کنیم؛ اولین تعینی که وجود منبسط به خود می گیرد عقل اول است. ما موجود متعین می خواهیم. وقتی عقل اول شد خود وجود منبسط نمی تواند صادر بشود. بنابراین فلاسفه که می گویند صادر اول عقل است حق با آن هاست.
پاسخ به اشکال فخررازی در باب صادر اول بودن عقل
اما آن اشکال تعین و محدودیت فعل وجود نامحدود باری. باید بگوییم کثرت بعد از جعل است. صحبت ما این است که شی قبل از جعل نمی تواند کثرت داشته باشد. خوب معلوم است وقتی خدا عقل خلق می کند عقل مخلوق خواهد بود. عقل را خلق می کند می شود محدود. وابسته به عقل. این دیگر قهری و بعد الجعل است. لذا امام در این جا طرفدار یک مسئله فلسفی است؛ از آن طرف مسائل عرفانی را هم قبول دارد.
قدر و منزلت فلسفه و عرفان اسلامی
خوب بحث من تمام شد. فقط می خواستم سفارش کنم. به آقایان و خانم هایی که تشریف دارند. آقایان اساتید که خودشان مطلعند. این فلسفه را قدرش را بدانید و بخوانیم. به این وز وز خناس ها گوش ندهیم. بخوانید این را خوب هم بخوانید. ریشه دار هم بخوانید. که به اشتباه نیفتید. عرفان اسلامی هم از برکات ماست آن را هم خوب بخوانید. کسی تا فلسفه خوب نخواند عرفان نظری نمی فهمد. چرا ممکن است عرفان عملی به یک جایی برسد. اما برای عرفان نظری آدم باید فیلسوف هم باشد. همان محیی الدین فیلسوف بوده است و همه فلسفه مشا را می خوانده است و حتی اعیان ثابته محیی الدین گفته مشا و فلسفه است که صور مرتسمه فی الذات الباری را داشتند. چون ما مسلمانیم دین داریم پیغمبر داریم این دین و پیغمبر ما یک مدافع باید داشته باشد این. چیزی که بتواند از آن دفاع کند. کاربرد فلسفه از این بالاتر باید چه باشد؟ خداوند انشالله به همه ما و شما توفیق درک حقایق و معارف بدهد و انشالله از اساتیدی که هستند استفاده کنید.