محمّد کاظم تقوی
در این ماه هم می شود و باید از قرآن سخن شنید و برای شناخت آن و سخنانش سخن ها گفت؛ چنانکه دربارۀ صیام و آداب و ثمرات آن و پیرامون امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) که در این یادداشت به یک نکته از هزاران نکتۀ مربوط به آن امام هدایت، پرداخته می شود.
ائمۀ معصومین (ع) در عقیدۀ امامیه هم انسان های کامل با فضائل و مناقب والا
می باشند که در کمالات معنوی، پس از رسول خاتم (ص) مانند، ندارند و هم از سوی خداوند متعال و با بیان رسول خدا (ص) به عنوان رهبران جوامع اسلامی منصوب می باشند. علی (ع) در این میان اول و افضل امامان اهل بیت (ع) هستند.
علی (ع) پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) از نظر رهبری امت اسلامی با صحنه های گوناگونی مواجه گردید. یعنی بیست و پنج سال محرومیت جامعه اسلامی از امامت و رهبری آن حضرت و نهایة، تقریباً پنج سال حکومت بر جامعه بزرگ اسلامی با چالش های متعدد و پیچیده.
امیرالمؤمنین و عدم بیعت مردم
در رابطه با نقش مردم در برپائی و استمرار حکومت علوی و رابطۀ مردم با حکومت، چنین به نظر می رسد که علی رغم اعلان و اظهار مکرر رهبری و امامت علی (ع) توسط پیامبر اکرم (ص) از روز انذار عشیره تا موارد دیگر و نهایة نصب حضرت در غدیرخم، امامت حضرت پس از رحلت نبی گرامی اسلام (ص) استقرار نیافت.
سؤالی که در این رابطه مطرح است این است که عکس العمل امیرمؤمنان (ع) با نافرمانی و ناسپاسی مسلمانان از دستور و مجاهدات پیامبر اکرم (ص) چه بود؟
علی (ع) به همراه فاطمه زهرا (س) مسلمانان را به تکلیفی که خدا و رسول بیان کردند فرا می خواند و از بیعت با کسانی که قدرت سیاسی را ربودند امتناع کرد. آن اتمام حجت و روشنگری و نیز امتناع از بیعت با حکومت کودتا، ناشی از اعتقاد به حقانیت خود و نامشروع بودن حاکمان کودتایی بود.
اما در گام بعدی، وقتی ارتجاع و بازگشت به عقب چهره نمود و هشدار قرآن جامۀ عمل پوشید و به جای فرهنگ قرآنی و آموزه های نبوی، عادات عربی و تعالیم جاهلی میدان دار شد، حضرت تا آنجا که زمینه فراهم بود حقایق و معارف اسلام و احکام قرآن را بیان می فرمود و سنّت نبوی را تفسیر می کرد و برای مسلمانان خیرخواهی و مصلحت اندیشی می نمود.
یعنی چون مردم نخواستند، امیرالمؤمنین (ع) هیچ اقدامی برای کسب قدرت از راه زور و اجبار، ننمود تا اینکه انحرافات چنان شدید شد که آن سرنوشت را برای خلیفه سوم رقم زد و مردم از هر سو، به سوی علی (ع) هجوم بردند و اصرار نمودند حضرت رهبری آنها را بپذیرد و زمام حکومت را در دست بگیرد. اینجا بود که حضرت در خطبۀ سوم نهج البلاغه، پس از اشاره به ماجراهای بیست و پنج ساله اول؛ هجوم و درخواست عمومی از خود را چنین بیان می کند:
«أما والذی فَلَقَ الحَبَة و بَرَءَ النسمة، لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود النـاصر، و ما أخذالله علی العلماء أن لایقادّ و اعلی لَظّة ظالم و لا سغب مظلوم، لأ لقبتُ حبلها علی غاربها و لسقبت آخرها بکأس اولها.»
حضرت به خداوند سوگند یاد می کند که اگر مردم حاضر نمی شدند و با وجود ناصر و یاور، حجت بر من تمام نمی شد و خداوند از علما پیمان نمی گرفت که بر سیری ظالم و گرسنه ماندن مظلوم راضی نباشند، هر آینه مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می انداختم.
علی (ع) در این سخن هم به سال های دوری از حکومت و قدرت و ملاک آن، اشاره می کند و هم به چرائی پذیرش حکومت پس از بیست و پنج سال و آن عدم رأی و رضایت مردم در آن سال ها و اینک رأی و اصرار مردم مبنی به درخواست پذیرش حکومت توسط امیرمؤمنان (ع).
دین و حکومت دینی، را کراهی نیست
به نظر می رسد حضرت حکومت اسلامی و دینی را به مانند اصل دین اکراه بردار و اجباری نمی دید؛ یعنی چنانکه ایمان اجباری ارزشی ندارد و به همین خاطر قرآن فرمود: «لااکراه فی الدین قد تبیّین الرشد من الغیّ» برقراری حکومت اسلامی هم با زور و کودتا و اغفال و اجبار مردم مجاز نیست چون ارزش ندارد. حضرت هم مردم را موظف و مکلف می دانست که به امامت و رهبری ایشان تن دهند چرا که با نص و نصب الهی بیان شده بود، اما حالا که به هر دلیل با علت، نپذیرفتند یا سرباز زدند، حضرت اقدامی برای تصاحب قدرت نکرد. و این یعنی در نظر داشتن عنصر «آگاهی» و «اختیار» انسان در تعیین سرنوشت.
امام خمینی (ره) که مکرراً حکومت نبوی و علوی را الگوی نظام جمهوری اسلامی اعلان کرده بود، ترکیب اسلامیت و جمهوریت را نیز چنین می دید. (صحیفه امام، ج4، ص 163 ، 177، 197، 326) او در ماههای اقامت در پاریس و در اوج مبارزات ملت آگاه و با ایمان ایران بر سه اصل: «عزل شاه و انقراض سلسلۀ پهلوی، بر چیدن نظام سلطنتی و تأسیس جمهوری اسلامی» تأکید مکرّر داشت. (صحیفه امام، ج4، ص 483 تا 496)
امام خمینی (ره) بر این نظر بود که : «رژیم سلطنتی اصلش بی ربط است. باید اختیار دست مردم باشد. این یک مسأله عقلی {است} هر عاقلی این مطلب را قبول دارد که مقدرات هر کسی باید دست خودش باشد.» (همان، ص 494)
چنانکه وقتی از ایشان استفتاء می شود که: «در چه صورت فقیه جامع الشرایط بر جامعه اسلامی ولایت دارد؟» فتوی می دهد: «ولایت در جمیع صور دارد. لکن تولی امور مسلمین و تشکیل حکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین که در قانون اساسی هم از آن یاد شده است، و در صدر اسلام تعبیر می شده به بیعت با ولیّ مسلمین.» (صفحیه امام، ج 20، ص 459)
روشن است که ایشان فقیه جامع الشرایط بودن، یعنی فقاهت کامل و عدالت عالی و کفایت و توان مدیریت جامعه اسلامی را شرایط لازم برای در دست گیری حکومت و مدیریت جامعه اسلامی می داند نه شرط کافی؛ بلکه برای به دست گیری زمام امور جامعه باید رأی و رضایت مردم و مسلمانان هم وجود داشته باشد. این همان اتمام حجتی است که امیرالمؤمنین (ع) به هنگام هجوم مسلمانان به سوی او و اصرار بر اینکه رهبری و زمام امور جامعه آنها را در دست گیرد، بیان فرمود: یعنی خداوند چنین مقرّر فرمود که علی (ع) با همه فضائل و کمالات و پس از نص و نصب الهی توسط پیامبر (ص)، اگر مردم با آگاهی و اختیار به سوی او آمدند زمام امور آنها را به دست گیرد و اگر چنین درخواست و رضایتی وجود نداشت با توسل به زور و یا قهر و غلبه قدرت را بدست نمی آورد.
دعوت کننده به راه و سیره علی (ع) در عصر و زمان ما امام خمینی، در این رابطه سخن دیگری دارد که در نامۀ ایشان به رئیس شورای بازنگری قانون اساسی آمده است: «اگر مردم به خبرگان رأی دادند تا مجتهد عادلی را برای رهبری حکومتشان تعیین کنند، وقتی آنها هم فردی را تعیین کردند تا رهبری را به عهده بگیرد، قهری او مورد قبول مردم است. در این صورت، او ولیّ منتخب مردم می شود و حکمش نافذ است.» (صحیفه امام، ج21 ، ص 371)
ملاحظه می شود که امام خمینی (ره) در موضوع حکومت و چگونگی تشکیل آن پیرو راستین امیرالمؤمنین علی (ع) است و در پی تحمیل حکومت اسلامی بر مردم نیست.
حقوق متقابل
البته امیرالمؤمنین (ع) حکومت و علت را دارای حقوق متقابل می داند و در خطبۀ 34 نهج البلاغه آن را بیان می فرماید:
« ای مردم مرا به شما حقّی است و شما را بر من حقّی اما حق شما بر من این است که از خیرخواهی شما دریغ نورزم و بیت المال را در راه شما به طور کامل به کار گیرم و شما را تعلیم دهم تا از جهل و نادانی رهایی یابید و شما را تربیت کنم تا فرا گیرید و آگاه شوید.
برای ملت و حکومت حقوق و وظایف متقابل وجود دارد که هر دو طرف باید با وظیفه شناسی در کنار مطالبه حقوق خود، وظیفه خویش را نسبت به طرف دیگر انجام دهد که در این میان «نصیحت و خیرخواهی» حق و تکلیف طرفینی است.
نصیحت حکومت برای مردم یعنی برنامه ریزی معقول و کامل برای پیشرفت مادی و معنوی ملت، برنامه ریزی برای رفاه، امنیت، دانش و دانائی و اخلاق و تربیت یکایک شهروندان حکومت اسلامی و در طرف دیگر، خیرخواهی مردم یعنی به جریان انداختن خردجمعی برای هر چه بهتر اداره شدن جامعه.
در این جهت از ارائه خلاقیت و ابتکار تا انتقاد و بیان آزاد اشکالات و انحرافات اجتماع در مناسبات اجتماعی؛ همه خیرخواهی برای حکومت است.
و اما حق من بر شما این است که در بیعت خویش وفادار باشید و در آشکار و نهان خیرخواهی را در حق من به جا آورید و هر وقت شما را بخوانم، اجابت کنید و هر زمان به شما فرمان دهم اطاعت کنید.»
عنصر مشترکی که حضرت بیان می فرماید «نصیحت» و خیرخواهی طرفین ملت و حکومت برای یکدیگر است. یعنی نه حکومت به فکر خیانت به مردم خود باید باشد و یا با نقشه و توطئه بدِ آنها را بخواهد و نه ملت بدخواه حکومت و زمامداران خود باشند.
علاوه بر این عنصر کلیدی، مردم حق دارند حکومت در راه رفاه و آسایش آنها بکوشد و بیت المال را در راه رفاه ملت هزینه کند و علاوه بر آن برای ارتقاء سطح آگاهی و دانائی ملت و نیز تربیت و اخلاق جامعه و رشد معنوی آنها در کنار رشد مادی، برنامه و اقدامات مؤثر و نتیجه بخش داشته باشد.
چنانکه مردم در یک رابطه خیرخواهانه طرفینی باید بر بیعت و رأی خود به حکومتشان وفادار باشند و در برنامه های عمومی اجتماعی از فرامین حکومت و مدیران جامعه خود حرف شنوی داشته باشند و با جامعه هماهنگی داشته باشند تا نظم جامعه حفظ و از هدر رفتن فرصت ها و امکانات و سرمایه ها جلوگیری شود.
تعارض حق و مصلحت
از این کلام بلند مولی معیاری بدست می آید که همانا «حق محوری» به جای مصلحت اندیشی است. حق محوری به این معنا که هم حکومت باید حقوق برشمرده شده در این سخن حضرت را وظیفۀ حتمی خود بداند و هم ملت باید حقوق حکومت را اداء کند و از انجام آن سرباز نزند. و در این راستا هیچکدام به دام مصلحت اندیشی های جانبدارانه نیفتند؛ چرا که عمل به وظیفه خود ضامن مصلحت همه می باشد، یعنی اگر جائی احساس شد که میان یکی از حقوق مذکور با مصلحتی که به نظر می رسد تعارض وجود دارد، بی درنگ باید قدم در راهی گذاشت که به اداء آن حق منتهی می شود. در این صورت است که جامعه به سعادت و بهروزی و پیشرفت و شکوفائی نائل می شود.
نتیجه گیری:
نتیجه اینکه در جامعه علوی مردم نقش محوری در تشکیل حکومت دارند، به گونه ای که با رأی و رضایت آنها می شود زمام امور جامعه را در دست گرفت. البته مردم مسلمان در امور فردی و اجتماعی موظّف به وظایفی هستند که یکی از آنها بیعت با امام معصوم منصوب الهی است، ولی اگر از این تکلیف الهی سر برتافتند، حکومت زور و تحمیلی مجاز نیست، چنانکه در حکومت علوی میان ملّت و حکومت و وظایف متقابل وجود دارد که هر دو طرف باید با وظیفه شناسی در کنار مطالبه حقوق خود وظیفه خویش را نسبت به طرف دیگر انجام دهند که در این میان «نصیحت و خیرخواهی» حق و تکلیف طرفینی است. نصیحت حکومت برای مردم یعنی برنامه ریزی معقول و کامل برای پیشرفت مادی و معنوی ملّت. برنامه ریزی برای رفاه، امنیت، دانش و دانائی و اخلاق و تربیت یکایک شهروندان حکومت اسلامی و در طرف دیگر، خیرخواهی مردم یعنی به جریان انداختن خرد جمعی برای هر چه بهتر اداره شدن جامعه. در این جهت از ارائه خلاقیّت و ابتکار تا انتقاد و بیان آزاد اشکالات و انحرافات در مناسبات اجتماعی؛ همه خیرخواهی برای حکومت است.
باشد که حکومت و ملت ما راه درست زیست اجتماعی علوی را بیاموزند که سعادت دنیا و آخرت در گرو شناخت و عمل به آنها می باشد.