پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

وارستگیهاى اخلاقى شهید مدرس‏ دربیان امام

مجلس احساس نقص مى‏کرد وقتى مدرس نبود

من درس ایشان یک روز رفتم- مى‏آمد در مدرسه سپهسالار- که مدرسه شهید مطهرى است حالا- درس مى‏گفت- من یک روز رفتم درس ایشان- مثل اینکه هیچ کارى ندارد، فقط طلبه‏اى است دارد درس مى‏دهد؛ این طور قدرت روحى داشت. در صورتى که آن وقت در کوران آن مسائل سیاسى بود که باید حالا بروند مجلس و آن بساط را درست کند. از آنجا- پیش ما- رفت مجلس. آن وقت هم که مى‏رفت مجلس، یک نفرى بود که همه از او حساب مى‏بردند. من مجلس‏ آن وقت را هم دیده‏ام. کانَّهُ مجلس منتظر بود که مدرس بیاید؛ با اینکه با او بد بودند، ولى مجلس کانَّهُ احساس نقص مى‏کرد وقتى مدرس نبود.

حضرت امام خمینی به مناسبتهای مختلف درسخنرانیهای خود یادی از شهید مدرس داشتند. بخشی از سخنان بنیانگذار جمهوری اسلامی درتجلیل از شخصیت شهید مدرس درمناسبتهای مختلف درپی می آید:
سخنرانى [در جمع دانشجویان دانشگاه تهران
زمان: 23 خرداد 1358/ 18 رجب 1399

خاطره‏اى از شهید مدرس‏
مرحوم مدرس، خدا رحمتش کند- مردى بود که ملک الشعرا گفته بود از زمان مغول تا حالا مثل مدرس کسى نیامده- مى‏گفت :"که بزنید که بروند از شما شکایت کنند؛ نه بخورید و بروید شکایت کنید! "
من رفتم پیشش- خدا رحمتش کند- اخوى ما
* نوشته بود به من که یک نفرى است اینجا رئیس غله است. آن وقت یک رئیس غله زمان رضا شاه بود. به من نوشت که بروید به آقاى مدرس بگویید که این مرد آدم فاسدى است. دو تا سگ دارد یکى‏اش را اسمش را «سید» گذاشته، یکى‏اش را «شیخ»! شما بروید [بگویید] که این را از اینجا بیرونش کنند.
من رفتم به ایشان گفتم. گفت بکُشیدش! گفتم آخر چطور بکشیم؟ گفت من مى‏نویسم بکشیدش. گفتم آخر شما اینجا مأمور هستید، شما اینجا هستید، آنها آنجا نمى‏توانند. گفت چطور شد که وقتى قافله‏ها از گلپایگان مى‏آیند عبور کنند و بروند به کمره مى‏خواهند عبور کنند مى‏فرستید لختشان مى‏کنند، حالا نمى‏توانید بکشید یک کسى را؟!

صحیفه امام، ج‏8، ص: 139

وارستگیهاى اخلاقى شهید مدرس‏
شما ملاحظه کرده‏اید، تاریخ مرحوم مدرس را دیده‏اید: یک سید خشکیده لاغرِ- عرض مى‏کنم- لباس کرباسى- که یکى از فحشهایى که آن شاعر به او داده بود، همین بود که تنبان کرباسى پوشیده- یک همچو آدمى در مقابل آن قلدرى که هر کس آن وقت را ادراک کرده مى‏داند که زمان رضا شاه غیر زمان محمد رضا شاه بود. آن وقت یک قلدرى بود که شاید تاریخ ما کم مطلع بود، در مقابل او همچو ایستاد، در مجلس، در خارج که یک وقت گفته بود: سید چه از جان من مى‏خواهى؟ گفته بود که مى‏خواهم که تو نباشى، مى‏خواهم تو نباشى! این آدم که- من درس ایشان یک روز رفتم- مى‏آمد در مدرسه سپهسالار- که مدرسه شهید مطهرى است حالا- درس مى‏گفت- من یک روز رفتم درس ایشان- مثل اینکه هیچ کارى ندارد، فقط طلبه‏اى است دارد درس مى‏دهد؛ این طور قدرت روحى داشت. در صورتى که آن وقت در کوران آن مسائل سیاسى بود که باید حالا بروند مجلس و آن بساط را درست کند. از آنجا- پیش ما- رفت مجلس. آن وقت هم که مى‏رفت مجلس، یک نفرى بود که همه از او حساب مى‏بردند. من مجلس‏ آن وقت را هم دیده‏ام. کانَّهُ مجلس منتظر بود که مدرس بیاید؛ با اینکه با او بد بودند، ولى مجلس کانَّهُ احساس نقص مى‏کرد وقتى مدرس نبود. وقتى مدرس مى‏آمد، مثل اینکه یک چیز تازه‏اى واقع شده. این براى چه بود؟ براى اینکه یک آدمى بود که نه به مقام اعتنا مى‏کرد و نه به دارایى و امثال ذلک؛ هیچ اعتنا نمى‏کرد؛ نه مقامى او را جذبش مى‏کرد، [نه دارایى‏] ،ایشان وضعش این طور بود که- براى من نقل کردند این را که- داشت قلیان خودش را چاق مى‏کرد. خودش این طور بود. فرمانفرماى آن روز- حالا که من مى‏گویم «فرمانفرما»، شما به ذهنتان نمى‏آید که یعنى چه- فرمانفرماى آن روز وارد شده بود منزلش. گفته بود که به او، حضرت والا، من قلیان را آبش را مى‏ریزم، تو این را، آتش سرخ کن را درست کن یا بعکس. از اینجا، همچو او را کوچک مى‏کرد که دیگر نه، طمع دیگر نمى‏توانست بکند. وقتى این طور با او رفتار کرد که بیا این آتش سرخ کن را گردش بده، آن آدمى که همه برایش تعظیم مى‏کردند، همه برایش چه مى‏کردند، این وقتى این طورى مى‏رسیده، این شخصیتها را این طورى از بین مى‏برد که مبادا طمع کند که از ایشان چیزى بخواهد.
من بودم آنجا که یک کسى یک چیزى نوشته بود. زمان قدرت رضا شاه، زمانى که آن وقت باز شاه نبود- آن وقت یک قلدر نفهمى بود که هیچ چیز را ابقا نمى‏کرد- یک کسى آمد گفت: من یک چیزى نوشتم براى عدلیه، شما بدهید ببرند پیش حضرت اشرف که- یک همچو تعبیرهایى- که ببینند. گفت: رضا خان، که باز نمى‏داند اصلش عدلیه را با «الف» مى‏نویسند یا با «ع» مى‏نویسند؛ من بدهم این را او ببیند؟ نه اینکه این را در غیاب مى‏گفت، در حضورشان هم مى‏گفت. این جورى بود وضعش.
این چه بود؟ براى اینکه وارسته بود، وابسته به هواهاى نفس نبود، اتخذ الهَهُ هَویهُ نبود. این، هواى نفسانى خودش را اله خودش قرار نداده بود، این اله خودش را خدا قرار داده بود. این براى مقام و براى جاه و براى وضعیت کذا نمى‏رفت عمل بکند، او براى‏ خدا عمل مى‏کرد. کسى که براى خدا عمل مى‏کند، وضع زندگى‏اش هم آن است، دیگر از آن وضع بدتر که دیگر نمى‏شود برایش. براى چه دیگر چه بکند؟ از هیچ کس هم نمى‏ترسید. وقتى که رضا شاه ریخت به مجلس که فریاد مى‏زدند آن قلدرهاى اطرافش که زنده باد کذا و زنده باد کذا، مدرس رفت ایستاد و گفت که مرده باد کذا، زنده باد خودم.
خوب، در مقابل او، شما نمى‏دانید حالا، در مقابل او ایستادن یعنى چه و او ایستاد. این براى این بود که از هواهاى نفسانى آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود.

صحیفه امام، ج‏16، ص: 451 تا 453

*مرحوم آیت الله پسندیده اخوی بزرگ حضرت امام

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.