محراب از دیدگاه خمینی به تناسب جامعهاش، تظاهر به عشق است. «بوس» درک معانی «کنار یار» شکستن آن دیوار ریایی است که پردهدار بین «او» و «دیار» را حائل است.
پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران: 8 مهر را روز بزرگداشت مولانا خوانده اند زمانی که او دفتر ششگانه مثنوی و غزلیات شورانگیز شمس را سرود، نمی دانست که 7 قرن بعد جهانی به غایت مدرن و متمدن، بیان او را بسان پیام آوران بزرگ بر سینه خواهد فشرد و آثارش با تیراژهای میلیونی در خیابان های کالیفرنیا تا هنگ گنگ به داد تنهایی انسان معاصر خواهد رسید. اما مولانا را گویی همتایی است بزرگ در عصر معاصر؛ امام خمینی(س) مقاله حاضر که از فصلنامه تخصصی حضور برگرفته شده. به مقایسه عرفان این دو عارف اسلامی پرداخته پرداخته است.
انتخاب این عنوان نه به تعبیر نیاز بوده، بلکه جرقهای در اندیشهام پدید آمد، احساس کردم که امام خمینی(س) را بدور از سیاست مورد ارزیابی قرار دهم. با توجّه به عمق حالات و روحیات او، گفتهها و مطالعه کتابهایش بالاخص «جهاد با نفس» را که در سالهای قبل از انقلاب مطالعه میکردم. او را بدور از تبلیغات و تمجیدات درک نموده و ویژگی خاص او را که همان «جسارت» بود در اندیشه پنهان داشتم تا اینکه فرصتی پیش آمد. جمله نقش امام خمینی در عرفان انگیزه نگارشم را پدید آورد.
اندیشیدم تنها راهی که میتواند مرا با خلوت او آشنا سازد گفتههای پنهانی اوست که بصورت نسخههایی تحت عنوان «باده عشق»، مطالعه نموده در خلوت او نشینم سراپا عشق بودن او را، دریابم...
آنچه را خواستم، از جسارت او یافتم. یافتههای خود را بدینگونه بیان میدارم، خواستم گاه گاه او را با حافظ و گاه با شمس در قیاس نشانم... هر کدام جایگاهی بس بلند و عمیق در عرفان دارند... هر کدام در گوشهای خاص. چون زمان بطور همسان با شخصیت عرفانی آنها تطابقی ندارد، بنابراین به نکاتی اندک، بسنده مینمایم. یقین دارم که این اندیشه کامل و این تحلیل جامع نیست، اما میتواند اندیشههای مشتاقان را در اندیشه و عرفان به مباحثه و مجادله کشاند. ابتدا عشقی را در خمینی و حافظ بطور خلاصه و مجمل بیان میکنم، سپس اندیشههای امام خمینی را به بحث مینهم، در پایان قضاوت را بعهده صاحبنظران وا میگذارم.
حافظ و امام هر کدام به نوعی مدعیان عشق را پشیزی نمیخرند. عشق از دیدگاه حافظ خدمت یار است، پنهان داشتن جلوه معشوق در لباس عشق. حافظ اندیشه در نیاز معشوق را میپوید و عاشقگونه میرود، در این حرکت گاه عقل را و گاه عشق را به محراب نیاز میبرد....
اما امام عشق را در تلاطم اندیشه میجوید، پس از شریعت خود را در طریقت حق مأیوس نمیداند. با خستگی همراه با امید راهی را میپیماید که در هر مرحله، پوییدن را لمس کرده تجربه میگیرد. آنوقت رهایش میسازد، زیرا آن را مطابق مقصود نمیشناسد.
عشق در امام حرکت و جوشش میآفریند او را سرآمد عصرش قرار میدهد... او با خود میاندیشد که دیگر شایسته نیست در قید و بند کلمات و فلسفه بماند، زیرا دریافته است که مرحله عمل فرا رسیده است. این راهی است که عرفا بنوعی برای رسیدن به مقصد طی میکنند.
حافظ گویاتر از زمانش سخن میگفت، امّا جسارت امام خمینی فراتر از زمانش بود. حافظ جامعه را بعهده نگرفت امّا... امام خمینی چون شمس در عین بینیازی نیاز به رهبری در دلهای مردم را، جستجو داشت، شمس به نوعی میخواست از طریق تربیت و اخلاق، هنجارهای معنوی را در جامعه استوار سازد زر و زور و تزویر را در لابلای عشق و شناخت و ایثار و فداکاری محو نماید اندیشه را در انسانیت جاودان دارد. تا عشق را متجلّی ساخته، جهل را خجل کند. دانایی و هوشیاری و بینیازی را زیربنای جامعه مغولزده زمان خود نماید.
نقش امام خمینی در این برهه با شمس همگام است با اندک تفاوت براساس تکنیک و وضعیت جامعه، امام خمینی میخواهد اندیشه خود را که مایه گرفته از عشق راستین است در تربیت جامعه مؤثر نماید پس به هدایت جامعه برگزیده میشود. امام خمینی، براساس عشق، حرکت را در مردم، مردمی که دارای یک فکر و سلیقه نبودند، امّا همگان تشنه شناخت بودند، جاری ساخت، آنها را متحد نمود و آهنگ وحدت را در کلامشان تسبیحوار آویخت. آنگونه تجلّی یافت که مانند مردان بزرگ دیگر به قضاوت تاریخ نشست.
عشق امام خمینی از اینجا در حرکت خود متجلّی میشود، آنجا که میفهمند همه چیز را، امّا نمیفهمند او را، درک او را، تنهاست در درک حقیقت غمگین از جهالت جامعه.
بنابراین او حق دارد بگوید:
«راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود
جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست».
جز او، همه را نامحرم و بیگانه اسرار خود میشناسد، در اینجا درک عشق را از جامعه خود دور میبیند، اصرار در همگام کردن جامعه با خود را ندارد. در کلامی خود را مینمایاند:
«دست آن شیخ ببوسید که تکفیرم کرد
محتسب را بنوازید که زنجیرم کرد»
... حکم تکفیر شیخ و زنجیر محتسب را وسیله ریاضت و یقین به شناخت خویشتن
خود میخواند. دگرگونی و پاشیدگی درون را مدیون آنان دانسته آنگونه که مخالفین شمس باعث جسارت در برون افکنی نیازهای کاذب او شدهاند. یا علی را که بر ضارب خود رحم میآورد، زیرا جوهر او را که جلوهای از معشوق است در او میبیند چگونه میتواند چون مدعیان عشق، عشق را آلوده به انتقام کند، گناه او را میبخشد زیرا جوهر وجودی او در هالهای از جهالت و گمراهی پنهان گشته، پس چگونه با جهل مقابله کند! ؟
غمگین است، نمیخواهد پدیده و جوهر الهی که در وجود او نهفته شده با بدآموزی و غلط اندیشی. نمایان نیست تصرّفی بشود! چه کند! که فطرت پاک ضاربش در تارهای جهل و انحطاط تنیده شده است...
این عمقنگری را در حرکت ظاهری شیخ و محتسب میبینیم، که چگونه نیاز در عشق را جستجو میکند. بنابراین از خود بیرون آمده در او جای میگیرد، راه خود را بدینگونه از مدعیان عشق و زاهدان ریایی و فرصتطلبان جدا میسازد که:
«آب کوثر نخورم، منّت رضوان، نبرم
پرتو روی تو ای دوست جهانگیرم کرد»
«آب کوثر» و «منت رضوان»، دو نیاز به دو صور مجازی، دو وسیله که زاهدان و عابدان را برای رسیدن به آن به جدال و تفرقه وا میدارد. دو مانع که از دیدن معشوق محرومشان میکند...
دگرگونی و پاشیدگی او را از نیاز به کوثر و منّت از بهشت، بینیاز کرده است... اساس حرکت خود را بر آنها استوار نمیسازد، زیرا پرتوی روی دوست هرگونه ایجاد توقع را بیجواب میگذارد، منّتجو نمیشود، در وظیفه خود متعهد است،، بنده عشق اوست نه برده نام و عظمت، در عین بینیازی، نیازمند است. در اینجا امام خمینی مستقیماً خود را به دوست میرساند امّا حافظ، پیرو مراد را وسیله الهام خود قرار داده تا رسیدن به مقصود الهام گرفتن از آن را لازم میداند. شاید عصر حافظ، عصر امام نبود... شمس نیز چون خمینی از پیر سخن نمیگوید. او پیر را در خود مییابد، او تبلور عصر خویش است. امام خمینی مراحل سلوک را برای رهروان عشق چندان جدی نمیگیرد، پیر،
وسیله ایست که به آنی، رهایش میکند:
«پیر میخانه بنازم که بسر پنجه خویش
فانیم کرده عدم کرده و تسخیرم کرد»
«من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه»
«با قلندر منشین گر که نشستی هرگز
حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه»
این حکمت، فلسفه و آیه و اخبار را تکرار تکرار میداند و پوستی بر مغز احساس میکند. که پوست را باید درید و مغز را پویید. زیرا مدعیان عشق معتقد به وجود عینی عاشق و معشوق هستند، آنان «عشق» را نمیبینند مگر در جلوه عشّاق... امّا...! عشق مورد قبول امام و شمس و حافظ و عرفای بنام، بدینگونه عشّاق را که به قالبپردازی معشوق مشغولند بازیچه دنیا میدانند، به پشیزی نمیخرند...
«مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز
آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد»
عشق را سر تا پا انتظار است و بس، انتظار، مرحله تلاطم و پویایی «عشق» است. «انتظار» سرشار از اندوه شیرین است، بمصداق کلام از در برآمده مولانا:
«عشق در دریای غم غمناک نیست».
«انتظار»، فرصتی است برای شکستن قفس تن، تکامل روح، پروردن جان. عشق را، در جان نشاندن است... نقش خواستن را، شکستن است. در خلوت تنهایی به اسرار عشق نشستن... زمان را، به تسخیر عقل سپردن، عشق را، بر عقل مسلّط نمودن، سر بیجان را به پای جانان فکندن است... دل دلخسته را به خسیدن تیر مژگان معشوق منت نمودن انتظار عاشق از معشوق که خود طریقت عشق است.
در اینجا عاشق در طریقت، هر چه از معشوق طلب میکند، زیباست. زیرا نیاز عاشق غرور معشوق را افزون میکند، دعای عاشق دل معشوق را سختتر مینماید، تمنای وصال عشق درد هجران را افزون میسازد وفای عاشق جفای معشوق را، اینجاست که عشق پرشورتر، پویاتر و خالصتر میگردد.
اینهمه از ثمرات انتظار است، انتظار....
«من جفایت به جان خریدارم
از تو ترک جفا نمیخوام»
مرحله گام به گام یکی شدن عاشق در معشوق و در جای دیگر میفرماید:
هر جفا از تو بمن رفت بمنّت بخرم
بخدا یار توأم یار وفادار توأم
تجلّی حق، در انسان است. از عشق انسان است. معشوق را در عشق عاشق جستجو میکند.
«هیچ دانی که من زار گرفتار توأم»، «بس کن ای جغد، ز ویرانه خود دم بزنید»، ریاضت و زدودن آثار غیر حق، «تا گیسوی تو آخر بکمندم افکند، اعتراف....!»
در جای دیگر....
به ذکر و دعا و فکر نیازی نمیبیند...
میگوید:
«تو دعای منی، تو ذکر منی
ذکر و فکر و دعا نمیخواهم»
«هر که را بنگری فدایی توست
من فدایم، فدا نمیخواهم»
... سرشار از وحدت است. جهت نمیشناسد، وسیله نمیطلبد. او را میخواهد، در اوست، او را میبیند محور نمیشود، محور را میشکند، شخصیتسازی را در تاریخ اندیشهاش با این بیت:
«هرگه را بنگری فدایی توست
«من فدایم، فدا نمیخواهم»
را مطرود میداند.
او تخت و جایگاه و مقام نمیخواهد. بنوعی میخواهد در تاریخ گم شود، امّا این عصاره عشق خود تاریخ میشود. تاریخ را میسازد. آنگونه که: زرتشت ساخت، محمد(ص) ساخت، علی(ع) ساخت، شمس ساخت و حافظ...
او هر چه میبیند و میشنود «عشق» است. هر جا که عشق باشد زهد و ریا بازاری نخواهد داشت.
«دکّه زهد ببندید در این فصل طرب
که به گوش دل ما نغمه «تار» آمد باز»
همگام با اندیشه زهد شکن شمس، زهد با تمامی ابعادش به کناری میزند، خود را در «تار» که «غنای عشق» اوست، محو میکند. او چگونه شدن را در خود به تصویر میکشد.
«چکنم، غمزدهام، شیفتهام، سوختهام
عشوهات واله آن لعل گهر بارم کرد»
عشوه در اینجا حرکت موزون و لطیف جلوه عشق است که عاشق را سرشار از شدن میکند سر تا پا عشق میشود. از دیار خویشتن خود بیرون آمده. در طریقت مسلط بر مَنهای خود گشته و خرد را به تسلیم عشق وا میدارد.
«عشق دلدار چنان کرد که منصور مَنِش
از دیارم بدر آورد و سردارم کرد»
«باده از ساغر لبریز تو جاوید ساخت
بوسه از خاک درت محرم اسرارم کرد»
«عشقت از مدرسه و حلقه صوفی راندم
بنده حلقه بگوش در خمّارم کرد»
اقرار میکند، سرزنش مدعیان عشق را بر خود گوارا نموده بدیدار زیباتر از عشق میشتابد. مدعیان عشق او را به قضاوت مینشانند. از غرور و منیت با او سخن میگویند، اما غافل از اینکه این عاشق پاک باخته جز درد عشق و سینه بیدل بضاعتی ندارد، او غرور و منیت را در مسلخ عشق قربان نموده، زیرا تار گیسوی او آخر به کمندش افکند، اعتراف به بندگی عشق است. عشق، او را از آموختهها متواری داشته «ساغر» مرحله بین طریقت و حقیقت است و «باده» را که «اسرار بیخبری در نیاز» است. سبب جاودانگی خود میداند.
مدرسه: منظور از «شریعت» است، «حلقه صوفی»، «شریعت پذیرایی» است که آنچه دارند کلام است و فلسفه، در قید عقل ماندن، عشق را به تسخیر خرد انگاشتن... اما خمینی از «ساغر» باده مینوشد، بوسه از خاک در معشوق برمیگیرد، تا دیوارهای زهد و ریا را بشکند و محرم اسرار گردد. همانگونه که مولوی از باده شمس به نیازی رسید که مدرسه و حلقه تصوف را به یکباره رها نمود، بدانگونه که فرهنگ عشق او را در ادب به تفسیرش کشید....
حافظ که اینجا خود در بلندای عرفان اجتماعی است، «ساغر» و «باده» را از پیر و مراد خود میگیرد. وقتی منصور به پادشاهی میرسد، او را مهدی دین پناه به تصویر میکشد، در دل مردم عصرش نور امیدی را تازه میگرداند، تا از قرار مردم، خود، آرام گیرد. حافظ بشارتدهندهای است، که مردم به انتظار نشسته را نوید رهایی میدهد...
امّا خمینی خود «بشارت» است، که منصور منش سکّان جامعه را بدست میگیرد این جسارتی است بدیع و... اما عرفان به آن پاسخی نمیدهد.
امام خمینی خود، در جایگاهی فراتر از عارفان و عاشقان قرار گرفته است که میگوید:
«عارفان پرده بیافکنده برخسار حبیب
من دیوانه گشاینده رخسار توأم
عاشقان سرّ سویدای ترا فاش کنند
پیش من آی که من محرم اسرار توأم»
خمینی در اینجا، عاشق را عارف نمیشناسد و عارف را عاشق نمیخواند....
خمینی مرحله کمال را فراتر از این دو مرحله میداند، با جسارتی تمام خود را بسیار ظریف و آرام در این جایگاه قرار میدهد. در عصر خود بی آنکه بخواهد مسئله «انتظار» را به بحث میگذارد. خمینی در بهار نیز که فصل دگرگونی و تحول است حرکت را اینگونه در خود القاء مینماید؛
«بهار آمد، جوانی را پس از پیری ز سر گیرم
کنار یار بنشینم ز عمر خود ثمر گیرم»
در اینجا «یار» حقیقت وجودی اوست.
«بهنگام خزان در این خراب آباد بنشینم
بهار آمد که بهر وصل او بار سفر گیرم»
«بهار» در عرفان خمینی قشنگترین زمان حرکت است برای وصال...
تطبیق حرکت عشق را با بهار آغاز میکند. در اینجا عشق را حرکتی موزون همانگونه که وصال او در بهار پیوسته است.
... مصلحتاندیشی و سنتگرایی را با کلام خود میشکند...
گر تیشهات نباشد تا کوه برکنی
فرهاد باش در غم دلدار و شاد باش
شاگرد پیر میکده شو در فنون عشق...
در جای دیگر میگوید: مستان، مقام را به پشیزی نمیخرند.
تأکید میکند که سنت گرایی را باید شکست، نباید گفت چون تیشه نیست، فرهاد نیست بنابراین عشق هم نیست... اندیشه عشق فرهادگونه را در سر و در دل داشته باش...
مشتاقان، «بی نیازی در دنیا را» به «فرمانروایی عالمی هم نمیفروشند» پس شایسته است که مشتاقانه بگوید:
در هوایش سرسپارم، در قدومش جان بریزم
گر به رویم در گشاید گر به نازی بازگردد
اینجاست که عاشق جان سوخته سر از پا نمیشناسد، در او جای گرفته است، این عاشق، خود، عشق است و این معشوق تجلی یافته از عشق عاشق. آنچه را که مدعیان عشق میشنونند همه آواز و خیال است. شرح بیان عشق براین ناباوران عاشقپیشه سخت و سختتر مینماید. امّا بر عاشق، تعبیر این «حال» سهل است او جلوه معشوق را با دیده دل میبیند با عقل و خرد میآمیزد با احساس زیبایش میکند، با
کلام تقریر مینماید.
خمینی در مرحلهای بدینگونه راه خود را از مدعیان عشق جدا ساخته میگوید:
برگیر جام و جامه زهد و ریا درآر
محراب را به شیخ ریاکار واگذار
بوس و کنار یار بجانم حیات داد
در هجر او نه بوس نصیب است و نی کنار
عشق عاشق چنان پرتو افکن جمال و خرد میگردد که محراب را به شیخ ریاکار وا میگذارد خود در عین بینیازی به آنچه از او ساخته و پرداختهاند، میشکند، در هم میکوبد و تمنای نیاز میکند... «محراب» در عرفان حافظ جایگاه ریا نیست بلکه مکان تلاقی عاشق و معشوق است. اما محراب از دیدگاه خمینی به تناسب جامعهاش، تظاهر به عشق است. «بوس» درک معانی «کنار یار» شکستن آن دیوار ریایی است که پردهدار بین «او» و «دیار» را حائل است. آن را پاره میکند.... نیمه حیاتی دیگر او را به حرکتی یقینی رهنمود میسازد. که عاشق در عین بینیازی در معشوق محو میشود و نیاز میآفریند، مشتاقپرور میشود...
این عشق، عاشق را از هر زهری مصون میدارد. عشق تنها درد او میشود که خود درمان دردهای دیگرست، و میگوید:
«چشم بیمار تو هر کس را به بیماری کشاند
تا ابد این عاشق بیمار، بیماری ندارد»
«بر سر بالین بیمار رخت، روزی گذر کن
بین که جز عشق تو بر بالین پرستاری ندارد»
میرسد به آنجایی که خود با خود میگوید:
هم دردم و هم درمانم
هم سوزم و هم سامانم
خود میجوشم و خود مینالم
خود میگویم و خود میجویم
هم در دامم و هم آزادم
....
هم دیوانه و هم تابع
هم جاهل وهم جامع
هم عارف و هم عامی
هم دینی و هم کفری
آزاد نیم (نی ام) از عشق
در بندگیام با عشق....
مرحله حقیقت اینجاست، تبلور انتظار و اندوه اینجاست... باورها اینجاست...
ما زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم
در مسی و جانبازی دلدار تمامیم
همبسته دلدار و ز هجرش به عذابیم
در وصل غریقیم و به هجران مدامیم
بیرنگ و نواییم ولی بسته رنگیم
بینام و نشانیم همی در پی نامیم
از مدرسه مهجور و ز مخلوق کناریم
مطرود خردپیشه و منفور عذابیم
... بی آنکه عشق را در خود بیابیم بدنبال نام و نشانیم، باور نداریم که عاشق و معشوق ماییم اگر حجاب نفس و خرد را پاره کنیم حقیقیت مائیم...
«مرغ دل پر میزند تا زین قفس بیرون شود
جان به جان آمد توانش، تا دمی مجنون شود»
«رهروان بستند بار و بر شدند از این دیار
بازمانده در خم این کوچه، دل پر جوش ما»[204]
سنگینی و تنگی جسم را در روح خود احساس میکند. در بلندای بینیازی تعالی اندیشه در شناخت معشوق خود را در قفس نفس بسته میبیند، دنیا را چنان کوچک و بیارزش حس مینماید تا.... بمانند آن مرغ وحشی افسار بگسلد و آن قفس بشکند... خود را در درک معنای آزاد و آرام ببیند و انتظار... باز انتظار.... تا خردادی بهاروش به خویشتن خود باز میگردد... در این بازگشت خود را درمییابد. قفس را میشکند از قید زمان و مکان میرهاند. اندیشه در مغز، عشق در دل، دل در فشار دندههای قفس به جوشش درمیآید. در اینجا، عشق جذبه و حرکت را آغاز میکند. عقل به تسلیم زانو میزند. نَفس در حرکت، خود، باز میماند... اندیشه رکود مییابد. «عشق» پرده حجاب را پاره میکند. عشق در وصال تجلی مییابد. وصل مرحله از حیات عشق میگردد...
عاقبت عشق راستین بدانگونه پیروز است...
بیهودگان عقل را به باد میسپارد! تا ببرد به هر کجا آباد...!
منابع و ماخذ
1. فرهنگ معین
2 و 3. برگرفته از (Eif - philosophie) dep, edu - cation paris 1972
4. قرآن کریم
5. نهجالبلاغه
6. استاد شهید آیتالله مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام
7. امام خمینی(ره) گزیدهای از فرمایشات، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)
8. دکتر شریعتمداری علی، تعلیم و تربیت اسلامی
9. دکتر عسکریان مصطفی، اصول تعلیم و تربیت
نویسنده: فاطمه عاطفی فرد
منبع: حضور، پاییز 1375، شماره 16 ، صفحه 202