جی پلاس: جوان امروز در مقایسه با نسل پیشین خود با جهانی سرشار از گوناگونی و پیچدگی روبرو است و همین شناخت جهان را برای او دو چندان می کند. دکتر محمد مهدی اردبیلی مدرس فلسفه معتقد است که جوان امروز مسئله ندارد و نیازها و مسائل کاذب جای مسائل واقعی و تفکر نقادانه را گرفته است.

سوالی که در این میان مطرح می شود این است که جوان قرن ۲۱ برای شناخت بهتر خود و دنیای پیرامون باید چگونه عمل کند؟ آیا فلسفه می تواند راه شناخت را برای او روشن کند؟

دکتر محمد مهدی اردبیلی، نویسنده، مترجم و مدرس دانشگاه که آثار و کتب مختلفی در حوزۀ فلسفه منتشر کرده است، در گفتگو با خبرنگار جی پلاس به سوالی هایی از این دست پاسخ می دهد.

فلسفه با حیرت آغاز می شود. حیرتی که از ابتدای عمر بشر در روی زمین با او همراه بوده است. با این حال فلسفه را به لحاظ مفهومی چگونه می توان تعریف کرد؟

تعاریف رایجی درباره فلسفه وجود دارد، اما خود فلسفه نیز مانند بسیاری از حوزه‌های دیگر دچار بحران تعریف است، چراکه هر تعریفی به ناچار بخش‌هایی از فلسفه را بیرون می‌اندازد و احتمالا بخش‌هایی نامربوط را به فلسفه می‌افزاید. به عنوان مثال یک تعریف مرسوم فلسفه را فلسفه علم به مبادی می داند. یعنی حوزه‌هایی از دانش مانند فیزیک، شیمی، اخلاق و سیاست وجود دارند و فلسفه در واقع به مبادی آنها می پردازد چون خود آنها نمی توانند به مبادی خودشان بپردازند. به عنوان مثال فیزیک می‌تواند به شما قوانین مغناطیس و احکام حاکم بر ماده و جرم را بگویید اما نمی‌تواند بگوید ماده چیست. یا ریاضیات که علم‌الاعداد است، خود نمی‌تواند عدد را تعریف کند. زیرا علوم توانایی اندیشیدن به مبانی و تعاریف اولیه خودش را ندارد. اندیشیدن به این مبانی،کار فلسفه است .

ازسوی دیگر اگر بخواهیم به سراغ ریشۀ لغوی واژۀ فلسفه برویم، باید به واژۀ یونانیِ «فیلسوفیا» اشاره کنیم که به معنای «دوستداری دانش» است. به همین معنا، فلسفه چیزی جز دوستداری دانش نیست. این نکته بسیار مهم است، یعنی فلسفه به معنای دارای دانش نیست؛ چون کسی که دانش یعنی «سوفیا» را در اختیار دارد، در یونان سوفیست نامیده می شود که بار معنایی منفی دارد. زیرا هیچ کس نمی تواند دارای دانش باشد. اوج کاری که انسان می تواند انجام دهد این است که به دانش عشق بورزد، یعنی «فیلسوف» باشد. به این معنی، فلسفه علاقه و تمایلی شدید به دانش و حکمت است.

حالا اگر بخواهم با قرائتی هگلی به سراغ فلسفه برویم، می‌توان گفت فلسفه چیزی نیست جز تاریخ فلسفه. یعنی همان چیزی که تا کنون به اسم فلسفه عرضه شده است. چون شیوۀ فهم هگل از فلسفه، به نحوی است که در تاریخ فلسفه هیچ اندیشه یا ایده‌ای را دور نمی اندازد. همه را جمع می‌کند و در نسبتی نظام‌مند و دیالکتیکی با یکدیگر بازنمایی می کند. به این معنا فلسفه چیزی جز داستان خودآگاهی و «تأمل در نفسِ» عقل بشری یا به طور کلی روح جهان نیست. پس فلسفه در زمانۀ حاضر ذاتا با تفکر انتقادی و نفی فریب‌ها و دروغ‌ها پیوند می‌خورد. در طول تاریخ هم همواره همین وجه سلبی و انتقادی فلسفه بیشتر موثر بوده تا وجه ایجابیِ آن.

این طور به نظر می رسد که فلسفه حوزه‌ای متعلق به متفکران و اندیشمندان است. با وجود این، آیا ضرورت و اهمیتی برای آشنایی عامه مردم به خصوص جوان با فلسفه به عنوان ابزاری برای معرفت وجود دارد؟

این یک مسئله تاریخی است. در یونان و بعد در جریان‌های دینی مسیحیت این بحث مطرح شد که تا چه حد توده مردم حق دارند فلسفه بورزند یا با فلسفه آشنا شوند؟ مبادا شبهات و آفاتی برای آنها ایجاد کندکه آنها را از دین گریزان کند؟ این مسئله را ما از اعدام سقراط در یونان تا کشته شدن سهروردی در زندان و تا همین امروز مشاهده می‌کنیم. این نگاه منفی نسبت به فلسفه همواره وجود داشته است.

من شخصا با توجه به این که قائل به پروژه «فلسفه برای همه» هستم، اعتقاد دارم فلسفه باید برای همه مردم باشد. این امر دو وجه دارد. اول اینکه عامه مردم سوال‌های فلسفی دارند. من در هر جمعی که حاضر می‌شوم، وقتی مردم عادی متوجه می‌شوند که من فلسفه خوانده‌ام به ناگاه تمام سوالاتی را که احتمالا در ذهنشان حفظ کرده‌اند، مطرح می‌کنند و تشنه جواب هستند. این نشان می‌دهد مردم سوال‌هایی درباره جهان دارند و هرچند شاید یک رویکرد یا ایدئولوژی با پاسخهای از-پیش-آماده را پذیرفته باشند، اما هنوز احساس می‌کنند جوابشان را نگرفته‌اند. یعنی هنوز مردم نیاز به پاسخ های قانع کننده برای سوالهایشان دارند.

از طرف مقابل، اگر فلسفه را علم به مبادی بگیریم، آنگاه هیچ دانش و فهمی بدون فلسفه و شناخت این مبانی ممکن نیست. نقدی که به علوم انسانی در ایران وارد است این است که دانشمندان علوم انسانی ما بدون شناخت مبادی و فلسفه، به سراغ مطالعۀ نتایج آنها می‌روند و به همین دلیل در رشته‌هایی مانند جامعه‌شناسی، روان‌شناسی و غیره، هرچه تلاش می‌کنند نمی‌فهمند که مثلا مارکس، وبر و زیمل چه می‌گویند. حتی در علوم دیگر مانند فیزیک نیز به همین شکل است. به عنوان مثال، نقد دکارت به گالیله این بود که مبانی فلسفی فیزیک مطرح شده توسط او، روشن نیست. یعنی فیزیک هم بدون فلسفه (یعنی بدون اندیشیدن به معنای جهان، ماده و انسان) روی هواست. به همین دلیل لازم است که همه با مبانی افکار و عقایدشان آشنا باشند، یعنی فلسفه بدانند. به نظر من، مردم باید ریشه فکری و نظری چیزهایی مانند شیوه زندگی، آرمان‌ها و حتی عقاید روزمره‌شان را بدانند تا از یک طرف، اگر جای انتقادی وجود دارد بتوانند موضوع انتقادشان را بشناسند و آن را درست مطرح کنند، و از طرف دیگر، اگر حتی بخواهند از عقیده‌شان دفاع کنند، بتوانند به درستی از آن دفاع کنند.

IMG_9386_1

ایران به خصوص در قرون گشته سرآمد فلسفه در جهان بوده است . اما امروز پیشرفت قابل توجهی در این زمینه مشاهده نمی‌شود.آیا می‌توان دلیل این امر را عدم علاقه جوانان به این حوزه دانست؟

این حرف که ایران در دوره ای سرآمد بوده، تا حدی درست است. اما شاید بهتر باشد راجع به کل جهان مسلمان حرف بزنیم. یعنی ما، حد فاصل فارابی تا ابن رشد واقعا تاثیر گذار بودیم. سنت توماس به شدت از فلسفۀ ابن سینا متاثر است. یا به عنوان مثال، اندیشه‌های ابن رشد در جهان مسیحیت به طور جدی ترجمه می‌شد. حتی در دوره‌هایی تفکرهای ما آنقدر پیش رو بود که اگر میخواستند می‌خواستند کسی را تکفیر کنند؛ یکی از برچسب‌هایی که به او می‌زند، «ابن رشدی» بود. همچنین در آن زمان جریانی رشد پیدا می کند به نام ابن رشدی های لاتینی که رهبرشان، یعنی سیژۀ برابانتی را به دلیل عقاید ابن‌رشدی‌اش می‌سوزانند.

پس این فرض تا حدی درست است که ما (با توجه به قید این «ما») زمانی سرآمد بودیم. اما البته نباید از این حقیقت بگذریم که فارابی، ابن سینا و ابن رشد در بستر اندیشه یونانی می‌اندیشیدند و ما خالق ان نبوده‌ایم.

اما چون سوال شما مشخصاً به جوانان ارتباط داشت، به طور کلی می‌توان گفت که یکی از مشکلات امروز ما این است که جوانان ما مسئله ندارند. تا وقتی مسئله یا به قول معروف «مسئله سازی» رخ ندهد هر چقدر هم دانش داشته باشیم؛ به کار کسی نخواهد آمد.

حتی اگر به دنبال تولید علم هستیم، این نکته را باید در نظر داشت که وجود «مسئله» باعث تولید علم می‌شود و تولید علم هم نه فرمایشی است و نه سفارشی. باید بسترهایش ایجاد شود. و این همان نقطل خلاء در وضعیت امروز دانشگاه‌های ماست که تبدیل شده‌اند به بنگاه‌های کسب امتیاز و انتقال دانش، بدون تلاش برای ایجاد یا حتی استخراج «مسئله». به نظر من مسئله اصلی جوانان ما همین فقدان «مسئله» است.

سیستم آموزشی به دروسی چون ریاضی و فیزیک بیشتر از علوم انسانی و بالاخص فلسفه اهمیت می دهد و زمینه خاصی برای آشنایی جوانان با فلسفه صورت نمی‌گیرد. به نظر شما این مشکل از کجا نشئت می‌گیرد؟

در این رابطه دو نکته وجود دارد یکی به بحران جهان سوم بر می‌گردد. در واقع جهان سوم در ابتدا مواجهه ابزاری با غرب داشته است. یکی از مستشرقین روایتی دارد از دربار ناصری و نقل می کند که ایرانی ها همواره از ما می پرسیدند که به عنوان مثال این ماشین یا اسلحه چگونه ساخته شده است؟ اما هیچ کس از ما نمی پرسید که مبادی این‌ها چیست؟ یعنی کسی مثلا از غربی‌ها نپرسید که چه نگاهی در شما به وجود آمد که توانستید پیشرفت کنید؟ من البته شخصاً اعتقادی به این ندارم که غرب پیشرفت کرد و ما عقب‌مانده‌ایم، اما منظورم این است که از همان ابتدا در مواجهه‌مان با غرب، عمیق نشدیم و به دنبال ظواهر و ابزار رفتیم. درنتیجه، وقتی از علم هم صحبت می کنیم منظور بیشتر علوم تجربی و مهندسی است و به فروکاستن علم به تکنیک دچار شده‌ایم.

دلیل این امر، از یک طرف، همین مسئله‌مند نبودن ماست و البته از طرف دیگر، بی‌اعتمادی و ترس ما از مواجهۀ نظری با غرب است. حال د راین میان فلسفه از همه بدنام‌تر است. زیرا از حقیقت که نگذریم، فلسفه و فلسفه‌خوانی همواره یک وجه قمارگونه دارد. یعنی وقتی وارد فضای فلسفه می‌شویم، معلوم نیست که بتوانیم هرآنچه را پیش از ورود به آن با خود به درون برده‌ایم، سالم بیرون بیاوردیم. آتش شک و نقد می‌تواند همه چیز را بسوزاند. به همین دلیل همواره هم برای حاکمان و هم برای مردم در مورد فلسفه نوعی ترس و نگرانی وجود داشته است و همواره به چشم شک و تردید به آن نگریسته شده است. ترس از اینکه مبادا فلسفه برای افراد شبهه ای ایجاد کند و این شبهه فرهنگ، اعتقاد یا دین مردم را تحت‌الشعاع قرار دهد. این ترس البته ترسی ساده‌انگارانه است، چراکه اگر ما دعوی منطق و عقلانیت داریم، نباید از نقد و بحث بترسیم. نقد مانند نور خورشید در روشنای روز است که می‌تواند طلای اصلی را از طلای تقلبی متمایز سازد. به هر حال نتیجه هم می‌شود وضعیت فلسفه در ایران که هم حاکمیت، هم مردم و هم حتی روشنفکران، هر کدام به طریقی سعی در فلج نگه داشتن آن دارند.

به عقیده شما چه راهکار و پیشنهادی برای حل این مسئله وجود دارد؟

البته من در جایگاهی نیستم که بخواهم راهکاری ارائه بدهم .شاید بیشتر از همه باید به این امر توجه کنیم که از ژرف‌اندیشی نترسیم. از طرف دیگر تفکر باید در جامعه جدی گرفته شود، نه مانند امروز که همه جا و در همۀ اقشار شعار تفکر و عقلانیت را می‌دهیم، اما فقط با تصویری کاریکاتوری از تفکر روبرو هستیم. اتفاقا یکی دیگر از مشکلات ما این است که وقتی با مسئله‌ای مواجه می‌شویم، پیش از فهم خود مسئله، سریعاً به دنبال یافتن راهکار هستیم. به نظرم فعلا ما باید وضعیت خودمان را و مسئلۀ خود را واکاوی و فهم کنیم. البته راهکارهایی مقطعی نیز می‌تواند پیشنهاد داد مانند ترویج فلسفه، ترویج تفکر، ترجمه کتابهای اصلی و ایجاد گفتگوی فلسفی بدون ترس، بردن فضای دانشگاه به سمت پرسش و پاسخ و بحث‌های جدی‌تر، سوق دادن نظام آموزشی و محتوای آن به سمت مسئله محوری. یک مسئلۀ بسیار مهم دیگر این است که در ایران خود آکادمی در شُرُف نابودی است. اگر دانشگاه از دست برود یکی از امکان‌های اندیشه و تفکر نظام‌مند از دست می رود و به عقیده من امروز دانشگاه دقیقا در وضعیت انحطاط خویش به سر می‌برد. وضعیت پایا‌ن‌نامه‌ها، مقالات، ظرفیت بالای تحصیلات تکمیلی بدون پشتوانه، افزایش بی‌رویۀ دانشگاه‌های غیرانتقاعی و کلاسها و ظرفیتهای خالی بسیار، بی‌سواد و بی‌دغدغه شدن استادان و انتقال آنها به دانشجویان، اولویت مدرک بر معرفت، رقابتهای نهادهای دانشگاهی بر یر امتیازات و کسب بودجه که نهایتا به تقلب‌ها و ظاهرسازی انجامیده است. در این وضعیت البته نباید لگد به بدن محتضر آکادمیِ علوم انسانی زد، بلکه باید بیش از همه به فکر احیاء این نهاد رو به زوال بود.

فلسفه چگونه می‌تواند شناخت و جهان بینی جوانی را که در آستانه رویارویی با جهان پیچیده امروز است هدایت کند؟

همان طور که اشاره شد فلسفه علم به مبادی است و در نتیجه، فرد برای شناخت هر چیز باید ابتدا مبادی و بنیادهای آن را بداند و این بر عهدۀ فلسفه است. علاوه براین، فرد برای اینکه خودش را بشناسد نیز نیازمند فلسفه است. البته این حرف‌ها بیشتر توضیح واضحات است.

اما مسئله ما این است که جوان امروز اصلا نمی‌خواهد بشناسد، نه خود را و نه جهان را. یعنی فرهنگی که اکنون وجود دارد فرهنگی است که برای فرد دغدغه و مسئله ای پیش نمی‌آورد که بخواهد خود یا جهان را بشناسد. جوان منفعلانه آن چیزی را می‌پذیرد که از پیش به عنوان فرهنگ به او عرضه شده است؛ حال چه این فرهنگ وارداتی باشد چه نباشد. به همین دلیل نمی‌توان به فرد تجویز و تحمیل کرد که بیاد و خودت را بشناس! با دستور و فرمایش و پند و نصیحت هم نمی‌توان جوان را به سمتی سوق داد، بلکه برعکس تجربه نشان داده است که این کارها عمدتا تاثیر معکوس می‌گذارد. بهترین کتاب‌های فلسفی چاپ می شود، اما کسی آنها را نمی‌خواند. این مشکل تاریخیِ روشنفکری ماست، مردم اصلا صدای روشنفکر را نمی‌شنوند. الان در یک یکی دوسالۀ اخیر که فضای مطبوعات و کتاب کمی بازتر شده است، شاهد هستیم که مخاطبان کمتر شده‌اند. پس از یک سو، مردم باید به خودشان و جهانشان فکر کنند، و از سوی دیگر نمی‌توان به زور مردم را وادار به تفکر کرد. نکته اینجاست که دل جوان را چیزهای دیگری برده است!

برای برون رفت از این وضعیت شاید بهتر باشد به جوانان یادآوری شود که مسائل واقعی‌شان چیست؟ مسائل کاذبی بر سر راه جوان امروز قرار دارد که توجه جوان را به خود جلب می کند و باعث می‌شود فرد از مسائل اصلی غافل شود. پس شناخت مسئله باید هدف همه افراد باشد. اگر دغدغه فرهنگی یا اجتماعی داریم باید به شناختی از مسئله اصلی برسیم. به عنوان مثال فرد ماه‌ها غمگین است برای این که نمی‌تواند آخرین مدل تلفن همراه را بخرد یا مثلا آروزی‌اش این است که بتواند بینی‌اش را عمل کند. این چیزها می‌شود مسالۀ اصلی یک انسان. از زمان افلاطون تا کنون حدود ۲۵۰۰ سال از تاریخ تفکر فلسفی در جهان می‌گذرد و در طول این مدت بشر به خود و جهانش اندیشیده است، چه در عرصۀ علم، چه در فلسفه، چه در جامعه‌شناسی، چه در اخلاق و چه در سیاست و غیره. اما شما اطرافتان را مشاهده کنید. پس از گذر این تاریخ عظیم، فرد در قرن ۲۱، مسئله‌اش این است که مثلا در فلان سریال بهمان بازیگر چه لباسی پوشیده است یا مثلا فلان خوانندۀ سطح پایین چگونه مرده است. اینها نماد زوال و انحطاط یک جامعه است و البته مختص جامعۀ ما هم نیست و به نوعی فرآیند اپیدمیک شدن ابتذال و اشتغال بشر به مسائل کاذب مربوط است.

IMG_9393_1

پس علاقه را چگونه می‌توان ایجاد کرد؟ آیا به نظر شما فلسفه خیلی دشوارتر از آن نیست که مردم عادی آن را بفهمند؟

بله بخشی از مشکل، خود مردم و شکاف بین توده مردم و فلسفه‌دانان این است که به آن اشاره کردم. بخش دیگر مشکل اما به خود متفکران و فیلسوفان بر می گردد که تصویر غلطی از فلسفه ایجاد کرده‌اند. البته هرچند فلسفه نیز مانند دیگر رشته‌‌ها مانند فیزیک و ریاضیات دشواری‌هایی دارد، اما برخی از متفکران شاید به دلیل پیشینۀ عرفانی فرهنگ ما و اولویتِ سرّ و رمز و راز، این دشواری‌ها را مضاعف ساخته‌اند. این تلقی وجود دارد که اگر چیزی کمتر فهمیده شود، ارزشمند‌تر است. به عنوان مثال ترجمۀ فارسی برخی از آثار فلسفی بسیار دشوارتر از متن اصلی آنهاست.

یعنی بخشی از دشواری فلسفه، دشواری کاذب است. یعنی استفاده از کلمات و اصطلاحات دشوار نوعی ژست تلقی می‌شود. البته بخشی هم به جهل خود ما فلسفه‌خوانده‌ها بازمی‌گردد. یعنی استادی که مطلبی را نفهمیده است، به جای آنکه به جهل خویش اذعان کند، خود را دانشمند نشان می‌دهد و جهلش را به دانشجویانش منتقل می‌کند. طبیعتا وقتی مردم با این رویکرد مواجه می‌شوند، احساس می‌کنند این صحبت‌ها مهملاتی بیش نیستند.

در نهایت به نظر من، چیز غیر قابل فهمی در فلسفه وجود ندارد، اما این به آن معنا نیست که همگان فلسفه را می‌فهمند. به هر حال مردم نیز باید از گامی پیش بگذارند و در فهم مسائل فلسفی تلاش کنند.

به نظر شما آیا فردی که فلسفه می‌داند نسبت به فردی که با آن آشنایی ندارد، سعادتمندتر است؟

این به تعریف و برداشت شما از «سعادت» بازمی‌گردد آیا اندیشیدن سعادت است؟ مثلا خدا در فلسفۀ ارسطو موجودی بود که تنها به خودش فکر می‌کرد و گرفتار و آلوده جهان مادی نمی‌شد. به همین دلیل وقتی ارسطو درباره آرمان انسان حقیقی صحبت می‌کند، از تشبه به خداوند سخن می‌گوید.یعنی به نظر ارسطو خدا حد اعلای سعادت است، چون اندیشۀ محض است و ما اگر بخواهیم سعادتمند شویم، باید به خودا شبیه شویم، یعنی فکر کنیم. یعنی خود تفکر نزد آنها غایت و هدف است. اما الان اگر کسی را تشویق به فکر کردن کنیم، بلافاصله می‌پرسد: «فکر کنیم که چه شود؟» یعنی نگاه پراگماتیسمی و عملگرایانه و سودمحور قالب شده است. باید جایگاه تفکر محض و تفکر نقادانه را به جای تفکر برای رسیدن به یک غایت کوتاه مدت، احیا کنیم. از این منظر کسی که فلسفه می‌داند نسبت به دیگران یک گام جلوتر است و می‌تواند خود و جهان اطراف را بهتر بشناسد. اما اگر روراست باشیم و بخواهیم تعریف فرهنگ رایج از سعادت را بپذیریم که خلاصه می‌شود در «ثروت»، «سلامتی» و «شادی»، باید بگویم که چنین سعادتی قطعا در فکر فلسفی یافت نمی‌شود و هدف اندیشۀ فلسفی هم، در معنایی که من آن را می‌فهمم، اصلا دست یافتن به چنین سعادتی نیست و آن را نه سعادت، بلکه نوعی خودفریبی سرگرم‌کننده می‌داند.

با این توضیحات، پیشنهاد شما برای شروع مطالعه فلسفه برای یک نوآموز چیست؟

این سوال مهمی است که بسیار هم پرسیده می‌شود. جواب رایج برای این سوال این است که فرد باید از مطالعۀ تاریخ فلسفه شروع کند. یعنی فلسفه را از ابتدای آن در یونان آغاز کند و به ترتیب، به مطالعۀ فلسفۀ قرون وسطی، فلسفۀ اسلامی، فلسفۀ مدرن، فلسفۀ معاصر بپردازد. اما من معتقدم چنین شیوۀ مطالعاتی که در دانشگاه‌های ما هم رواج دارد، به فرد دانش فلسفی می‌آموزد، اما لزوما وی را فیلسوف یا مساله‌مند نمی‌کند. فرد باید فلسفه را از آنجایی شروع کند که برایش مسئله به‌وجود آمده است. کسی که سراغ فلسفه می رود مسئله‌ای در ذهن دارد و به دنبال یافتن پاسخی برای آن است، وگرنه هیچگاه وقتش را صرف مطالعۀ فلسفه نمی‌کرد و به سراغ فعالیتهای جذابتر و مفیدتری می‌رفت. پس فرد علاقه‌مند باید مطالعه فلسفه را متناسب با دغدغه و مسئله‌ای که در ذهن دارد آغاز کند و بعد به صورت معطوف به گذشته، به اندیشه‌های مقدم بر آن بازگردد تا بتواند مساله‌اش را بازسازی و واکاوی نماید. این فرد در نهایت ممکن است برای فهم یک نکته، تمام تاریخ فلسفه را هم بخواند، اما این مطالعه دیگر نه طوطی‌وار و خطی، بلکه مسئله محور و پروبلماتیک است. بنابراین پیشنهاد من به علاقه‌مندان برای شروع مطالعه فلسفه این است که دغدغه و انگیزۀ خود را بشناسند و بعد به مطالعه آثار متفکرانی بپردازند که از مساله و دغدغۀ آنها سخن می‌گویند.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
8 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.