دکتر مهدی محقق
کتاب «منظومه فی اصول الفقه» منظومهای است در اصول فقه اثر دانشمند ذیفنون، مرحوم میرزامحمدحسین شمسالعلمای گرکانی (قریب)، از عالمان و ادیبان چیرهدست قرن گذشته که برای نخستین بار چاپ میشود. ناظم در سال 1262ق/ 1222ش در گرکان ـ از توابع آشتیان ـ به دنیا آمد و پس از تحصیلات حوزوی، به تدریس ادبیات فارسی و عربی در مدارس مهم تهران (همچون دبیرستان علمیه و علوم سیاسی و در پایان در دارالفنون) اشتغال ورزید و آثار ارزندهای در ادب فارسی و عربی و علوم اسلامی از خود به یادگار نهاد و در سال 1345ق/1305ش رخت از این جهان بربست.
او در سالهای آخر عمر که از تدریس بازنشسته شد، استاد شهیر، بدیعالزمان فروزانفر را به جای خود برای تدریس در دارالفنون پیشنهاد کرد که همه استادان زبان فارسی زمان حاضر بیواسطه و باواسطه از محضر پرفیض او بهرهمند گشتهاند.
اهل علم و ادب شمسالعلما را از راه دو کتاب ارزشمند او، «ابداع البدایع» و «قطوف الربیع» میشناختند که به صورت چاپ سربی در دسترس قرار داشت تا آنکه اولی در سال 1377 با کوشش حسین جعفری در تبریز و دومی در سال 1389 با کوشش مرتضی قاسمی در تهران به وسیله فرهنگستان زبان و ادب فارسی چاپ حروفی شد و در آغاز هر دو کتاب، مقام علمی و آثار شمسالعلما معرفی گردید. این دو کتاب پس از کتابهای حدائقالسحر فی دقایق الشعر (رشید وطواط) و المعجم فی معائیر اشعار العجم (شمس قیس رازی) از بهترین مراجع برای دانشجویان ادبیات جهت شناخت علوم فصاحت و بلاغت و صنایع بدیعی شناخته شده است.
منظومه اصول فقه جزئی از مجموعهای است که به وسیله نوه پسری شمسالعلما، زبانشناس برجسته و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی، دکتر بدرالزمان قریب در اختیار راقم این سطور گذاشته شده است. این مجموعه مشتمل است بر برخی ازآثار دیگر شمسالعلما از جمله:
1) نورالحدقه.
2) فهرستی از آثار خود را با عنوان «صوره ما کتب مؤلف هذه الوریقات فی ایام تحصیله من المعلومات» که در این فهرست کتابهای تعلیقات علی المعالم تقرب ثلثه آلاف بیت و تعلیقات علی القوانین فی مباحث الالفاظ تقرب ثلثه آلاف و مساله الصحیح و الاعم تقرب الفین در اصول فقه دیده میشود.
3) منظومه فی علم الاصول که حاوی اهم مطالب اصول فقه است.
4) فی مدح الزکی التقی المولی الولی عبدالعظیم الحسنی سلام الله علیه. این قصیده که با این مطلع آغاز میشود: ما بال دهر اذاب القلب بالمحن/و احرق العظم للاحزان فی البدن
که در میان قصیده میگوید:
شکوت منهم الی خیر الوری نسباً
عبدالعظیم الکظیم السید الفطن
من زاره فکمن زار الحسین و ذا
لانه اشرف الابناء للحسن
5) قصیده فی مدح اهل البیت و فیها ذکر فاطمه بنت موسی علیهم السلام که با این مطلع آغاز میشود:
لک الله یا من رام موطن احبابی
اذا زرتهم فانقل لهم منهم مالی
6) ابیات رشیقه متضمن مدح امیرالمؤمنین علیه السلام که با این مطلع آغاز میشود:
اصبحت و لیس لی قرار و اشتد بدمعی البحار
شمسالعلما به پیروی از دانشمندان اسلامی که علوم مختلف را به نظم درمیآوردند، چند کتاب خود را در اصول فقه در جامه شعر به اهل علم عرضه کرده است.
سالهای پیش با دکتر جلال شوقی در فرهنگستان زبان عرب قاهره آشنا شدم. او که در دانشگاه قطر تدریس میکرد، کتابی تالیف کرده بود که در آن متجاوز از ششصد منظومه علمی شناسایی شده بود. این کتاب تحت عنوان «العلومالعقلیه فیالمنظوماتالعربیه» در سال1990 در کویت چاپ شده است. در میان این منظومهها، «ارجوزه» ابنسینا در پزشکی است که با این مطلع آغاز میشود:
الطب حفظ صحه برء مرض من سبب فی بدن عنهعرض
که مرا به یاد ارجوزه ابنمالک در نحو عربی میاندازد که با این مطلع آغاز میشود: «قال محمد هو ابن مالک/ أحمد ربی الله خیر مالک». من از «اللئالیالمنتظمه» و «غررالفرائد» حاج ملاهادی سبزواری یاد کردم.
موسسه مطالعات اسلامی در سال1353 کتابی تحت عنوان «منطق و مباحث الفاظ» مشتمل بر متون عربی و فارسی و مقالاتی به زبانهای انگلیسی و فرانسه و عربی و فارسی منتشر ساخت که یازدهمین مقاله آن، «الارجوزه فیالمنطق» از محمدرضاالحسینیالاعرج بود که با کوشش حجتالاسلام دکتر محمدرضا مشائی، استاد دانشگاه مشهد آماده شده بود که مطلع آن، این است: «نحمدک اللهم أن هدیتنا/ للمنهج القویم و ابتدیتنا». اکنون جا دارد منظومههایی که دانشمندان ایرانی و شیعه در علوم مختلف به نظم درآوردهاند، همچون کتاب دکتر جلال شوقی گردآوری شود تا سهم ایرانیان در این بخش از علوم اسلامی شناخته و مورد تحسین قرار گیرد. یادآور میشوم که منظومههای علمی، همه در بحر رجز است که طلاب و دانشجویان بهتر و آسانتر میتوانستند در حافظه خود نگه دارند و این خود روشی ویژه از تعلیم و تعلم علوم گوناگون در مدارس و حوزههای علمیه بوده است.
فقه
دانشمندان اسلامی در آغاز کتابهای فقهی خود معنای لغوی و اصطلاحی فقه را بدین گونه بیان داشتهاند که این کلمه در قرآن کریم به معنای فهم آمده و برای تایید این مطلب آیاتی را یاد کردهاند؛ همچون: «مانفقه کثیراً مما تقول: بسیاری از آنچه را که تو میگویی، نمیفهمیم»(هود/91)، «ولکن لاتفقهون تسبیحهم: شما تسبیح آنان را نمیفهمید»(الاسراء/44)، «واحلل عقده من لسانی یفهوا قولی: گره از زبانم بگشای تا گفتارم را دریابند.» (طه/28) برخی از اهل لغت هم «علم» را در تعریف لغوی فقه آوردهاند و برخی دیگر میان این کلمات جدایی قائل شده، با اینکه فقه و فهم به معانی تعلق میگیرند، در حالی که علم به معانی و ذوات هر دو مربوط میشود، بنابراین نمیتوان گفت: «فقهتالسماء و الارض»؛ ولی «علمت السماء و الارض» را میتوان گفت. از آنجا که فقه را به «علم» هم تفسیر کردهاند، دانشمندان لغت فارسی «فقه» را به «دریافتن و دانستن» معنی کرده و «فقیه» را «دانشمند» گفتهاند. بنابراین از دانشمند معنای خاص آن که فقیه است اراده شده است؛ چنانکه سعدی گوید:
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است
چنان که مسأله شرع پیش دانشمند
تعریف اصطلاحی فقه عبارت است از: «العلم بالأحکام الشرعیه الفرعیه عن أدلتها التفصیلیه: فقه دانستن احکام شرعی است بر پایه دلیلهای تفصیلی آنها». این تعریف براساس روش پیشینیان است که در تعاریف از اجناس به انواع و از انواع به اشخاص رهیابی میکردند تا الفاظ و اسماء دلالت بر معانی و مسمیات خود کنند و معرف با معرف تطبیق نماید. بنابراین کلمه علم به احکام که جمع حکم است، علم به ذوات و اعیان را از تعریف خارج میکند و فقط شامل حکمهای پنجگانه تکلیفی میشود که افعال مکلفان تحت یکی از آنها قرار میگیرد و آن عبارت است: وجوب و استحباب و اباحه و کراهت و حرمت.
کلمه «شرعیه» احکام عقلیه را از تعریف خارج میسازد؛ مانند حکم به اینکه «کل بزرگتر از جزء است» و یا «دو ضد با هم گرد نمیآیند». کلمه «فرعیه» اصلیه را از تعریف بیرون میراند؛ مانند حکم به وحدانیت خداوند که میگوییم: «الله واحد» که حکم شرعی و دینی است؛ ولی از احکام اصلی و اصول دین به شمار میآید که در علم کلام از آن بحث میشود و این فقه است که عهدهدار بیان احکام شرعی فرعی است. «ادله تفصیلیه» برای بیرون کردن «ادله اجمالیه» است؛ همچون دلیلهای اجمالی که علم مقلدان و غیرعالمان بر آن استوار است که با یک قیاس اجمالی علم خود را پایه مینهند و آن عبارت است از اینکه: «مجتهد و مفتی من به این حکم رأی داده است» و «هرآنچه مجتهد و مفتی من رأی دهد، برای من حکم خداست»، پس «نظر مجتهد و مفتی من برای من حکم خدایی به شمار میآید».
بنابراین فرق میان فقه که در آن سخن از فروع دین است، با اصول دین که علم کلام است، به این است که عقائد قلبی آدمی به اصول دین و افعال بدنی او به فقه که عمل به فروع دین است تعلق مییابد، از این جهت است که مؤمن واقعی به کسی اطلاق میشود که با زبان اقرار کند و با دل و جان اعتقاد داشته باشد و به ارکان که عبادات و معاملاتی است که در علم فقه بیان شده است عمل نماید.
برخی دانشمندان علم کلام و علم فقه را در تحت جنس تکلیف قرار داده و از اولی به تکلیف عقلی و از دومی به تکلیف سمعی یا نقلی تعبیر کردهاند، و برخی دیگر از علم کلام تعبیر به «فقه اکبر» کرده و از همین روی «فقه دین» را افضل از «فقه احکام» دانستهاند. دانشمندان اسلامی این دو علم یعنی علم کلام و فقه را از علوم دیگر برتر دانستهاند؛ زیرا با این دو علم است که خداوند شناخته و پرستش میشود و همین شناخت و معرفت که پایه عبادت و پرستش است هدف اصلی و علت غائی از خلقت و آفرینش انسان است که: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» (الذاریات/56) که مفسران «لیعبدون» را به «لیعرفون» گزارش کردهاند و این میرساند که معرفت و شناخت خداوند اصلیترین چیز در وجود آدمیان است و چون شرافت «علم» بستگی به شرافت «معلوم» دارد، علم کلام و فقه در اسلام از شریفترین علوم به شمار میآیند.
شیعه در استنباط احکام شرعی، نخست به کتاب (یعنی قرآن) و سنت (یعنی احادیث و روایات) مراجعه میکند و اجماع (یعنی اتفاق رأی اهل حل و عقد) را از آن جهت که کاشف از قول معصوم است، همپایه آن دو میداند و در مواردی که کتاب و سنت و اجماع برای حکمی نیست، به عقل متوسل میشود و آن را حجتی از حجج خداوند به شمار میآورد و از آن به «شرع داخلی» و از شرع به «عقل خارجی» تعبیر میکند. و بر پایه ارزش و اعتبار عقل، ادله عقلیه را در استنباط احکام به کار میبرد.
فقیهان شیعه نظام حکم شرعی را چنین توجیه میکنند که: هر مجتهدی نسبت به حکمی از احکام، یکی از حالات سهگانه را داراست: قطع، ظن و شک. اگر قطع و یقین دارد، باید از قطع خود که علم یقینی است، پیروی کند. اگر ظن داشت و آن ظن مؤید به خبر عادل بود و یا از ظنونی بود که شارع آن را هنگام انسداد باب علم معتبر دانسته، بهویژه ظن متأخم به علم، ناچار است به آن عمل کند. و اگر شک داشت، باز اگر خبر عادل آن را تأیید کند، به آن عمل میکند، و گرنه به اصول عملیه روی میآورد؛ یعنی در مورد شک مینگرد که اگر حالت سابق برای آن موجود است یا نه. اگر موجود است، «استصحاب» را به کار میبندد (یعنی ابقاء ماکان علی ما کان)، و اگر حالت سابقی برای آن نیست، اگر شک در جنس تکلیف الزامی است، اصل «برائت» را جاری میکند و در صورتی که تکلیف الزامی دانسته شده، ولی در مورد تکلیف شک است، در این صورت یا احتیاط ممکن است و آن در صورتی است که تکلیف دائر بین المحذورین نباشد، یا احتیاط ممکن نیست. در صورت اول احتیاط، و در صورت دوم تخبیر جاری میگردد.
مراجع فقهی تشیع
در جهان تشیع مراجع فقهی در مرحله اول امامان بزرگوار بودند؛ از جمله امام سجاد(ع) که شافعی در رساله خود درباره آن حضرت میگوید: «در مدینه کسی فقیهتر از ایشان نبوده است» و همچنین امام جعفر صادق(ع) که چهارصد تن از شاگردانش اصولی را وضع کردند که به «اصول اربعمائه» معروف است و ابوحنیفه پیشوای حنفیان خود از شاگردان آن حضرت بود. از فقیهان مکتب امامیه میتوان از ابانبنتغلب (متوفای141ق) یاد کرد که زمان حضرت امام سجاد، امام محمد باقر، و امام جعفر صادق علیهمالسلام را درک و از هر یک از آنان روایت کرده و مورد عنایت و توجه آنان بود. حضرت باقر(ع) درباره او فرمود: «در مسجد مدینه بنشین و فتوا بده؛ زیرا من دوست دارم کسانی مانند تو در میان شیعیانم دیده شوند.» و حضرت صادق(ع) هنگام درگذشت او فرمود: «سوگند به خدا که مرگ ابان دلم را به درد آورد.»
اصحاب و شاگردان امامان شیعه با کوشش خود، فقه را نظم دادند و نظامی خاص برایش به وجود آوردند. از دانشمندان شیعه که در شکلگیری فقه امامیه بهسزایی داشتند، میتوان از ابنابیعقیل الحذاء(متوفای بعد از سال 329) و ابنجنید (م381) نام برد و پس از آن در اوجگیری این علم، شیخ مفید (م413)، سیدمرتضی (م436) و ابوالصلاح حلبی (م447) نقش بهسزایی داشتند و در زمان شیخالطائفه محمدبن حسن طوسی (م460) فقه شیعه به قلهای رفیع رسید؛ زیرا او با تحریر کتابهای «مبسوط» و «نهایه» پایههای علمی فقه را استوار ساخت و با تألیف «فهرست» خود، رُوات احادیث فقهی را ارزیابی و معرفی کرد و با نوشتن کتاب «الخلاف»، فقه مقارن و تطبیقی و مقایسهای را در دسترس جویندگان این علم قرار داد و جامعه علمی شیعه در برابر اهل سنت که کتابهای «اختلاف الفقهاء» ابوجعفر محمدبن جریر طبری (م310) و «اختلاف الفقهاء» احمد بن محمد طحاوی (م321) را داشتند، از پشتوانهای استوار در زمینه مقایسهای برخوردار گشت.
شیعه در طی این زمانها همچنین با عنایت به اخبار و احادیث ائمه اطهار علیهمالسلام، فقه خود را بر پایه کتب اربعة «محمدین ثلاثه اوائل» (یعنی کافی کلینی، تهذیب و استبصار شیخ طوسی، و من لایحضره الفقیه ابنبابویه) استوار ساخت و پس از آن به کتابهای «محمدین ثلاثه اواخر» روی آورد؛ یعنی کتابهای وافی فیض (م1091)، وسائلالشیعه شیخ حر عاملی (م1104) و بحارالانوار مجلسی (م1111).
پس از شیخ طوسی، هر چند فقیهانی همچون سلّار دیلمی (م448)، ابن براج (م481)، ابی یعلی جعفری (م 463) و ابن زهره حلبی (م 585) ظهور کردند و با آثار ارزشمند خود چراغ فقه امامیه را روشن نگه داشتند، ولی ظهور دو چهره درخشان فقهی یعنی محقق حلی (602ـ 676) و علامه حلی (648ـ 726) فقه شیعه را به اوج کمال رسانید و افق جدیدی را برای علما و فقها باز کرد. شرایعالاسلام محقق حلی با چنان استقبالی از طرف فقیهان و عالمان روبرو شد که قرنها از جمله کتابهای درسی قرار گرفت و علما و مدرسان شروح و تعلیقات و حواشی متعددی که شمار آن از صد متجاوز است، بر آن نگاشتند و ترجمهای فارسی برای استفاده آنان که بر زبان عربی تسلط ندارند، در دسترس جویندگان دانش قرار گرفت.
اصول فقه
علم اصول فقه به مجموعه قواعدی اطلاق میشود که دانستن آن به فقیه را کمک میکند چگونه احکام پنجگانه را (که وجوب، استحباب، اباحت، کراهت و حرمت باشد) از ظواهر شرعیه (یعنی کتاب و سنت) استنباط نماید و در چه مواردی به اجماع و ادله عقلیه متوسل گردد. نویسندگان کتابهای اصولی معمولاً نخست به شرح برخی از مباحث الفاظ میپردازند و در این بخش از مفاهیمی همچون کلی، جزئی، متواطی، مشکک، مترادف، مشترک، حقیقت و مجاز، منقولات لغوی و شرعی و فرعی به بحث میپردازند. در همین بخش درباره الفاظ عبادات (همچون صلوه و صوم و حج) گفتگو میکنند که چگونه از معانی لغوی خود به معانی شرعی انتقال یافتهاند؛ به این معنی که نخست مجاز لغوی بوده و سپس حقیقت شرعیه گشتهاند. همچنین سخن از استعمال لفظ در اکثر از یک معنی و نیز کاربرد لفظ در معنی حقیقی و مجازی را به میان میآورند.
این بحثها مقدمهای برای بحثهای بعدی است که در آن سخن از اوامر و نواهی شرعیه به میان میآید. در بحث اوامر، نخست سخن از این به میان میآید که صیغه «افعل» آیا وجوب را میرساند یا استحباب را و یا قدر مشترک میان این دو را، و در این مورد علاوه بر استدلالهای عقلی، از برخی آیات و احادیث استشهاد میجویند. در همین بخش است که سخن از این به میان میآید که آیا امر افاده فوریت را مینماید و یا آنکه تراخی (یعنی به تأخیر انداختن عمل به امر) را و نیز آیا امر افادة یک بار عمل کردن به آن را میکند و یا اینکه تکرار معانی امر را میرساند و یا اینکه فور و تراخی و مره و تکرار از قرائن دیگر مستفاد میگردد.
از مباحث مهمی که در باب اوامر مطرح میشود، یکی بحث این است که: آیا مقدمه واجب، واجب است یا نه؟ و دیگری بحث این که امر به چیزی، اقتضای نهی از ضد آن را میکند یا نه؟ و در این دو موضوع ادله و براهین مثبتین و نافین نقل میشود و اختلاف اصولیان در این مباحث بیان میگردد.
از موضوعات دیگر در بحث اوامر بحث در واجب تخییری و واجب تعیینی و نیز بحث در واجب موسع (زماندار) و واجب مضیق (محدود به زمان خاص) است. در پایان اوامر سخن از معهوم و منطوق به میان میآید؛ یعنی امری مشروط به شرطی یا صفتی یا زمانی گردد که آیا با انتفاء شرط یا صفت یا غایت مفهوم، امر هم منتفی میگردد یا نه.
در مورد نواهی هم این بحث پیش میآید که: همه نواهی افادة تحریم میکنند و یا اینکه حرمت باید از قرائن دیگر استنباط گردد؟ از مباحث مهم در این بخش، یکی اجتماع امر و نهی در موضوع واحد است و یکی اینکه آیا نهی، دلالت برفساد منهیعنه میکند یا نه؟ گذشته از این بحثها، الفاظ عام و خاص، مطلق و مقید و مجمل و مبین از بحثهای مهم علم اصول است. دیگر از مباحث اصول فقه، بحث از اجماع است که یکی از ادله اثبات حکم شرعی است و تقسیم آن به اجماع منقول و اجماع محصل. همچنین بحث از اخبار و تقسیم آن به اخبار آحاد و اخبار متواتر و نیز بحث از قیاس و تقسیم آن به قیاس منصوصالعله و قیاس مستنبطالعله که دومی مورد قبول شیعه نیست.
از اساسیترین مباحث اصول فقه، بحث از اجتهاد و تقلید است. در این بخش سخن از تجزی اجتهاد و عدم تجزی آن و نیز بحث از اینکه مجتهد مطلق چه علومی را باید کسب کرده باشد، به میان میآید و در این مورد اتفاق براین است که مجتهد برای استنباط احکام شرعی باید به قرآن و سنت تسلط کامل داشته باشد و این، موقوف برآن است که از صرف و نحو عربی به طور کامل آگاهی داشته باشد. از مباحث طرح شده در این بخش، یکی این است که همه مجتهدان و فقها در استنباط احکام شرعی به مصداق: «کل مجتهد مصیب»، مصیباند یا اینکه مصیب یکی است و دیگران مخطیاند که: «للمصیب اجران و للمخطی اجر واحد»؟ اندیشه گروه نخستین که از آن تعبیر به مصوبه میشود، مردود شناخته شده و قول اول که حکم خداوند حکمی واحد و معین است و مصیب یکی است و دیگران مخطیاند، نزد فقها پذیرفته شده است.