صحیفه امام خمینی (س)

  • عنوان ضرورت مقابله با دسیسه‏های رژیم شاه برای دوام سلطنت
  • محل پاریس، نوفل‏لوشاتو
  • مناسبت
  • تاریخ
  • موضوع ضرورت مقابله با دسیسه‏های رژیم شاه برای دوام سلطنت
  • حضار حضار: دانشجویان و ایرانیان خارج

بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم

ملت یکدل و یکجهت

ابتلائات ما زیاد است و تشبثات شاه و هواخواهان شاه هم زیاد. اینها راههای مختلفی برای سرکوبی ملت داشته‏اند و دارند، چه از راه قدرت و اعمال زور و نظامی و قوای انتظامی و شهربانی و اینها، که با تجربه معلوم شد که اینها نتوانست ملت را ساکت کند؛ و یا از راه تهدیدها به خیال اینکه مثلاً تهدید به ترور کردن یک فرد تأثیری دارد و ملت ما الآن اتکا به شخص دارد. این ملتی که جوششش حالا از باطنش است و به طور خودکار الآن دارد عمل می‏کند، هیچ قدرتی نمی‏تواند این ملت را اینطور به پیش براند ـ اینطوری که ملاحظه می‏کنید که سرتاسر یک کشور سی و چند میلیونی، از آن دهات گرفته تا آن شهرهای بزرگ، از مرکز گرفته تا شهرهای دوردست، دهات دوردست، اینها همه یکدل و یکجهت ایستاده‏اند و فریادشان بلند است که ما نمی‏خواهیم این سلطنت پهلوی را ـ این الآن اگر یکوقتی هم ـ مثلاً بوده است ـ یک تحریکاتی بوده است، یک چیزهایی بوده، یک دعوتهایی بوده و این دعوتها این جور شده است، حالا دیگر آنطور نیست. حالا دیگر افرادی که آنها توهم می‏کنند باشد، یا ترور بشود و نباشد، این ملتی که راه یافته است دیگر دنبال این نیست که راه یافته را دوباره بیابد؛ راهش معلوم شده دیگر. تا حالا که زحمتها کشیده شده این است که راه را به مردم یاد دادند؛ راه معلوم شده الآن. الآن دیگر مملکت ایران و جمعیت مملکت ما به طور خودکار عمل می‏کند؛ یعنی در تعطیلش دیگر منتظر این نیست که زید بگوید تعطیل کنید، یا رئیس صنف یا روحانی یا سیاسی؛ ابداً دنبال این مطلب نیستند؛ تشخیص دادند که امروز باید تعطیل بشود، سرتاسر ایران
یکدفعه می‏بینید تعطیل می‏شود. شهرهای بزرگ تعطیل می‏کنند از باب اینکه تشخیص می‏دهند که امروز تعطیل است. کسی باشد یا نباشد، دیگر این فرق نمی‏کند. این تهدیدها یک تهدیدهای بچگانه است که یکدفعه توهّم این بشود که ـ مثلاً ـ زید را ترور می‏کنند. وقتی ترور کردند آتش خاموش نمی‏شود؛ آتش اگر روشنتر نشود خاموش نمی‏شود. این هم یک تشبث بچگانه است که اینها گاهی می‏کنند، و سابق هم سابقه دارد که گاهی می‏کردند، حالا هم باز کرده‏اند و می‏کنند.

مردم اغفال نمی‏شوند

اخیراً بعد از اینکه دیدند که «دولت آشتی» نتوانست کار خودش را انجام بدهد ـ و از اول یک دولتی بود که می‏خواست با فریبکاری مردم را منحرف کند و بخواباند این نهضت را و وعده‏هایی داد و عملهایی کرد و چیزهایی، اما همه‏اش چیزهایی که خواست ملت نبود، یک چیزهای دیگر بود خواست ملت، اینها تَبَع خواست ملت بود، «قمارخانه‏ها را بستیم»! هزار جور مرکز فحشا باز است! بالاترین مرکز فحشا دستگاه محمدرضاخان است که درش باز است! درِ فحشا. فحشا نه به آن معنا، فحشا به این معنا که بدتر از فحشاست. فحشای به آن معنا که یک بارگاه به تمام معنا ظلم، یک بارگاه به تمام معنا خیانت، به تمام معنا جنایت! درِ آنجا را اگر بستید ملت یک قدری آرام می‏شود ـ یک قدری البته نه تمام! اما قمارخانه‏ها را بستید! مثلاً ملت آمده اینهمه فریاد می‏کند داد می‏زند و کشته می‏دهد که قمارخانه‏ها باز است؟! این را می‏خواهد؟! البته خوب، این هم یکی از چیزهایی است که می‏خواهد اما صدای ملت را باید از توی خیابانها شنید، ببینیم ملت چه می‏خواهد. بعد از اینکه دولت آشتی باطنش ظاهر شد و معلوم شد که «آشتی» به معنای حکومت نظامی است و به معنای تثبیت، مسلط کردن یک اشخاصی از اشرار کولی‏ها از اشرار ـ به جان مردم، چماق است و زدن است و بستن است و اختناق است و اینها، بعد از اینکه معلوم شد یک همچو مطلبی ـ که از اول هم برای ما معلوم بود که قضیه این حرفها نیست، قضیه اغفال مردم است که می‏خواهند این نهضت را به هر جوری هست خفه‏اش کنند ـ[در]این هم توفیق پیدا نکردند؛ حالا چند ماه است که حکومت
«آشتی» آمد و «جنگ»ش را با مردم کرد و موفق نشد، حالا یک راه دیگری را پیش گرفتند: شاه در حرفهایش این را مکرر شاید گفته که خوب، یک مملکتی که ما می‏خواهیم! حالا فرض کنید که من چه، اما خوب مملکتْ ما می‏خواهیم؛ اگر من بروم، مملکتی دیگر نمی‏ماند! شما نمی‏خواهید که یک مملکتی داشته باشید؟ این مملکت اگر من نباشم از دستتان می‏رود! این مملکت را برمی‏دارند می‏برند از اینجا به جای دیگر وآغوش می‏کنند!شوروی‏از آن طرف می‏برد و امریکا هم از آن طرف می‏برد و انگلستان هم‏ازآن‏طرف‏می‏برد.این‏حرفی بود که ایشان می‏گفت: خوب، ما مملکت که می‏خواهیم!

پاسخ امام به اظهارات علی امینی

تازگی یکی از افراد «شاهدوست» که به خیال نخست‏وزیری افتاده است،[1]ایشان هم یک مصاحبه‏ای فرموده‏اند و در آن مصاحبه گفته‏اند که خمینی این زجر و این چیزها دیده است، و به واسطۀ این زجر دیدن، خوب، این حرفها را می‏زند! ولی خوب افراد دیگر هم زجر دیدند، گاهی کمتر گاهی بیشتر، لکن گذشت کردند[خندۀ حضار]و مملکت ما الآن اگر چنانچه فلانی وطن‏پرست باشد ـ چنانچه هست (گفته هست) ـ این مملکت ما الآن به واسطۀ وضع جغرافیایی جوری است که خطرناک است؛ برای حفظ مملکت باید این آدم که می‏گوید سلطنت نباید باشد باید یک قدری پایین‏تر فکر کند، پایین بیاید یک قدری. خوب ما مملکت لازم داریم (عین حرف شاه است، یک وکیل هم توی مجلس گفته بود، ایشان هم حالا می‏فرماید) خوب، ما مملکت لازم داریم؛ خوب وطن دوستی اقتضا می‏کند که انسان اگر یک حبسی رفت، یک تبعیدی رفت، یک شکنجه‏ای دید، یک زحمتی دید، وطن دوستی اقتضا می‏کند که غَمْضِ عین[2]کند، نگذارد که مملکت از دست برود! وامصیبت! می‏خواهد مملکت از دست ما برود! لازمۀ این حرف این است که ایشان می‏گوید اگر چنانچه من ملاقات کنم با ایشان مطلب را به
ایشان ـ مثلاً ـ چطور می‏گویم و ایشان هم اگر ببیند که یک خواست ملت را دادند، یک قدری عمل ببیند، ملت هم اگر عمل ببیند، خوب یک قدری آرام می‏شود لکن ملت عمل ندیده است. این دولت ـ مثلاً ـ که آمده است، عمل نکرده است؛ خوب است من ـ ایشان نگفته این را دیگر، لازمۀ حرف این است ـ بیایم که عمل نشان بدهم! یک چیزی مردم ببینند، یک آزادی‏ای مردم به چشمشان بخورد، آرام بشوند!

پاسخ به ادعای تجزیۀ ایران بدون شاه

پس این مطلبی که حالا ما به آن مبتلا شده‏ایم، این مانور دیگری است که با این صورت به میدان آمده. آن با «آشتی» آمده بود، این با «مصلحت خواهی» که یک آدمی است وطندوست و وطنخواه و ـ عرض می‏کنم ـ به قول خودش وطن‏پرست، این برای خاطر اینکه مملکت مبادا یکوقت از دست برود، جانفشانی کرده و ـ عرض می‏کنم ـ این زحمت را به خودش داده که بیاید و ملاقات کند با شاه و بعد هم برود به قم ـ که نمی‏دانم آیا راهش دادند یا نه، بعضی‏شان راه نداده بودند، نمی‏دانم حالا به تمام معنی ـ برود به قم و بعد هم نجات بدهد مملکت را از این نقشه‏ای که ـ مثلاً من عرض می‏کنم ـ از این طرحی که خمینی دارد و داده و مملکت به خطر افتاده! ایشان با این ملاقاتِ شاه و با آن رفتن قم ـ که آیا راهش دادند یا نه ـ این مملکت را نجات بدهد! «جانفشانی» کرده و ـ عرض می‏کنم که ـ از همه چیز گذشته است برای نجات این مملکت! می‏گوید که من که در قم رفتم دیدم این ناآرامی قم و این تظاهرات قم و این فریادهای قم را، خوب، خودم دیدم چه جوری است؛ اینها آرام نمی‏شوند مگر اینکه یک چیزی ببینند از ما؛ یک دولتی روی کار بیاید که یک چیزی اَزش ببینند. و لازمۀ این حرف این است که ایشان تشکیل دولت بدهند و عرض می‏کنم که این ناآرامیها را ساکت کنند و یک آزادی بدهند و این چیزها؛ و لابد مشروبخانه‏ها را هم ببندند و یک کار دیگر بکنند ولکن «اعلیحضرت» باشند، ایشان باشند که مبادا یکوقت این مملکت به دست روس و انگلیس بیفتد! این قدرت «اعلیحضرت» است که الآن روسها را به جای خودشان آنجا نشانده است و امریکا را هم به جای خودش آنجا نشانده![خندۀ حضار]این قدرت را حق
ندارد کسی دست بزند؛ و باید مردم را راضی بکنید که این قدرت را از بین نبرند و معارضه‏ای با یک همچو قدرتی که الآن ایران را نگه داشته است، معارضه با این قدرت نکنند مردم!

حالا ما قبل از همه چیز، اول از این آقای «شاهدوست» ـ و به اصطلاح سایرین امریکاخواه ـ ما به ایشان عرض می‏کنیم شما که قم تشریف بردید و با اتومبیلتان سوار شدید و از تهران هم عبور کردید و رفتید به قم، توی تهران هم تظاهرات را حتماً دیدید ـ اگر نگویم در حسن‏آباد و در علی‏آباد و در اینها، این دهات هم دیده باشید ـ خوب، می‏گویید قم را دیدم، خوب شما گوشتان که الحمدللّه‏ گوشِ باز است، هوشتان هم که الحمدللّه‏ هوشِ باز است، نشنیدید مردم چه می‏گویند؟ مردم چه می‏گفتند؟ چه چیز می‏خواستند؟ این مردم که جانشان را روی دست گرفته‏اند، جوانهایشان را می‏فرستند جلو، این مادرها که بچه‏های جوانشان را می‏فرستند به این خیابانها و فریاد آنها بلند است، چه چیز می‏گویند تا ما ببینیم، درد ملت چیست، دوایش چیست؟ تا انسان نفهمد درد چیست که نمی‏تواند دوا بدهد؛ آنها همه دارند می‏گویند که ما این شاه را نمی‏خواهیم، شما می‏گویید که من اینها را آرامشان می‏کنم! آرام می‏کنم به اینکه باشد ایشان! این ناآرامی‏شان این است که می‏گویند این شاه خیانت کرده به ما؛ ما نمی‏خواهیم این را. شما دوتا مطلب می‏گویید: یکی اینکه من حرفهای مردم را شنیده‏ام و اینها آرام نمی‏شوند تا ما این چیزهایی که می‏خواهند خوب به آنها بدهیم، لااقل یک عملی بکنیم. شما اگر می‏خواهید عمل بکنید، یک کاری بکنید که این آقا برود سراغ کارش تا یک قدری آرام بشوند ـ یک قدری البته، نه همه.

یک مطلب دیگری که ایشان می‏گویند این است که این وضع جغرافیایی ایران جوری است که ـ کأنّه ما دیگر هیچ اطلاعی نداریم از وضع جغرافیایی ایران که چه جوری است! ـ وضع جغرافیایی ایران جوری است که اگر این انقلابات باشد، با این وضع جغرافیایی خطر بزرگی برای ایران پیدا می‏شود ولی اگر شاه باشد این خطر نیست! مطلب ایشان این است که با بودن شاه این خطر نیست لکن اگر ـ چنانچه ( به فرمایش ایشان)
خدای نخواسته ـ این شاه برود، این مملکت به دست دوتا قدرت می‏افتد و وامصیبت می‏شود! ما می‏گوییم که آن چیزی که این مملکت را به دست این قدرت سپرده، این دوتا قدرت سپرده، همین شاه است! آخر اینها تکلیفشان بر این مملکت این نیست که بیاید آن حمل کنند خاکهایی از قم به این سرحدات شوروی و از تهران به آن سرحدات امریکا! اینکه ایشان هم قبول دارند که مقصود این نیست؛ مقصود این است که اینها مسلط می‏شوند بر مملکت ما؛ حالا مسلط نیستند؟!

مملکت در اشغال امریکا

وضع جغرافیایی که هست و روی آن وضع جغرافیایی یک جهت و مهم هم، روی وضع آن چیزهایی که توی مملکت ما هست و اینها لازمش دارند، اینها الآن مسلط بر اموال ملت ما نیستند؟! اینها الآن نفت ما را دارند نمی‏خورند، در ازایش هم برای خودشان یک پایگاه درست می‏کنند؟! پول نفت به ما می‏دهند یعنی اسلحه می‏دهند که پایگاه درست کنید اینجا. آنها مسلط بر ما نیستند که گاز را دارند می‏برند؟! اموال این ملت دارد از دستش می‏رود. تسلط امریکا نیست که «اصلاحات ارضی» و «انقلاب سفید» را آورد در کار؟! این «انقلاب سفید»، «انقلاب شاه و ملت» است؟! ملتش را که خودشان ملتند! به ملت کاری ندارد؛ شاهش هم به شاه کاری ندارد؛ «انقلاب امریکا» بود یکطرفه! این انقلاب برای این بود که این مملکت را از این مقدار زراعتی که دارد که به واسطۀ این مقدار زراعت یک استغنایی از مملکتهای دیگر دارد، این هم از دستش بگیرند. مگر تسلط امریکا بر ما غیر از این است که منافعی که ما داریم، مخازنی را که ما داریم، چیزهای زیرزمینی را که ما داریم، روی زمینی را که ما داریم، اینها سلطه پیدا کنند و ببرند؟ اینها الآن سلطه ندارند بر ما؟! و اگر شاه برود سلطه پیدا می‏کنند؟! اگر یک حکومت اسلامی پیدا بشود که نص قرآنش این است که نباید غیرِ مُسْلم بر مُسْلم مسلط باشد،[3]آن وقت مسلط می‏شوند اینها؟! یا اینکه این وضع جغرافیایی اقتضا می‏کند که
یک قدرت مستقلی متکی بر ملت، یک رژیمی متکی بر ملت و بر قدرت ملت در اینجا پیدا بشود که نه او بتواند تجاوز کند به او و نه او بتواند تجاوز کند به او. وضع جغرافیایی مملکت ما اقتضای این را دارد که برای جلوگیری از هردو قدرت و تأمین صلح در اینجای دنیا یک قدرتی در کار باشد، نه یک انگلی! الآن وضع نظامی ما و وضع ارتش ما یک وضع ارتش انگلی است؛ ارتشی است که تحت نظام امریکا و به نفع امریکا دارد اداره می‏شود. چهل و پنج هزار، پنجاه هزار ـ بعضی می‏گویند شصت هزار ـ از مستشاران امریکا و نفتخورهای امریکا ریخته‏اند به جان ما و در مملکت ما هستند. آنهمه پایگاهها برای خودشان در اینجا درست کرده‏اند؛ اشغال نظامی است مملکت ما، در اشغال امریکایی است مملکت ما. این آقا می‏گویند که «به خطر می‏افتد»! از این خطر بیشتر؟! زراعت ما بکلی از بین رفت، این خطر نبود؟! حالا شما می‏خواهید خطر را رفع بکنید؟! شما همان بودید که در حکومت شما این قضیه پیدا شد و امریکا به ما تحمیل کرد! و من همان بودم که به شما پیغام دادم که آقا نکن این کار را! این، زراعت ما را به زمین می‏زند. خدا می‏داند به فرستادۀ ایشان گفتم که نکنید این کار را. شما ملتفتی خودت، دارای مِلک هستی، ملتفتی که نمی‏توانند اینها اداره بکنند، به زمین خواهد خورد این زراعت مملکت. تو بودی که زراعت مملکت را به زمین زدی برای خاطر امریکا! حالا شما می‏خواهید اصلاح بکنید که مبادا یکوقتی تسلط بر ما پیدا کنند؟! الآن ما مستقلیم؟! یک قدرت مستقله‏ای ایستاده و همه را جلوگیری کرده است و ما یک مملکت مستقل متمدنِ آزادمردان و آزادزنان داریم؟! ما می‏خواهیم که یک مملکت قدرتمند که قدرتش متکی به ملت باشد، الهام از ملت بگیرد. اگر یک ارتش متکی بر ملت باشد، نه آن قدرت می‏تواند کاری بکند نه آن قدرت کاری می‏کند. آنها می‏خواهند تأمین این بشود که او نپرد به او، او نپرد به او؛
[4]وقتی یک قدرت مستقلی است، نمی‏شود این کار را کرد.

شما می‏خواهید که با این دوز و کلکها این دوتا قدرت را بر ما مسلط کنید!
نمی‏خواهید مملکت را راحت کنید، می‏خواهید مملکت را بیشتر از این به باد بدهید! ما می‏خواهیم نجات بدهیم این مملکت را از این دو قدرت، شما می‏خواهید که این مملکت تحت همین قدرت و سلطه باشد تا آخر. با چه صورت؟ با این صورتی که اگر «اعلیحضرت» بروند، این مملکت به هم می‏خورد! این «اعلیحضرت» باید باشند تا این دو قدرت را جلویشان را بگیرد! آقا، این «اعلیحضرت» این قدرتها را بر ما مسلط کرده و آن پدرش!

علت مخالفت با شاه

این آقا می‏خواهد، خیال می‏کند که... ـ باز عین کلمۀ شاه که ایشان زجر کشیده است (من را می‏گوید) ـ که خوب، ایشان یک زجری کشیده، چی کشیده است ـ عین حرفی است که شاه گفته است که او غرض شخصی با من دارد، او دارد حسابها را (عین عبارت اوست) که دارد حسابها را پاک می‏کند ـ پس شما الآن بلندگوی «اعلیحضرت» هستی در اینکه او گفت مملکتْ ما می‏خواهیم و اگر من بروم مملکتی نیست! شما هم می‏گویید که اگر شاه برود مملکتی نیست. این یک تکۀ عین حرف اوست که زدید. او می‏گوید که مملکت ما وضعی دارد که اگر چنانچه ما برویم، آنها از آن طرف می‏آیند و اینها از این طرف. شما بلندگوی او هستید! او می‏گوید که فلان آدم[5]غرض شخصی با من دارد، حسابهایش را دارد حالا پاک می‏کند (یعنی من) او را به حبس انداختم، من او را تبعید کردم، او حالا از این طرف پاک می‏کند. ایشان هم بلندگوی اوست، همان عین او را می‏گوید. من خیال می‏کردم برای شاه دیکته می‏کنند و حرفها را می‏زند ـ و همین طور هم هست، دیکته از آن بالاترهاست ـ معلوم شد که دیکتۀ دیکته را ایشان می‏خواند![خندۀ حضار]. با ایشان باید حساب کرد. آقا، من که یک نخست‏وزیر نبودم و یک بارگاه و قبه داشته باشم؛ من آنم که حالا هم که اینجا آمده‏ام، منزلم[را]دیدید که شما[6]نمی‏توانید تویش بنشینید و بیشتر از این هم نمی‏خواهم. اصلاً من توی حبس هم وقتی وارد شدم به
آن باشگاه افسران ـ اول من را بردند توی باشگاه افسران ـ من وقتی وارد شدم دیدم یک جای خیلی خوبی است که همه چیز آماده است که منزلهای ما خواب ندیده‏اند! به آن مأمورها گفتم خوب، اینکه از منزل ما بهتر است
[خندۀ حضار]و بهتر هم بود، بعد هم ما را بردند در یک جای دیگر؛ همان مثل منزل خودمان، یک خرده‏ای هم بهتر! وقتی هم که از حبسْ ما بیرون آمدیم، حبسش هم یک حبسی نبود که به ما یک بدی بگذرد ـ یک سختی ـ ما به واسطۀ آن بدی حالا با شاه ـ مثلاً ـ به هم زدیم![خندۀ حضار]. حبسشان هم یک حبسی نبود که برای ما ـ توی این حبس آنهایی که همراه ما بودند و مأمورین حبس بودند، با ما محبت می‏کردند، به ما ارادت داشتند و ـ عرض می‏کنم که ـ وقتی هم که از آنجا آمدیم، در یک باغ بزرگ و در یک عمارت عالی، که ما به خواب هم شاید ندیده بودیم، و ما هم آنجا بودیم. بعد هم که رفتیم منزل خودمان، منزل خودمان بود دیگر آنجا! ما اینقدر هم عادت نکرده بودیم که بیرون بیاییم و گردش برویم که حالا که توی حیاط ـ توی خانه ـ هستیم به ما بد بگذرد! وقتی هم که ما را ترکیه بردند، ترکیه خیلی هم بهتر از ایران برای ما بود، برای شخص من. یعنی ما زجری ندیدیم. و بعد هم رفتیم نجف، نجف هم که منزلمان بود. حالا هم آمدیم اینجا؛ اینجا هم بهتر از منزل خودمان است! باغ دارد و همه چیز! ما زجری ندیدیم که در مقابل این زجر ـ برای خودم می‏گویم ـ زجری ندیدیم که مخالفتمان با این آدم برای زجر باشد.

ما زجرمان زجر این ملت است. من وقتی صورت آن مردهایی که بچه‏هایشان و پسرهایشان را کشتند در ذهنم می‏آید، زجر می‏برم. من وقتی آن مادری که یقه‏اش را پاره می‏کند در مقابل این چیزها که بیایید من را بکشید، شما که جوانم را کشتید بیایید مرا هم بکشید، این زجر می‏دهد ما را؛ نه اینکه به من یک چیزی بد گذشته، زجر دیده‏ام. نه، خیلی هم خوش گذشته. آنچه که مرا زجر می‏دهد آن مصیبتی است که بر ملت ما وارد شده. مسلمان اگر بر ملت خودش زجر نبرد مسلمان نیست. آن کسی که می‏خواهد این آدم باشد، من نمی‏توانم به او بگویم مسلمان هست. آن کسی که دست می‏دهد به دست جانی، او را دیگر ما آدم نمی‏دانیم. اگر مسلمان هم باشد آدم نیست و مسلمان هم
نمی‏تواند باشد. زجر ما این است؛ نه اینکه زجر ما این است که ما را حبس کردند یا زندان بردند. زجر ما این است که پای علما را اره کردند آقا! توی روغن سوزاندند! زجر ما این است که ده سال، پانزده سال، هشت سال، هفت سال، علمای ما در حبس بودند. پدر این آقا
[7]چند سال در حبس بوده است؛ این زجر ماست. حالا از حبسْ اینها آمده‏اند بیرون. بله، «زندانیهای سیاسی را ما رها کردیم»! یا به اصطلاح خودشان: «عفو کردیم»! تمام شد؟ از زندانیهای سیاسی، زندانی‏ای که ده سال در آنجا زجر دیده، عالم بزرگوار را توی صورتش چنان زدند که گوشش عیب کرده، حالا آمده بیرون، حالا بیاید تشکر کند از شاه که شاه بماند حالا؟! آقا نمی‏شود؛ این ملت را نمی‏شود خاموش کرد با این حرفها. نه نخست‏وزیر[8]توانست کاری کند، نه منتظرالوزاره![9]نمی‏توانید. و نه نظامی و نه حکومت نظامی و نه هیچ چیز، نمی‏شود. ببینید مردم چه می‏خواهند، آن را بدهید؛ مردم ـ بچه و بزرگ ـ می‏گوید: «آزادی و استقلال». شما آزادی و استقلال را بدهید، بعد، حکومت پهلوی نه. این لسان ملت ماست ـ بزرگ و کوچکش. آنکه توی خارج است. آنکه در داخل است ـ همه این را دارند می‏گویند. شما اینها را اگر عمل بکنید، این ملت از شما راضی می‏شوند و آرام می‏شوند اما شما می‏خواهید آنکه جانیِ اصلی است نگهش دارید! آذربایجان را آتش می‏زنند، بعد شهربانی‏اش را می‏خواهند! شهربانی را خواستند برای اینکه تسلیت حال مردم باشد. این آقای منتظرالوزاره می‏گوید که باید آنهایی که به این ملت ظلم کرده‏اند مجازات بشوند. من از این آقا می‏پرسم که کی به ملت ظلم کرده؟ بگو؟ بیا بنشین ببینیم کی؟ شهربانی آدم کشته است بی‏اذن؟! پاسبان آدم می‏کشد بی‏اذن؟! استاندار امر می‏کند ـ بی‏اذن؟! رئیس قوا امر می‏کند ـ بی‏اذن شاه؟! بی‏اذن شاه این چیزها نمی‏شود. در نظام نمی‏شود؛ «بزرگ ارتشتاران» ایشان هستند! تا ایشان اذن ندهد که آدمکشی نمی‏شود.

مجازات شاه

مجازات این را بکنید ما دست شما را می‏بوسیم. بسم‏اللّه‏، مجازات کنید ایشان را! در شرع اگر نکشته باشد آدم هم، حبس ابد است. مجازات حبس ابد است کسی که امر بکند کسی را بکشد؛ در شرع مقدس حبس ابد است. در حکومت اسلامی باید حبس ابد بشود و ایشان با دست خودش هم می‏گویند که جنایت کرده؛[مجازات]این اگر ثابت بشود قصاص است. ما نمی‏خواهیم که تمام جنایاتی که شده است... شما یک جانی را که مبدأ همۀ جنایات است و همۀ مردم دارند به او نظر می‏کنند به عنوان اینکه جنایتْ مستند به اوست و همۀ ناراحتی ما زیر سر اوست، شما او را مجازات کنید تا این ملت تا حدودی آرام بشود. دنبالش قضیۀ استقلال است که این هم باید بشود و الاّ آرام نمی‏شود این ملت.

این نیرنگهایی است که از اول تا حالا، برای اینکه این نهضت اسلامی متکی به همۀ اقشار[است]ملت را اینها آرام کنند و سرکوب کنند. به نظامی سرکوب کنند نمی‏شود، به کُرد و لُر و ـ نمی‏دانم ـ چه تأسی کنند نمی‏شود، به حیله و «حکومت آشتی» نمی‏شود، به اینکه مملکت ما الآن در خطر است! یااللّه‏، از خطر نجاتش بدهید! شاه باشد؟ همۀ خطر زیر سر این آدم است؛ ما این[را]نگهداریم که خطر نداشته باشد؟!

شعار اسلامی

آقایان، همه با هم باید باشید؛ این اختلافات بیرون را، این اختلافات داخل را دور بریزید؛ شعارهای غیر اسلامی را کنار بگذارید. همه یک شعار، شعار اسلامی. از ایران تلفن کرده بودند، از قراری که آقایان نوشته بودند، که بعضی از این دانشجوها[اعلام]کردند که ما اختلافات را رفع کردیم؛ اختلافات دانشجویی را رفعش کردیم و همه یک جبهه هستیم. خداوند ان شاءاللّه‏ حفظشان کند. همه‏تان ـ همه باید یک جبهه باشید. اگر هر کدام یک طرف بروید، بدانید که تا آخر زیر این چکمۀ خارج و داخل خواهید خرد شد. نسلهای آتیه از شما مؤاخذه می‏کند. امروز که این نهضت هست، اگر از این نهضت استفاده نشود تا ابد زیر چکمه‏های خارجی و داخلی هستید. کمک باید بکنید همه؛ یعنی
همۀ شما که اینجا هستید ـ آنهایی که هستند ـ اختلافات داخلی خودتان را کنار بگذارید؛ و مطالب خودتان را می‏توانید به این روزنامه‏نویسها، به این مجله نویسها، به این دانشگاهیها، به این معلمین ـ به همه بگویید مطالب ایران را. بد منعکس کرده‏اند اینجا مطالب ایران را، و حالا شما باید جبران کنید و بگویید. این خدمتی است
[که]شما می‏توانید بکنید به این ملت. باید همۀ اختلافات را کنار بگذارید و یکدل و یکجهت با ملت ایران، با ملتی که در داخل است، متحد بشوید و مطالبتان را ـ همان مطلبی که عامۀ مردم دارند می‏گویند ـ بگویید. و در دانشگاهها و دانشکده‏ها باید همه هم‏صدا باشند و یک شعار؛ و این، شعار توحیدی اسلام است. این است که می‏تواند شما را نجات بدهد. دیگران نمی‏توانند نجات[بدهند]؛ دیگران شما را به دام می‏اندازند. ان شاءاللّه‏ خداوند همه را توفیق بدهد. مؤید باشید ان شاءاللّه‏.

 

1 ـ علی امینی، از مهره‏های اصلی نفوذ امریکا در ایران، که از اردیبهشت 1340 به مدت چهارده ماه نخست‏وزیر شاه بود.
2 ـ چشم‏پوشی. 
3 ـ سورۀ نساء، آیۀ 141: «... وَلَنْ یَجْعَلَ اللّه‏ُ لِلْکافِرینَ عَلَی الْمُؤمِنینَ سَبیلاً» ... و خدا هیچ گاه برای کافران نسبت به اهل ایمان راه تسلط قرار نداده است. 
4 ـ ظاهراً منظور در دو سطر اخیر، امریکا و شوروی است. 
5 ـ امام خمینی.
6 ـ حضار. 
7 ـ اشاره به یکی از حضار.
8 ـ جعفر شریف امامی.
9 ـ اشاره به علی امینی.