گفتگوی اختصاصی پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

روایت خاله و خواهرزاده؛ قربانیان صبح نهم اسفند 404

توی همه این چندسالی که خاله شده بود مسئول بردن و آوردن بچه ها، خانم کمالی خیالش راحت بود و با دلشوره قهر کرده بود اما آن روز همه دلشوره را یک جا ریختند توی دلش. روز نهم اسفند 1404.

پایگاه خبری جماران، منصوره جاسبی: سرشان را انداخته‌ اند پایین و سربالایی حسینیه جماران را می‌ آیند بالا. سه چهار خانواده بیشتر نیستند اما انگار غم یک شهر را نه بهتر بگویم یک کشور را روی دوش‌های رنجورشان می‌ کشند. نجابتی که نشسته توی چشم‌هایشان می‌ گوید که انگار گِل جنوبی‌ها را با صبر آمیخته کرده‌اند از بس صبورند و مهربان.

خانم کمالی یکی از این چند نفر است که حالا مقابلم توی حسینیه جماران نشسته است؛ حسینیه ای که حدود یک دهه رهبری این کشور را عهده دار بوده است؛ حسینیه ای که اشک ها و لبخندهای رزمندگان بسیاری را نظاره کرده است؛ حسینیه ای که روزگاری خانواده های شهدا برای دیدن امام در آن لحظه ها را شمارش می کردند و امروز مهمان خانواده هایی است که از حضرت روح الله فقط نامش را شنیده اند و مرامش را. این ها آنقدر جوانند که سال ها بعد از رحلت آن پیر و مراد به دنیا آمده اند و حالا شده اند مادر و پدر شهید و خانم کمالی یکی از آنهاست. او هم مادر شهید است و هم خواهر شهید و در کنارش مدال مادر جانباز بودن را هم به سینه آویزان کرده است. دختر کوچولویش زهرا شهید شده و پسرش هم هنوز آثار جراحت های مدرسه روی دست و صورتش جا خوش کرده اند و اینطور که پیداست قصد ماندن دارند نه رفتن.

خانم کمالی خیلی خوشحال از اینکه امروز توانسته پایش را به حسینیه ای بگذارد که روزی روزگاری امام آن بالا توی بالکن می نشسته و برای یک ملت سخنرانی می کرده. خوشحال است و می گوید: «فکر نمی کردم امام در یک همچین جای کوچکی بوده باشند. چنین تصوری نداشتم.»

من دلم می خواست چند کلامی درباره خدیجه کمالی از زبان مادرش بشنوم اما بغضِ جاخوش‌کرده ته گلویش به او اجازه حرف زدن نمی دهد و قرار است خواهر از او بگوید: «خدیجه ۲۹ سالش بود. معلم قرآن شش پایه‌ بود. بیست جزء قران حفظ بود و داشت ادامه می‌داد که حافظ کل قران بشه که شهید شد.»

خدیجه و خانواده اش از اهالی سیریک بودند. توی یک روستا زندگی می کردند. چند سال قبل خواهرش به خاطر کار همسر راهی میناب شدند. خانم طاهری، مدیر مدرسه شجره طیبه با خواهر دوست شده بودند. شده بودند یک روح در دو بدن. یک روز که آمده بود خانه‌شان گفته بود که دنبال یک معلم قران می گردد برای مدرسه. خدیجه علوم قرانی خوانده بود و توی روستا داشت مربی گری قران می کرد. چند روز که گذشت خانم طاهری خواست که خدیجه بیاید و بشود مربی قران. اینطور بود که خدیجه مهمان خانه خواهر شد و همه این شش سال یعنی از روزی که آمد میناب و شد مربی قران مدرسه تا روز شهادت، با بچه های خواهرش می نشست و بلند می شد و  این خاله و خواهرزاده ها را بیشتر از همیشه به هم نزدیک کرده بود. خدیجه هم مربی مدرسه شد و هم با خانم ها عسکری و مختاری بیرون از مدرسه برای بچه ها و بزرگترهایشان کلاس قران می گذاشتند. بیشتر وقت ها بچه ها را بر می داشتند و می رفتند بام میناب. همان جا که یک شهید گمنام خانه دارد و کنار او کلاس شان را بر پا می کردند.

 

حضور جمعی از خانواده معظم شهدای میناب در جماران

حاج قاسم یک جمله گفته بود، جمله ای که معروف شد و سر زبان ها افتاد. حاج قاسم گفته بود برای شهید شدن باید شهید زندگی کرد. خدیجه هم داشت همین یک جمله را زندگی می کرد و شهادت شده بود آرزویش. خواهرش می گوید:

«خدیجه خیلی مهربان بود؛ مهربانی‌اش واقعاً خیلی خیلی بی‌نظیر بود. خدیجه خیلی باخدا بود؛ یک فرشته‌ای بود. باخدا بودن در قرآن خواندن‌ها، در نماز شب خواندن‌هایش خودش را نشان می داد. همیشه خمسش را می‌داد و به ما هم تأکید می‌کرد: “خمس‌تان را بدهید”. چله زیارت عاشورا می‌گرفت، چله دعای توسل می‌گرفت، چله سوره یاسین می‌گرفت. همه مراسم خادم‌الشهداهای شهرستان میناب هم بود. بعد برای شهدا عروس می‌رفت معراج شهدا. هر شهید گمنامی که می‌آوردند، حتی اگر مسافت‌اش خیلی دور بود، با آن شهید می‌رفتند. در کل شهرستان، حتی به بندر هم می‌رفتند دنبال شهدای گمنامی که می‌آوردند. اصلاً کلاً با شهدا بود. هیچ‌وقت ندیدم که نمازش قضا شود؛ هیچ‌وقت. اهل دروغ گفتن نبود حتی یک دروغ هم به ما نگفت. خیلی خوب بود، بی‌نظیر بود. هر وقت می‌رفتم شب‌ها که نگاه کنم خواب است یا نه، با زهرا توی اتاق بودند. وقتی که می‌رفتم، کل لامپ‌ها را خاموش کرده بود و با نور گوشی‌اش داشت قرآن تلاوت می‌کرد. هر موقع که می‌رفتم داشت قرآن تلاوت می‌کرد. بعد یک جایگاه هم در اتاقش برای خودش درست کرده بود؛ یک سجاده انداخته بود، مهر و تسبیح و کتاب دعایش را گذاشته بود و می‌گفت: “این جایگاه من برای نمازم است”. اصلاً هیچ‌وقت آن‌ها را جمع نمی‌کرد، همیشه سر سجاده بود.» 

 یک روز وقتی داشت از آرزویش می گفت، خواهر به او گفت: «تو چطور شهید می‌شوی؟ مگر نظامی هستی؟ مگر پاسدار هستی؟ چطور تو شهید می‌شوی؟” و وقتی تعجب خواهر را دید، ادامه داد: «حالا می‌بینی که من چطور شهید می‌شوم».

حضور جمعی از خانواده معظم شهدای میناب در جماران

هیچ کسی نمی دانست یعنی اصلا کسی در میناب و نه در هیچ جای این کشور پهناور به فکرش خطور هم نمی کرد که اگر جنگ شود همان روز اول میناب را بزنند. اصلا مدرسه را بزنند بعد عده ای دانش آموز و معلم بشوند اولین شهدای جنگ تحمیلی. در میان اینها خدیجه هم از اولین شهدا بود. چند روز مانده بود به نهم اسفند که گفته بود: «من تا الان هر چه از خدا خواسته ام داده است. یک چیزی را از خدا می‌خواهم که ان‌شاءالله به همین زودی به من می‌دهد.» کسی چه می داند شاید خواسته خدیجه شهادت بود که خیلی زود شکل و شمایل اجابت گرفت.  

خانم کمالی و بچه ها بعد از سحری خوابیدند. خیالش جمع بود که خدیجه بچه ها را با خود می برد. با صدای زنگ تلفن بیدار شد. نه از جنگ خبر داشت نه از حمله به مدرسه شجره طیبه. به خود که آمد هم بچه اش رفته بود هم خواهرش و حالا او و خانواده اش مانده اند با یک دنیا دلتنگی؛ دلتنگی ای که می خواهند آن را با نگاه به عکس هایشان، با رفتن سر مزارشان، با توسل به حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) التیام بخشند اما می گوید: «من بهشان افتخار می کنم.»   

زهرا و خدیجه خیلی به هم وابسته بودند و انگار خدا خواسته بود که حتی رفتن شان هم با هم رقم بخورد. خانم کمالی می گوید: « یک عکسی از زهرا توی گوشیم هست که خواهرم گرفته بود در حالی که یک شاخه گل هم توی دستش بود. پایین عکس نوشته بود زهرا بنت رشید و این دلم را لرزاند و با خودم گفتم خدایا این بچه چیزیش نشود و بعد همان عکس شد عکسی که برای مراسمش استفاده شد.»

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.