پایگاه خبری جماران: یک عضو مجمع روحانیون مبارز با تأکید بر خمینی دوستی رهبر شهید به عنوان یکی از بزرگترین جلوههای زندگی رهبر شهید، گفت: من فکر میکنم که شهید آیتالله خامنهای یکسری مبانی از امام خمینی(س) درآورده بودند و ارائه میکردند، و مهمترین فصل زندگی امام را هم استکبارستیزی میدانستند، که استکبارستیزی هم مکتب بعدی خود رهبری شد.
مشروح گفتوگوی خبرنگار جماران با حجتالاسلام و المسلمین سید محمدعلی ابطحی را که به مناسبت ایام وداع و تشییع رهبر شهید انجام شد، در ادامه میخوانید:
در مشهد، شاگردان امام سه چهره شاخص بودند: مرحوم آقای واعظ طبسی، شهید هاشمینژاد و آیتالله شهید خامنهای. شما هم با شهید هاشمینژاد ارتباط خانوادگی داشتید و به نوعی دستیار ایشان بودید و هم احتمالا به خاطر آن ارتباط خوب رهبر شهید با جوان ها و طلاب که حالا گرایشات انقلابی و نواندیش دارند، با ایشان هم ارتباط خوبی داشتید. کمی از حالوهوای مشهد و این سه چهره و تفاوتهایشان با هم بگویید.
روح رهبر شهید شاد باشد و امیدوارم که آینده ایران و آینده انقلاب اسلامی ایران همواره در چهارچوب اهدافی که برای آن شروع شد، ادامه پیدا کند و بتوانیم همه خدمت کنیم.
اگر بخواهیم یک نقبی بزنیم به فضای مشهد، حوزه علمیه مشهد چند نکته قابل توجه داشت. یکی اینکه شاگردان امام و به طور مشخصتر آیتالله [شهید] خامنهای قاعده حوزه علمیه مشهد نبودند؛ استثناءهای حوزه علمیه مشهد بودند. همچنان که خود امام قاعده حوزه علمیه قم نبود و من روی این تأکید دارم که یک جریان مترقی و انقلابیِ آنروزی و پیشروِ، انقلاب را به وجود آوردند و رهبران انقلابی بودند. اینها زاویه بسیار تندی داشتند در برابر جریانی که آن روزها به عنوان جریان متحجر شناخته میشدند؛ که آنها قاعده حوزه علمیه مشهد و قم بودند.
این را از این جهت میگویم که متأسفانه در سالهای بعدی، به خصوص در یکی دو دهه اخیر، نفوذی در جریان انقلاب شکل پیدا کرد که اندیشه مترقی صاحبان انقلاب، به خصوص در روحانیت، منزوی شدند و به جای آنها همان جریان متحجری که از مخالفان جدی آیتالله [شهید] خامنهای در مشهد و عمدتاً با یک درصد کمتری مخالفان امام در قم و نجف بودند، مدیریت تفکر سیاسی را به عهده گرفتند. اینکه آن جریان متحجر جایگزین جریان مترقی شد، من فکر میکنم که اولین ایستگاه فاصلهگیری و جدا شدن ریل اصلی انقلاب از مسیری بود که امام، آیتالله [شهید] خامنهای و شاگردان امام پایهگذاری کرده بودند. این یک نکتهای بود که من دوست داشتم بگویم و خیلی نکته قابل توجه و مهمی است.
نکته دوم اینکه شهید هاشمینژاد و آیتالله [شهید] خامنهای در مشهد دو مکتب سخنرانی داشتند و همواره یا ممنوعالخطابه بودند یا در جاهای مختلف سخنرانیهایشان ممنوع میشد. اما کمتر در مشهد میماندند و فصلهای مختلف سخنرانی به شهرستانها میرفتند. مکتب یا منهج سخنرانی آقای هاشمینژاد خطابی و خیلی پرالتهاب بود، ولی مکتب سخنرانی آیتالله خامنهای بیشتر آرام و با محتوای انقلابی بود. خطابهها، خطابههای تند مرسوم انقلابی نبود که مثلا مرحوم هاشمینژاد داشتند؛ ولی محتوا انقلابی بود، و به خصوص با تکیه بر روی مبانی دینی.
مثلا کتاب «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» ایشان که تقریبا یک مقداری هم مورد بیمهری دفتر ایشان در این سالها بود؛ من شاگرد آن جلسات بودم. از روی آیات قرآن مفاهیم انقلابی و مبارزاتی را در میآوردند و مطرح میکردند. چون آیه قرآن هم بود، قابل ایرادگیری نبود. ایشان یک حوزه متبحرانهای داشتند که در آن حوزه متبحرانه از زندگی معصومین(ع) بسیار برای انقلابیگری بهره میجست.
ایشان در مشهد خیلی هم در دسترس بود. من یادم هست ۱۶–۱۷ سال داشتم، قرار بود شب وفات امام جواد(ع) در مسجد پدرم سخنرانی کنم. پدرم خیلی علاقهمند به حوزههای انقلابیگری نبود و من نمیدانستم چه باید بگویم که آرم انقلابیگریام را نگه دارد. به منزل آقای [آیتالله شهید] خامنهای زنگ زدم. ایشان پای تلفن مینشستند. یک سماوری هم بود؛ یک مهمانی که میآمد آنجا چای دم میکردند؛ تلفن هم آنجا بود.
من زنگ زدم و خودم را معرفی نکردم. گفتم که من امشب میخواهم یک جا راجع به امام جواد(ع) سخنرانی کنم، نقاط انقلابی زندگی امام جواد(ع) چیست؟ ایشان گفتند، «داخل جلسهای هستیم و داریم صحبت میکنیم، نمیشود که مفصل صحبت کرد؛ اما من دو تا کلیدواژه به تو بگویم. یک کلیدواژهاش عمر ایشان بود. امام جواد(ع) خیلی در سن کمی شهید شد. گفتند میتوانی روی این مانور دهی که چرا باید پسر ولیعهد وقت، بیشتر از ۲۵ سال زندگی نکند. خیلی جالب تربیت میکردند و گفتند میتوانی روی این کار و بحث کنی.»
پنج، شش دقیقه تلفن بود، اما این تلفن برای من یک منبر ساخت؛ آن هم در آن سن و سال پرهیجان قبل از انقلاب که ما هم خیلی کمسنوسال بودیم. نمیدانم اعتمادبهنفس آن موقعها از کجا به دست آورده بودیم که مثلا یک جوان ۱۶–۱۷ ساله سخنرانی کند؛ بعد راجع به امام جواد(ع) زنگ بزند از ایشان یک خطمشی انقلابی بگیرد.

اشاره داشتید که اندیشه آیتالله شهید خامنهای یک اندیشه ناب و متأثر از اندیشه امام بود؛ و مخالفانی در مشهد داشت که به عنوان «متحجر» از آنها یاد کردید. برخی افراد معتقدند که این دو گفتمان سالهای بعد هم حاکم شد و شاید در انتخاباتهای مختلف این نزاع گفتمانی وجود داشت. اندیشه آیتالله شهید خامنهای و آن متحجرین چه مؤلفههایی داشت؟
من جریانی که عرض کردم که خیلی روی آن تأکید دارم، که جریان اصلی انقلاب روشنفکر که یکی از مصادیق بارز آن در روحانیت آیتالله [شهید] خامنهای بود، در برابر اندیشه متحجر ایستاده بود. حیفم میآید نگویم که متأسفانه در دهههای بعدی توسط صاحبان اندیشه متحجر مصادره شد. یعنی کسانی که در فضای سیاسی قرار گرفتند، طرفداران آن جریان متحجر و واپسگرا بودند و بدون اینکه ذرهای باج به جریان روشنفکری بدهند، در حقیقت تمام جریان روشنفکری را مصادره کردند، مراکز مختلفی را گرفتند و هرچه خواستند انجام دادند.
شاید بتوان گفت حلقه اطرافیان و دفتر رهبری هم از این ماجرا دور نبودند. یعنی در دور کردن جریان مترقی و خودی کردن جریانات متحجر، کم مایه نگذاشتند. البته مراد همه این جریانات امام خمینی(س) بودند. نمیگویم همه جریانات مذهبی بودند؛ البته امام خمینی(س) عمدتا مراد جریانات مذهبی بودند. اما این نکته قابل توجه است که حتی سکولارها - روشنفکران بیدین و روشنفکران ضد دین – که در دوران قبل از انقلاب اهل مبارزه و جدال با شاه و حاکمیت بودند، هیچکدام و در هیچجا اهانتی به امام خمینی(س) ندارند؛ و این خیلی قابل توجه است.
از این طیف از مرحوم دکتر شریعتی تا آیتالله [شهید] خامنهای و علاقهمندان سنتی امام هم بودند. یک سری علاقهمندان سنتی امام بودند که از نظر مبنایی ممکن بود خیلی به جریانات عادی متحجر نزدیک باشند؛ اما از نظر اعتقادی علاقهمند بودند. یعنی من خیلی از روحانیون را میشناسم که اینها مبارز و حتی سیاسی نبودند اما به دلایل اعتقادی – که امام را مرجع تقلید اعلم میدانستند – طرفداران امام تلقی میشدند و شاید اختلافاتی هم که بعدا به وجود آمد، به این دلایل بود.
مبانیای هم که شما اشاره کردید، مبانی روشنفکری بیشتر مستلزم این بود که یک مقداری با واقعیتهای زمانه نزدیکتر باشند و یک مقداری به مبانی اجتماعی فکر کنند به جای فقط مبانی مذهبی؛ و با یک هدف مشخص پیش بروند. هدف مشخص هم الزاما همین مبارزه با حکومت بود. این یکی از اصول بود و شاید آن جریانات دیگر معتقد بودند که هیچ دلیلی ندارد که ما همه تلاشمان را برای سقوط شاه کنیم؛ ما ممکن است زندگی اعتقادی و مبنایی خودمان را داشته باشیم، امام را هم دوست داشته باشیم، ولی جدا باشیم.
البته سمبلهای مرحوم دکتر شریعتی آن موقع یکی از سمبلهای اختلافات بود که روحانیت سنتی خیلی بیش از لزوم و بیش از آنچه که مثلا مبنای دینی باشد، با مرحوم شریعتی مخالف بود. قطعا یکی از درشتترین حلقههای وصل بین نسل جامعه و دین و اینها با نظرات دکتر شریعتی، آیتالله [شهید] خامنهای بود. البته ایشان جدیترین و منضبطترین آدم در بین روحانیون بود. روحانیون جوانی هم بودند که خیلی شدید میرفتند؛ بعضیهایشان دچار انحرافهای فکری شده بودند که از شاگردان خود آقای خامنهای بودند؛ اما بالأخره تغییر مبانی که شما گفتید، بیشتر به این حوزهها برمیگردد.

شما از جمله روحانیونی هستید که ارتباط بسیار خوبی با اهالی فرهنگ، رسانه و هنر داشتهاید؛ و سالها در رادیو و وزارت ارشاد بودید. یکی از ویژگیهای آیتالله شهید خامنهای هم این است که رمانخوان حرفهای بودند، ارتباط خوبی در قبل از انقلاب و بعد از انقلاب با بسیاری از شعرا و روشنفکرها داشتهاند و شعر نو میخواندند. معمولا کمتر در میان روحانیون در آن رده، چنین ویژگیای پیدا میشود. ایشان در دورهای ریاستجمهوری و بعد تقریبا به مدت ۳۷ سال رهبری جامعه را بر عهده داشتند. چقدر این علایق و تمایلاتی که رهبری به فرهنگ، ادبیات و هنر داشتند، ویژگی شخصی ایشان بود و چقدر در آن ساحت مدیریت و حکمرانی عرصه رسانه، فرهنگ و هنر نمود داشت؟ به نظر شما که سالها مدیر ارشد فرهنگ و رسانه در کشور بودید، چقدر این ویژگی کمک میکرد؟
در مورد مسائل ادبی و هنری بهخصوص بعد از شهادت ایشان، زیاد صحبت شده است. من اولا یک گلایه بسیار شدیدی از از دفترداران و نزدیکان آیتالله [شهید] خامنهای دارم که متأسفانه همواره سعی داشتند این بخش از زندگی آیتالله خامنهای را به جای اینکه برجسته کنند، مخفیاش کنند. یعنی با این برداشت که ایشان باید حتما سمبل روحانیتِ عمومی یا سنتی باشد، بیخود تصور میکردند که ممکن است پایگاه ایشان میان روحانیون سنتی ضعیف باشد و باید جلوی این کارها را گرفت تا آن قوی شود. این یکی از ظلمهای بزرگی است که به آیتالله [شهید] خامنهای شد که بخشهای فرهنگی و هنری که علاقهمندی شخصی ایشان بود را سعی نکردند در جامعه مطرح کنند و بلکه سعی کردند تا حدود زیادی پنهان کنند.
از نمونههای مشکلآفرینش این بود که مثلا یک مدیریت آهنین در دفتر رهبری بود که کسی مبادا چیزی از آنجا پخش کند یا نکند. من حالا اینجا این خاطره را بگویم که بعد از حوادث آقای صدیقی، مسئولین را به بیت دعوت کرده بودند و من هم رفته بودم. آقای صدیقی طرف من آمد و من آن طرف رفتم. بعد همین را در فضای مجازی نوشتم؛ مثل همیشه که همه چیز را مینویسم. از روابط عمومی دفتر رهبری زنگ زدند که چرا بدون اجازه چنین چیزی را راجع به اینجا نوشتهای؟ گفتم خودم دیدم. گفتند که اگر اینطور پیش برود، دیگر ما شما را دعوت نمیکنیم و یا عکسهای شما را منتشر نمیکنیم. تازه آنجا فهمیدم اینها تصادفی نیست؛ یعنی انتخابی است که چه کسی باشد و چه کسی نباشد. من اینها را میخواهم بگویم که انشاءالله در این فضای جدیدی که رهبر فعلی دارند سامان میدهند، این اتفاقات نیفتد.
شما حجت شخصی دارید که ایشان هم مخالف این کارهای دفتر بود؟
طبیعی است که ایشان با آنهمه کار سنگین، دیگر نمیتواند به این چیزها برسد. من معتقد نیستم که با نظر ایشان است؛ یعنی من اصلا معتقد نیستم که به ایشان میرسیده و ایشان دستور میداده؛ خودم زمانی رئیس دفتر بودم و اینها را میدانم.
مثالی که گفتید نشان از یک جهتگیری کلی دارد؟
وقتی سطوح بالاتر میرود و مسائل جدیتر میشود، طبیعی است که در خیلی از موارد رهبری نظر مشخصی داشتند. حالا اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، در مسائل مربوط به سال ۸۸ به این طرف، یک مقداری اینطور بود. مثلا مرحوم حاجقاسم خیلی تلاش کرد که بین آقای خاتمی و رهبری رابطهای برقرار کند و داشت ایجاد میشد که متأسفانه شهید شد.

شما در دورهای مسئولیت دفتر آقای خاتمی را بر عهده داشتید که در واقع شاید یکی از حساسترین دورههای تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی باشد. نحوه ارتباط شما با دفتر رهبری در آن سالها به چه صورت بود؟ همین حلقه تنگنظریها که فرمودید، آن موقع هم وجود داشت؟ به طور کلی نحوه ارتباط شما با دفتر و شخص رهبری در آن سالها به چه صورت بود؟
رابطه دفتر رهبری و دفتر رئیسجمهور خیلی صمیمی، گرم و فعال نبود؛ این را نمیشود انکار کرد.
مثلا ارتباط شخص شما با آقای حجازی خوب نبود؟
اتفاقا شاید آن بهترینش بود؛ ولی به طور کلی آنجا مرکز شکایت دولت شده بود و بزرگواری شخص آقای آیتالله [شهید] خامنهای خیلی جلوی آن را میگرفت. من یادم هست یک اتفاق مهم تاریخی بعد از مصاحبه آقای خاتمی با سیانان افتاده بود. آقای خاتمی از مردم عادی آمریکا دعوت کرده بود که بیایند و بروند دولتها کاری نداشته باشند. اولین گروهی که به ایران آمدند، یک عده در هتل استقلال جلوی اتوبوس آنها را گرفتند و تارومارشان کردند. ما هم خیلی متأثر بودیم که دارد این اتفاق میافتد؛ پیگیری میکردیم.
یک شبی آقای خاتمی از پیش رهبری آمد؛ خیلی عصبانی و ناراحت بود. من شبها میماندم و وقتی ایشان میآمد با هم صحبت میکردیم. با اینکه وزارت اطلاعات زیر نظر دولت بود، یکی از مسئولین سطح بالای وزارت اطلاعات راجع به این اتوبوس به رهبری گزارش داده بود که ما چنین و چنان کردیم. اطلاعش به ما نرسیده بود، ولی رهبری متن نامه آن بنده خدا را به آقای خاتمی داده بودند برای اینکه کسی از این فضاها سوءاستفاده نکند. بعد از آن هم خیلی نقار بین رئیس دولت و وزارت اطلاعات اتفاق افتاد و آن بزرگوار هم خیلی مطرود شد.
من ملاقاتهای بهاصطلاح فکری و گفتوگویی با آقای حجازی زیاد داشتم. من از همان روزهای رئیسدفتری تمام اتفاقات را مفصل مینوشتم و دارم. اینها اتفاقات خوبی است. با آقای حجازی زیاد صحبت میکردم. اتفاقات بیرونی بیشتر بحران میآفرید؛ مثل کوی دانشگاه و حمله به بیت آیتالله منتظری. اینها نقاط خیلی مهمی بود که ایجاد اختلاف میکرد.
به نوعی من فکر میکنم بالأخره بالانس ارتباطات دولت و بیت رهبری یک بخشی به شخص شما و یک بخش هم به اعضای دفتر مربوط میشد. یعنی شما تلاش نمیکردید این فضا را حسنه کنید یا فضا بیشتر پرتنش بود؟
فضا پرتنش بود؛ ولی بیشتر ملاقاتهای هفتگی آقای خاتمی و آقای [آیتالله شهید] خامنهای مسائل را حل و فصل میکرد. تعیینکننده بود؛ بهخصوص که شاید تنها موردی بود که آقای خاتمی از روز اول درخواست کرده بود که ملاقاتشان دونفره باشد و ملاقاتها دونفره بود. البته معمولا من گزارش ملاقاتها را بعداً میگرفتم؛ در حدی که میشد. در ملاقاتها روابط این دو نفر خیلی خوب بود و این خیلی بحرانها را حل میکرد.
نمیگویم که اختلاف نداشتند. برای اینکه خلاف نباشد، گاهی اوقات با هم شام میخوردند و بعد به دفتر میآمدند. هیجان، ناراحتی و رگهای برآمده آقای خاتمی زیاد داشت؛ و اختلافهای شدیدی که در جلسه پیدا کرده بود را مطرح میکرد.
گویا ایشان همیشه یک نجابتی در حضور رهبری داشتند.
نه؛ خیلی هم شفاف، صمیمی و دوستداشتنی همه حرفها را صریح میزد و من خیلی از آنها را شنیدهام. ولی در عین حال هیچوقت بروز خارجی نداشت. من الآن خیلی در مقام این نیستم که اینها را توضیح بدهم، ولی مواردی بود که صددرصد با نظر خود ایشان مخالف بود اما وقتی که رهبری اشاره میفرمودند که مثلا فلان مطلب را تغییر دهید یا فلان سخنرانی را فلان کار کنید، ایشان به من میگفت که اصلا لازم نیست کسی این اختلاف ما را بداند، ولی بروید این کار را انجام دهید. یعنی هیچوقت رهبری را مثل بعضیهای دیگر جلوی میکروفون نیاورد.

راجع به خمینیدوستی آیت الله خامنهای نکتهای هست که بگویید؟
در بین مسئولان نظام جمهوری اسلامی هیچکس را به اندازه آیتالله خامنهای در مورد تبعیت، حمایت، دوستی مردم و تأکید و اصرار مردم به علاقهمندی و دوستی و حمایت از امام خمینی(س) نداریم. قبل از انقلاب یک نوع عشقی بین امام و آیتالله خامنهای بود. منظورم از عشق این نیست که اینها ارتباطشان بهتر از همه با همدیگر بود، ولی در تمام وجود آیتالله خامنهای عشق به امام خمینی(س) دیده میشد. بعد از ارتحال امام هم همینطور بود.
من دو، سه تا از همین خاطراتی دارم. مثلا شبی که امام سر افطاری ایستاده بودند تا آیتالله خامنهای برسند؛ آقای هاشمی آنجا نشسته بود، من هم دقیقاً روبرو ایستاده بودم. آن شب آنجا بودم. واقعا همه نماز خواندند و بعد از نماز بلند شدند که افطار کنند. آقایان هاشمی و اردبیلی آمدند و چند دقیقهای آقای خامنهای نیامدند. امام همان جا ایستادند و من هم که به فاصله سه متر آن طرف حیاط ایستاده بودم، نمیدانستم چرا ایستادهاند. من آن موقع مدیر رادیو بودم. سرشان را تکان دادند و فکر کنم از یک نفر پرسیدند که آقای خامنهای کجاست. آقای خامنهای داشتند تعقیب بعد از نماز عشا میخواندند و شاید خود آقای خامنهای هم تصورشان این نبود که امام ایستادهاند و منتظر نگذارند. این خودش یک حرمت شخصی امام به ایشان بود.
یک اتفاق دیگر هم افتاد که باز خودم راوی آن بودم. بعد از ارتحال امام ما دفتر آقای خامنهای زیاد میرفتیم و ایشان هم زیاد میآمدند. یادم نیست دقیقا کجا بود که گفتند من باید در شروع رهبری یک متنی راجع به این شروع رهبری و جایگاه امام بنویسم. بعد از مدتی این به گوش من خورد. چهلم امام، یک بیانیه مفصلی آقای [آیتالله شهید] خامنهای در مورد امام دادند؛ همان که داخل آن هست «بی نام خمینی، این انقلاب در هیچ جای جهان شناختهشده نیست». این اولین بیانیه رسمی آیتالله خامنهای در مورد امام بود.
توصیه میکنم کسانی که علاقهمند به امام هستند، اگر بخواهند این فضا را ببینند، یک بار دیگر آن را بخوانند. رادیو و تلویزیون که اینطور چیزها را خیلی پخش نمیکند، شما میتوانید در این مراسم و امثال اینها پخش کنید. آنجا تعابیر بسیار بالایی در مورد امام دارند؛ همچنان که این تعابیر بعدها هم در هیچ جایی از طرف آقای [شهید آیتالله] خامنهای دچار تردید نشد. یعنی خمینیدوستی خامنهای، یکی از بزرگترین جلوههای زندگی رهبر شهید بود؛ و همیشه وجود داشت.
میدانید که دوستان ما قبل از رهبری آقای خامنهای با آقای هاشمی و احمدآقا بیشتر از ایشان صمیمی بودند. طبیعتا بر اساس همین مبنا خیلی اشتیاقی نشان نمیدادند. یک روزی من خودم در دفتر بودم که احمد آقا گفتند در مورد آقای خامنهای حواستان باشد؛ به خاطر اینکه این تعبیراتی که ایشان در مورد امام کرد، هیچکس این تعبیرات را نداشته است. یکی دو نفر هم اسم آورد از آنهایی که خیلی تصور میشد باید نزدیک به امام باشند. گفت شما صحبتهای اینها در این چهل روز ببینید و این سخنان آقای خامنهای را هم ببینید.
بعد از یک هفته و شاید ده روز، احد آقا یک روضه هفتگی در جماران شروع کرد و بعد قرار شد که آقای کروبی صاحب روضه باشد. آقای کروبی آن جلسه روضه را اداره میکرد و جمعیت هم زیاد میآمد. آقای کروبی آن موقع یک صندوق قرضالحسنهای داشت و طلبههای جوانتر یک مقداری هم به خاطر آن میآمدند؛ شلوغ بود. جمعیت که رفتند، جمع کوچکی که بودیم، شام میخوردیم. آقای خلخالی ـ خدا رحمتش کند ـ آن روزها خیلی تکههای سنگینی به رهبری میانداخت. احمدآقا صدا زد و گفت: «آقای خلخالی، هیچکس دیگر نداریم الآن در این میزان که دارد حمایت از امام میکند. اگر تکهای چیزی انداختی، دیگر اینجا نیا.»
یعنی حاج احمدآقا اینقدر حساس بودند...
اینقدر حساس بودند. یعنی دیگر بیت امام نیا. با اینکه آقای خلخالی از قدیم اطراف امام بود. من فکر میکنم که [شهید آیتالله] خامنهای یکسری مبانی از امام خمینی(س) درآورده بودند و ارائه میکردند، و مهمترین فصل زندگی امام را هم استکبارستیزی میدانستند، که استکبارستیزی هم مکتب بعدی خود رهبری شد. البته ممکن است یکسری اختلافات هم وجود داشته باشد که ما معتقد باشیم امام خمینی(س) ویژگیهایی هم داشته که رهبری به آن توجه نکردهاند، اما جوهره وجودی امام خمینی(س) را ایشان بیشتر از هر کسی میدانستند.