این گرایش در وسواس ترامپ برای سازماندهی بزرگترین رژه نظامی در تاریخ ایالات متحده، پس از حضور در جشنهای روز باستیل در سال 2017، تکرار شد و خواستار حذف سربازان مجروح از صحنه شد، زیرا حضور آنها روایتی بصری را که بر کمال و قدرت مطلق استوار است، میشکند، منطقی که باعث شوک در داخل ارتش شد.
به گزارش جماران به نقل از الجزیره، دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا صبح پنجشنبه، ۲۰ ژوئیه ۲۰۱۷، در دوره اول ریاستجمهوری خود به ساختمان پنتاگون در حومه آرلینگتون ایالت ویرجینیا رسید. او از راهرویی که با تصاویر رؤسای ستاد مشترک پیشین احاطه شده بود عبور کرد و وارد اتاقی به نام تانک (Tank) شد، یک سالن جلسات بسیار سری و مستحکم که برای بحث در مورد عملیات نظامی حساس و اتخاذ تصمیمات استراتژیک استفاده میشود.
ترامپ قبل از اینکه در راس یک میز بیضیشکل از جنس بلوط طلایی قرار گیرد، نگاهی بیتفاوت به دیوار انداخت، جایی که در کنار پرچم آمریکا یک تابلوی مشهور به نام «سازندگان صلح» قرار دارد که یک دیدار تاریخی در سال ۱۸۶۵ بین رئیسجمهور آبراهام لینکلن و ۳ تن از فرماندهان نظامی او در بحبوحه جنگ داخلی را به تصویر میکشد، صحنهای که اوج هماهنگی بین رهبری سیاسی و نظامی در حافظه آمریکا را مجسم میکند.
در همان اتاق، وزیر جنگ او در آن زمان، جیمز ماتیس، وزیر امور خارجهاش، رکس تیلرسون، و مدیر شورای اقتصادی ملی، گری کوهن، در انتظارش بودند، کسانی که این دیدار را برای هدفی دور از بحث در مورد هرگونه تهدید یا بررسی یک طرح نظامی خاص ترتیب داده بودند، بلکه برای چیزی عمیقتر؛ زیرا هدف ارائه یک درس اساسی به رئیسجمهور جدید در مورد نظام جهانی بود که ایالات متحده از پایان جنگ جهانی دوم بنا کرده بود، یا همانطور که یکی از برگزارکنندگان این دیدار توصیف کرد، این «یک مداخله آموزشی» بود.
این سه نفر در شش ماه اول دولت متوجه شکافهای عظیمی در دانش ترامپ از تاریخ، ائتلافها و نقشه جهانی شده بودند و تصمیم گرفتند که هر تلاشی برای مقابله با تصمیمات ناگهانی او مستلزم ایجاد یک زبان مشترک با او است. ماتیس جلسه را با عبارتی آغاز کرد که بیان میکرد «نظام جهانی مبتنی بر قوانین، که پس از جنگ متولد شد، بزرگترین هدیهای است که نسل بزرگتر ارائه داده است.» پس از آن، مجموعهای از اسلایدهای پر از نقشهها، نمودارها و علائم دلار ارائه شد، با تمرکز بر سرمایهگذاریهای خارجی آمریکا، که به گفته روزنامهنگاران فیلیپ روکر و کارول لئونیگ در کتاب خود «نابغه بسیار باثبات»(A Very Stable Genius)، که سه سال اول ترامپ در کاخ سفید را بررسی میکند، روشی سنجیده برای جلب توجه رئیسجمهوری بود که فرهنگش در دنیای املاک و مستغلات شکل گرفته بود.
با این حال، ترامپ به زودی از فضای «مدرسهای» آن ناخشنود شد و بارها و بارها مشاوران خود را مورد انتقاد قرار داد و جنگ در افغانستان را جنگ بازندگان خواند و متحدان ناتو را متهم کرد که از پرداخت بدهیهای خود عقب ماندهاند و قصد خود را برای مطالبه هزینه از کره جنوبی در ازای نیروهای آمریکایی مستقر در خاک آن کشور اعلام کرد. هنگامی که تنش به اوج خود رسید، ترامپ رو به ژنرالهای ارشد خود فریاد زد: «شما همه بازندهاید... دیگر نمیدانید چگونه پیروز شوید. من با شما به جنگ نخواهم رفت. شما مجموعهای از احمقها و بچه هستید.»
صرف نظر از اینکه این جلسه چه سرخوردگی پنهانی را در داخل سازمان نظامی به جا گذاشت و چه شکافی را در رابطه ترامپ و تیلرسون عمیقتر کرد، آنچه در آن اتاق رخ داد، دری را به روی یک سوال کلیتر باز کرد: چه اتفاقی میافتد وقتی رئیسجمهوری که با منطق فیلمهای هالیوودی فکر میکند، جایی که جنگها با یک ضربه به پایان میرسند، با یک سازمان نظامی برخورد میکند که عقیده خود را از طریق یک قرن جنگهای پیچیده و تجربیات انباشته شکل داده است؟ و وقتی این تنش و سوء تفاهم از یک اختلاف داخلی به یک سیاست خارجی تبدیل میشود، جهان چه هزینهای میپردازد؟
اصلی که شکست آن را به وجود آورد
برای درک اینکه ترامپ در آن اتاق چه چیزی را نادیده گرفت، ابتدا باید به آنچه پیشینیانش ساختهاند بازگشت. درون نهاد نظامی آمریکا، سامانهای از قوانین شکل گرفته است که بخشی از آن مکتوب و بخشی دیگر اعلام نشده است و تصمیمگیری برای رفتن به جنگ را تنظیم و انگیزه به سوی آن را مهار میکند. یکی از برجستهترین این فرمولبندیها، آن چیزی است که به «اصل پاول» معروف است، که خلاصه تجارب تاریخی تلخ است، که مهمترین آنها جنگ ویتنام است.
این اصل به کالین پاول، وزیر امور خارجه اسبق آمریکا، نسبت داده میشود که در دهه شصت قرن گذشته در ویتنام خدمت کرد و با سؤالاتی در مورد حدود قدرت آمریکا و چگونگی تبدیل شدن آن به بار در صورت استفاده بدون حساب، از آنجا بازگشت. همانطور که کریستوفر پریبل، پژوهشگر شورای آتلانتیک، خاطرنشان میکند، پاول «بهای تلخ غرور استراتژیک را آموخت» و این درسی است که بعداً با خود حمل کرد، پیش از آنکه آن را به مجموعهای از شرایط حاکم بر تصمیمگیری برای استفاده از زور تبدیل کند.
با این حال، این شرایط جدا از یک زمینه گستردهتر شکل نگرفت؛ زیرا پاول در دهه هشتاد قرن گذشته به عنوان دستیار نظامی وزیر جنگ، کاسپار واینبرگر، فعالیت میکرد، که او نیز به نوبه خود مجموعهای از محدودیتهای سختگیرانه را برای استفاده از زور پس از شوک ویتنام و بمبگذاریهای بیروت در سال 1983 مطرح کرد. پاول این رویکرد را پذیرفت و آن را گسترش داد و آن را از دستورالعملهای سیاسی کلی به یک چارچوب عملی مشخصتر تبدیل کرد.
با صعود پاول در داخل نهاد نظامی، تا رسیدن به مقام رئیس ستاد مشترک ارتش، این مرد فرصتی یافت تا این دیدگاه را عملاً در جنگ خلیج فارس در سال 1991 به کار گیرد؛ جایی که جنگ نه تنها به عنوان آزمایشی برای قدرت، بلکه به عنوان عملیاتی دیده میشد که باید مطابق با اهداف روشنی که عبارت بودند از بیرون راندن صدام و نیروهایش از کویت، با کمک یک ائتلاف بینالمللی گسترده که به مداخله مشروعیت میبخشید، با استفاده از نیروی نظامی قاطع و سریع برای جلوگیری از یک جنگ طولانی و باز، همراه با تصوری روشن از نقطه پایان و عدم لغزش به فراتر از آن، اداره شود.
به این ترتیب، میتوان اصل پاول را به عنوان مجموعهای از سؤالات اجباری دانست که قبل از هر تصمیم جنگی مطرح میشود و باید همه آنها با «بله» پاسخ داده شوند قبل از اینکه ایالات متحده سربازان خود را به میدان جنگ بفرستد. از جمله برجستهترین این سؤالات: آیا درگیری برای محافظت از منافع ایالات متحده از یک تهدید معین ضروری است؟ و آیا این منفعت به عنوان حیاتی تعریف شده است که نمیتوان در آن تساهل کرد؟ و اگر پاسخ مثبت است، آیا واشنگتن آمادگی دارد با قدرت قاطع و با نیتی روشن برای حل و فصل بجنگد، نه فقط با درگیری نمادین یا محدود؟
سؤالات اجباری در مورد اهداف استراتژیک و عملیاتی پی در پی میآیند: آیا اهداف سیاسی و نظامی به طور دقیق مشخص شدهاند؟ و آیا یک استراتژی روشن برای دستیابی به آنها وجود دارد و استراتژی دیگری برای خروج از جنگ پس از دستیابی به این اهداف، مطابق با آنچه کارل فون کلاوزویتس تدوین کرد، هنگامی که تأکید کرد جنگ بدون وضوح هدف و وسیله دستیابی به آن انجام نمیشود؟ و این مستلزم یک سؤال قاطع است: آیا حجم و نوع نیروها با این اهداف متناسب است یا بین مأموریت و امکانات شکاف وجود دارد؟ و آیا این معادله با تغییر شرایط جنگ به طور مداوم مورد بازبینی قرار میگیرد؟ و در نهایت، آیا این عملیات از حمایت داخلی پایدار از سوی افکار عمومی و کنگره برخوردار است، به گونهای که از تکرار سناریوهای جنگ بدون مجوز سیاسی روشن، همانطور که در ویتنام رخ داد، جلوگیری شود؟
با این فرمول، اصل پاول صرفاً یک عقیده نظامی نیست، بلکه چارچوبی سختگیرانه است که بین سیاست، استراتژی و قدرت پیوند برقرار میکند. این اصل به واضحترین شکل در جنگ خلیج فارس در سال 1991 به کار گرفته شد، زمانی که واشنگتن حدود 500 هزار سرباز را در تجسم عملی تفکر پاول بسیج کرد: نیروی قاطع، هدف مشخص و سپس خروج سریع. نتیجه تنها 147 کشته آمریکایی بود که رقم پایینی برای جنگی در این حجم است.
از سوی دیگر، دونالد ترامپ در تضاد با منطق کالین پاول قرار دارد. این تضاد به وضوح در تعدادی از عملیات نظامی که تحت رهبری او انجام شد، مشهود است. عملیات«خشم حماسی» که توسط ایالات متحده در 28 فوریه علیه ایران آغاز شد، جدیدترین مثال دال بر این تباین است. اگر شرایط پاول بر آن اعمال شود، شکاف آشکاری بین عمل نظامی و چارچوب ضابط آن نمایان میشود.
اولین شرط - وضوح هدف سیاسی - تقریباً در اینجا غایب است؛ زیرا دولت آمریکا توجیهات متعدد و متغیری برای شروع عملیات ارائه داد، از پیشگیری از پاسخ احتمالی ایران به داراییهای آمریکا، و دفع تهدید قریبالوقوع، و نابودی تواناییهای موشکی و نظامی ایران، و جلوگیری از توسعه سلاح هستهای توسط تهران، تا تأمین منابع نفت یا حتی سوق دادن به تغییر نظام.
این تعدد در روایتها نه تنها منعکسکننده سردرگمی در توجیه است، بلکه شرط اساسی که اصل بر آن استوار است را نیز از بین میبرد، و آن این است که جنگ باید دارای یک هدف سیاسی مشخص و قابل فهم باشد. هنگامی که دلایل بسیار زیاد میشوند و تا این حد با هم مغایرت دارند، کارکرد توضیحی خود را از دست میدهند و به پردهای تبدیل میشوند که غیاب پاسخی روشن به این سوال را پنهان میکند: «چرا میجنگیم؟»، و محتملترین حالت در چنین شرایطی این است که ترامپ دلیل استراتژیک منسجمی ندارد، بلکه تصمیمی است که ابتدا گرفته شده، و سپس به دنبال توجیهاتی برای آن گشتهاند.
علاوه بر این، حمایت مردمی و قانونی از این جنگ غایب بود، زیرا حملات بدون مجوز کنگره انجام شد، علیرغم اینکه ماده اول قانون اساسی آمریکا، اختیار اعلام جنگ را به قوه مقننه میدهد نه به رئیسجمهور. در این زمینه، مرکز برنان برای عدالت در دانشگاه نیویورک اشاره میکند که ترامپ «بهطور یکجانبه خارج از چارچوب قانون»عمل کرده است، در غیاب مجوز قانونی واضح یا تهدید قریبالوقوعی که توسل به زور را توجیه کند.
هنگامی که طرحی برای محدود کردن عملیات نظامی در ایران از طریق فعالسازی «تصمیم اختیارات جنگ» در کنگره مطرح شد، به دلیل مخالفت جمهوریخواهان در مجلس نمایندگان تصویب نشد. بلکه این تباین به سطح اقدامات محدود نشد، بلکه به توصیف خود رویداد نیز گسترش یافت؛ زیرا رئیس مجلس نمایندگان، مایک جانسون، این موضوع را که ایالات متحده در حالت جنگی قرار دارد، انکار کرد و آنچه را که در حال وقوع است «عملیاتی محدود» توصیف کرد، در حالی که ترامپ در سخنرانیها و اظهارات خود صراحتاً آن را جنگ توصیف میکرد.
اما در سطح وجود استراتژی خروج واضح، ترامپ تعهد خود را مبنی بر عدم کشاندن واشنگتن به درگیری جدید در خاورمیانه تکرار کرد، قبل از اینکه پس از حملات ژوئن 2025 اعلام کند که برنامه هستهای را نابود کرده و ماموریت به پایان رسیده است. اما این اعلامیه به سرعت با بازگشت او در فوریه 2026 برای گسترش عملیات، عملاً پس گرفته شد و آن را یک کارزار بزرگ و مستمر توصیف کرد.
در مصاحبهای مطبوعاتی در اوایل آوریل جاری، از ترامپ پرسیده شد که آیا قصد دارد به جنگ با ایران پایان دهد یا آن را تشدید کند، پاسخ داد: «نمیدانم»، که نشاندهنده فقدان یک قطبنمای استراتژیک واضح است و به این معنی است که تصمیمات جنگی بر روی همه احتمالات باز است. این تزلزل فقدان تصوری از روز بعد را آشکار میکند؛ همان چیزی که حکیم جفریز، رهبر اقلیت در مجلس نمایندگان، هنگامی که اشاره کرد که دولت طرحی را ارائه نکرده است که عدم لغزش به جنگ ابدی در خاورمیانه را تضمین کند.
در همان زمان، تلاشها برای تخلیه نهاد نظامی از تخصصها، که در بحبوحه خود جنگ نیز ادامه داشت، انجام شد. در آوریل 2026، وزیر جنگ آمریکا، پیت هیگسث، رئیس ستاد ارتش آمریکا، رندی جورج، را به همراه دو ژنرال ارشد دیگر، در اقدامی غافلگیرکننده که همزمان با تشدید عملیات علیه ایران بود، برکنار کرد.
با این حال، این برکناریها جدا از هم نبودند، بلکه امتدادی از الگویی بودند که زودتر شروع شده بود؛ در فوریه 2025، و پس از کمتر از یک ماه از تحلیف ترامپ، رئیس ستاد مشترک به همراه پنج تن از فرماندهان ارشد پنتاگون به طور همزمان برکنار شدند. پژوهشگر مارک کانسیان، مشاور مرکز مطالعات استراتژیک و بینالمللی، این اقدام را «بیسابقه در دامنه و غیاب توضیح علنی آن» توصیف کرد و خاطرنشان کرد که هیچ سابقهای در تاریخ آمریکا برای برکناری این تعداد از فرماندهان ارشد نظامی به طور همزمان وجود ندارد.
تا نوامبر 2025، گزارشها حاکی از آن بود که هگسث از ابتدای دوره ریاست جمهوری حدود 20 ژنرال و دریاسالار را برکنار کرده است که بسیاری از آنها به دلایل سیاسی بودهاند. بر اساس گزارشهای مطبوعاتی، این تصمیمات پنتاگون را با شکاف آشکاری در «تجربه نسلی» مواجه کرده است، شکافی که نمیتوان به سرعت آن را جبران کرد، بلکه سالها طول میکشد تا دوباره ساخته شود.
ژنرال های هالیوود
این «انحراف» از قوانین یک سابقه مجزا نیست، ایالات متحده بیش از یک بار شاهد نادیده گرفتن شروط «پاول» بوده است. شاید برجستهترین مثال، حمله به عراق در سال 2003 باشد، زمانی که دولت رئیسجمهور سابق آمریکا، جورج بوش پسر، فلسفه ردپای سبک (یعنی تکیه بر تعداد محدودی سرباز، با فناوری برتر و نیروهای محلی به جای بسیج بزرگ) را اتخاذ کرد، که توسط دونالد رامسفلد، وزیر جنگ وقت، ترویج شد، همچنین بدون درک ماهیت پیچیده کشور و بدون داشتن استراتژی خروج وارد عراق شد، نتیجه فاجعهبار بود، 4500 سرباز کشته و 32 هزار نفر زخمی شدند، این جدای از خسارات اقتصادی، سیاسی و نظامی هنگفت بود.
نکته جالب اینجاست که خود کالین پاول، صاحب اصل پاول، که وزیر امور خارجه در دولت جورج بوش پسر بود، بهای این انحراف را پرداخت؛ او از اعتبار خود برای بازاریابی شواهد معیوب درباره سلاحهای کشتار جمعی عراق در برابر شورای امنیت استفاده کرد، که بعداً اعتراف کرد که لکهای در زندگی حرفهای او بوده است.
این بدان معناست که ترامپ در سرپیچی از بوروکراسی نظامی آمریکا استثنا نیست و تنها کسی نیست که به دنبال عبور از زنجیره سؤالات و بررسیهایی است که قبل از تصمیم به اعزام سربازان به جنگ انجام میشود، تنش بین سیاست و تجربه نظامی در تاریخ آمریکا قدیمی و مکرر است. اما تحول کیفی در مورد ترامپ این است که او نه بر اساس یک استراتژی جایگزین یا خوانش متفاوت از واقعیت، بلکه از طریق تضعیف ایده خود تجربه و زیر سوال بردن ضرورت آن، از محدودیتها فراتر میرود. در این زمینه، جنگ از نظر او به یک محصول رسانهای نزدیکتر میشود، که قابل تقلیل و بازاریابی در یک جمله تند یا توییت است.
این تصور به وضوح در کتاب «از هم گسیخته: ترامپ در کاخ سفید»، نوشته پیتر بیکر و سوزان گلاسر، آمده است، به طوری که آنها اشاره میکنند که ترامپ با ارتش به عنوان یک نهاد استراتژیک برخورد نمیکند، بلکه بیشتر به عنوان یک عنصر بصری به آن نگاه میکند که حضور نمادین او را تقویت میکند. پس از انتخاب شدن در دوره اول ریاست جمهوری خود، ترامپ به مراسم تحلیف رفت که غالب آن نظامی بود و بر برجسته کردن قدرت سخت از طریق تانکها و هلیکوپترها استوار بود، که تقریباً شبیه الگوهای نمایش اقتدارگرایانه بود که دولت را از طریق صحنههای قدرت و نظم ارائه میدهد، او به وضوح به دستیاران خود گفت: «من سکوهای شناور نمیخواهم، من تانک و هلیکوپتر میخواهم، کاری کنید شبیه کره شمالی به نظر برسد.»
نویسندگان معتقدند که این درخواست صرفاً یک ترجیح پروتکلی نبود، بلکه نشانهای است که نشان دهنده بیتوجهی و عدم قدردانی از سنتهای دموکراتیک است، که از نمایش قدرت نظامی به این شکل اجتناب میکنند، برخلاف رژیمهای غیر دموکراتیک که از قدرت نظامی به عنوان ابزاری برای نمایش سیاسی استفاده میکنند.
به گفته نویسندگان، این منطق به نحوه انتخاب رهبران نظامی نیز گسترش مییابد، او با آنها طوری رفتار میکرد که انگار بازیگرانی را برای یک برنامه تلویزیونی انتخاب میکند؛ ترامپ اظهار داشت که شخصیتهایی مانند جیمز ماتیس و جان کلی طوری به نظر میرسند که انگار از استودیوهای هالیوود بیرون آمدهاند، و به تحسین ظاهر و شکوه آنها اشاره کرد. از این منظر، حضور ژنرالها در اطراف او صرفاً یک ضرورت سازمانی نبود، بلکه یک عنصر بصری بود که تصویر او را به عنوان یک رهبر قدرتمند تقویت میکرد، تا جایی که بیشتر شبیه «لوازم جانبی» سیاسی به نظر میرسیدند. اما نکته جالب اینجاست که رابطه ترامپ با هر دوی این مردان پس از ترک دولت به اختلافات شدید و اظهارات تهاجمی متقابل ختم شد.
این گرایش در وسواس ترامپ برای سازماندهی بزرگترین رژه نظامی در تاریخ ایالات متحده، پس از حضور در جشنهای روز باستیل در سال 2017، تکرار شد و خواستار حذف سربازان مجروح از صحنه شد، زیرا حضور آنها روایتی بصری را که بر کمال و قدرت مطلق استوار است، میشکند، منطقی که باعث شوک در داخل ارتش شد.
کاوبوی نجات دهنده
این زبان، که به «ژنرال های هالیوودی» خود می بالد و اصرار دارد واقعیت را طوری طراحی کند که انگار یک قاب سینمایی حاوی یک ساختار نمادین عمیق تر است، همانطور که آلن مندنهال پژوهشگر به این نتیجه می رسد. او اشاره می کند که ترامپ فقط یک سیاستمدار نیست که ماسک پوپولیستی به چهره زده باشد، بلکه یک جهش نشانه شناختی از شخصیت «کابوی آمریکایی» (گاوچران) است، همان افسانه ای بنیانگذار که هالیوود طی یک قرن آن را شکل داد و در ضمیر ناخودآگاه جمعی ته نشین شده است و به عنوان یک فرهنگ لغت بصری و زبانی در لحظات نگرانی و آشفتگی فراخوانده می شود.
مندنهال معتقد است که کابوی هرگز به عنوان یک قهرمان ناب ظاهر نشده است، بلکه یک پارادوکس مجسم است: او هم نجیب است و هم وحشی، هم مودب است و هم تندخو، هم نیکوکار است و هم خشن، نسخه خاص خود از عدالت را به طور فوری اعمال می کند، نه از طریق یک مسیر قانونی تدریجی، و وقتی ارتش را مانعی بر سر راه عمل می بیند، از آن فراتر می رود. از این منظر، کنار گذاشتن سربازان مجروح از رژه نظامی یک اشتباه پروتکلی به نظر نمی رسد، بلکه بیانگر سازگاری با این ساختار نمادین است. زیرا زخم، در منطق اسطوره، اعتراف به هزینه است و هزینه، ادعای قاطعیت خالصی را که الگوی قهرمان بر آن استوار است، تضعیف می کند.
به همین معنا، توییت ها و سخنرانی های ترامپ به امتدادی از این الگو تبدیل می شوند، آنها دوئل های زبانی سریع هستند که علیه دشمنان -و گاهی متحدان- به منظور دستیابی به غلبه نمادین و به دست آوردن تشویق تماشاگران انجام می شوند، حتی اگر این به قیمت زبان منضبط یا عرف های سیاسی تمام شود.
و نمی توان این اقدامات را از یک زمینه عملی گسترده تر که در آن موسسه نظامی فراخوانده می شود، جدا کرد. تصویری که ترامپ به دنبال تولید آن است، با آنچه که جاناتان گایر، مدیر برنامه آمریکای مستقل در موسسه امور جهانی، آن را «دیپلماسی گاوچرانی» توصیف می کند، مطابقت دارد؛ یعنی انتقال از منطق دولت موسسات به منطق عمل فردی سریع. در این چارچوب، نقش ارتش از ابزاری که از طریق یک زنجیره طولانی از ارزیابی های عملیاتی و برنامه ریزی استراتژیک اداره می شود، به یک منبع نمادین که می تواند در یک تصمیم بداهه یا فشار مذاکره مستقیم فراخوانده شود، تعریف می شود.
گایر نمونه ای از این موضوع را در مورد استیو ویتکاف و جارد کوشنر ارائه می دهد که پرونده های پیچیده ای مانند غزه و اوکراین، علیرغم نداشتن تجربه دیپلماتیک سنتی، به آنها سپرده شد. در اینجا دیپلمات نه به عنوان بخشی از یک دستگاه بوروکراتیک که دانش را جمع آوری می کند، بلکه به عنوان یک گاوچران که معاملات سریع انجام می دهد، ظاهر می شود. به همین ترتیب، ارتش در پس زمینه این مذاکرات نه به عنوان یک دستگاه حرفه ای که استفاده از زور را تنظیم می کند، بلکه به عنوان یک اهرم فشار که می توان آن را در منطق تصمیم گیری فوری به حرکت درآورد، فراخوانده می شود.
در همین زمینه، ژروم گودفری، متخصص سیاست آمریکا و نویسنده کتاب «زبان ترامپ»، معتقد است که ترامپ نه تنها اسطوره گاوچران را فرا می خواند، بلکه آن را به شکلی مخدوش بازسازی می کند. در حالی که روسای جمهور سابق آمریکا از اسطوره ها برای تجلیل از تلاش جمعی یا توجیه یک پروژه سیاسی گسترده تر استفاده می کردند، ترامپ از آنها برای بازنمایی سلطه شخصی استفاده می کند. و در حالی که روسای جمهور پیش از او خشونت را به یک هدف تحول آفرین مانند دموکراسی سازی یا سازماندهی مجدد منطقه ای یا حفاظت از منافع گره می زدند، گودفری اشاره می کند که ترامپ خشونت را از این اهداف تهی می کند تا به دلیلی خودبسنده بر قدرت تبدیل شود.
در این لحظه، خشونت دیگر ابزاری نیست که با نتایج آن سنجیده شود، بلکه یک اجرای نمادین است که برای مخاطبانی هدایت می شود که با آن تعامل می کنند، برایش کف می زنند و از آن شگفت زده می شوند. پس از دههها جنگ پیچیده و مبهم برای رایدهندگان عادی، گاوچران وعده متفاوتی میدهد، جنگی ساده و قابل فهم، که دارای یک آغاز و پایان قاطع است و به یک ضربه سریع و یک تصویر واضح خلاصه میشود. بنابراین، ظهور این الگو نه تنها به عنوان یک انحراف فردی تفسیر می شود، بلکه پاسخی به یک خواست اجتماعی برای قدرت به عنوان یک منظره قابل فهم است، حتی اگر به قیمت خود استراتژی تمام شود.