اسرائیل بهدنبال گسترش در خاورمیانه است؛ اما ناکامی آن در شکست دادن ایران، یک عقبگرد بزرگ برای برنامههای هژمونیک آن به شمار میرود.
در حالی که پروژه «اسرائیل بزرگ» بهعنوان یک راهبرد چندلایه برای گسترش سرزمینی، سلطه نظامی و نفوذ ژئوپلیتیکی در خاورمیانه دنبال میشود، ایران بهعنوان مهمترین مانع باقیمانده در برابر این طرح، جایگاهی تعیینکننده یافته است؛ مانعی که نهتنها در میدان نبرد فرو نریخت، بلکه با تثبیت موقعیت منطقهای خود، شکست اسرائیل—حتی با حمایت کامل ایالات متحده—را به یک عقبگرد راهبردی برای جاهطلبیهای هژمونیک تلآویو تبدیل کرد.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، الجزیره نوشت: پیش از ضربالاجلی که دونالد ترامپ، رئیسجمهور ایالات متحده، هفته گذشته برای ایران تعیین کرده بود، بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسرائیل، تماسی فوری با کاخ سفید برقرار کرد. او به رئیسجمهور هشدار داد که از پیگیری آتشبس با تهران خودداری کند.
پس از اعلام آتشبس موقت، نتانیاهو بهسرعت تأکید کرد که ارتش اسرائیل عملیات خود در لبنان را متوقف نخواهد کرد. بسیاری در این رفتار، تلاش او برای تضمین بقای سیاسیاش از طریق طولانیتر کردن جنگ را دیدند.
با این حال، تنها نتانیاهو و متحدانش نیستند که خواهان ادامه جنگ آمریکا با ایراناند؛ بلکه مخالفان او نیز چنین موضعی دارند. چرا که شکست ایران از نگاه نخبگان سیاسی و امنیتی اسرائیل، گامی کلیدی در مسیر تحقق پروژه «اسرائیل بزرگ» تلقی میشود.
«اسرائیل بزرگ» به یک راهبرد سیاسی صهیونیستی تبدیل شده که فراتر از تصور تلمودی از یک دولت یهودی میان رودهای فرات و نیل است. برای تحقق آن، اسرائیل صرفاً به اشغال سرزمینهای بیشتر اکتفا نمیکند، بلکه به دنبال سلطه نظامی بر بخشهای گستردهای از خاورمیانه و همچنین گسترش پیوسته حوزههای نفوذ خود است. ایران در برابر تمامی این اهداف ایستاده است.
گسترش مرزها
در قلب چشمانداز «اسرائیل بزرگ»، توسعه سرزمینی قرار دارد. اسرائیل طی دههها به استعمار سرزمینهای فلسطینی که در سال ۱۹۶۷ اشغال کرده، پرداخته است؛ سرزمینهایی که اکنون عملاً بهعنوان مناطق الحاقشده تلقی میشوند. جمعیت فلسطینی ساکن این مناطق با تهدید قریبالوقوع «انتقال اجباری» مواجهاند.
پس از تثبیت کنترل بر اراضی فلسطینی، اسرائیل اکنون بهدنبال گسترش به سمت شمال، شرق و جنوب است. جاهطلبیهای سرزمینی آن با طرحهایی همخوانی دارد که در سال ۱۹۱۹ توسط سازمان جهانی صهیونیسم مطرح شد؛ طرحهایی که بخشهایی از جنوب لبنان و سوریه، کرانه شرقی رود اردن (در اردن کنونی) و بخشهایی از شبهجزیره سینای مصر را در بر میگیرد.
اسرائیل نزدیک به ۶۰ سال است که بلندیهای جولانِ سوریه را اشغال و مستعمرهسازی کرده و در دو سال گذشته نیز در پی تصرف اراضی بیشتری از سوریه بوده است. گسترش به شمال و جنوب بلندیهای جولان، دسترسی به منابع آبی را افزایش داده و موقعیت راهبردی اسرائیل را در اشراف بر دمشق تقویت میکند. چنین حضوری میتواند پایتخت سوریه را تحت فشار نظامی مستمر قرار دهد و بهطور بالقوه رژیم سوریه را وادار کند برای حفظ ثبات، بهسوی سازش سیاسی حرکت کند.
جنوب لبنان منطقهای است که اسرائیل از دیرباز در پی حفظ کنترل بر آن بوده و بارها به آن حمله کرده است. ارتش اسرائیل در حال حاضر این منطقه را در اشغال دارد و تخریب روستاها را برای جلوگیری از بازگشت ساکنان آن آغاز کرده است. این منطقه نهتنها بهدلیل زمینهای کوهستانی، بلکه بهسبب منابع آبی خود نیز اهمیت راهبردی دارد.
اسرائیل همچنین به دلایل اقتصادی و راهبردی، به کرانه شرقی رود اردن چشم دارد. تسلط بر این منطقه نهتنها دسترسی به زمینهای قابل کشت را افزایش میدهد، بلکه عمق راهبردی بیشتری در برابر تهدیدات احتمالی از شرق—که بهطور تاریخی با عراق و ایران مرتبط دانسته میشوند—فراهم میکند. کنترل این منطقه همچنین مسیرهای کلیدی ترانزیتی منطقه را تحت نفوذ اسرائیل قرار میدهد، بهویژه مسیرهایی که شبهجزیره عربستان را به شرق مدیترانه متصل میکنند.
در مجموع، این سناریوهای توسعهطلبانه میتواند دسترسی اسرائیل به آبراههای راهبردی همچون دریای سرخ و نزدیکی به منابع عمده انرژی را افزایش دهد. این امر به نوبه خود میتواند اهرم ژئوپلیتیکی اسرائیل را در شکلدهی به معادلات منطقهای بهطور قابل توجهی تقویت کند.

سلطه نظامی
پروژه «اسرائیل بزرگ» صرفاً به گسترش سرزمینی محدود نمیشود؛ بلکه شامل ایجاد کنترل منطقهای برای تضمین آزادی انجام عملیات نظامی با حداقل محدودیت نیز هست. این همان چیزی است که اسرائیل از سال ۱۹۴۸ در کرانه باختری و نوار غزه، از سپتامبر ۲۰۲۴ در لبنان، و از زمان فروپاشی رژیم بشار اسد در دسامبر ۲۰۲۴ در سوریه انجام داده است.
در این چارچوب، «سلطه» به معنای توانایی اقدام یکجانبه و اعمال قدرت در آنسوی مرزهاست. اسرائیل بهدنبال آزادی عمل نهتنها بر فراز کشورهای همسایه خود—اردن، سوریه و لبنان—بلکه بر مصر، عراق، ایران، یمن، کشورهای حوزه خلیج فارس و حتی بخشهایی از شاخ آفریقا مانند سومالی است.
اسرائیل با استفاده از زور علیه همسایگان خود، در این بخش از پروژه پیشرفتهایی داشته است. همچنین با کشورهای شرق مدیترانه توافقهای مختلف صلح و امنیتی منعقد کرده است.
گام مهم دیگر، تلاش موفق اسرائیل برای قرار گرفتن تحت حوزه فرماندهی «فرماندهی مرکزی ایالات متحده» (سنتکام) بود که خاورمیانه را پوشش میدهد، بهجای «فرماندهی اروپایی ایالات متحده». پیوستن به سنتکام به اسرائیل امکان دسترسی به سامانههای «تشخیص دوست از دشمن» (IFF) در منطقه را داد و به جنگندههای آن اجازه داد در سراسر منطقه عملیات انجام دهند.
در ادامه مسیر، برای دستیابی به سلطه نظامی منطقهای، اسرائیل میتواند از توافقهای عادیسازی که شامل بندهای همکاری نظامی هستند استفاده کند. این امر میتواند شامل استقرار جنگندههای اسرائیلی در تأسیسات ایالات متحده و بریتانیا در منطقه و همچنین احتمالاً تأمین پایگاههای اختصاصی خود در کشورهای عربی باشد.
چنین ترتیباتی میتواند تحت عنوان همکاریهای امنیتی و نظامی توجیه شود؛ همکاریهایی که به اسرائیل امکان انجام حملات پیشدستانه علیه تهدیدات قریبالوقوع ادراکشده را میدهد. این موارد همچنین میتواند شامل ایجاد مناطق غیرنظامیشده با سامانههای هشدار زودهنگام (EWS) و تأسیسات اطلاعاتی باشد.
سازوکارهای مشابهی پیشتر در شبهجزیره سینا و در چارچوب توافقهای کمپدیوید وجود داشته است. این توافق در راستای منافع امنیتی اسرائیل عمل میکند، از طریق حفظ یک منطقه حائل غیرنظامی، اعمال محدودیت بر نیروهای مصری—از جمله محدودیتهایی در حریم هوایی—و همچنین حفظ «نیروی چندملیتی ناظران» که یک سامانه هشدار زودهنگام فراهم میکند.
مذاکرات کنونی با رهبری نوظهور سوریه نیز به نظر میرسد با هدف ایجاد یک سازوکار امنیتی مشابه در جریان است.
زیرساختهای اطلاعاتی نیز میتوانند در دل فناوریهای نظارتی و سامانههای مبتنی بر فضای ابری که به کشورهای عربی ارائه میشود، تعبیه شوند؛ بهگونهای که پردازش دادهها به سامانههای تحت کنترل اسرائیل متصل باشد.
حوزه نفوذ
سومین مؤلفه پروژه «اسرائیل بزرگ»، ایجاد یک حوزه نفوذ ژئوپلیتیکی است. در چارچوب این راهبرد، اسرائیل در پی آن است که به بازیگری محوری در شکلدهی به سیاست داخلی کشورهایی تبدیل شود که آنها را در این حوزه قرار میدهد.
در این مسیر، اسرائیل تلاش میکند از قدرتهای بزرگ تاریخی مانند بریتانیا در دوران استعمار الگوبرداری کند. در دو سال گذشته، اسرائیل برخی از ابعاد این رویکرد را در لبنان آزمایش کرده است؛ جایی که بهطور فعال کوشیده با بهرهگیری از فشار نظامی و تقویت گروههایی که آمادگی بیشتری برای پذیرش ترتیبات سیاسی مورد نظر اسرائیل دارند، بر صحنه سیاسی و روند تشکیل دولت تأثیر بگذارد.
اسرائیل در پی آن است که حوزه نفوذ خود را عمدتاً از طریق بهرهگیری از قدرت نرم و سخت ایالات متحده در منطقه گسترش دهد. لابی حامی اسرائیل در واشنگتن موفق شده است منافع منطقهای اسرائیل را در سیاست خارجی ایالات متحده در قبال خاورمیانه وارد کند.
حمایتهای نظامی و مالی ایالات متحده از چندین کشور در منطقه، مشروط به پذیرش دیکتههای اسرائیل در امور منطقهای بوده است.
سازمانهای بینالمللی تحت سلطه ایالات متحده نیز در کنار شبکههای مالی اثرگذار بر بازارهای اعتباری، در این روند نقش داشتهاند. از طریق ایالات متحده و نهادهای بزرگ سرمایهگذاری، میتوان بر کشورها فشار وارد کرد تا سیاستهای خاصی را اتخاذ کنند و آنها را بیشتر با منافع راهبردی اسرائیل همسو سازند.
ایران بهعنوان مانع
در چند دهه گذشته، اسرائیل بهتدریج موانع مختلف پیش روی پروژه «اسرائیل بزرگ» را یکی پس از دیگری از میان برداشته است. ایران یکی از آخرین موانع باقیمانده بوده است.
در این چارچوب، گزارشهای رسانههای آمریکایی مبنی بر اینکه اسرائیل نقش کلیدی در متقاعد کردن ایالات متحده برای آغاز جنگ با ایران داشته، چندان شگفتانگیز نیست. آنچه—دستکم برای دولت اسرائیل—غیرمنتظره بود، میزان دستکمگرفتن تابآوری ایران است.
یک ماه و نیم پس از آغاز درگیری، ایران با تثبیت جایگاه خود بهعنوان یک قدرت مسلط منطقهای، به یک پیروزی ژئوپلیتیکی دست یافته است. این کشور کنترل خود بر تنگه هرمز را—که حدود ۲۰ درصد از عرضه جهانی نفت از آن عبور میکند—محکمتر کرده است.
ناکامی اسرائیل در شکست دادن ایران—حتی با پشتیبانی کامل ایالات متحده—نشاندهنده یک عقبگرد بزرگ برای راهبرد «اسرائیل بزرگ» است. این جنگ وابستگی اسرائیل به حمایت خارجی را آشکار کرده است: برای دفاع در برابر حملات موشکی ایران، به مداخله مستقیم ایالات متحده نیاز داشت، در حالی که از توان مستقل برای اجرای یک تهاجم گسترده برخوردار نبود. این امر تردیدهای جدی درباره توانایی اسرائیل برای پیگیری جاهطلبیهای توسعهطلبانه خود بهتنهایی ایجاد میکند.
پیامدهای این جنگ فراتر از تقابل اسرائیل و ایران است. بیملاحظگی دولت اسرائیل احتمالاً موجب تغییر در محاسبات راهبردی سایر بازیگران منطقهای خواهد شد؛ بازیگرانی که تاکنون رقبای ایران بودهاند. در حالی که هدف اسرائیل از آغاز جنگ علیه ایران، هموار کردن مسیر برای هژمونی منطقهای خود بود، ممکن است بهزودی با مقاومتی بسیار گستردهتر و سختتر از آنچه «محور مقاومت» ایران ارائه داد، مواجه شود.
خود ایالات متحده نیز ممکن است به مانعی در این مسیر تبدیل شود—یا دستکم از ارائه حمایت بیقید و شرطی که تاکنون داشته، خودداری کند. نظرسنجیهای پیاپی نشان میدهد که افکار عمومی در ایالات متحده نسبت به اسرائیل دچار تغییرات چشمگیری شده و نگرشهای منفی به بالاترین سطوح تاریخی رسیده است.
این مسئله میتواند توان لابی اسرائیل برای تأثیرگذاری بر واشنگتن به نفع اسرائیل را تضعیف کند. انتخابات میاندورهای سال ۲۰۲۶ و همچنین انتخابات ریاستجمهوری و کنگره در سال ۲۰۲۸ ممکن است منتقدان بیشتری از اسرائیل را وارد ساختار قانونگذاری ایالات متحده کند و بهطور جدی از میزان حمایت آمریکا از اسرائیل—بهویژه در اقدامات تهاجمی—بکاهد.
پنجره زمانی برای تحقق پروژه «اسرائیل بزرگ» با حمایت ایالات متحده ممکن است در حال کوچکتر شدن باشد؛ امری که میتواند در ماهها و سالهای آینده، رفتارهای اسرائیل را بهسوی اقدامات ناامیدانهتر و پرریسکتر سوق دهد.