در حالی که در واشینگتن تمایل فزاینده‌ای برای تفسیر هر بحران ژئوپلیتیکی در قالب رقابت با چین شکل گرفته، جنگ ایران نمونه‌ای است که این چارچوب تحلیلی را به چالش می‌کشد. برخلاف برخی روایت‌ها، پکن نه بازیگر تعیین‌کننده این منازعه است و نه نقشی فراتر از یک ناظر دیپلماتیک دارد—اما همین فاصله، به چین امکان داده تا از دل این بحران، روایت‌های کلان خود درباره افول نظم تحت رهبری آمریکا و ضرورت حرکت به‌سوی چندقطبی‌گرایی را تقویت کند.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، آتلانتیک نوشت: در واشنگتن، رقابت قدرت‌های بزرگ به چارچوب غالب برای تحلیل سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل شده است و تمایلی وجود دارد که از آن برای تفسیر هر رویداد ژئوپلیتیک مهمی استفاده شود. بنابراین قابل درک است که برخی تلاش کرده‌اند جنگ در ایران را دارای زاویه‌ای مرتبط با چین جلوه دهند. با این حال، در این مورد، چنین چارچوب‌بندی‌ای گمراه‌کننده است. این جنگ درباره چین نیست و تلاش‌ها برای چنین جلوه دادن آن، بیش از آنکه روشنگر باشد، باعث ابهام می‌شود.

چین بازیگری تعیین‌کننده در این منازعه نیست. این کشور شرایطی را که منجر به تشدید تنش شد شکل نداد، مشارکت‌کننده نظامی نیست و فاقد اهرم فشار یا تمایل برای تحمیل نتایج بر طرف‌های اصلی جنگ است. محرک‌های این جنگ در تصمیم‌گیری‌های ایالات متحده، محاسبات استراتژیک اسرائیل و پاسخ‌های ایران نهفته است. تلاش‌ها برای گنجاندن اجباری چین در این معادله، بیشتر از آنکه بیانگر واقعیت‌های میدانی باشد، نشان‌دهنده تفکر تنبلانه در واشینگتن است.

این بدان معنا نیست که چین غایب است. چین حضور دارد، اما به شکلی که منسجم، محدود و تا حد زیادی قابل پیش‌بینی است.

رفتار دیپلماتیک پکن از زمان آغاز جنگ، بازتاب‌دهنده الگویی آشناست. مقامات چینی به دیپلماسی فعال اما متعارف پرداخته‌اند: دیپلماسی رفت‌وبرگشتی توسط ژای جون، فرستاده ویژه پکن در خاورمیانه؛ دیپلماسی تلفنی توسط وانگ یی، وزیر امور خارجه، در تعامل با تقریباً تمام همتایان منطقه‌ای خود؛ و بیانیه‌های سنجیده از طریق کرسی دائمی خود در شورای امنیت سازمان ملل متحد. نفوذ این کشور — واقعی یا خیالی — در متقاعد کردن ایران برای شرکت در گفتگوهای صلح در اسلام‌آباد، به وضوح برای تعدیل استراتژی مذاکراتی حداکثری تهران کافی نبود. تمام این‌ها نشان‌دهنده تعامل است، اما هیچ‌کدام به معنای اقدامی تعیین‌کننده نیست. چین مانند یک قدرت خارجی عادی با منافعی در منطقه رفتار می‌کند، نه مانند یک مدیر بحران که نتایج را رقم می‌زند.

مجموعه‌ای از نکات آشنا

مداخله‌ای که جلب توجه کرد، «طرح پنج ماده‌ای چین و پاکستان برای پایان دادن به جنگ خاورمیانه» بود که در ۳۱ مارس در پکن اعلام شد. این پنج مورد — آتش‌بس فوری، آغاز گفتگوهای صلح، پایان دادن به حملات علیه اهداف غیرنظامی، عبور ایمن کشتی‌ها از تنگه هرمز و احترام به منشور سازمان ملل متحد — برای پکن مواردی کاملاً استاندارد بودند. آن‌ها بازتاب‌دهنده مجموعه‌ای دیرینه از اصول دیپلماتیک هستند که بخش عمده‌ای از رویکرد چین به خاورمیانه را شکل می‌دهند.

اگر به هفت طرح چند ماده‌ای که چین در مقاطع مختلف از سال ۲۰۱۳ در پاسخ به سایر منازعات منطقه‌ای منتشر کرده است نگاه کنید، الگویی ثابت شامل فراخوان برای آتش‌بس، پافشاری بر گفتگو، احترام به حاکمیت ملی، مخالفت با استفاده از زور و حمایت از فرآیندهای تحت رهبری سازمان ملل را مشاهده می‌کنید. هر یک از این طرح‌ها دارای زبان و اولویت‌های به طرز چشمگیری ثابت بوده‌اند. هیچ‌کدام از آن‌ها به حل مشکلاتی که برای آن‌ها طراحی شده بودند، کمکی نکرده‌اند.

نکته اصلی همین ثبات است. این طرح‌ها برای حل بحران‌ها به معنای ملموس طراحی نشده‌اند. آن‌ها ابزاری برای بیان هنجارها هستند. آن‌ها چشم‌انداز مورد نظر چین از نظم بین‌المللی را تقویت می‌کنند؛ نظمی که بر حاکمیت ملی، عدم مداخله و راه‌حل‌های سیاسی به جای راه‌حل‌های نظامی متمرکز است. آن‌ها همچنین اهداف اعتباری را دنبال می‌کنند و چین را به عنوان بازیگری سازنده و اصول‌گرا در تضاد با آنچه مداخله‌گرایی غربی می‌نامد، به تصویر می‌کشند.

آنچه این طرح‌ها انجام نمی‌دهند، متعهد کردن چین به اقدام است. شکافی عامدانه میان اصول و تعهد وجود دارد. پکن از اتخاذ مواضعی که مستلزم صرف سرمایه سیاسی، پذیرش ریسک یا دور کردن شرکای کلیدی باشد، اجتناب می‌کند. دیپلماسی آن مشهود است، اما تأثیرش محدود است. همان‌طور که یک تحلیلگر منطقه‌ای در گزارشی که سال گذشته با شورای آتلانتیک منتشر کردم توصیف کرد، چین به عنوان کشوری «حاضر اما بدون تأثیر» دیده می‌شود.

این شکاف به‌ویژه در لحظات تصمیم‌گیری آشکار می‌شود، مانند رأی‌گیری شورای امنیت سازمان ملل در مورد پیش‌نویس قطعنامه بحرین برای باز کردن تنگه هرمز. وتوهای چین و روسیه، همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، این قطعنامه را پس از آنکه برای خوشایندتر شدن در پکن و مسکو تعدیل شده بود، از بین بردند. فو کونگ، سفیر چین در سازمان ملل، در توضیح این وتو گفت که این قطعنامه بیش از حد «یک‌جانبه» بوده و از آن به دلیل باز گذاشتن راه برای استفاده از زور در تنگه انتقاد کرد. فو افزود: «ما اکنون بسیار بیشتر متقاعد شده‌ایم که موضع چین عینی و بی‌طرفانه است و تصویر یک کشور بزرگ مسئول را منعکس می‌کند که از انصاف و عدالت بین‌المللی حمایت می‌کند. رأی ما در آزمون تاریخ سربلند خواهد بود.»

اما باز هم، این موضوع قابل پیش‌بینی بود. چین از ادبیاتی حمایت می‌کند که با اصولش همسو باشد، در برابر مفادی که استفاده از زور را مشروعیت می‌بخشد مقاومت می‌کند و از تأیید قطعنامه‌هایی که آن‌ها را نامتوازن می‌بیند خودداری می‌کند. نتیجه، موضعی است که منسجم است اما به ندرت تعیین‌کننده است و اغلب برای بازیگران منطقه‌ای که به دنبال حمایت ملموس هستند، ناامیدکننده است.

 

جنگ ایران درباره چین نیست

 

خطوط فکری در تفسیرهای چینی

در پس این رویکرد، جهان‌بینی گسترده‌تری نهفته است که در تفسیرهای چین درباره این جنگ به طور فزاینده‌ای صریح شده است. در میان بیانیه‌های رسمی و تحلیل‌های کارشناسی، چندین محور برجسته است.

نخست، تأکید شدیدی بر ثبات وجود دارد. پیوندهای اقتصادی چین با منطقه، این کشور را نسبت به اختلالات بسیار حساس کرده است و تحلیلگران آن همواره این درگیری را به عنوان تنشی خطرناک توصیف می‌کنند که ناشی از قضاوت استراتژیک ضعیف و رفتار بی‌ملاحظه ایالات متحده است. این جنگ به عنوان نبردی آشفته، بی‌پایان و مستعد پیامدهای ناخواسته توصیف می‌شود که پکن به دنبال اجتناب از همه آن‌هاست.

دوم، تخصیص مسئولیت به شکلی واضح صورت گرفته است. روایت غالب این است که اقدامات ایالات متحده و اسرائیل باعث تشدید تنش شده است. ایران عموماً به عنوان طرفی واکنش‌گر به تصویر کشیده می‌شود. این چارچوب‌بندی با نقد گسترده‌تر چین نسبت به رفتار جهانی ایالات متحده همسو است و صراحتاً با دیدگاه بسیاری از کشورهایی که از پیامدهای اقتصادی جنگی رنج می‌برند که بدون اهداف یا توضیحات روشن بر جهان تحمیل شده است، مطابقت دارد.

سوم و مهم‌تر از همه، این جنگ به عنوان شواهد بیشتری از محدودیت‌ها و هزینه‌های هژمونی آمریکا نگریسته می‌شود. تحلیلگران چینی مکرراً اقدامات ایالات متحده را بی‌ملاحظه، از نظر قانونی بحث‌برانگیز و از نظر استراتژیک گمراه‌کننده توصیف می‌کنند. این درگیری نه تنها به عنوان یک بحران منطقه‌ای، بلکه به عنوان نشانه‌ای از یک نظم تک‌قطبی در حال افول چارچوب‌بندی می‌شود.

از این منظر، این جنگ یک ناهنجاری نیست، بلکه تداوم یک الگو است: زیاده‌روی، اشتباه محاسباتی و فرسایش مشروعیت. این امر استدلال دیرینه چین را تقویت می‌کند که نظام بین‌الملل کنونی، که تحت سلطه ایالات متحده است، هم ناپایدار و هم غیرقابل تداوم است.

اینجاست که فراخوان‌های مداوم چین برای چندقطبی‌گرایی محوری می‌شوند. برای پکن، این جنگ نه یک مسیر جدید، بلکه بیشتر شتاب بخشیدن به مسیری موجود است. این جنگ فضایی را برای ائتلاف گسترده‌تری از کشورها ایجاد می‌کند که نسبت به رهبری ایالات متحده تردید دارند و پذیرای دیدگاه‌های جایگزین برای نظم هستند. زبان چندقطبی‌گرایی — که نه تنها توسط چین، بلکه توسط طیفی از بازیگران از جمله روسیه و ایران به اشتراک گذاشته شده است — در این بستر طنین دوباره‌ای پیدا می‌کند.

یک ذینفع لفاظانه

هیچ‌یک از این‌ها به این معنا نیست که چین در حال سازماندهی رویدادها است یا به معنای مستقیم و تاکتیکی از آن‌ها سود می‌برد. نفوذ آن بر این درگیری محدود باقی مانده است و نتایج مورد نظرش یعنی ثبات و تنش‌زدایی، تا تحقق فاصله زیادی دارند. اما از نظر استراتژیک، این جنگ روایت‌هایی را تقویت می‌کند که پکن سال‌هاست در حال پیشبرد آن‌ها بوده است.

پکن یک بازیگر تعیین‌کننده در این جنگ نیست و تلاشی هم برای آن نمی‌کند. پکن شرکت‌کننده‌ای در محیط دیپلماتیک، ترویج‌دهنده هنجارهای مورد نظر خود و ذینفعی — دست‌کم در لفاظی — از تغییرات گسترده‌تری است که این درگیری ممکن است به آن‌ها شتاب بخشد.

درک نقش چین مستلزم مقاومت در برابر وسوسه بزرگ‌نمایی آن است. این داستانی درباره چین نیست. این داستانی درباره جنگی است که علل آن در جای دیگری نهفته است — و درباره اینکه چگونه چین، در حالی که از حاشیه نظاره‌گر است، از آن برای تقویت جهان‌بینی‌ای که از قبل داشته، استفاده می‌کند.

 

درباره نویسنده: جاناتان فولتون، پژوهشگر ارشد غیرمقیم در برنامه‌های خاورمیانه شورای آتلانتیک و ابتکار امنیت خاورمیانه اسکوکرافت است.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.