دو خانم جوان با پرچم های ایران اسلامی برای خودشان رودوشی درست کرده بودند و به مردم داخل خیابان پوستر می دادند.
جماران: مقابل سردر دانشگاه تهران ایستاده بودم. همه تنم گوش بود. خانم شاعری پشت تریبون شعر می خواند. شعرش که تمام شد. قصد برگشتن به میدان انقلاب را کردم. درست آن طرف خیابان، دو خانم که چهرهشان از این طرف برایم قابل دیدن نبود اما صدایشان می گفت باید جوان باشند، فریاد الله اکبر سر داده بودند. هر دو با پرچم های ایران اسلامی برای خودشان رودوشی درست کرده بودند و به مردم داخل خیابان پوستر می دادند.
پا تند کردم اما آنها کمی زودتر از من به تقاطع ۱۶ آذر رسیدند. از پشت یکیشان را صدا کردم. ایستاد. دختر جوان زیبایی بود که چند جای صورتش پیرسینگ زده بود. چفیه ای را هم دور سرش پیچانده و بقیه موهایش را رها کرده بود. یک پوستر که تمثال سه رهبر جمهوری اسلامی را کنار هم قرار داده بود، دستم داد.
دیگری که کمی جلوتر رفته بود، برگشت و گفت: "زینب من میرم توی میدون." فهمیدم اسمش زینب است. همیشه موقع صحبت کردن با آدم ها وقتی با اسم کوچک خطابشان می کنیم یک صمیمیتی می آید و خودش را می اندازد وسط رابطه.
گفتم: "زینب جان از کی به آقا علاقهمند شدی؟"
گفت: "از بچگی. من دانشجوی رشته تاریخم. من میدونم پهلوی چه خیانتی به این کشور کرده. من میدونم آقا چقدر برای این کشور خون دل خوردن. من عاشقشون بودم. حالا هم این کمترین کاریه که دارم انجام میدم."
از اینکه زینب طرف گفتوگوی من بود هم احساس غرور می کردم و هم احساس خجالت.
بهش گفتم:"دارم از حرف زدنت کیف می کنم." زینب که انگار مهر تاییدی خورده بود، گفت: "من خجالت میکشم بگم یه سری از دانشجوها حتی نمیدونن دلیل روز دانشجو چی بوده. بعد میان داد میزنن جاوید شاه."
دخترخالهاش باز آمد به سراغش و این یعنی باید گفتوگویمان را تمام می کردیم. دستانم را به نشانه در آغوش گرفتن باز کردم. محکم فشارش دادم و همه علاقه ای را که در عرض چند دقیقه در من ایجاد کرده بود، نشانش دادم. اشکهایم را با گوشه انگشتم پاک کردم.
زینب گفت: "ان شاءالله جشن پیروزی همینجا همدیگرو ببینیم."
ان شاءاللهی گفتم و با هم خداحافظی کردیم. این شب ها زینب های بسیاری مانند او پاسدار خیابان ها شده اند.