بمب که آمد دیگر با خودش نگفت زهرا سادات و خواهرش هنوز خیلی کوچکند. نگفت پدربزرگ را میزنم و آنها را نه.
جماران: هم دوره بارداری و هم آن روزی که زهرا سادات می خواست به دنیا بیاید، مادر درد بسیار کشید آنقدر زیاد که با درد مادران دیگر فرق بسیار داشت. مدت ها بود که کلیه های عطیه سادات یاریاش نمی کردند و این درد او را مضاعف کرده بود.
همه مادر و پدرها دست و دلشان برای دختربچه ها انگار کمی بیشتر از پسربچه ها می لرزد حالا اگر این دخترک، سخت هم آمده باشد که این لرزش کار خودش را می کند.
چند روز از شروع جنگی نابرابر علیه ایران جانمان گذشته بود.مشکل کلیه ها عطیه سادات را راهی بیمارستان کرده بود. زهرا سادات و مریم سادات مهمان خانه پدربزرگ بودند تا مادر از بیمارستان برگردد. بمب که آمد دیگر با خودش نگفت زهرا سادات و خواهرش هنوز خیلی کوچکند. نگفت پدربزرگ را میزنم و آنها را نه.
همان لحظه اول زهرا شهید شد. مریم سادات و پدربزرگ اما هنوز عمری به دنیا دارند بیهیچ کلامی یا حتی تکانی. خدا میداند تا چند روز دیگر هستند یا میروند.
بیستم ماه مبارک رمضان معراج شهدا میزبان زهرا سادات بود. پیکر کوچکش میان پارچهای سفید پیچانده شده بود که او را به آغوش پدر سپردند.
آقا سید میگفت: "ما محتوم به جهادیم. زهرا سادات عاشق بهشت بود و می پرسید بهشت چه شکلی است. نمی دانم در قلب کوچکش چه می گذشت و خواستهاش چه بود."
جنگ که شروع شده بود، زهرا سادات به مادر گفته بود که مامان من نمی ترسم.
حالا آقا سید میگفت: "مزد نترسیدنت را گرفتی باباجان، خریدنت. این فضل، این عظمت نصیب ما شد."
آقا مهدی زینالدین دایی آقا سید است و انگار شجاعت ارثی است که از او نه به آقا سید که به زهرا سادات هم به ارث رسیده بود.
امروز چهل روز است که زهرا سادات همقدم و همراه فرشته های میناب مهمان بهشتند.