با ورود جنگ به هفته‌های سرنوشت‌ساز، تهران از راهبرد «صبر استراتژیک» فاصله گرفته و به سمت دکترین تازه‌ای حرکت کرده است: تحمیل هزینه به‌عنوان ابزار بازدارندگی. در این چهارچوب، ایران نه‌تنها میدان نبرد را به جغرافیای برتری خود کشانده، بلکه با تکیه بر جنگ نامتقارن، گلوگاه‌های انرژی و شبکه متحدان منطقه‌ای، تلاش می‌کند قواعد بازی را بازنویسی کرده و مسیر جنگ را به‌سوی «صلح از طریق مقاومت» هدایت کند.

یک‌ماه پس از آغاز جنگ گذشته و دونالد ترامپ خود را گرفتار بحرانی می‌بیند که خود آن را ساخته است. آنچه در ابتدا به‌عنوان یک کارزار فشار سریع—در حد ساعت‌ها و اولتیماتوم‌ها—تصویر شده بود، اکنون در چهارچوب زمانی‌ای پیش می‌رود که نه در واشنگتن، بلکه در تهران تعیین می‌شود.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، میدل‌ایست‌آی نوشت: 

سال‌ها، حکمت متعارف در واشنگتن و تل‌آویو بر این باور بود که ایران را می‌توان از طریق ترکیب خفگی اقتصادی و ترورهای هدفمند مهار کرد. یک استراتژی «قطع سر» که هدفش فروپاشی ساختار فرماندهی جمهوری اسلامی بدون ورود به یک جنگ تمام‌عیار بود. این فرض اکنون در حال فروپاشی است. آنچه می‌بینیم یک تشدید تصادفی نیست، بلکه برخورد دو منطق راهبردی کاملاً متفاوت است. ایالات متحده و اسرائیل در حوزه‌ای می‌جنگند که در آن برتری نسبی دارند: عملیات امنیتی، قدرت هوایی و ترورهای دقیق. در مقابل، ایران تصمیم گرفته در جایی بجنگد که مزیت دارد: جغرافیای نظامی، شبکه‌های نامتقارن و توانایی تحمیل هزینه به اقتصاد جهانی که از تنگه هرمز و باب‌المندب عبور می‌کند. بنابراین، پاسخ بهینه ایران تقلید از تاکتیک‌های دشمن نیست، بلکه تشدید ویژگی‌های خاص خود است؛ تمرکز بیشتر بر حوزه‌هایی که در آنها برتری نسبی دارد.

در نظریه روابط بین‌الملل، بازدارندگی معمولاً به دو نوع تقسیم می‌شود: «بازدارندگی از طریق انکار» و «بازدارندگی از طریق تنبیه». ایران برای دهه‌ها بر نوع اول تکیه داشت؛ افزایش هزینه تجاوز تا حدی که اساساً رخ ندهد. اما شرایط پس از ۷ اکتبر، همراه با ترورهایی در خاک ایران، تهران را به سمت چرخشی آگاهانه سوق داده است: بازدارندگی از طریق تنبیه. منطق آن روشن است. زمانی که محور ترامپ-نتانیاهو زیرساخت‌های ایران را هدف قرار می‌دهد، در واقع اراده ایران را می‌آزماید. اگر تهران پاسخ متقابل ندهد—مثلاً با هدف قرار دادن تأسیسات نفتی کشورهای عربی خلیج فارس، میادین گاز در آب‌های اسرائیل یا پالایشگاه‌هایی که متحدان منطقه‌ای آمریکا را تغذیه می‌کنند—حملات متوقف نخواهد شد. بلکه گسترش خواهد یافت تا تمام گره‌های انرژی و لجستیک ایران را نابود کند. این همان منطق خشن «برتری در تصاعد» است. در چنین رقابتی، طرفی که حاضر باشد درد کوتاه‌مدت را تحمل کند اما درد طرف مقابل را غیرقابل تحمل سازد، در نهایت مسیر جنگ را تعیین می‌کند.

به همین دلیل است که استراتژی امروز ایران بر اقدام تهاجمی بنا شده است. این جنگ به بسکتبال شباهت دارد: دفاع مهم است، اما عامل تعیین‌کننده تعداد امتیازهایی است که کسب می‌کنید. در این جنگ منطقه‌ای، توانایی ایران در وارد کردن ضربه—قدرت تهاجمی آن—بسیار مهمتر از توان دفاع از آسمان خود است. چرا؟ به دلیل آسیب‌پذیری نامتقارن دشمن. اسرائیل از عمق جغرافیایی محدود، جمعیتی متراکم و شکننده و اقتصادی بسیار حساس به اختلال رنج می‌برد. نیروهای آمریکا نیز، با وجود برتری تکنولوژیک، در پایگاه‌هایی در خلیج فارس و شامات مستقر هستند که اکنون بیش از گذشته در معرض خطر قرار دارند. در هر «بازی جوجه» طولانی—که در آن طرفین می‌سنجند چه کسی اول عقب می‌کشد—طرفی که از نظر تمامیت ارضی و انسجام اجتماعی کمتر برای از دست دادن دارد، برتری خواهد داشت. تاب‌آوری اجتماعی ایران، که در دهه‌ها تحریم و فشار شکل گرفته، به‌طور paradoxical به یک دارایی راهبردی تبدیل شده است.

متحدان غیردولتی ایران اکنون مأمور اجرای این منطق هستند. از نظر منطقی، آنها باید سطح درگیری را افزایش دهند: ترکیبی از عملیات زمینی هدفمند، حملات موشکی هماهنگ، و حملات پهپادی انبوه برای اشباع سامانه‌های دفاع هوایی دشمن. حوثی‌های یمن، برای مثال، نقشی مشابه پنجاه تیراندازی دارند که در جنگ احد بر «جبل‌الرماة» مستقر شدند. در آن نبرد، پیامبر اسلام گروه کوچکی از تیراندازان را با دستور اکید در موقعیتی استراتژیک قرار داد. آنها نیروی اصلی نبودند، اما موقعیتشان حیاتی بود؛ زمانی که آن را ترک کردند، ورق جنگ برگشت. امروز، حوثی‌ها همان تیراندازان هستند. توانایی آنها در مختل کردن کشتیرانی در دریای سرخ یک گلوگاه استراتژیک ایجاد می‌کند که مانع تمرکز دشمن بر جبهه‌های دیگر می‌شود. در جنگ فرسایشی، چنین «تیراندازانی بر فراز تپه» می‌توانند نتیجه را تعیین کنند.

گلوگاه‌های دریایی نقطه تلاقی مزیت ژئواستراتژیک ایران با اقتصاد جهانی هستند. اختلال مستمر در تنگه هرمز و باب‌المندب، همراه با افزایش قیمت نفت و سقوط بازارهای سهام آمریکا، محاسبات هزینه-فایده واشنگتن را دگرگون خواهد کرد. صنایع تسلیحاتی و اقتصادهای غربی، که همین حالا هم تحت فشارند، تحمل محدودی برای یک جنگ بین‌المللی طولانی دارند. اگر ایران و متحدانش بتوانند طی چهار هفته آینده حجم حملات خود به اهداف اسرائیلی و آمریکایی را به‌صورت تصاعدی افزایش دهند—یک استراتژی «دروازه‌های جهنم»—و همزمان مسیرهای آبی را تا پایان آوریل بسته نگه دارند، باور آمریکا به قدرت هوایی به‌عنوان ابزار تعیین‌کننده پیروزی فرو خواهد ریخت. این صرفاً شعار نیست؛ تلاشی حساب‌شده برای غیرقابل‌تحمل کردن اقتصادی جنگ برای طرف مقابل است. با این حال، ترامپ و متحدانش تلاش می‌کنند با بازگشایی تنگه هرمز، جنگ را محلی کنند. این برای ایران مرگبار است. جنگ فرسایشی تنها زمانی به نفع ایران است که بین‌المللی شود.

این جنگ در حال معکوس کردن رفتار منفعلانه ایران پس از ۷ اکتبر است. پس از سال‌ها «صبر استراتژیک»—تحمل ضربات در حالی که ظرفیت‌سازی انجام می‌شد و امید به گشایش‌های دیپلماتیک وجود داشت—این دکترین اکنون کنار گذاشته شده است. رهبری جدید به این نتیجه رسیده که صبر در برابر ترورهای مداوم و جنگ اقتصادی، به‌جای فضیلت، به یک آسیب تبدیل شده است. اگر ایران پیش از تحمیل جنگ به‌صورت تهاجمی عمل کرده بود، شاید می‌شد از درگیری جلوگیری کرد. اما اکنون که جنگ آغاز شده، تهران معتقد است تنها راه اثبات اشتباه محاسباتی دشمن، عبور از آستانه تحمل او است.

تصمیم برای کنار گذاشتن صبر استراتژیک در لحظه‌ای نمادین متبلور شد: شکل‌دهی روایتی که بر اساس آن، با وجود تهدیدهای جدی ترور، رهبر در محل معمول خود باقی مانده است؛ با این محاسبه که مرگی حماسی و شهادت‌گونه می‌تواند کارکردی راهبردی داشته باشد؛ تبدیل شدن به نمادی بسیج‌کننده برای یک رویارویی منطقه‌ای و ایدئولوژیک گسترده‌تر با هدف بیرون راندن آمریکا از خاورمیانه و در عین حال برجای گذاشتن میراثی بزرگ. این محاسبه حقیقتی عمیق‌تر را نشان می‌دهد: ایران اکنون این جنگ را «نظم‌ساز» می‌بیند. از این منظر، جنگ علیه ایران یک درگیری حاشیه‌ای نیست، بلکه نبردی است که شکل نظم آینده جهانی را تعیین خواهد کرد. طرف‌های پیروز قواعد نظام منطقه‌ای و جهانی بعدی را تعیین خواهند کرد.

در طول این تقابل، ایالات متحده و اسرائیل استراتژی‌ای مبتنی بر تلفات گسترده غیرنظامیان را دنبال کرده‌اند؛ حمله به مدارس، بیمارستان‌ها و مناطق مسکونی به شیوه‌ای یادآور ویتنام. هدف، استفاده از خشونت بمباران برای وادار کردن جامعه ایران به تسلیم است. اما این استراتژی تاب‌آوری نامتقارن جامعه‌ای را نادیده می‌گیرد که تجربه جنگ را به‌عنوان یک واقعیت دائمی درونی کرده است. در همین حال، کشورهای عربی خلیج فارس که میزبان پایگاه‌های آمریکا هستند، با پرسشی اجتناب‌ناپذیر مواجه شده‌اند: چگونه انتظار دارند ایران این پایگاه‌ها را هدف قرار ندهد، در حالی که از همان پایگاه‌ها برای حمله به ایران استفاده می‌شود؟ تلاش برای جدا کردن این کشورها از پیامدهای زیرساخت نظامی آمریکا در خاکشان در حال شکست است.

در هسته این جنگ، استدلالی نهفته است که در عنوان «صلح از مسیر مقاومت» خلاصه می‌شود. این یک شعار نیست، بلکه یک گزاره راهبردی است: برای ایران در این مقطع، مسیر دستیابی به نقشی پایدار و به‌رسمیت‌شناخته‌شده در منطقه، نه از طریق امتیازدهی، بلکه از راه نشان دادن توانایی شکست‌ناپذیر در تحمیل هزینه می‌گذرد. این جنگ، مانند یک بازی بسکتبال، نه با بهترین دفاع، بلکه با امتیاز گرفتن در لحظات حساس تعیین می‌شود. هفته‌های پیش روی نشان خواهد داد که آیا ایران می‌تواند شتاب تهاجمی خود را حفظ کرده و واشنگتن و تل‌آویو را به بازنگری وادارد یا نه. آنچه دیگر تردیدی در آن نیست، پایان عصر صبر استراتژیک است. این‌که آیا این مسیر به «صلح از طریق مقاومت» منتهی خواهد شد، پرسشی است که پاسخ آن در هفته‌های آینده روشن می‌شود.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.