کدخبر: ۱۷۳۳۰۱۵ تاریخ انتشار:

یادداشت؛

دانسته‌های نادانسته و سیاست

مخاطرات اصلی، در واقع، «دانسته‌های نادانسته‌»اند، فرض‌ها و باورهای انکارشده‌ای که حتی خبر نداریم که به ما چسبیده‌اند. این «دانسته‌های نادانسته» به‌راستی علت اصلی دردسرهایی بودند که ایالات متحده در عراق با آن‌ها مواجه شد. دانسته‌های نادانسته، نه تنها موضوع اصلی فلسفه، که موضوع اصلی سیاست هستند، زیرا به افق یا قاب استعلایی تجربه‌ی ما از واقعیت‌های سیاسی سروشکل می‌دهند.

یک

در فوریه‌ی سال 2002، دونالد رامسفلد – که در آن‌زمان وزیر دفاع ایالات متحده بود – به‌نوعی فلسفه‌بافی ناشیانه درباره‌ی رابطه‌ی میان امور دانسته و امور نادانسته دست زد: «دانسته‌های دانسته‌ای در کارند؛ چیزهایی هستند که می‌دانیم که می‌دانیم‌شان، نادانسته‌های دانسته‌ای در کار است؛ یعنی چیزهایی هست که اکنون می‌دانیم که نمی‌دانیم‌شان. اما نادانسته‌های نادانسته‌ای نیز در کار است – چیزهایی هست که نمی‌دانیم که نمی‌دانیم‌شان». هدف این فلسفه‌بافی توجیه حمله‌ی قریب‌الوقوع امریکا به عراق بود: می‌دانیم چه می‌دانیم (برای مثال، این‌که صدام حسین رئیس جمهور عراق است)؛ می‌دانیم چه نمی‌دانیم (صدام حسین چه تعداد سلاح کشتار جمعی دارد)؛ اما چیزهای دیگری هست که نمی‌دانیم که نمی‌دانیم‌شان – چه‌بسا صدام سلاح‌های پنهان دیگری هم داشته باشد که ما پاک ازشان بی‌خبر باشیم.... اما آن‌چه رامسفلد فراموش کرد اضافه کند شق چهارم بود، «دانسته‌های ندانسته»؛ چیزهایی که نمی‌دانیم می‌دانیم‌شان – که دقیقا همان ناخودآگاه فرویدی است، یا به قول زاک لکان، «دانشی که خود را نمی‌داند». از نظر لکان، ناخودآگاه فضایی غیرمنطقی و غیرعقلانی متشکل از غرایز نیست، بلکه دانشی با چفت‌وبست نمادین است که سوژه نادیده‌اش می‌گیرد. (ن.ک. به رخداد؛ سفری از دل یک مفهوم، اسلاوی ژیژک، ترجمه‌ی محسن ملکی و بهزاد صادقیان)

 

دو

مخاطرات اصلی، در واقع، «دانسته‌های نادانسته‌»اند، فرض‌ها و باورهای انکارشده‌ای که حتی خبر نداریم که به ما چسبیده‌اند. این «دانسته‌های نادانسته» به‌راستی علت اصلی دردسرهایی بودند که ایالات متحده در عراق با آن‌ها مواجه شد. دانسته‌های نادانسته، نه تنها موضوع اصلی فلسفه، که موضوع اصلی سیاست هستند، زیرا به افق یا قاب استعلایی تجربه‌ی ما از واقعیت‌های سیاسی سروشکل می‌دهند. سیاستِ مبتنی بر «دانسته‌های نادانسته» چنان قصر زیگمارینگن - قصری که آلمانی‌ها مارشال فیلیپ پتن و اعضای دولت ویشی او را به آن‌جا منتقل کردند تا شبه‌دولتی تشکیل دهند اما مانند دولت‌های حقیقی رفتار کنند: درست مثل یک دم‌ودستگاه دولتی بدون دولت که برای خود کار می‌کند و در داستان موهوم خود گیر افتاده است - که داستان‌های موهوم و بی‌ربط‌اش را صادر و تظاهر می‌کند بینش‌هایی را پیش روی عموم قرار می‌دهد که سرنوشت بشر بسته به آن‌هاست، حال آن‌که زندگی واقعی در جایی دیگر ادامه دارد، آن‌هم بی‌اعتنا به با این برساخته‌های موهوم، تلاش دارد با کتمان آن‌چه می‌داند، و باژگونه نشان‌دادن واقعیت‌ها، اراده‌ی معطوف به قدرت و منفعت خود را تحمیل کند.

 

سه

طنز تلخ این‌نوع سیاست در این واقعیت نهفته که به‌رغم از پرده برون‌افتادن راز آن، کماکان به‌مثابه سیاستی کارآمد و موثر، جاری و ساری است. قدرت‌ها «می‌دانند اما انجام می‌دهند»، و این نوعی کلبی‌مشربی سیاسی، در مقابلِ «نمی‌دانند، انجام می‌دهند» ایدئولوژی، معنا می‌یابد، از این‌رو، قادر است است به‌نام تهدیدی که وجود ندارد، پرچمی که دروغین است، نیروی شیطانی و تروریستی که خلق شده است، سلاح کشتار جمعی که ادعا شده است، حمله‌ی قریب‌الوقوعی که تصویر شده است، جنگ‌ها برپاکند، خانمان‌ها بسوزاند، آبادانی‌ها ویران کند، نسل‌ها در خاک و خون کند. تلخ‌تر آن‌که، آن‌چه می‌کند از کشتن و سوزاندن و ویران‌کردن، به‌نام نامی انسان و اخلاق و صلح و امنیت می‌کند، زیرا با مشربی نیچه‌ای بر این آیین گشته‌اند که اساسا ربط معناداری کیان نام و نامیده یا واژه و شی وجود ندارد، و در غیاب مطلق هرگونه پیوند با ذات شی، سیاست تنها عرصه‌ی روابط نامتقارن استعاره‌هاست: استعاره‌هایی که از حیث انطباق با امر واقع، هیچ‌کدام اصیل‌تر از دیگر استعاره‌ها نیستند و همه به یک میزان با حاق واقعیت بیگانه‌اند، لذا آن استعاره که قدرتش بیش، حقیقت و واقعیتش بیش‌تر... تنها یک سیاست وجود دارد و آن‌هم سیاست دروغین، بی‌رحمانه، متناقض، افسونگر و بی‌معناست. حقیقت اساسا ساختاری آنترومورفیک (انسان‌انگارانه)، و واقعیت اساسا ساختاری زبانی و استعاری دارد، بنابراین، نیک و بد، زشت و زیبا، درست و نادرست، اخلاقی و نااخلاقی، انسانی و ناانسانی، در ذات خود نه یک مفهوم، که یک کلمه توخالی هستند و این انسان است که خود را چونان معیار برمی‌نهد و دلالت‌های معنایی آنان را در ارتباط با قدرت (در معنای آفریدن) و ضعف خویش تعریف می‌کند.

 

چهار

احتمالا داستان «چهره‌ی غمگین من» هاینریش بل، را خوانده باشید: داستان جوانی که در بندر و سرگرم تماشای کاکائی‌ها، به علت چهره‌ی اندوه‌ناک و غمگینش – از آن‌رو که طبق قانون مجبور بود احساس خوشبختی کند - دستگیر و شکنجه و زندانی می‌شود، در حالی‌که پنج سال پیش از آن به دلیل داشتن چهره‌ی بشاش به پنج سال زندان محکوم شده بود، و او برای مصون‌ماندن از خشم و خشونت قدرت، گریزی جز نداشتن چهره نداشت. آیا در جهان نیچه‌ای امروز، هر نشانه‌ای در چهره، نمی‌تواند در خوانش و روایت قدرت‌ها به واقعیتی برساخته و دهشتناک دلالت دهد؟ آیا در این جهان، تنها آنانی که چهره‌ای از خویش و برای خویش و به اراده‌ی خویش ندارند، یا به چهره و صورت و سیرت قدرت در‌آمده‌اند، مطلوب و مقبول و مصون نیستند؟ چگونه می‌توان واقعیت خویشتن را در جهانی که دیگران آن‌را می‌دانند اما نمی‌خواهند بدانند، بر دامان آفتاب افکند و سیاستی که خود را نمی‌داند، مرعوب کرد؟ اگر واحدهای ملی نتوانند باخودهمان و خودآئین و مستقل باشند و خود نقاش صورت و سیرت خویش، چه بر سر امر ملی می‌آید؟ اگر جایی بیرون گفتارهای متکثر قدرت وجود ندارد، چگونه می‌توان از روابط میان ملل و دول سخن گفت؟

 

پنج

جنگ امروز ایران با امریکا، جنگ بر سر واقعیت دانسته‌ی ندانسته‌ای است که عیان‌کردنِ واقعیت‌ها نمی‌تواند راه برون‌رفتی از آن باشد. به بیان دیگر، تلاش برای برون‌شد از وضعیت جنگی از رهگذر تلاش برای دانسته‌کردنِ دانسته‌ها، اگر نگوییم ناممکن، بسیار سخت و مشکل است. این جنگ، از یک منظر، جنگ هستی‌شناختی و وجودی است: آن‌چه باید فتح شود آن هستی تمدنی، دینی، ایدئولوژیک، سیاسی، هویتی، فرهنگی و سرزمینی است که در تمامی این ساحات در هیبت «دگر رادیکال» و «تهدیدی هستی‌شناختی» ظاهر شده است. در نگاهی ایرانی نیز، امریکا و تابعینش، نه یک تهدید متعارف، که تهدیدی هستی‌شناختی تصویر می‌شوند که مصاف آخرالزمانی با آنان همان قمارکردن بر سر «هستی» است. از این منظر، حتی زمانی که تلاش می‌کنیم از این مصاف آخرالزمانی پرهیز کنیم و تن به نرمش و خمش دهیم، بر سر هستی و امنیت هستی‌شناختی و وجودی خود قمار می‌کنیم، زیرا این قمار بر سر «بودن» و «وجود» است، و هرگونه مذاکره‌ی ناظر بر «بودن»، نافی و انکار «وجود» (به معنی آن‌چه به بودن معنا و ارزش و هدف و هویت می‌دهد) است.

 

شش

از این منظر، جنگ امروز ایران و امریکا بر سر «نام»ها (نام‌هایی که بر تن دانسته‌های نادانسته جامه‌ی مخملین حقیقت و واقعیت می‌پوشانند) نیز هست. همان‌گونه که نیچه در رساله‌ی تبارشناسی اخلاق یکی از ژرف‌ترین اشکال قدرت را مبارزه برای تصاحب نام‌ها می‌داند: «حق سرورانه‌ی نام‌گذاری تا بدان‌جا دامنه دارد که می‌توان جسارت ورزید و بنیاد زبان را نیز، بنیاد قدرت سروران دانست: آنان می‌گویند «چنین است و چنین» و با یک آوا هر چیز و هر رویداد را مهری می‌زنند، و بدین‌سان، آن‌ها را هم‌چنین به چنگ می‌گیرند. در این جنگ، کلمات مهم هستند، و آن‌که کلماتش تیزتر و برنده‌تر محق‌تر. این‌جاست که با بیانی کوندرایی می‌توان گفت، وقتی حقیقت‌ها و واقعیت‌ها توسط کلمات محو می‌شوند، و هنگامی که ارزش‌های بس مسلم مورد تردید قرارمی‌گیرند و به دور رانده می‌شوند، آن‌کس که نمی‌تواند سبکی بس سنگین این فقدان را بپذیرد، خویشتن را در عمومیت لباس نظامی‌اش، تا آخرین دکمه، فرومی‌بندد، گویی این لباس نظامی هنوز آخرین نشانه‌ی تعالی است که می‌تواند او را در برابر سردی آینده حفظ کند؛ آینده‌ای که در آن دیگر هیج‌چیز درخور احترام وجود نخواهد داشت.

 

هفت

در پرتو این تمهید نظری نمی‌خواهیم بر گریزناپذیری جنگ تأکید کنیم. می‌دانیم راه صلح پایدار نیز، بس ناهموار است و زیرش دام‌ها. اما اگر بتوان، از یک‌سو، دانسته‌های نادانسته حریف را در منظر و نگاه خیره‌ی جهانیان بر دامان آفتاب افکند و راز درون‌پرده‌ی آن را آشکار نمود، از سوی دیگر، پذیرفت که دوستی و دشمنی در عرصه‌ی جهانی، نه تابعی از واقعیت‌ها و حقیقت‌ها، که تابعی از منافع و منطق روابط نامتقارن نیروها هستند، از جانب سوم پذیرفت که نه جنگ تأمین و تضمینی وجودی و هستی‌شناختی در خود نهان دارد، و نه مذاکره به معنای معاوضه‌ی ننگینِ «بودن» با «وجود» (اگر اساسا بتوان این دوگانه‌ی بودن-وجود را پذیرفت) است، و بالاخره، پذیرفت که ایرانِ امروز نیز، سخت نیازمند تلاش برای دانسته‌کردنِ دانسته‌ها و دانسته‌کردنِ نادانسته‌های خویش است، آن‌گاه شاید جنگ و صلح بتوانند موضوع نامیدنی دیگر قرار گیرند: نامیدنی بر مبنای منطق بازی با حاصل‌جمع غیر صفر در شرایط تعارض و همکاری.

مشاهده خبر در جماران