کدخبر: ۱۷۱۶۸۷۰ تاریخ انتشار:

فارن‌پالیسی؛

عصر جنگ‌های بی‌غنیمت؛ چرا پیروزی نظامی دیگر به معنای برد سیاسی نیست؟

استیون والت، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه هاروارد، در تحلیلی برای فارن‌پالیسی، به کالبدشکافی یکی از مهم‌ترین دگردیسی‌های سیاست جهانی می‌پردازد: جنگ هنوز از معادلات قدرت حذف نشده، اما دیگر مانند گذشته توان تولید دستاورد سیاسی پایدار را ندارد. او با تکیه بر منطق کلاسیک کلاوزویتس، استدلال می‌کند که جنگ‌های معاصر از ویتنام و افغانستان تا اوکراین، غزه، یمن و حمله اخیر آمریکا به ایران، بیش از آنکه ابزار تحقق اهداف راهبردی باشند، به ماشین فرسایش قدرت، اعتبار و مشروعیت آغازکنندگان خود تبدیل شده‌اند.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، تحلیل استیون والت در فارن‌پالیسی، به کالبدشکافی یکی از جدی‌ترین تناقض‌های سیاست جهانی معاصر می‌پردازد: «ماندگاری جنگ، در جهانی که جنگ دیگر دستاورد سیاسی پایدار تولید نمی‌کند». 

والت، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه هاروارد، با احضار نظریه کلاسیک کارل فون کلاوزویتس مبنی بر اینکه جنگ باید ادامه سیاست با ابزارهای دیگر باشد، استدلال می‌کند که جنگ‌های امروز بیش از هر زمان دیگری از هدف سیاسی خود تهی شده‌اند؛ پرهزینه، فرساینده و در بسیاری موارد، ویرانگرتر برای آغازکنندگان جنگ تا طرف‌های هدف.

نویسنده معتقد است مسئله اصلی این نیست که جنگ از سیاست جهانی حذف شده، بلکه مسئله این است که جنگ دیگر به همان فرمول قدیمی «پیروزی نظامی مساوی با امتیاز سیاسی» پاسخ نمی‌دهد.

از نگاه والت، اغلب جنگ‌های معاصر نه‌تنها اهداف اعلام‌شده خود را محقق نکرده‌اند، بلکه هزینه‌های انسانی، اقتصادی، اعتباری و راهبردی چنان سنگینی بر جای گذاشته‌اند که موقعیت بازیگران آغازگر را از نقطه شروع نیز ضعیف‌تر کرده‌اند.

 او این دگردیسی در منطق جنگ را در سه محور کالبدشکافی می‌کند:

یک: شکست فرمول کلاوزویتزی؛ وقتی جنگ دیگر سیاست را جلو نمی‌برد

والت نقطه عزیمت تحلیل خود را از کلاوزویتس می‌گیرد؛ جایی که جنگ قرار بود ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی باشد، نه خود به یک باتلاق مستقل تبدیل شود. اما تجربه چند دهه اخیر نشان می‌دهد که بسیاری از دولت‌ها وارد جنگ شده‌اند، بدون آنکه بتوانند رابطه‌ای منطقی میان هزینه نظامی و دستاورد سیاسی برقرار کنند.

از منظر او، ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم، به‌استثنای جنگ اول خلیج فارس در سال ۱۹۹۱، تقریباً در هیچ‌یک از جنگ‌های مهم خود نتوانسته به اهداف استراتژیک پایدار دست یابد. کره، ویتنام، عراق، افغانستان، سومالی و حتی حمله اخیر دولت ترامپ به ایران، در روایت والت، همگی نمونه‌هایی از یک الگوی تکرارشونده‌اند: ورود با وعده بازدارندگی، تغییر رفتار یا پیروزی سریع؛ خروج با فرسایش قدرت، کاهش اعتبار و دستاوردهایی بسیار کمتر از هزینه‌های پرداخت‌شده.

در این چارچوب، جنگ دیگر ابزار افزایش نفوذ نیست؛ بلکه به ضدخود تبدیل شده است. قدرتی که برای نمایش اقتدار وارد میدان می‌شود، در پایان با انباشت هزینه‌ها، فرسایش مشروعیت و محدودتر شدن گزینه‌های راهبردی روبه‌رو می‌شود. به بیان دیگر، جنگ در جهان امروز بیش از آنکه تولید قدرت کند، قدرت را مصرف می‌کند.

دوم: آرشیو شکست‌های پرهزینه؛ از کابل و کی‌یف تا غزه و صنعا

والت برای اثبات این تز، به یک آرشیو گسترده از جنگ‌های ناکام اشاره می‌کند؛ جنگ‌هایی که در ظاهر با هدف پیروزی، بازدارندگی یا تغییر نظم امنیتی آغاز شدند، اما در عمل به بحران‌های طولانی، بی‌ثباتی ساختاری و کاهش موقعیت سیاسی آغازکنندگان خود انجامیدند.

در روایت او، شوروی با اشغال افغانستان وارد جنگی شد که نه‌تنها هدف سیاسی مورد نظر مسکو را تأمین نکرد، بلکه به یکی از عوامل فرسایش قدرت شوروی تبدیل شد. روسیه نیز با حمله به اوکراین، با وجود توان نظامی گسترده، وارد جنگی شده که هزینه‌های اقتصادی، انسانی، دیپلماتیک و راهبردی سنگینی بر مسکو تحمیل کرده، بدون آنکه دستاوردی متناسب با این هزینه‌ها ایجاد کند.

والت همین منطق را درباره اسرائیل نیز به کار می‌گیرد. از دید او، اسرائیل با وجود موفقیت‌های تاکتیکی و توان نظامی قابل توجه، نتوانسته حماس یا حزب‌الله را از میان بردارد. در مقابل، جنگ‌های اخیر به افزایش انزوای بین‌المللی، فرسایش تصویر جهانی اسرائیل و آسیب به روابط آن با آمریکا منجر شده است. او در عین حال حمله ۷ اکتبر حماس را نیز محکوم می‌کند و می‌گوید که هیچ کمکی به تحقق هدف سیاسی تشکیل کشور فلسطین نکرد.

در همین زنجیره، جنگ‌های صدام حسین، مداخله عربستان در یمن، جنگ‌های داخلی سودان، لیبی و کنگو نیز برای والت شواهدی از یک الگوی بزرگ‌ترند: جنگ‌هایی که آغاز می‌شوند تا مسئله‌ای را حل کنند، اما اغلب خود به مسئله‌ای بزرگ‌تر، پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر تبدیل می‌شوند.

سوم: چهار قفل ساختاری عصر جدید؛ چرا جنگ دیگر به صرفه نیست؟

استدلال مرکزی والت این است که بی‌فایدگی فزاینده جنگ، صرفاً ناشی از خطای رهبران یا ضعف راهبردی دولت‌ها نیست؛ بلکه ریشه در چهار تحول ساختاری دارد که منطق جنگ را در جهان امروز تغییر داده‌اند.

نخست، سلاح‌های هسته‌ای است. وجود زرادخانه‌های هسته‌ای، امکان نابودی کامل قدرت‌های بزرگ را از دستور کار خارج کرده و اهداف جنگ را ناگزیر محدود ساخته است. در جهانی که تصاعد می‌تواند به فاجعه‌ای غیرقابل کنترل ختم شود، جنگ میان قدرت‌های بزرگ دیگر نمی‌تواند مانند گذشته ابزار تسلیم کامل طرف مقابل باشد.

دوم، ملی‌گرایی مدرن است. ملت‌ها، حتی در برابر دشمنان بسیار قدرتمندتر، حاضرند برای استقلال، هویت و سرزمین خود مقاومت طولانی‌مدت کنند. آمریکا این واقعیت را در ویتنام و افغانستان تجربه کرد و روسیه امروز در اوکراین با آن روبه‌روست. اشغال سرزمین دیگر به معنای کنترل جامعه نیست؛ زیرا مقاومت ملی می‌تواند هر پیروزی نظامی را به یک جنگ فرسایشی تبدیل کند.

سوم، جهانی‌شدن و وابستگی اقتصادی است. در جهان امروز، دولت‌ها می‌توانند از مسیر تجارت، سرمایه‌گذاری، فناوری و شبکه‌های مالی به منافعی دست یابند که در گذشته از راه اشغال سرزمین جست‌وجو می‌شد. وقتی سود حاصل از همکاری اقتصادی از هزینه کنترل نظامی بیشتر است، جنگ به ابزاری نامعقول برای کسب منفعت تبدیل می‌شود.

چهارم، تحول فناوری نظامی است. پهپادهای ارزان، سامانه‌های نظارتی، موشک‌های دقیق، تجهیزات دفاعی و شبکه‌های اطلاعاتی، هزینه اشغال و کنترل سرزمین را برای مهاجمان به‌شدت افزایش داده‌اند. فناوری جدید، برخلاف تصور کلاسیک از برتری قدرت‌های بزرگ، در بسیاری از میدان‌ها مزیت را به مدافعان داده و کنترل پایدار سرزمین را به مأموریتی پرهزینه و شکننده تبدیل کرده است.

در برابر این الگوی فرسایشی، والت چین را نمونه بازیگری می‌داند که بدون ورود به جنگ‌های بزرگ، از مسیر توسعه اقتصادی، فناوری، تجارت، سرمایه‌گذاری و نفوذ دیپلماتیک، قدرت ملی خود را افزایش داده است. چین در این خوانش، نماد یک دکترین جایگزین است: قدرت‌سازی بدون جنگ تهاجمی.

جمع‌بندی والت روشن است: کشورها همچنان باید توان دفاع از خود را حفظ کنند و بازدارندگی را جدی بگیرند، اما مسیر افزایش قدرت ملی در جهان امروز از اشغال، حمله و جنگ‌های پرهزینه نمی‌گذرد؛ بلکه از اقتصاد، علم، فناوری، انسجام داخلی و ظرفیت دیپلماتیک عبور می‌کند. در منطق جدید سیاست جهانی، جنگ‌های تهاجمی نه میان‌بری برای پیروزی، بلکه اغلب مسیری پرهزینه به سوی فرسایش قدرت‌اند؛ جنگ‌هایی که با وعده تغییر موازنه آغاز می‌شوند، اما در پایان، آغازکنندگان خود را در موقعیتی بدتر از قبل رها می‌کنند.

مشاهده خبر در جماران