کدخبر: ۱۴۷۳۱۶۲ تاریخ انتشار:

در گفت و گو با جماران مطرح شد؛

روایت غلامعلی رجایی از تلاش های آیت الله هاشمی برای پیوند ارتش و سپاه: ایشان روحیه معتدلی داشت و از سوی گیری بین سپاه و ارتش خودداری می کرد/ امام با ادغام ارتش و سپاه موافقت کرده بود/ از سال ۶۱ بین آقای هاشمی و احمد آقا بحث ختم جنگ مطرح است

غلامعلی رجایی می گوید: یادم هست مرحوم استاد علی اکبر پرورش که در عملیات فتح المبین به جبهه آمده بود و من دو سه روز با او در یگان ها و جبهه های مختلف می رفت، می گفت آقای هاشمی وقتی وارد جلسه ای می شد که می خواست مشکل را حل کند، عده ای به شوخی می گفتند، «آقای هاشمی با موتور جوشش آمد». یعنی کارش این بود که پیوند می داد و ائتلاف ایجاد می کرد. اوایل هم که سپاه به مشکل برخورد کرده بود و تعدد فرمانده و چند سپاه در تهران تشکیل شده بود، آقای هاشمی به سمت آنها رفت و آنها را مؤتلف کرد؛ که کمتر این مسأله گفته شده است.

پایگاه خبری جماران: بعد از  عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا، امام خمینی(س) فرماندهی جنگ را به آیت الله هاشمی رفسنجانی سپرد. آیت الله هاشمی رفسنجانی در این زمینه با چند چالش مواجه بود که اختلاف میان سپاه و ارتش از جمله مهمترین آنها است. در مقاطع مختلف اختلافاتی میان رزمندگان حاضر در دفاع مقدس پیش آمد که آیت الله هاشمی رفسنجانی به عنوان فرمانده جنگ آنها را رفع کرد.

در این خصوص و همچنین تلاش آیت الله هاشمی رفسنجانی برای پایان دادن به جنگ، با غلامعلی رجایی گفت و گویی داشته ایم که مشروح آن را در ادامه می خوانید:

آقای رجایی! چرا بعد از عزل بنی صدر امام فرماندهی جنگ را به آقای هاشمی دادند؟ آقای هاشمی روحانی بود و خودش می گفت اطلاعات نظامی او همین قدر بود که دو ماه سربازی رفته و از سربازی هم فرار کرده و نهایتا میدان تیر رفته و چند تیر انداخته بود! چطور می شود که امام ادامه عملیات های والفجر را به ایشان واگذار می کند. این در حالی است که ما رئیس جمهوری داریم که رئیس شورای عالی دفاع هم هست.

خود آقای هاشمی می گفت دلیلش مشغله رئیس جمهور وقت(آیت الله خامنه ای) بود. ولی خود ایشان هم مجلس بودند و کم مشغله نداشتند. من فکر می کنم در ورای این مسأله باید بپردازیم به روحیه ای که از آقای هاشمی سراغ داریم و آن روحیه «اعتدال» است.

امام در بعضی موارد داوری و نظارت را به آقای هاشمی واگذار کردند و در کمتر مواردی این نقش را به دیگری دادند. یعنی می شود گفت امام آقای هاشمی را دستیار خودشان می دانستند و جنگ هم که مسأله مهم کشور بود را هم بر همین اساس به ایشان واگذار کردند که ایشان روحیه معتدلی داشت و از سوی گیری بین سپاه و ارتش خودداری می کرد.

یادم هست مرحوم استاد علی اکبر پرورش که در عملیات فتح المبین به جبهه آمده بود و من دو سه روز با او در یگان ها و جبهه های مختلف می رفت، می گفت آقای هاشمی وقتی وارد جلسه ای می شد که می خواست مشکل را حل کند، عده ای به شوخی می گفتند، «آقای هاشمی با موتور جوشش آمد». یعنی کارش این بود که پیوند می داد و ائتلاف ایجاد می کرد. اوایل هم که سپاه به مشکل برخورد کرده بود و تعدد فرمانده و چند سپاه در تهران تشکیل شده بود، آقای هاشمی به سمت آنها رفت و آنها را مؤتلف کرد؛ که کمتر این مسأله گفته شده است.

ایشان نماینده امام و سخنگوی شورای عالی دفاع بودند. بنابر این ربطی هم به اوضاع دفاعی و جنگی داشتند و مدتی هم به عنوان نماینده امام سپاه را هدایت کرده و توانستند مشکلات را حل کنند. بنابر این به نظر من یکی از بحث ها این است که در این مقطع نیروهای نظامی ما ارتش هست که در قانون اساسی ذکر شده و یک نهاد انقلابی به عنوان سپاه پاسداران که کم کم دارد به عنوان یک نیروی نظامی مطرح می شود، مواجه هستیم. به مرور زمان اینها احساس برابری و حتی برتری بر دیگری می کردند. ارتش به دلیل اینکه در خارج آموزش دیده بود و سپاه هم به دلیل اینکه معتقد بود عملیات های موفق را انجام داده است. بنابر این آقای هاشمی با منزلتی که نزد امام داشت می توانست اینها را با هم مؤتلف کند. امری که تا آخر جنگ هم می بینیم.

 

چه تفاوت هایی بین فرماندهی نیروهای ایران و عراق هست؟

عراق یک فرمانده واحد دارد؛ صدام یک نیروی نظامی نیست ولی به هر حال، فرمانده کل قوا است و نیروهای مسلح مستقیما زیر نظر صدام هستند. در ایران این موضوع متفاوت است. امام به دلیل سن بالایی که دارد و اینکه غالبا در جماران است و اقتضا نمی کند که به جبهه بیاید، مجبور است این قضیه را به بنی صدر به عنوان فرمانده کل قوا واگذار کند. بعد از بنی صدر این مسئولیت را به ارتش دادند که بی سرپرست نماند و بعد هم آقای هاشمی را مسئول ادامه عملیات ها کردند.

بنابر این ما با عراق دو سه تفاوت داشتیم. اول اینکه جمعیت ما دو برابر عراق بود. ولی عراق خودش را بازسازی و آماده حمله کرده بود. بعضی ها می گویند قبل از انقلاب و بعضی ها می گویند بعد از انقلاب خودشان را بازسازی کردند. وقتی با هشت لشکر به خرمشهر، به عنوان یک شهر کوچک، حمله کردند، معلوم است که استعداد آنها فوق العاده بوده و بعد می خواستند اهواز را بگیرند؛ با فاصله ای که بین مرزها و اهواز هست.

ما این طرف دوگانگی سپاه و ارتش را داریم. اول جنگ که شهربانی و ژاندارمری و کمیته ها هم بودند و بسیج هم به اینها اضافه شد. تقریبا می شود گفت ما شش رده تفنگ به دست داشتیم که به تدریج در ارتش و سپاه جمع شدند. ولی مشکل عدم هماهنگی تا آخر بین نیروهای مسلح ما بود که واقعا بن بست ایجاد کرده بود و یکی از مشکلات آقای هاشمی، که همواره هم وقتش را می گرفت، حل این مسأله بود.

یعنی آن طرف فرماندهی واحد بود و این طرف فرماندهی دوگانه بود و ارتش یک جور فرماندهی می کرد و سپاه یک جور فرماندهی می کرد. اینها در روش و تاکتیک با هم متفاوت بودند و جنس و ماهیت نیروهایشان هم متفاوت بود. جالب است بدانید در مقطعی شهید صیاد شیرازی تصمیم می گیرد تیپی از نیروهای متدین ارتش به اسم «تیپ ابوالفضل(ع)» درست کند و سپاه معترض می شود و خود ارتشی ها هم معترض می شوند و می گویند ایشان با این کار دارد نیروهای متدین را از سطح ارتش جمع می کند و این امر به صلاح نیست. بعد قضیه به رئیس جمهور وقت منتقل می شود و دستور انحلال را می دهند.

لذا این دوگانگی هم در ترکیب و هم در ماهیت وجود دارد؛ حتی اسلحه هایی که در اختیار دارند. مثلا سپاه توپخانه و هلی کوپتر و ادوات سنگین ندارد و ارتش اینها را دارد. ما می بینیم مرتب نقش آقای هاشمی این است که این وساطت را ایجاد کند که سپاه را در عملیات هایی که می خواست انجام دهد تقویت کنند. این یکی از دلایلی بود که امام ایشان را انتخاب کرد. به نظر من دلیل دیگرش هم این بود که آقای هاشمی رئیس یک قوه بود و با امام رابطه نزدیکی داشت. شاید بتوان گفت در بین سران قوا نزدیک ترین آدم به امام آقای هاشمی بود. آیت الله خامنه ای و آیت الله موسوی اردبیلی هم تأکید کردند که ایشان خیلی راحت بوده است.

من فکر می کنم با توجه به محدودیت هایی که ما در آن دوره داشتیم و محاصره اقتصادی بود، آقای هاشمی به راحتی می توانست در تعامل با دولت آقای مهندس موسوی امکانات دولت را پای کار جنگ بیاورد و نیروهای مسلح را در جبهه ها پشتیبانی کند. این هم یک دلیل که آقای هاشمی با قدرت و ظرفیت خودش و جایگاه بالایی که داشت بتواند امکانات دولت را پای کار بیاورد و شاید کسی غیر از ایشان نمی توانست این کار را انجام دهد.

به نظر من یک دلیل دیگر هم داشت و اینکه به هر حال نگاه امام معطوف به پشت جبهه هم بود. چون پشت جبهه باید جبهه ها را نگه دارد. ما پشت جبهه دو روزنامه کیهان و اطلاعات و رادیو و تلویزیون را داشتیم و رادیو و تلویزیون را داشتیم؛ که دو کانال هم بیشتر نداشت. این رادیو و تلویزیون در اختیار محمد هاشمی، برادر آیت الله هاشمی رفسنجانی، بود. آن طوری که در روزنوشت های آقای هاشمی دیده می شود بین دو برادر کاملا هماهنگی هست. بد نیست بدانید شورای سرپرستی تصمیم به عزل محمد هاشمی می گیرد.

به دلیل اختلافاتی که با هم داشته اند محمد هاشمی را عزل می کنند. خبر به دفتر امام می رسد و امام بلافاصله عکس العمل نشان می دهد و به سران قوا پیغام می دهد که این چه کاری است کرده اید؟ اول از آقای محمد هاشمی پرسند خبر درست است؟ می گویند بله. جالب است می نویسند به دنبال استعفای محمد هاشمی و من با ایشان صحبت می کردم گفت اصلا استعفا نکردم. امام به محمد هاشمی می گوید شما سر کار بروید و ایشان می گوید من باید ملاقات کنم و بعد سر کار بروم. به ایشان وقت فوری می دهند و آقای هاشمی هم با اخویش می رود و امام آنجا تند می شود که من بوی کودتا و توطئه ای در این قضیه می شنوم و ایشان باید برگردد. آقای هاشمی بر می گردد و همان شب شش نفر شورای سرپرستی صدا و سیما استعفا می کنند.

من می خواهم این را عرض کنم که امام قوم و خویشی با محمد هاشمی یا اکبر هاشمی نداشت. بلکه عملکرد ایشان در دو سال و هماهنگی با برادرشان که مسئول جنگ هم شده باعث دخالت امام شد. ایشان عملا مقابل سه قوه ایستادند و رأی آنها را برگرداندند و آقای هاشمی بعد از این قضیه 13 سال شورای سرپرستی بود. خود ایشان می گفت من هشتمین مدیرعامل بودم و قبل از من هفت مدیرعامل عوض شده بود که شش نفر آنها طی 21 ماه بوده است. از جمله اینکه می گفتند علی لاریجانی یک ماه بیشتر نبوده است.

علت دخالت امام چیزی نبود جز اینکه جنگ نمی توانست بدون پشتیبانی تلویزیون و رادیو به خوبی اداره شود. به نظر من توجه به هماهنگی این دو برادر در صدا و سیما و فرماندهی جنگ هم بسیار می توانست تعیین کننده باشد و امام با این ملاحظات بود که با یک رویکرد واقع گرایانه جنگ را به آقای هاشمی سپردند.

 

در بحث هماهنگی سپاه و ارتش که فرمودید ایشان خیلی مشکل داشت، در خاطرات ایشان و گفت و گوهای مشترکی که احتمالا با هم داشته اید نکات بیشتری را شنیدید؟ به خصوص در مورد کامروایی ها و ناکامی ها در ایجاد این وحدت ها و هم شیوه هایی که در هر دوره برای ترمیم شکاف بین اینها به کار می برد. در مجموع به نظر شما در این کار موفق بود؟

من فکر می کنم چون تصمیم اصلی را باید امام می گرفت، به سمتی رفتند که سپاه و ارتش را ادغام کنند. حل این مشکل دوگانگی نیروهای مسلح بسیار پیچیده و مرکب بود و نه تنها از آقای هاشمی، بلکه از امام هم ساخته نبود. به دلیل اینکه در موقع جنگ مثل یک جراحی می ماند که می توانست مرگ بیمار را در پی داشته باشد. در موقع غیر جنگ تبعات و تلفات و آسیب های آن را می پذیرید. اما موقعی که یک نیروی نظامی دارد کار می کند این کار یک ریسک بسیار بالایی بود. اما نیم نگاهی داشتند به اینکه این مشکل را حل کنند.

اختلافات نیروهای مسلح از اول تا آخر جنگ بود. توفیقات جنگ مرهون وحدت و هماهنگی اینها بود. در همه عملیات ها پشتیبان هم بودند و به هم کمک می کردند. اما ناکامی ها را هم گردن هم می انداختند و تقصیر هم و متوجه طرف مقابل خودشان می دانستند. برای همین از یادداشت های آقای هاشمی چند مثال می زنم که بعضی از آنها را خودم شاهد بودم نقل می کردند. مثلا در سپاه اختلاف نماینده امام با فرماندهی کل را داریم. این موضوع در حدی است که گاهی احمد آقا و آقای خامنه ای به عنوان رئیس جمهور دخالت می کنند تا بین اینها اتحاد ایجاد کنند. یعنی بین شهید فضل الله محلاتی و محسن رضایی بر سر اختیارات مشکلاتی داشتند.

نکته بعدی اختلاف میان بسیج است که نیروهای مردمی را به سپاه پمپاژ می کرد. در خاطرات سال 65 آقای هاشمی آمده که «عصر آقایان محمدعلی رحمانی مسئول بسیج و رضا افشار رئیس ستاد سپاه برای حل اختلافشان آمدند. سپاه از آقای رحمانی شکایت دارد که راه استقلال را گرفته و تبعیت نمی کند. آقای رحمانی هم می گوید سپاه بسیج را پشتیبانی نمی کند و در مسئولیت های من هم دخالت می کند. بین اینها توافق محقق کردم تا در رسیدگی به اساسنامه سپاه تکلیف آن روشن شود».

یک اختلاف دیگر هم که در سپاه می بینیم و اخیرا هم بی بی سی متعرض آن شد و شیطنت هایی کرد، حتی در حد شورای فرماندهی سپاه مشکل هست. مثلا سال 67 آقای هاشمی می گوید «عصر آقای سنجقی آمد و از بی نظمی در سپاه شاکی است». صفحه 271 کتاب خاطرات همین سال می گوید «آقای افشار آمد و از مدیریت سپاه ناراضی است». اینها در داخل چنین مشکلاتی دارند.

در اینجا نکته ای را که اخیرا بی بی سی فارسی به آن پرداخت را اشاره خاص می کنم که در سپاه اختلاف هست و آقای محسن رضایی آقای عبدالوهاب را بر می دارد و حسین دهقان را به جای او می گذارند. بچه های سپاه تهران اعتراض می کنند و یک جلسه طولانی است و خبر هم به دفتر امام می رسد. امام می خواهد به اینها وقت بدهد و از آقای هاشمی می خواهد که در این قضیه نظر بدهد و آقای هاشمی هم نظرش را مثبت اعلام می کند. ولی رئیس جمهور وقت نظرمخالف می  دهد. بعد که این فرمانده گذاشته می شود و اغتشاش می کنند، آقای هاشمی می گوید، «فرمانده کل سپاه پیش من آمد و گفت اینها باید بازداشت شوند». معلوم است آقای هاشمی روی خوشی به این قضیه نشان نداده است. بعد هم قضیه به دفتر امام کشیده می شود و رئیس جمهور وقت موافق نیست که امام به اینها وقت بدهد. امام هم در مرحله اول این را می پذیرد که اینها با ایشان ملاقات نکنند.

به هر حال چنین بحثی وجود دارد که در یکی از پادگان های سپاه تظاهرات می شود. مراحلش این است که اول شورای فرماندهی سپاه پیش آقای هاشمی می آیند و می گوید قرار شد من با آنها صحبت کنم و آنها را از مخالفت در این موقعیت جنگ بر حذر بدارم. یعنی باز همان نقش ائتلافی که می گوییم ایجاد می کرده است. بعد که اغتشاش می کنند، آقایان رضایی و رفیقدوست پیش آقای هاشمی می آیند و گزارش معرفی فرمانده جدید را می دهند و می گویند عده ای از مخالفین اغتشاش کرده اند.

یعنی سپاه هم با ارتش، هم در رده های خودش در سپاه تهران، هم با نماینده ولی فقیه و هم با بسیج مشکل دارد. اما در رابطه با ارتش این بحث خیلی عجیب است که در یادداشت های آقای هاشمی تحت عنوان «بن بست» از آنها یاد می شود. مثلا می گوید، «آقای محسن رضایی آمد و برای شکستن بن بست مدیریت جنگ به توافق مقدماتی رسیدیم و قرار شد پس از ارائه طرح های عملیاتی ارتش و سپاه، من و آقای خامنه ای تصمیم بگیریم». یعنی وقتی می خواهند  عملیات بدر را انجام دهند آنقدر با هم چانه می زنند که تعبیر آقای هاشمی این است که «به بن بست رسیده اند».

نهایتا طرح محسن رضایی پذیرفته می شود و قرار شد محسن رضایی فرمانده عملیات و صیاد معاون او شود و خبر هم پخش نشود. آقای صیاد از این قضیه ناراحت می شود ولی چون خودش این را پیشنهاد کرده بود که اگر طرحش پذیرفته شد او فرمانده باشد، مجبور می شود قبول کند. اما روز بعد ساعت شش صبح پیش آقای هاشمی می آید و می گوید من مخالف این تصمیم هستم.

ما قبول داریم که نیروهای پیاده جنگ می کنند؛ اما تدابیر با فرمانده ها است. وقتی آنها مشکل داشته باشند، اینها عملا نمی توانند کار را خوب پیش ببرند. مثلا سال 62 آقایان محسن رضایی و صیاد شیرازی جداگانه مطالبی در مورد فرماندهی و اشکالات طرف مقابلشان می گویند. بعد آقای هاشمی می گوید «در عمل واضح شده که ریشه مشکلات فعلا در اختلاف نظر فرماندهان اصلی ارتش و سپاه است. اگرچه همه با اخلاص هستند ولی بالأخره اختلاف نظرها جدی است و دو شیوه کاملا مختلف در یک عملیات واحد وجود دارد».

متأسفانه این درگیری تا آخر جنگ ادامه دارد.

 

سال ۶۷ آقای هاشمی یک چیزی در خاطراتش می آورد ولی بعد ابتر می ماند. یعنی نه اجرا و نه پیگیری می شود. ظاهرا بحث ادغام را با امام مطرح کرده اند و امام موافقت کرده بود.

امام موافقت کرده ولی می گوید الآن مصلحت نیست و موکول به زمان می کند و بعد هم بیماری امام پیش می آید.

 

شما راجع به سرانجام این طرح چیزی از آقای هاشمی نشنیدید؟

من راجع به این قضیه با ایشان صحبت نکردم. ولی چیزی که در یادداشت ها تقریبا گویا هست این است که به این سمت می روند که سپاه را به عنوان نیروی ویژه انقلاب حفظ کنند. سپاه این طرح را می دهد که 150 گردان به اسم «نیروی ویژه پاسدار انقلاب» بماند و بقیه با درجاتی معادل درجات ارتش به دل ارتش بروند. این قضیه هم عملا به جایی نمی رسد.

 

از این خبر دارید که این طرح را خود آقا محسن تهیه کرده و یا یک تیم این کار را  انجام داده؟

من اطلاعی ندارم. آقای هاشمی می گوید سپاه طرحی دارد. علی القاعده فرد در سپاه تعیین کننده نبوده و احتمالا این طرح ها را جمعی تهیه می کردند.

یکی از مشکلات آقای هاشمی که ارتشی ها هم در بعضی جلسات می گفتند این بود که آدم باهوشی بود ولی جنگی نبود و ستاد هم نداشت. نمی شود یک فرمانده جنگ ستاد نداشته باشد. مدتی به این سمت می رود که آقای محسن رضایی را جانشین خودش کند اما هم ارتش مخالف است و هم حسن روحانی رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس و هرگاه آقای هاشمی نوشته، آورده که آقای روحانی مخالف این قضیه است. یعنی هیچ کدام از سپاه و ارتش زیر بار این نمی روند که یک سپاهی یا ارتشی جانشین ایشان شود.

این اختلافات وجود دارد و در یادداشت های سال 67 آقای هاشمی هست که وقتی سرهنگ علی شهبازی رئیس ستاد مشترک ارتش می شود، سنجقی آمد و گزارش وضع جبهه را داد و با این انتساب مخالفت کرد. یعنی در انتساب های داخلی ارتش هم سپاه نظر می دهد که این نکته عجیبی  است.

این قضیه متأسفانه تا آخر جنگ آزار دهنده بود و تأثیرات بسیار مخربی را گذاشت مثلا در همان اختلاف فرماندهان سپاه با سپاه تهران، در خاطرات آقای هاشمی هست که فرماندهان تیپ تهران از فرماندهی استعفا کردند و به عنوان نیروی بسیجی ساده به جبهه رفتند و با چوب به عراق حمله کردند و شهید شدند. آقای هاشمی می نویسد بسیار دردناک است که این نیروهای کیفی به خاطر اینکه فرماندهی محسن رضایی را قبول ندارند خودشان را از فرماندهی خلع کنند.

نکته عجیب یادداشت های آقای هاشمی این است که بعد از عقب نشینی های ما مقابل عراق، آقای هاشمی می گوید محسن رضایی پیش من آمد و گریه کرد و گفت آماده استعفا است. می گوید من گفتم بمانید و مصاحبه کنید و شایعات را رد کنید. چون شایعه می شود می خواهد محاکمه شود. ایشان را دلداری می دهد که بماند و با مصاحبه ای این مسائل را برطرف کند.

البته مشکلات آقای هاشمی تنها این نبود. ارتش هم با ارتش مشکل داشت. مثلا اختلافی که بین سرهنگ صدیق، فرمانده نیروی هوایی، و سرهنگ بابایی بود، مکرر وجود دارد. یا در نیروی هوایی نکته عجیبی که کمتر گفته شده این است که گروه خلبانی که با رضا پهلوی ارتباط داشته اند دستگیر می شوند.

بعد در یادداشت های آقای هاشمی مشکل سربازان ضد انقلاب را می بینیم. جالب است که هم در سپاه و هم در ارتش این قضیه خودنمایی می کند که در سال 66 هم سرهنگ ترابی ارتش و هم سعیدی مسئول اطلاعات سپاه طرح آوردند که چه جور سربازان ضد انقلاب را کنترل کنند.

 

بر چه اساسی می گویید آقای هاشمی از ابتدا به ختم جنگ می اندیشید؟

آقای هاشمی سال 62 به امام می گوید من می روم که جنگ را تمام کنم. آقای هاشمی چون در جلسات سران قوا شرکت می کند و وضع اقتصادی مملکت را هم می داند، احساس می کند که کشور توان یک جنگ فرسایشی طولانی را ندارد. بنابر این، بهتر است ما با یک عملیات خیره کننده، مثل فتح بصره، یک نقطه استراتژیک و مهم را بگیریم و با آن عراق را پای میز مذاکره بیاوریم و وادار به عقب نشینی کنیم. این استراتژی آقای هاشمی است که در نظامی ها به «جنگ، جنگ، تا یک پیروزی» معروف شد.

خود این قضیه نمونه هایی هم دارد. مثلا وقتی از سپاه طرح می خواهند که شما چه طور می خواهید دشمن را شکست دهید، سپاه می گوید ما 1500 گردان نیرو بسیج می کنیم. سال 65 به آقای هاشمی می گویند که ما در گام اول می خواهیم 500 گردان نیرو بیاوریم. چون آن موقع سپاه نهایتا با 300 گردان عملیات می کرد، حالا به این سمت می رود که 1500 گردان اضافه کند و مرحله اول می خواهد 500 گردان آن را بیاورد. آقای هاشمی می گوید ما حتی بند پوتین اینها را هم نمی توانیم بدهیم تا چه رسد به سایر تجهیزاتی که لازم دارند.

چون دولت هم باید کشور را اداره کند و هم جنگ را پشتیبانی کند. بعد از کربلای 4 هم جنگ با کُندی پیش می رود. مثلا در کربلای پنج، شش کیلومتر بیشتر نتوانستیم پیش روی کنیم و عراق ما را متوقف کرد. استراتژی بعضی فرماندهان این بود که چون جنوب متوقف شده، به شمال رفتند و در حلبچه عملیات کردند.

بنابر این، خود این قضیه مهمی است که آقای هاشمی به ختم جنگ با یک پیروزی خیره کننده فکر می کند. چون می بیند که کشور این امکان را ندارد. در خاطرات آقای هاشمی مکرر هست که ارز می خواهند و ایشان می گوید ارز نداریم. مثلا نیروی دریایی سپاه گلایه می کند که ما رفته ایم فلان چیز را تهیه کنیم و آقای هاشمی گفته که اصلا ارز نداریم؛ قول می دهیم حل کنیم ولی ارزی در اختیار نداریم.

قاعدتا قضیه یک واقع بینی را می طلبد که وقتی کشور نمی تواند تأمین کند، باید خودش را از یک جنگ طولانی مدت به کنار بکشد. مخصوصا اینکه 1500 گردان نیرو در سه مرحله می خواستند اضافه کنند و تجهیز اینها طاقت فرسا می شود. به نظر من این هم از مشکلاتی است که هم امام با آن مواجه بود و هم آقای هاشمی به عنوان فرمانده جنگ با آن روبرو بود و باید راه حلی پیدا می کرد.

نکته بعدی که من خودم از آقای هاشمی شنیدم، می گفت وقتی در حلبچه آن جنایات را دیدم، گفتم پیش امام می روم و به هر شکل امام را متقاعد می کنم. برای ختم جنگ دو مانع عمده بود. چون عمده عملیات ها بر عهده سپاه بود، به تعبیر آقای هاشمی سپاه ختم جنگ را کفر می دانست. از طرف دیگر  امام مطلقا اجازه بحث در مورد صلح را به هیچ کس نمی داد. وقتی آقای هاشمی هم به امام گفت می روم و جنگ را تمام می کنم، تعبیر فائزه هاشمی این بود که امام لبخند زد.

خود این قضیه تدبیری می خواهد و جرقه اینکه آقای هاشمی توانست نظر خودش را به امام منتقل کند حلبچه بود. گفت اگر این اتفاق در تهران، تبریز و یا مشهد رخ دهد، چه جوابی برای مردم داریم؟! صدامی که به مردم خودش  رحم نمی کند و این جوری آنها را به خاک و خون می کشد و بمباران شیمیایی می کند، چرا با کشور ما این کار را نکند؟ امام می گوید من هفته قبل گفته ام تا آخرین نفر و تا آخرین قطره خون می جنگیم. آقای هاشمی می گوید پس من قطعنامه را می پذیرم و شما بگویید که من را محاکمه کنند. بعد امام می گوید خودم می پذیرم و بعد در بیانیه ای که می دهند می گویند شما کسانی که در پذیرش قطعنامه دخیل بوده اند را سرزنش نکنید. ما بعدا توضیح می دهیم که چرا قطعنامه را پذیرفتیم. ولی دیگر عمر امام کفاف نداد و ایشان نتوانستند توضیح دهند که چه شد ناچار شدیم و قطعنامه را پذیرفتیم.

به هر حال، امکانات ما بسیار کم شده بود؛ ارز نداشتیم و تحریم اقتصادی بودیم. از سوی دیگر دنیا به عراق کمک می کرد. استکبار جهانی، روسیه و حتی اروپا و فرانسه به او کمک می کردند و  قدرت رزمی عراق در پایان جنگ دو تا سه برابر شد. یعنی ما به لحاظ نظامی یک فرصت دو سه ساله می خواستیم که امکانات فراهم کنیم و نمی توانستیم امکانات فراهم کنیم و با اینکه جمعیت ما دو برابر عراق بود، نیروی رزمنده ما عملا نصف عراق شده بود و عراق به مناطقی که دلش می خواست حمله و بازپس می گرفت. فاو  و جزایر مجنون را پس گرفت و مجددا به جنوب طلائیه و کوشک حمله کرد تا به سمت  اهواز بیاید و نیروهای ایرانی جلوی آنها را گرفتند.

این موانع باعث شد که آقای هاشمی در یک واقع نگری امام را متقاعد کند که باید این کار را بپذیرید و رهبری هم قطعنامه را یک کار عاقلانه از طرف امام قلمداد کردند، ولی قبل از این خیلی به آقای هاشمی ایراد می گرفتند که قطعنامه را به امام تحمیل کرده است. کسانی که این جور حرف می زدند در حقیقت به امام توهین می کردند. چون امام کسی نبود که کسی نظری را به ایشان تحمیل کند و خود امام تحلیل داشتند.

بعضی ها معتقد هستند ای کاش امام تعبیر «جام زهر» را به کار نمی بردند. چون تعابیری که ما به کار می بریم فقط جنبه داخلی ندارد. صدام بعد از این موضوع سه روز اعلام جشن کرد و گفت خود اینها گفته اند جام زهر را خورده اند و بنابر این ما پیروز شده ایم. او ادعا و ژست پیروزی گرفت و چقدر در عراق تیراندازی و نور افشانی شد که عراق بر ایران پیروز شده است.

در صورتی که تعبیر امام از جام زهر این بود که می خواستد صدام را که مجرم و متجاوز بود و خاک ما را اشغال کرده بود برکنار کنند و شرّش را از سر مردم عراق کم کنند. شرّی که بعدا دیدیم وبال جان مردم کویت هم شد و اگر می ماند به عربستان هم تعرضاتی داشت. به این دلیل امام از تعبیر جام زهر استفاده کرد؛ و الّا ما یک وجب خاک هم از دست ندادیم که آن را سرافکندگی تلقی کنیم و تمامیت ارضی ایران در دوره رهبری امام مخدوش شده باشد و امام هم نتواند این تمامیت ارضی را حفظ کند و اراضی اشغال شده را برگرداند. ما چنین چیزی نداریم و نهایتا هم دیدیم که سازمان ملل صدام را متجاوز اعلام کرد.

 

ما مصاحبه ای با آقای علایی داشته ایم و نظر ایشان این بود که به احتمال زیاد بعد از فتح خرمشهر می شد جنگ را تمام کرد؛ ولی مسئولین کشور ملاحظاتی داشتند و مثلا می گفتند باید یک نقطه از خاک عراق را بگیریم. در این مورد از آقای  هاشمی چیزی نشنیدید؟ در خاطراتشان چنین چیزی نیست که بعدها مثلا گفته باشند ای کاش بعد از فتح خرمشهر جنگ را تمام می کردیم؟

به عنوان «ای کاش» نگفته اند. ولی این را به عنوان یک خبر جدید بگویم که از سال 61 بین آقای هاشمی و احمد آقا بحث ختم جنگ مطرح است.

 

حاج احمد آقا مخالف بود و نامه اش به امام هست.

بله.

 

قبل از فتح خرمشهر یا بعد از آن؟

قبل از فتح خرمشهر

 

بعنی مثلا از فروردین و اردیبهشت؟

احتمالا بعد از آزادسازی بُستان.

آقای هاشمی سال 61 می گوید کشور تحمل ادامه جنگ را ندارد. علتش این است که در عملیات رمضان مشکل داریم و علت همین موضوع نیز این است که عراقی ها در خاک خودشان می جنگند و با روش هایی که گفته می شد از اسرائیلی ها گرفته اند، ارتفاعات مثلثی و «ن» شکل ایجاد کردند و شما به دل «ن» می رفتید و از سه طرف ضربه می خوردید و امکان عقب نشینی هم نداشتید.

آقای هاشمی می بیند اینها می گویند می خواهیم عملیات کنیم ولی در رمضان این جوری زمین گیر می شوند. آقای هاشمی می گوید در دفتر امام جلسه شورایعالی دفاع برگزار شد و فرماندهان سپاه و نیروی زمینی ارتش برای انجام عملیات وسیع بعدی مهلت طولانی خواستند. می گوید من گفتم اگر بنا است این اندازه معطل کنیم، جنگ را تمام کنیم. آقای هاشمی می گوید قبلا بر اساس جوّی که بود اصلا نمی شد بحث ختم جنگ را مطرح کنیم، ولی الآن در شورا این آمادگی بود که این مسأله مطرح شود.

امام هم واقعا موافق ادامه جنگ نبود. مثلا در یک جلسه شورایعالی دفاع که سال 61 بعد از عملیات فتح المبین تشکیل می شود، آقای هاشمی گزارش می کند که ما مسائل متعددی را بحث کردیم و امام گفته که عراق 10 روز است دارد عقب نشینی می کند و شما هم به آنها حمله نکنید.

«مجمع عقلا» در مجلس شکل گرفت و به این سمت می رفت که جنگ را تمام کند ولی سپاهی ها و فرماندهان سپاه گفته بودند یعنی چه؟ هرکس در جبهه حضور دارد بی عقل است و شما با عقل هستید؟! بعد هم امام می گوید گزارشات فرمانده سپاه به من رسیده و چرا مشکلات جنگ را در آنجا می خواهند تصمیم بگیرند؟ به آقای هاشمی می گوید به آنها بگویید ما تا آخرین نفس باید با صدام بجنگیم و کسی هم حرفی از صلح نزند.

این ترفند مجلس با 15 نفر شروع می شود و به حدود 35 نفر می رسد. بد نیست بدانید که چه چهره های شاخصی در میان آنها بوده اند. یعنی آقایان موحدی کرمانی، محمد یزدی، دری نجف آبادی، سیدهادی خامنه ای، مجتهد شبستری، دعایی، منتجب نیا، بیات، علی آقامحمدی، حسین محلوجی، رحمانی فضلی، روحانی و دیگران بوده اند. در میان آنها چپ و راست هم حضور دارد و استدلالشان این است که می گویند ما عملا در برآوردی که از وضع کشور داریم نمی توانیم نیازهای عملیات های نیروهای مسلح را تأمین کنیم. بنابر این با یک کار خیره کننده باید جنگ را متوقف کنیم.

تعبیرشان این بود که دنیا دارد به عراق کمک نو به نو می کند و جنگ هم به تدریج دارد فرسایشی می شود. چون بعد از فتح خرمشهر، خیبر 62 و بعد 63، فاو 64 و شلمچه را 65 داشتیم و به سمت سالی یک عملیات رفتیم. می گفتند با بودجه و  امکانات کم نمی توانیم بغداد را فتح کنیم و یک جای کوچکتر را بگیریم و آن بصره است. امام  این را متوقف می کند. بعضی ها می گویند سرنخ این قضیه دست هاشمی بود و بعید هم نیست که این جوری باشد. امام از آقای هاشمی، چون رئیس مجلس بود، می خواهد که اینها را متوقف کند.

من فکر می کنم چون سال 65 به نحوی جانشینی محسن رضایی برای آقای هاشمی مطرح می شود و آقای روحانی مخالف است، پاتکی هم محسن رضایی می زند؛ گزارش جلسات روحانی را به امام می دهد و امام به هاشمی می گوید متوقف شوند و اینها مجبور می شوند جلسات عقلا را متوقف کنند. یعنی محسن رضایی از جانشینی ستاد هاشمی دور می شود و روحانی هم مجمع عقلایی که به سمت پایان دادن جنگ با یک پیروزی متوسط می رود را خنثی می کند و عملا آن مجمع منحل می شود.

بنابر این، مرور زمان ثابت کرد که نظر امام در خصوص پایان جنگ درست بوده است. اگرچه کارشناسان هم دلسوزانه گفتند ما باید به یک عارضه طبیعی بچسبیم که عراق مجددا نتواند با یک خمپاره انداز 60 خرمشهر و آبادان یا شهرهای اطراف مرز را بزند. نظر امام درست درآمد که اگر وارد شویم معلوم نیست تا کجا باید برویم و بعد هم نیروهای عراقی در دفاع از کشور خودشان انگیزه های جدی پیدا می کنند و کشورهای منطقه هم می گویند ایران می خواهد عراق را اشغال کند و به عراق کمک بیشتری می کنند. تبلیغات جهانی هم پشت سر صدام می آید که صدام مظلوم است و مورد ظلم قرار گرفته است.

بعد هم آقای هاشمی با یک رویکرد واقع بینانه امام را قانع می کند. یک روز ر جلسه خصوصی به ایشان گفتم ان شاء الله عمر شما دراز باد ولی در پیشگاه خداوند چه چیزی عرضه می کنید؟ ایشان گفت یکی کار قرآن را به خدا عرضه خواهم کرد و دیگری ختم جنگ است. پرسیدم چرا ختم جنگ باعث افتخار شما است؟ گفتند چون من با این کار جلوی کشته شدن ایرانی ها را گرفتم. من تعریضی کردم و گفتم جلوی کشته شدن عراقی ها را هم گرفتید. گفتند بله. چون عراقی ها بیشتر از ایرانی ها کشته می دادند.

بهترین دلیلی هم که به لحاظ نظامی می توانیم برای این قضیه بیاوریم این است که شاید دو سوم اسرای ما در پایان جنگ اسیر شدند و تلفات بالایی هم دادیم. چون عراق به شیمیایی متوسل شد و قدرت ما هم در موج پیاده نیروی انسانی بود. اینها را راحت از عرصه خارج می کرد و مجبور می شدیم برای معالجه به کشورهای خارجی بفرستیم؛ که خودشان این مواد را در اختیار صدام قرار داده بودند.

این رویکرد واقع گرایانه توانست کشور را از آن بن بست خارج کند. در حقیقت آقای هاشمی دردل پیشنهاد پذیرش قطعنامه، استراتژی مذاکره را پرچمداری کرد. اساسا هم معتقد بود ما هیچ وقت در مذاکره ضرر نمی کنیم؛ چون قرار نیست از اصول خودمان عقب نشینی کنیم و نمونه های تاریخی آن را هم ذکر کرده اند که مثلا پیامبر(ص) به امیرالمؤمنین(ع) گفت اگر مردم با تو بیعت نکردند تو به کار خودت برس تا اینکه مردم به سمت شما بیایند.

طبیعتا بعدا مذاکره قوی را می طلبید که هیأت های ایران و عراق بر سر بندهای قطعنامه با هم مذاکره کردند و ما از قطعنامه ضرر نکردیم. چون بندها به نفع ما تغییر پیدا کرد و عراق هم متجاوز اعلام شد و هم بنا شد که هزار میلیارد خسارت ما را جبران کند.

مشاهده خبر در جماران