از فحوای برخی اظهارنظرها و مواضع جریان‌های سیاسی، گاهی نشانه‌هایی از الگوهایی به چشم می‌خورد که چندان امیدوارکننده نیست. اگر برداشت من اشتباه نباشد، گویا قرار است به‌تدریج از الگوی «ژاپن اسلامی» فاصله بگیریم و به الگوهایی از جنس یمن، کره شمالی یا افغانستان نزدیک شویم! به بیان دیگر، گویی قرار است از «ژاپن اسلامی» به «پیونگ‌یانگ اسلامی» برسیم!

این روزها، در فضای مبهم و فرساینده «نه جنگ، نه صلح» و در میان انبوهی از دغدغه‌ها و اشتغالات ذهنی، دو موضوع بیش از هر چیز ذهن من و احتمالاً بسیاری از هم‌وطنانم را به خود مشغول کرده است: نخست، توصیه‌ها و زمزمه‌هایی که این روزها درباره ضرورت تولید سلاح هسته‌ای به گوش می‌رسد؛ و دوم، افق پیش روی کشور و الگویی که قرار است ایران آینده بر اساس آن ساخته و اداره شود.

در موضوع دوم، پرسش اساسی من این است: ایران آینده قرار است شبیه کدام کشور باشد؟ الگوی مطلوب ما برای نظام سیاسی، اجتماعی و اقتصادی چیست؟ نسبت حکومت با مردم چگونه تعریف می‌شود؟ قرار است چه کیفیتی از زندگی، رفاه، آزادی و امنیت برای شهروندان فراهم شود؟ و جایگاه ایران در مناسبات منطقه‌ای و بین‌المللی چگونه خواهد بود؟ در سال‌های نه‌چندان دور، یکی از الگوهایی که از سوی برخی بزرگان و صاحب‌نظران مطرح می‌شد، الگوی «ژاپن اسلامی» بود. البته در مقاطع مختلف، تعبیرها و الگوهای دیگری نیز در کلام و سیره بنیان‌گذار انقلاب، مسئولان ارشد نظام و اندیشمندان و صاحب‌نظران مطرح شده است؛ اما آنچه اهمیت دارد، وجود یک تصویر روشن از آینده و یک برنامه مشخص برای رسیدن به آن است.

این روزها، هرچه از آغاز جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران فاصله می‌گیریم و هرچه وضعیت نه جنگ و نه صلح استمرار پیدا می‌کند، این پرسش جدی‌تر می‌شود که بالاخره الگوی مطلوب تصمیم‌گیران کشور برای اداره جامعه چیست؟ قرار است رابطه حکومت و مردم بر چه مبنایی استوار باشد؟ معیشت و زندگی روزمره مردم چه جایگاهی در اولویت‌های حکمرانی خواهد داشت؟ و در نهایت، قرار است با جهان چگونه تعامل کنیم؟

از فحوای برخی اظهارنظرها و مواضع جریان‌های سیاسی، گاهی نشانه‌هایی از الگوهایی به چشم می‌خورد که چندان امیدوارکننده نیست. اگر برداشت من اشتباه نباشد، گویا قرار است به‌تدریج از الگوی «ژاپن اسلامی» فاصله بگیریم و به الگوهایی از جنس یمن، کره شمالی یا افغانستان نزدیک شویم! به بیان دیگر، گویی قرار است از «ژاپن اسلامی» به «پیونگ‌یانگ اسلامی» برسیم!

این روزها که مشغول خواندن کتاب «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» نوشته رضا امیرخانی هستم ــ که امیدوارم خداوند لباس عافیت بر تنش بپوشاند ــ بیش از پیش از تصور چنین آینده‌ای نگران و حتی هراسان می‌شوم. کشوری که در آن امنیت، به بهای محدودیت‌های گسترده، فقدان آزادی‌های اساسی، انزوای بین‌المللی و محرومیت از بسیاری از امکانات یک زندگی معمولی تأمین شود، چه نسبتی با آرمان‌های یک جامعه پویا و برخوردار از کرامت انسانی دارد؟

در مورد یمن، فارغ از مقاومت و جوانمردی حوثی‌ها که در جای خود قابل تحسین است، آیا واقعاً می‌توان آن وضعیت دشوار و محرومیت‌های گسترده را به‌عنوان یک الگوی مطلوب برای زندگی و اداره کشور پذیرفت؟ اگر قرار باشد تصویری از آینده بر اساس چنین الگویی ترسیم کنیم، به تعبیر جناب آقای دکتر ولایتی، آیا قرار است زندگی با «لنگ» را تجربه کنیم؟ یعنی لنگ ببندیم، بجنگیم، مقاومت کنیم و همچنان در انتظار روزی نامعلوم بمانیم که معلوم نیست چه زمانی فرا می‌رسد و چه چیزی برای مردم به ارمغان می‌آورد!

الگوی همسایگان شرقی ما نیز چندان امیدوارکننده نیست. وقتی به تاریخ معاصر افغانستان، از دوران داوودخان تا دوره‌های مختلف پس از آن و حاکمیت ملاعمر و طالبان، نگاه می‌کنم، هرچه به حافظه تاریخی خود رجوع می‌کنم، کمتر می‌توانم دوره‌ای از ثبات پایدار، رفاه عمومی و زندگی آرام و امیدوارکننده برای مردم آن کشور به یاد بیاورم.

البته بحث بر سر نادیده گرفتن مقاومت، استقلال‌طلبی یا ویژگی‌های مثبت جوامع دیگر نیست؛ مسأله این است که آیا قرار است مقاومت و ایستادگی، خود به هدف نهایی تبدیل شوند یا باید در خدمت حفظ استقلال، امنیت، پیشرفت و بهبود کیفیت زندگی مردم باشند؟ آیا قرار نیست در کنار عزت و امنیت، از رفاه، آزادی، توسعه، پیشرفت علمی و اقتصادی و تعامل سازنده با جهان نیز برخوردار باشیم؟

خلاصه اینکه کسی باید به این پرسش اساسی پاسخ دهد: بالأخره به کجا می‌رویم و قرار است به کجا برسیم؟

اما موضوع دوم، یعنی تولید سلاح هسته‌ای، به نظرم نیازمند تأملی جدی‌تر و گفت‌وگویی صریح‌تر است.تا آنجا که من می‌فهمم، مبنای فقهی و اخلاقی امام خمینی و رهبر شهید انقلاب در منع تولید، نگهداری و به‌کارگیری سلاح‌های هسته‌ای روشن بوده است. این موضع صرفاً یک تصمیم سیاسی یا مصلحت مقطعی نبوده، بلکه بر مبانی شرعی و اخلاقی استوار بوده است. بنابراین، نمی‌توان به‌سادگی از کنار آن گذشت یا صرفاً با استناد به شرایط جدید، ضرورت تغییر آن را مطرح کرد. به گمان من، لازم است درباره این مبانی، دلایل و پیامدهای چنین تصمیمی بیشتر سخن گفته شود و افکار عمومی نیز در جریان استدلال‌های موافقان و مخالفان قرار گیرد.

البته ممکن است استدلال طرفداران تولید سلاح هسته‌ای، ضرورت ایجاد بازدارندگی در برابر تهدیدهای خارجی باشد. این استدلال را نمی‌توان بدون بررسی و گفت‌وگو نادیده گرفت؛ اما چند پرسش اساسی همچنان باقی است: اولاً، آیا داشتن بمب اتمی واقعاً و به‌طور قطعی مانع حمله نظامی خواهد شد؟ ثانیاً، هزینه‌های سیاسی، اقتصادی، امنیتی و بین‌المللی دستیابی به چنین سلاحی چقدر است؟ ثالثاً، آیا نسبت هزینه و فایده این تصمیم به‌درستی بررسی شده است؟ و مهم‌تر از همه، آیا قرار است برای برخورداری از چنین بازدارندگی‌ای، چه بهایی از زندگی و آینده مردم بپردازیم؟

فرض کنیم داشتن بمب اتمی بتواند احتمال حمله نظامی را کاهش دهد؛ آیا این دستاورد به‌تنهایی برای توجیه همه هزینه‌های احتمالی آن کافی است؟ آیا ممکن است در این مسیر، با تشدید تحریم‌ها، انزوای بیشتر بین‌المللی، محدودیت‌های اقتصادی و کاهش فرصت‌های توسعه، عملاً شرایطی ایجاد کنیم که امنیت سرزمینی را تا حدی حفظ کنیم، اما زندگی را برای مردم دشوارتر و افق آینده را تیره‌تر سازیم؟

به‌عنوان یک نمونه، کره شمالی را در نظر بگیریم. این کشور سلاح هسته‌ای دارد، اما آیا داشتن بمب اتمی توانسته است برای مردم آن، دموکراسی، آزادی، رفاه، دسترسی پایدار به امکانات زندگی و ارتباط عادی با جهان را به ارمغان بیاورد؟ آیا قرار است امنیت را به بهای محرومیت از سایر مؤلفه‌های یک زندگی شایسته به دست آوریم؟

توصیه می‌کنم کتاب «نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» را بخوانید؛ شاید تصویری ملموس‌تر از آنچه در صورت انتخاب چنین الگویی ممکن است پیش روی ما قرار گیرد، به دست آورید.

مسأله این است که بمب اتمی، حتی اگر بتواند نوعی بازدارندگی نظامی ایجاد کند، به‌خودی‌خود نه برنامه توسعه است، نه تضمین‌کننده رفاه عمومی، نه ضامن آزادی و نه پاسخ‌گوی مطالبات یک ملت برای داشتن زندگی بهتر. امنیت مهم است، اما امنیت را نباید صرفاً در بقای نظامی و توانایی مقابله با دشمنان خلاصه کرد. امنیت واقعی باید در کنار استقلال و اقتدار ملی، شامل امنیت اقتصادی، اجتماعی، روانی و آینده قابل پیش‌بینی برای شهروندان نیز باشد.

ما حق داریم بپرسیم که در محاسبات و تصمیم‌گیری‌های کلان، جایگاه مردم و کیفیت زندگی آنان کجاست؟ آیا قرار است همه مسائل کشور، از اقتصاد و معیشت گرفته تا آزادی‌های اجتماعی و روابط خارجی، تحت‌الشعاع یک اولویت واحد قرار گیرد؟ آیا نمی‌توان هم مستقل بود، هم مقتدر، هم از امنیت برخوردار بود و هم کشوری توسعه‌یافته، آزاد، آباد و برخوردار از روابط متعارف و سازنده با جهان داشت؟

به نظرم این دو موضوع، یعنی بحث سلاح هسته‌ای و الگوی مطلوب ایران آینده، در واقع دو روی یک مسأله‌اند: ما چه نوع کشوری می‌خواهیم و چه کیفیتی از زندگی را برای نسل امروز و فردای ایران در نظر گرفته‌ایم؟

اگر قرار است همه‌چیز را به نام مقاومت، امنیت و بازدارندگی توجیه کنیم، باید روشن کنیم که مقصد این مسیر کجاست و مردم در پایان این راه قرار است چه چیزی به دست آورند.

اگر قرار است چنین بیندیشیم و چنین نسخه‌ای برای ایران بپیچیم، باید بدانیم که این نسخه لزوماً برای ایران جواب نمی‌دهد. ایران با تاریخ، تمدن، سرمایه انسانی، ظرفیت‌های اقتصادی و خواسته‌های اجتماعی خود، نمی‌تواند و نباید صرفاً نسخه‌ای از کره شمالی، یمن یا افغانستان باشد.

ما فقط نمی‌خواهیم زنده بمانیم؛ می‌خواهیم زندگی کنیم.

خود دانید!

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.