دونالد ترامپ رئیس‌جمهوری نیست که صرفاً در برابر مجموعه‌ای از داده‌های نظامی و اقتصادی نشسته و بر اساس محاسبة‌ به اصطلاح عقل سرد هزینه‌ـ‌فایده‌محور تصمیم می‌گیرد. او انسانی است با ساختار شخصیتی، نیازهای روانی، حساسیت‌ها و شیوة خاصی از مواجهه با شکست، تهدید، تحقیر و از دست‌دادن کنترل.

یادداشتی روان‌کاوانه دربارة شخصیت ترامپ، منطق تصمیم‌گیری او و آیندة جنگ ایران و آمریکا

 

نزدیک به شش ماه از آغاز جنگی که صبح نهم اسفند شروع شد گذشته است. جنگ، دست‌کم در معنای نظامیِ آشکار، متوقف شده اما این بدان‌معنا نیست که آتش‌بس موجود پایدار است. علاوه‌بر آن‌که مذاکرات نیز متوقف شده است. در چنین وضعیتی، آمریکا اکنون بخشی از فشار خود را از میدان نظامی به میدان اقتصادی منتقل کرده است؛ فشاری که می‌تواند در صورت تداوم، خود به مرحلة تازه‌ای از جنگ تبدیل شود.

اما برای فهم این‌که ترامپ این وضعیت را تا کجا پیش خواهد برد، شاید نباید فقط به تعداد بمب‌ها، ذخایر تسلیحاتی، هزینة جنگ، قیمت نفت، تصمیم کنگره یا نظرسنجی‌ها نگاه کرد. این متغیرها مهم‌ هستند اما یک متغیر مهم دیگر نیز وجود دارد که در بسیاری از تحلیل‌های سیاسی و رسانه‌ای کمتر دیده می‌شود: شخصیت کسی که در نهایت باید تصمیم بگیرد.

دونالد ترامپ رئیس‌جمهوری نیست که صرفاً در برابر مجموعه‌ای از داده‌های نظامی و اقتصادی نشسته و بر اساس محاسبة‌ به اصطلاح عقل سرد هزینه‌ـ‌فایده‌محور تصمیم می‌گیرد. او انسانی است با ساختار شخصیتی، نیازهای روانی، حساسیت‌ها و شیوة خاصی از مواجهه با شکست، تهدید، تحقیر و از دست‌دادن کنترل.

البته این سخن به‌معنای تشخیص بالینی قطعی او نیست. هیچ تحلیل روان‌کاوانه‌ای از راه دور نمی‌تواند جای ارزیابی بالینی را بگیرد. بحث بر سر استفاده از مفاهیم روان‌کاوانه برای فهم الگوهای رفتاری و تصمیم‌گیری یک شخصیت سیاسی است؛ به‌ویژه شخصیتی که سال‌هاست تصویر«برنده‌بودن» را بخش مهمی از هویت سیاسی خود کرده است.

 

ترامپ و مسئلة «بردن»

اگر بخواهیم از منظر روان‌کاوانه به ترامپ نگاه کنیم، یکی از مفاهیم کلیدی، مسئلة خودشیفتگی است؛ نه به‌عنوان یک تشخیص روان‌پزشکی، بلکه به‌عنوان الگویی از رابطة او با خویشتن، دیگران و واقعیت.

در ساختارهای خودشیفته، تصویری که فرد از خود دارد اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کند. «منِ قدرتمند»، «منِ برنده» و «منِ شکست‌ناپذیر» فقط توصیف‌هایی از خود نیستند؛ می‌توانند به بخش مهمی از سازمان روانی فرد تبدیل شوند. در چنین شرایطی، شکست دیگر صرفاً یک نتیجة نامطلوب نیست؛ ممکن است به تهدیدی برای تصویر ایده‌آل از خود تبدیل شود.

این نکته در مورد ترامپ اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا ادبیات سیاسی او از ابتدا با مفاهیمی مانند برد، معاملة بهتر، قدرت، پیروزی و شکست‌دادن رقیب گره خورده است.

بنابراین پرسش مهم دربارة او فقط این نیست که «آیا ادامة جنگ برای آمریکا به‌صرفه است؟» پرسش مهم‌تر این است: «ترامپ شکست را چگونه تجربه و تفسیر می‌کند؟»

ممکن است از نگاه یک تحلیلگر نظامی یا سیاسی، زمان عقب‌نشینی ایالات متحده فرارسیده باشد؛ اما اگر ترامپ عقب‌نشینی ارتش آمریکا را شکست شخصی یا آسیب به تصویر «برندة» خود تجربه کند، ممکن است همان نقطه‌ای که از منظر تحلیلگران زمان خروج به‌نظر می‌رسد، برای او زمان افزایش فشار باشد. این‌جاست که تحلیل روان‌کاوانه می‌تواند چیزی به تحلیل‌های ژئوپلیتیک اضافه کند.

 

یک واقعیت با معناهایی متفاوت

در روزهای اخیر، بخشی از تحلیل‌های رسانه‌ای و کارشناسی جهان دربارة جنگ که در صداوسیما به‌ویژه برنامة «به وقت ایران» بازنشر می‌شود بر هزینه‌های متحمل‌شدة سنگین آمریکا، محدودیت‌های نظامی، فشار اقتصادی داخلی این کشور، افزایش قیمت انرژی و نگرانی‌های سیاسی دولت ترامپ متمرکز بوده است. این داده‌ها واقعی و مهم‌اند. اما یک مشکل در برخی از این تحلیل‌ها وجود دارد: از وضعیت ساختاری آمریکا مستقیماً به رفتار ترامپ در آینده نتیجه‌گیری می‌شود. مثلاً گفته می‌شود آمریکا هزینة زیادی پرداخته است، بنابراین ناچار به عقب‌نشینی خواهد شد. اما این «بنابراین» لزوماً درست نیست. هزینه‌های بالای جنگ برای ایالات متحده یک واقعیت است؛ اما تصمیم برای عقب‌نشینی، واقعیتی روان‌شناختی و سیاسی است.

تحلیلگران نظامی ممکن است به کاهش ذخایر تسلیحاتی نگاه کنند؛ تحلیلگران اقتصادی به هزینه‌های جنگ؛ تحلیلگران سیاسی به انتخابات کنگره؛ تحلیلگران اجتماعی  به فشار افکار عمومی آمریکا و کارشناسان روابط بین‌الملل به موازنة قدرت. اما ترامپ ممکن است پیش از همة این‌ها به پرسشی دیگر فکر کند: «اگر الان عقب‌نشینی کنم، چه تصویری از من باقی خواهد ماند؟» همین تفاوت نگاه می‌تواند پیش‌بینی‌ها را تغییر دهد.

ممکن است آمریکا از نظر عینی و بر اساس داده‌ها در موقعیتی قرار گرفته باشد که ادامة جنگ برایش پُرهزینه است، اما رئیس‌جمهور آمریکا همچنان تصمیم بگیرد فشار بر ایران را افزایش دهد؛ زیرا افزایش فشار در کوتاه‌مدت برای او کارکرد دیگری دارد: بازگرداندن احساس کنترل و جلوگیری از تجربة شکست.

چراکه مسئله فقط واقعیت نیست. از منظر روان‌کاوانه، رابطة فرد با واقعیت همیشه رابطه‌ای ساده و مستقیم نیست. انسان واقعیت را فقط دریافت نمی‌کند؛ آن‌را تفسیر می‌کند. برای یک فرماندة نظامی، افزایش هزینة جنگ ممکن است نشانة ضرورت توقف جنگ باشد. برای یک سیاستمدار، همان هزینه می‌تواند به‌معنای ضرورت دست‌یابی سریع‌تر به یک دستاورد باشد. این تفاوت در مورد ترامپ مهم است.

یک تحلیلگر ممکن است بر اساس این واقعیت که جنگ برای ایالات متحده پُرهزینه شده و اهداف اولیه محقق نشده‌اند، نتیجه بگیرد که آمریکا باید از جنگ خارج شود. اما ترامپ ممکن است دقیقاً از همین واقعیت نتیجه‌ای معکوس بگیرد: «حالا که این همه هزینه کرده‌ایم، باید نتیجه‌ای بگیریم که این هزینه را توجیه کند».

در این نقطه، منطق هزینه‌ـ‌فایده می‌تواند به منطق جبران شکست تبدیل شود و این همان چیزی است که تحلیل‌های صرفاً ساختاری ممکن است نبینند.

 

جنگ اقتصادی؛ عقب‌نشینی یا تغییر شکل فشار؟

از همین منظر، تمرکز ترامپ بر جنگ اقتصادی را نباید الزاماً نشانة عقب‌نشینی از جنگ دانست. این تغییر فاز اتفاقاً می‌تواند تلاشی برای حفظ موقعیت تهاجمی، بدون تحمل هزینة کامل یک جنگ نظامی طولانی باشد. ترامپ می‌تواند فشار اقتصادی را به‌عنوان ادامة همان سیاست «فشار حداکثری» به افکار عمومی آمریکا عرضه کند: جنگ تغییر شکل داده، اما ابتکار عمل همچنان در دست اوست.

این کار برای او یک مزیت روانی و سیاسی دارد. وقتی نتوانسته نتیجة دلخواه را از حملة نظامی بگیرد، می‌تواند بگوید شکل فشار را تغییر داده است. اگر فشار اقتصادی نتیجه‌بخش باشد، آن‌را پیروزی معرفی خواهد کرد؛ و اگر بازهم نتیجه ندهد، این خطر وجود دارد که وسوسة افزایش فشار شکل بگیرد. این‌جاست که جنگ اقتصادی می‌تواند وارد یک چرخة فرسایشی شود: فشار بیشتر، نتیجة محدودتر؛ و نتیجة محدودتر، نیاز به فشار بیشتر.

در چنین چرخه‌ای، مسئله فقط ایران نیست؛ مسئله این است که ترامپ تا چه اندازه می‌تواند بدون دست‌یابی به یک «پیروزی قابل نمایش» از بحران خارج شود.

 

انتخابات میان‌دوره‌ای؛ ترمز یا مُحرک؟

در این میان، انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. ترامپ باید هم‌زمان با ایران، با رأی‌دهندگان آمریکایی نیز مذاکره کند. قیمت بنزین، تورم، هزینة جنگ و بودجة موردنیاز برای ادامة عملیات، موضوعاتی نیستند که بتوان آن‌ها را برای مدت طولانی از زندگی روزمرة مردم آمریکا جدا کرد. قیمت نفت ممکن است برای تحلیلگران سیاسی و اقتصادی یک نمودار باشد، اما قیمت بنزین برای رأی‌دهندگان آمریکایی عددی است که هر بار پشت پمپ بنزین با آن مواجه می‌شوند. از سوی دیگر، ادامة جنگ نیازمند منابع مالی است و هرچه جنگ طولانی‌تر شود، فشار کنگره برای پاسخ به این پرسش افزایش می‌یابد که «این جنگ دقیقاً چه نتیجه‌ای داشته و قرار است چه زمانی تمام شود؟» این فشارها برای ترامپ اهمیت دوگانه دارند. از یک طرف، می‌توانند او را به سمت پایان‌دادن به جنگ سوق دهند اما از طرف دیگر، ممکن است دقیقاً به دلیل نزدیک‌شدن انتخابات، نیاز او به یک پیروزی سیاسیِ قابل عرضه را بیشتر کنند. این پارادوکس مهم است. ممکن است افزایش قیمت بنزین و نارضایتی عمومی، ترامپ را به سمت مذاکره هل دهد؛ اما همین نارضایتی ممکن است او را وادار کند پیش از مذاکره، دست‌کم یک دستاورد داشته باشد تا بتواند پایان جنگ را نه به‌عنوان عقب‌نشینی، بلکه به‌عنوان پیروزی خود عرضه کند.

بنابراین انتخابات میان‌دوره‌ای الزاماً فقط یک ترمز برای رئیس‌جمهور ایالات متحده نیست؛ می‌تواند هم‌زمان مُحرک تشدید جنگ هم باشد.

 

آیا ترامپ واقعیت جنگ را همان‌گونه می‌بیند که منتقدانش می‌بینند؟

این‌جا می‌توان نقد مهمی به برخی از تحلیل‌های منتشرشده در رسانه‌ها و برنامه‌های کارشناسی صداوسیما، از جمله تحلیل‌هایی که در برنامة «به وقت ایران» بر اساس تحلیل‌ها و گزارش‌های رسانه‌های جهانی ارائه می‌شود، وارد کرد. استفاده از مطالب رسانه‌های معتبر جهان برای نشان‌دادن هزینه‌های جنگ و محدودیت‌های آمریکا برای روشن‌کردن افکار عمومی ایران کاملاً ضروری است؛ اما مشکل زمانی ایجاد می‌شود که این گزارش‌ها به‌تنهایی برای پیش‌بینی رفتار دونالد ترامپ به‌کار گرفته شوند. اگر تحلیلگران این برنامه‌ها به‌روشنی نشان می‌دهند که آمریکا در این جنگ متحمل هزینة گزافی شده، به اهدافش نرسیده، با محدودیت تسلیحاتی و مالی مواجه است و در داخل آمریکا نیز نارضایتی‌ها افزایش یافته، ممکن است این نتیجه حاصل شود که احتمال تشدید جنگ پایین است. اما در این‌جا یک متغیر حذف شده است: خودِ ترامپ.

این تحلیلگران دربارة آمریکا حرف می‌زنند، اما تصمیم نهایی را ترامپ می‌گیرد. آن‌ها دربارة هزینه‌های جنگ حرف می‌زنند، اما ترامپ ممکن است هزینة شکست را بیشتر از هزینة ادامة جنگ ببیند. و در نهایت، در چنین برنامه‌هایی دربارة فشار افکار عمومی در آمریکا گفته می‌شود، اما ترامپ ممکن است همین فشار را دلیلی برای ساختن یک پیروزی تازه بداند.

این‌ها به معنای آن نیست که ترامپ هر کاری می‌تواند انجام دهد یا ساختارهای سیاسی و اقتصادی آمریکا بی‌اهمیت‌ هستند. برعکس، این ساختارها مرزهای تصمیم‌گیری او را تعیین می‌کنند. اما شخصیت تصمیم‌گیرنده تعیین می‌کند که او در داخل این مرزها چگونه حرکت کند.

 

خطرناک‌ترین اشتباه: یکی گرفتن «پُر هزینه» با «غیرممکن»

یکی از خطاهای احتمالی در تحلیل آیندة جنگ، یکی گرفتن «پُرهزینه‌بودن» با «ناممکن‌بودن» است. ممکن است جنگ برای آمریکا بسیار پُرهزینه شده باشد و ادامة آن از نظر اقتصادی یا سیاسی مطلوب نباشد. اما از این واقعیت نمی‌توان با قطعیت نتیجه گرفت که ترامپ به‌زودی عقب خواهد نشست. سؤال دقیق‌تر این است: ترامپ برای آن‌که مجبور به پذیرش شکست نشود، حاضر است چه مقدار هزینه اضافی بپردازد؟ این پرسش از نظر روان‌کاوانه بسیار مهم‌تر است. اگر نیاز به حفظ تصویر «برنده»‌بودن بر محاسبة هزینه‌ها غلبه کند، احتمال تشدید بحران بیشتر می‌شود.

البته این تشدید بحران الزاماً به‌معنای آغاز یک جنگ تمام‌عیار جدید نیست. می‌تواند شکل‌های دیگری داشته باشد: تحریم‌های شدیدتر، فشار بر کشورهای ثالث، فشار بر مسیرهای تجاری، تهدیدهای نظامی، حملات محدود یا تلاش برای کسب یک دستاورد نظامی و سیاسی محدود که بتوان آن‌را در داخل آمریکا به‌عنوان پیروزی عرضه کرد.

 

یک نقطة تعیین‌کننده وجود دارد

ترامپ در نهایت به یک «خروج» نیاز دارد. جنگ بی‌پایان برای رئیس‌جمهوری که بر تصویر معامله‌گر و برنده از خود تکیه دارد، از نظر سیاسی مطلوب نیست. او به توافقی نیاز دارد که بتواند آن‌را به‌عنوان نتیجة فشار خود معرفی کند. به همین دلیل، به‌نظر می‌رسد محتمل‌ترین مسیر نه جنگ نامحدود و نه صلح فوری، بلکه فشار حداکثری برای رسیدن به یک توافق قابل فروش به جهان و به‌ویژه افکار عمومی در آمریکا باشد.

ترامپ احتمالاً در چند ماه آینده تلاش خواهد کرد هم‌زمان دو در را باز نگه دارد: درِ تشدید منازعه و درِ مذاکره.

اگر فشار اقتصادی و نظامی بتواند ایران را به امتیازدهی وادار کند، مسیر مذاکره فعال‌تر خواهد شد. اگر فشار نتیجه ندهد و در عین‌حال هزینة جنگ برای آمریکا افزایش پیدا کند، فشارهای داخلی برای پایان‌دادن به بحران بیشتر می‌شود. اما خطر اصلی در فاصلة میان این دو نقطه قرار دارد: جایی‌که ترامپ ممکن است احساس کند برای مذاکره ابتدا باید پیروزی دیگری خلق کند.

 

تفاوت «عقلانیت» ترامپ با دیگران

شاید بدترین راه برای تحلیل دونالد ترامپ این باشد که او را با برچسب‌هایی مانند «دیوانه»، فردی «غیرعقلانی» یا «غیرقابل پیش‌بینی» بدانیم. ترامپ در جایگاه ریاست جمهوری ایالات متحده برای اتخاذ تصمیم‌هایش محاسبه می‌کند، فشارها را می‌سنجد و از محدودیت‌های قدرت آمریکا هم آگاه است. اما عقلانیت سیاسی او ممکن است از مسیر نیازهای روانی خودش عبور کند. بر همین اساس، برای یک تحلیلگر سیاسی، پایان جنگ ممکن است عقلانی‌ترین گزینه باشد اما برای ترامپ، پایان جنگ فقط زمانی می‌تواند عقلانی باشد که بتواند آن‌را پیروزی ترامپ بنامد. این تفاوت ظریف، در پیش‌بینی رفتار او اهمیت زیادی دارد.

 

در نهایت، مسئله فقط ایران نیست!

از منظر روان‌کاوانه، شاید مسئلة اصلی ترامپ در این مرحله حتی خود ایران نباشد؛ بلکه مسئله، رابطة او با شکست، کنترل و تصویر خویشتن باشد. جنگ در ابتدا می‌توانست برای او صحنة نمایش قدرت باشد، به همین دلیل لحظات اولیة این نبرد را با شهادت رهبر و فرماندهان آغاز کرد، اما با مقاومت سرسختانة ایران متغیرهای زیادی از کنترل مستقیم او خارج شده‌اند: رفتار ایران، قیمت انرژی، وضعیت تنگة هرمز، هزینه‌های جنگ، کنگره، رسانه‌ها، افکار عمومی و انتخابات میان‌دوره‌ای. هرچه این متغیرها بیشتر شوند، فاصلة میان تصویر «رئیس‌جمهور مسلط بر بازی» و واقعیت پیچیده‌تر می‌شود. در چنین شرایطی، دو مسیر پیشِ روی ترامپ قرار می‌گیرد.

مسیر اول، پذیرش این واقعیت است که جنگ به نتیجة مورد انتظار نرسیده و باید با یک توافق، آن‌را به پایان رساند؛ توافقی که بتواند آن‌را به‌عنوان پیروزی معرفی کند.

مسیر دوم، تلاش برای بازگرداندن کنترل از دست‌رفته از طریق افزایش فشار است؛ ابتدا اقتصادی، سپس شاید سیاسی و در صورت ناکامی، بازهم نظامی.

به همین دلیل، نمی‌توان با اطمینان گفت چون آمریکا هزینة جنگ را بالا می‌بیند، پس حتماً عقب‌نشینی خواهد کرد. همان‌قدر که نباید از این هزینه‌ها نتیجه گرفت آمریکا الزاماً به‌سمت جنگی بزرگ‌تر خواهد رفت. متغیر تعیین‌کننده، نقطه‌ای است که محاسبة سیاسی ترامپ با نیاز روانی او به پیروزی تلاقی می‌کند.

بنابراین سؤال اصلی دربارة آیندة جنگ، چنان‌که برخی تحلیلگران و رسانه‌ها به‌صورت روزانه به آن می‌پردازند و در برنامه‌های صداوسیما بازنشر می‌شود، این نیست که «آمریکا چقدر توان ادامة جنگ را دارد؟» بلکه این سؤال است: «ترامپ تا کجا حاضر است برای آن‌که بازنده به‌نظر نرسد، هزینه بدهد؟» و این همان متغیری است که تحلیل‌هایی که فقط به قدرت نظامی، بودجه، افکار عمومی، رسانه‌ها و نهادهای سیاسی نگاه می‌کنند، کمتر درنظر می‌گیرند.

در جنگ‌ها، واقعیت‌ها و داده‌ها اهمیت دارد اما برای فهم تصمیم نهایی، کافی نیست که از این داده‌ها آگاه باشیم بلکه باید بدانیم واقعیت و داده‌های موجود برای کسی که تصمیم نهایی را می‌گیرد، چه معنایی دارد.

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.