پیش از ۲۰۰۳ حدود یکونیم میلیون مسیحی در عراق زندگی میکردند. برآوردها امروز شمارشان را میان صدوپنجاه تا دویستوپنجاه هزار نفر میدانند. فاصله این دو عدد یک داستان کامل است: بمبگذاری در کلیساها در ۲۰۰۴، کشتار کلیسای «سیدة النجاة» بغداد در ۲۰۱۰، خانههایی در بغداد که با سندهای جعلی تصاحب شد، و سرانجام تابستان ۲۰۱۴. داعش در موصل روی خانههای مسیحیان حرف «ن»، نشانۀ «نصاری»، نوشت و آنان را میان پرداخت جزیه، کوچ یا مرگ مخیر کرد. موصل و دشت نینوا پس از قرنها از مسیحیانش خالی شد، و باز هم وطنی در کار نبود.
بقایای کلیسایی منفجرشده در بغداد
در یادداشت پیشین گفتیم که وقتی وطن فرزندانش را رها میکند، تعلقهای کوچکتر، از مذهب تا قبیله، از آن جلو میزنند. سرگذشت مسیحیان عراق روی دیگری از همین حقیقت را نشان میدهد. وقتی هویت دینی بر وطن پیشی میگیرد، دیر یا زود شکل یک گروه مسلح به خود میگیرد. و گروه مسلح، دیر یا زود، دنبال حامی قدرتمندتری میگردد که در نهایت بیش از همه از آن سود میبرد.
لِوی: تفنگ یک اقلیت در دست اشغالگر
جنگ جهانی اول برای آشوریها، یعنی مسیحیان کهن بینالنهرین که هنوز به زبان آرامی سخن میگویند، فاجعه بود. دهها هزار تن از آنان از کوهستان هکاری در جنوب ترکیه امروز و از ارومیه رانده شدند و سرانجام در اردوگاههای پناهندگی در عراقِ تحت اشغال بریتانیا جا گرفتند.
بریتانیاییها در همین سالها نیرویی محلی به نام «لِوی» ساخته بودند. این نیرو در ۱۹۱۵ با چند ده سوار عرب در جنوب عراق شروع شد، اما وقتی در ۱۹۲۲ عربها را به ارتش نوپای عراق فرستادند، لوی در چند سال به نیرویی عمدتاً آشوری بدل شد. فرماندهانش افسران انگلیسی بودند و حقوقش از ارتش عراق بیشتر بود. برای مردمی آواره و بیخانمان، لوی هم پناه بود و هم نان؛ چیزی که دولت تازهتأسیس عراق به آنان نمیداد. اما در چشم عراقیها این نیرو بازوی اشغالگر بود: شورشهای کردها را سرکوب میکرد، از پایگاههای نیروی هوایی بریتانیا نگهبانی میداد، و بسیاری از افرادش تا ۱۹۲۴ حتی تابعیت عراق را نداشتند.
سُمیل: بهایی که بیگناهان پرداختند
تاوان این ماجرا در ۱۹۳۳ پرداخت شد. یک سال پس از استقلال رسمی عراق، دولت مار شمعون، رهبر دینی آشوریها، را در بغداد بازداشت و سپس به قبرس تبعید کرد. چند صد مرد مسلح آشوری به سوریه رفتند و در بازگشت با ارتش درگیر شدند. پاسخ ارتش به فرماندهی ژنرال بکر صدقی کشتاری بود که در تاریخ به نام روستای «سُمیل» در شمال عراق شناخته میشود. بریتانیاییها شمار کشتهها را حدود ششصد نفر برآورد کردند و منابع آشوری از سه هزار نفر و بیشتر سخن میگویند. روستاها به دست عشایر غارت شد. در موصل برای سربازان طاق نصرت بستند و فرماندهشان ترفیع گرفت. همین بکر صدقی سه سال بعد نخستین کودتای نظامی تاریخ عراق را رهبری کرد.
سمیل دو درس در خود دارد. یکی درباره وطنی است که کشتار شهروندانش را جشن میگیرد. دیگری درباره گروهی مسلح است که بر پایه هویت دینی و قومی شکل گرفت و به قدرتی بیگانه تکیه کرد، و در نتیجه یک ملت کامل را مظنون جلوه داد؛ تا جایی که زنان و کودکانش تاوان کاری را دادند که نکرده بودند.
از سمیل تا سقوط صدام
پس از آن، دوران «ادغام» اجباری آغاز شد. در سرشماری ۱۹۷۷، آشوریها ناچار بودند خود را عرب یا کرد ثبت کنند؛ گویی هویتشان جرم بود. عملیات انفال در اواخر دهه هشتاد هم، که بیشتر با بمباران شیمیایی حلبچه در یاد ما ایرانیها مانده، روستاها و کلیساهای آنان را در شمال عراق ویران کرد. وطن از مسیحی میخواست در آن حل شود، نه اینکه در آغوشش بگیرد.
پس از ۲۰۰۳: باز هم غیبت وطن
پیش از ۲۰۰۳ حدود یکونیم میلیون مسیحی در عراق زندگی میکردند. برآوردها امروز شمارشان را میان صدوپنجاه تا دویستوپنجاه هزار نفر میدانند. فاصله این دو عدد یک داستان کامل است: بمبگذاری در کلیساها در ۲۰۰۴، کشتار کلیسای «سیدة النجاة» بغداد در ۲۰۱۰، خانههایی در بغداد که با سندهای جعلی تصاحب شد، و سرانجام تابستان ۲۰۱۴. داعش در موصل روی خانههای مسیحیان حرف «ن»، نشانۀ «نصاری»، نوشت و آنان را میان پرداخت جزیه، کوچ یا مرگ مخیر کرد. موصل و دشت نینوا پس از قرنها از مسیحیانش خالی شد، و باز هم وطنی در کار نبود.
و باز هم تفنگ
همانند دهه بیست، این بار هم از دل رهاشدگی گروههای مسلحی با نام مسیحی سر برآوردند. برخی، مانند «یگانهای حفاظت دشت نینوا» و «دویخ نوشا»، برای پاسداری از روستاها شکل گرفتند، چون دولت از عهده این کار برنمیآمد. یکی دیگر «گردانهای بابلیون» بود که به نام مسیحیان در حشد الشعبی جای گرفت، هرچند گزارشها میگویند بیشتر اعضایش مسیحی نیستند. آمریکا در ۲۰۱۹ فرمانده این گروه را تحریم کرد، و او با کاردینال لوئیس ساکو، رهبر کلیسای کلدانی(بزرگترین کلیسای کاتولیک عراق)، چنان درگیری آشکاری پیدا کرد که کاردینال مدتی بغداد را ترک کرد و به اربیل رفت.
وقتی دولت غایب است، سلاح حاضر میشود
این سرگذشت الگویی را نشان میدهد که تقریباً برای همه گروههای عراقی تکرار شده است: لوی آشوری زیر چتر بریتانیا، گروههای مسلحی که بخشی از اهل سنت پس از ۲۰۰۳ پناهشان دادند، گروههای مسیحی پس از ۲۰۱۴، و حتی حشد الشعبی در روزی که ارتش فروپاشید. همه اینها درست در لحظهای زاده شدند که وطن غایب بود. گروه مسلح افراطیترین شکلِ پیشیگرفتن هویت بر وطن است، اما پیش از آنکه محکومیتی برای آن طایفه باشد، گواهی بر شکست دولت است.
تجربه مسیحیان هشداری هم دارد که نباید نادیده گرفت. سلاحی که به نام یک گروه برداشته میشود همیشه از آن گروه محافظت نمیکند. گاهی ابزار دست حامی بزرگتری میشود و همه آن گروه تاوانش را میدهند، همانطور که آشوریها تاوان لوی را در سمیل دادند. پس پاسخ پرسش «عقیده یا وطن» نه در محکوم کردن طوایف است و نه در ستودن سلاحشان، بلکه در ساختن دولتی است که این سلاح را بیمصرف کند؛ دولتی که در آن نه مسیحی، نه شیعه و نه سنی برای ماندن در خانه خود به تفنگ طایفهاش نیاز نداشته باشد.
.............................................
*دکترای علوم سیاسی، پژوهشگر مسائل عراق