پایگاه خبری جماران: در حوزههای علمیه، نام آیتالله سید موسی شبیری زنجانی همواره با عناوینی چون «دقت فقهی»، «رجالشناسی کمنظیر» و «سلوک اخلاقی خاص» گره خورده است. ایشان همواره ترجیح میداد در سکوت و به دور از هیاهوهای مرسوم، در مسیر علمی خویش گام بردارد. اما این پرهیز از تظاهر، به معنای انزوا از تحولات کلان جامعه و نظام اسلامی نبود.
اینکه چگونه فقیهی با چنین شاخصههایی، پیوندی عمیق با رهبران انقلاب، از امام خمینی(ره) تا مقام معظم رهبری برقرار کرد و نگاه او به مقولاتی چون مرجعیت، سیاستورزی و تعامل با جریانهای مختلف فکری چه بود، پرسشی است که پاسخ آن را باید در لایههای پنهان خاطرات نزدیکان او جستوجو کرد.
لذا به سراغ گفتوگو با برادر ایشان رفتهایم. کسی که نه تنها در کنار ایشان زیسته و از محضر علمیاش بهره برده، بلکه شاهدِ عینی بسیاری از ناگفتههای زندگی شخصی، سیاسی و علمی این عالم برجسته بوده است. آیتالله جعفر شبیری زنجانی در این گفتوگو، تصویری شفاف از دغدغههای برادرش ترسیم میکند؛ از چگونگی فعالیتهای مخفیانه در دوران پیش از انقلاب و رابطه گرم با امام تا نگاهِ منصفانه و صریح او به چالشهای سیاسی دهههای اخیر.
مشروح گفتوگوی خبرنگار جماران با آیتالله جعفر شبیری زنجانی را در ادامه میخوانید:
در ابتدا اگر موافق باشید از روابط مرحوم اخوی با حضرت امام بشنویم.
امام، با پدرم دائم رفتوآمد داشتند و نزدیکترین فرد با هم بودند. قهراً با اخوی هم تا آخر ارتباط داشتند که نمیدانم چهطور چه ارتباطی داشتند.
خاطراتی از علاقه ایشان به امام دارید؟
من با مرحوم برادر کوچکترم اعلامیههای امام را مخفیانه تکثیر میکردیم. اعلامیههای اولیهای که صادر شد از طرف امام و یا سایر مراجع، اینها را مرحوم اخوی دستگاه کپی داشت که با آن تکثیر میکردیم و تا آخر هم لو نرفت. خدا رحمت کند، رهبر شهیدمان نیز در خاطرات به این قسمت اشاره کردند که چهطور ما اینها را به جاهای دیگر از جمله تهران میفرستادیم.
ظاهراً اخوی با رهبر شهید هم روابطی داشتند؟
بله؛ این آشنایی و دوستی تا آخر بود. تا آخر با رهبری ارتباط داشتند. ایشان به من هم سفارش میکردند هر وقت دیدی سلام من را برسان و خود رهبری به من همین را میگفتند: «از قول من هم همیشه به ایشان سلام برسان.»
قبل از انقلاب هم با هم ارتباط داشتند؟
بله؛ تا آخر ارتباط داشتند.
ارتباطشان با آیتالله سید مجتبی خامنهای چطور بود؟ ظاهراً آقا مجتبی شاگرد ایشان بودهاند؟
بله؛ در همین تسلیتی که گفتند، خود ایشان این را مفصل نقل کردند.
شما یادتان هست چند سال شاگرد اخوی بودند؟
خیر؛ اما من یادم میآید که یکوقت من با اخوی بزرگوارم(ره) ناهار مهمان رهبر شهید بودیم. بعد هم رهبری فرمودند که «من نگفتم فرزندانم طلبه شوند؛ ولی خودشان انتخاب کردند و از این انتخابشان هم خوشم آمد.» بعد فرمودند آن زمان تازه آقا مصطفی درس اخوی میرفتند؛ هنوز آقا مجتبی شرکت نمیکردند. گفتند: «مصطفی را من نگفتم بیاید درس شما، خودش انتخاب کرد و من هم از این انتخابِ او خوشم آمد.» این تعبیر خود رهبر شهید بود اما بعدها خود آقا مجتبی هم شرکت کرده که در همین نامه ایشان هم صریحاً این را بیان کردند.
مهمترین خصوصیات و ویژگیهای مرحوم آیتاللهالعظمی شبیری زنجانی چه بود؟
میشود گفت دقت ایشان منحصربهفرد بود. حتی گاهی پای درس استاد اشکال میکردند و استاد میخواست جواب دهد؛ چون ایشان استاد را مجاب میکردند. درس آیتالله محقق داماد که شرکت میکردند، یادم میآید یکی از دوستان میگفت آقای داماد هیچگاه اشکال شاگرد را نمیپذیرفت، بالأخره میگفت آن طرف را قانع میکرد. میگفت آقای حاج موسی خیلی اشکال نمیکرد؛ اما هر وقت اشکال میکرد بالأخره آن استاد را قانع میکرد که در برابر اشکال دیگر استاد قبول میکرد.
حتی خدا رحمت کند آیتالله بروجردی، رجالشان را من یادم میآید اخوی گرفته بودند مطالعه کردند، یادداشتهایی نوشته بودند که آنها را داده بودند آقای بروجردی، خیلی خوششان آمده بود از این اشکالاتی که ایشان مطرح کرده بودند. حتی دقتهایشان را من فراموش نمیکنم. یکوقت مجله «تهران مصور» مسابقهای گذاشته بود. چیز نوشته بود، یک عمل ضربی مثلاً این عمل ضرب مقداری از ارقامش پاک شده و ما بهجای آن ارقام پاک شده صفر میگذاریم، شما از این اعدادی که باقی هست آن ارقام پاک شده را کشف کنید، به دست بیاورید. هر کس بتواند جواب بدهد با دو قران تمبر بفرستد و به پنج نفر از کسانی که جواب درست بدهند، به حکم قرعه سهماهه مجله مجانی فرستاده میشود.
من خودم ریاضیاتم خوب بود، من حل کردم. اخوی از من پرسیدند: «حل کردی؟» گفتم: «بله.» بعد فرمودند: «چیست؟» گفتم: «این است.» فرمودند: «یک جواب دیگر هم دارد.» معلوم شد آن طراحش توجه نداشته به آن جهت، چون چیزی اگر دو جواب داشته باشد آن درست نیست. مطرحکردنش درست نبود. بعد گفتند: «شما تمام این ارقام را عدد فرض کردید، آمدید بر اساس اینکه اینها عدد است این را پیدا کردید.» اگر آن چیز واقعاً صفر بوده نه عدد، با این احتمال ایشان یک جواب دیگر هم پیدا کرده بودند که معلوم شد آن طراح هم توجه نداشت و چون در ایران هیچکس این جواب را دو تا جواب نداشت، من هر دو جواب را فرستادم، بدون قرعهکشی من برنده شدم و دوران زمانی بود که ایشان بیست و پنج سالشان بود که من شانزدهساله بودم که از همان زمان دقتهایشان در تمام امور اینطوری بود، خیلی دقیق بودند.
شما چند سال از ایشان کوچکترید؟
من ۹ سال کوچکترم.
فرمودید که ایشان حق زیادی گردن من دارد. بیشتر در چه اموری؟ از این خاطرات و نکات بفرمایید.
علاوه بر اینکه در درسها کمک من بودند، یک ششصد مسأله یا هفتصد و پنجاه مسأله این را یادم نیست کدامیکی از این دو تا کتاب بود. به من میگفتند هر ده تا از این مسائل را حل کنید دو قران جایزه میدهم. اینطور در پیشرفت من خیلی کمک میکرد. در درسهای طلبگی من همینطور کمک بودند و در مسائل دقیق خیلی کمک بودند. ولی به نظرم از همه اینها مهمتر، چیزی که خیلی اهمیت دارد این است که دو ماه قبل از بلوغم ایشان به من فرمودند که تو دو ماه بعد از این مکلف میشوی و باید با برنامههایت آشنا باشی که بفهمی باید چهکار کنی. بیا برویم اول مسأله تقلیدت را روشن کن. من را بردند خدمت استادشان مرحوم آیتالله داماد که بعدها استاد خود من هم شدند. گفتند: «از ایشان بپرس.» من پرسیدم، ایشان گفتند آقای بروجردی. بعد من را بردند پیش پدرم گفتند: «از ایشان هم بپرس.» پدر من فرمودند: «یا آقای بروجردی یا آقای حجت.» برای من در مورد آقای بروجردی حجت تمام شد و اخوی رساله آقای بروجردی را گرفتند، به من دادند و گفتند: «این دو ماهه تو اینها را کامل مطالعه کن که دو ماه بعد از این با مسائلت آشنا شوی.» اهمیت این را وقتی متوجه میشوم که میبینم افرادی هشتاد سال از عمرشان میگذرد نمازشان باطل است، مسائل شرعیشان را بلد نیستند و باید وصیت کنند برایشان نماز بخوانند و روزه بگیرند، در اثر اینکه آشنا نبودند. به نظر من این حق بسیار بزرگیست که ایشان با این کارشان به گردن من پیدا کردند.
چرا ایشان هرگز دنبال دفتر و تبلیغات و امثال اینها نرفتند؟ خیلی به رساله دادن علاقهمند نبودند؟
خیر؛ آن قسمتها را خدا رحمت کند مرحوم اخوی کوچکترم در این قسمت موفق بود، منبری بود و میرفت و او این توفیقات را داشت.
منظورم از تبلیغات این است که برای مرجعیت خودشان تبلیغ نکردند.
در مورد مرجعیت نهتنها تبلیغ نکردند، خودشان را کنار میکشیدند. من یادم میآید در زمان آیتالله گلپایگانی که ایشان حیات داشتند، شنیدم مدرسین قم میخواستند ایشان را مطرح کنند. من رفتم قم شنیدم، به ایشان عرض کردم مدرسین میخواهند شما را مطرح کنند. گفتند: «این کار خوبی نیست.» گفتند: «پدر من تا آخر رساله ندادند و آقا مرتضی حائری هم تا آخر رساله ندادند. مرحوم شیخ عبدالکریم حائری به آقا مرتضی گفتند من سراغ مرجعیت نرفتم مرجعیت آمد سراغ من و من اشتباه کردم که پذیرفتم. شما این کار را نکنید.» بعد ایشان به من گفتند که گرفتاری دنیایی و آخرتی دارد؛ لذا مایل نبودند. منبعد به ایشان گفتم: «شما احتیاطاً رسالهتان را داشته باشید شاید یکوقت برایتان تکلیف شرعی شود.»
گذشت، آیتالله گلپایگانی فوت کردند، آیتالله اراکی هم فوت کردند، مدرسین یکی از مراجعی را که معرفی کردند، ایشان بودند. زنجانیها آمدند سراغ من، رساله میخواستند. من رفتم قم گفتم: «آقای حاجآقا موسی، من سالها قبل به شما گفتم احتیاطاً رسالهتان را داشته باشید، الآن جواب مردم را چه بدهم؟» خلاصه دیگر تکلیف آمد گردنشان.
بعضی از مسائل را لازم میدانستند تحقیق کنند، این باعث شد چند ماه تأخیر افتاد. بعد از چند ماه، آن هم دوجلدی کردند، یک جلد چند ماه بعد چاپ شد، جلد دومش هم دو سال بعد چاپ شد و خود این باعث شد که کمتر مردم به تقلید از ایشان توجه کنند. خلاصه خودشان را کنار میگذاشتند تا آخر هم خودشان را مطرح نمیکردند، ولی افراد خاص خیلی نظر خاصی بر ایشان داشتند، خود مدرسین نظر خاصی داشتند.
ارتباط ایشان با سطوح مختلف طیفهای سیاسی و فکری در حوزه چگونه بود؟
ارتباطشان با همه خوب بود؛ همه ایشان را احترام میکردند. مدرسین نظرات و دقت ایشان را خیلی قبول داشتند.
از دیگر خصوصیات اخلاقی و رفتاری ایشان برای ما بفرمایید.
ایشان هم تواضع داشتند و هم نسبت به همه با مهربانی برخورد میکردند. در حقیقت با همه خوب بود. کسانی که ایشان را میدیدند راحت میتوانستند با ایشان صحبت کنند.
عده ای به صورت پیوسته تبلیغ می کنند ایشان انقلابی نبوده است
انقلابی نبوده؛ یعنی نه اینکه مخالف با انقلاب بودند. هم امام ایشان را قبول داشتند، هم ایشان امام را قبول داشتند و هم رهبر شهیدمان همدیگر را قبول داشتند. اما در این فعالیتهای انقلابی عمدهاش من و مرحوم اخوی، بهخصوص من با رهبر شهیدمان خیلی سابقه داشتیم که فعالیت میکردیم. اما ایشان نه اینکه هیچ دخالت نداشتند، گاهی مواقع خاصی بدون اطلاع دیگران دخالت میکردند. مثلاً خیلیها خیال میکردند ایشان با آقای منتظری همفکرند، چون آقای منتظری وصیت کرده بود ایشان نمازشان را بخوانند. در حالی که با آقای منتظری همفکر نبودند.
همان وقت که آقای منتظری حصر شد، ایشان نامهای خصوصی مخفیانه برای رهبری نوشتند. من رفته بودم خدمت ایشان، از منزل آقای منتظری یکی از نزدیکان آقای منتظری آمده بود، به ایشان گفت: «شما نامهای نوشتهاید؟» ایشان فرمودند: «من نامه خصوصی مخفیانه نوشتم و معنی ندارد که من به شما بگویم.» در حقیقت میخواستند بگویند کار آقای منتظری درست نبود. ولی از اینطرف هم ایشان نامهای که نوشتند، مضمون نامه را نگفتند که چیست. ولی من خودم یکوقت رفتم قم در زمانی که آقای منتظری هنوز قائممقام رهبری بود. خدمت اخوی عرض کردم که «من میخواهم بروم آقای منتظری را ببینم به ایشان بگویم شما موقعیت استثنائی دارید در آتیه رهبر مملکت میشوید، نباید اطرافیان شما کسانی باشند که دربارهشان حرفوحدیث باشد. شما اگر معتقدید اطرافیانتان آدمهای خوبیاند مردم اطرافیان شما را قاتل میشناسند.» اخوی به من فرمود: «بیا با هم برویم ایشان کسالت دارند؛ من بهعنوان عیادتشان میآیم تو هم حرفت را بزن.» با هم در خدمتشان رفتیم، در زدیم. آن که آمد در را باز کرد، من را کنار اخوی دید گفت که «ایشان خوابیدهاند.» اخوی فرمودند: «برویم منزل آقای گلپایگانی» که پنجشنبه بود آقای گلپایگانی روضه داشتند. آنجا که رفتیم روضه، بعد از روضه هم خصوصی یک جلسه با آقای گلپایگانی نشستند. آقای گلپایگانی هم یک اشکال فقهی را مطرح کردند گفتند: «جوابش را یک فکری کنید که تا دفعه بعد که شما را میبینم، ببینیم چطوری این اشکال برطرف میشود.»
از منزل ایشان که آمدیم بیرون، دیدم ایشان جواب اشکال را همانجا به من فرمودند. من گفتم: «پس چرا آنجا جواب ندادید؟» گفتند: «این دور از ادب است یک آدمبزرگی حرفی را بزند من بلافاصله جواب بدهم.» خلاصه آنجا جواب را داشتند و نگفتند. آمدیم دوباره رفتیم جلو منزل آقای منتظری در زدیم، دیگر نزدیک ظهر بود؛ نمیتوانستند بگویند خوابند. گفتند دکتر ملاقات ایشان را ممنوع کرده است. فهمیدیم نمیخواهند ما آقای منتظری را ببینیم. اخوی این کار من را تأیید میکردند اما خود ایشان مصلحت نمیدانستند در این امور وارد شوند.
میگفتند دیگران هستند. خود ایشان دخالت نمیکردند، اما با این کارهای انقلابی مخالف نبودند. حالا ممکن است افرادی نقدی داشته باشند اما من از ایشان هیچ چیزی علیه مسئولین بزرگوار نظام نشنیدم و تا آخر هم ایشان را قبول داشتند. همینطور که میبینید رهبر فعلی در نامهشان و تسلیتی که گفتند خیلی صریح بیان کردند که تا آخر ارتباط داشتهاند
یکوقتی هم ظاهرا برای اجرای حکم فرزند اقای منتظری هم وساطت کردند و نگذاشتند او را به زندان ببرند و خلع لباس کنند.
بله اما اینها معنایش این نبود که با آنها همفکرند. معتقد بودند حتیالامکان نباید یکطوری باشد که اینها نسبت بهنظام بدبین شوند؛ فشار زیاد را موافق نبودند. مثل حاجآقا رضا زنجانی که صریحاً علیه امام سخن میگفت. امام حاج احمد آقا به عیادت ایشان فرستاده و گفته بود هرچه ایشان خواستند، انجام دهید. حاج رضا آزادی فرزندش را نخواست که خودش چیز جالبی بود. از ملاقات با ایشان که بیرون آمدند، پسر دیگر حاج آقا رضا گفته بود که مادر سعید خیلی ناراحت است و با دستور امام، سعید آزاد شد.
رفقای نزدیک و علمی ایشان چه کسانی بودند؟
رفقای گعده ایشان، همه قبلاً فوت کردهاند. یک جلسهای بود که مرحوم آقای حاجآقا رضا صدر زنده بود؛ او در حقیقت اداره میکرد. با فوت او بقیه به اخوی گفتند که شما نگذارید اینچنین در بسته شود. از این محل دفتر بود که آنها دوباره عصرها یک ساعت به غروب میآمدند. جلسه بسیار خوبی بود که من هر وقت از تهران میرفتم به قم، به عشق آن جلسه میرفتم؛ که ایشان بود، آقای حاج سید مهدی روحانی بود و آقای احمدی میانجی بود.
آقای اردبیلی هم بود؟
آقای اردبیلی نبود. البته آقای اردبیلی با اخوی دوست بود اما در آن جلسه عصرها نبود.
آقای احمدی میانجی، سید مهدی روحانی، اخوی، یک نفر دیگر هم بوده؟
آقای میانجی خوابی دیده بود. بعد ایشان گفته بود از افراد این گعده، همه ما قبل از شما فوت میکنیم و شما بعد از همه میمانید.
ظاهراً روابط مرحوم اخوی با امام موسی صدر هم قوی بوده است؟
هممباحثه و خیلی همفکر بودند. میگفتند اصلاً در بحثها بگومگو چندان نداشتیم. میگفتند مطلبی که با دیگران ممکن بود یک هفته طول بکشد تا به نتیجه برسیم، با ایشان همان جلسه اول یکروزه به نتیجه میرسیدیم. ما با ایشان در مقدمات بحث نمیکردیم و در مقدمات با هم اختلافی نداشتیم؛ در نتیجه با هم بحث میکردیم.
اخوی شما با رفتنتان به کارهای اجرایی مخالف نبود؟
خیر؛ حتی من اول فکر کردم موافق نیستند. گفتم میگویید من استعفا بدهم؟ گفتند، بمان. چه دورانی که در دادگاه مدنی خاص بودم و چه دورانی که در دیوان عالی کشور بودم، گاهی مسائل دقیق پیش میآمد و با ایشان در میان میگذاشتم. شبهه برای من حل شد و اینجا من نسبت به احکامی که در آنجا صادر میکردند هیچ نگران نبودم؛ برای اینکه اخوی بالای سر من بودند. نگذاشتند من استعفا بدهم. معتقد بودند که افراد سالم لازم است در بدنه همهجا به وظیفه عمل کنند.
چرا ایشان به طلبهها شهریه نمیدادند؟
چون مراجعه به ایشان خیلی کم بود. مثلاً تمام چیزهایی که به من مراجعه میشد؛ به رهبری بود. از سی مورد شاید دو مورد برای آقای مکارم بود و گاهی هیچ چیزی برای اخوی نبود. مقداری که دستشان بود، خرج حوزههایی میشد که تشکیل داده بودند. بیش از آن دستشان نمیرسید.