امیر مسعود بختیاری، یکی از فرماندهان ارتش در دوران دفاع مقدس، به خبرنگار جماران گفت: آمریکا میخواهد این کشور را تضعیف کند تا بتواند اسرائیل را در منطقه جایگزین ایران نماید، اما به نظر من این خیالی باطل است؛ زیرا یک جمعیت ۹۰ میلیونی با یک جمعیت ۱۰ میلیونی مهاجر قابل قیاس و رقابت نیست. افزون بر این، تاریخ ایران نشان داده است که هجوم اقوام بسیار قدرتمندتر و ویرانگرتر از این را از سر گذراندهایم؛ وضع که از حمله مغول، هجوم عثمانیها یا حمله اسکندر مقدونی بدتر نیست. ما در هر صورت ایستادگی کردهایم، اما سیاستمداران ما نیز باید با خرد، آگاهی و به دور از شعار، به حقیقت میدان بنگرند.
پایگاه خبری جماران: یکی از فرماندهان ارتش در دوران دفاع مقدس با اشاره به اینکه پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ارتش دچار فشار شدیدی هم از درون و هم از بیرون شد، گفت: نقش امام در انسجام و باقی ماندن ارتش بسیار پررنگ بود؛ چرا که حتی عناصر انقلابی داخلی نیز با ارتش مخالف بودند. به همین دلیل، در تاریخ ۲۹ فروردین، بنا به درخواست ارتش، امام حمایت خود را از ارتش اعلام کردند و فرمان رژه دادند. ایشان با این حرکت، حمایت خود را از ارتش نشان دادند.
مشروح گفتوگوی خبرنگار جماران با امیر مسعود بختیاری را در ادامه میخوانید:
ما در ایام هفته دفاع مقدس هستیم و در خدمت امیر سرتیپ مسعود بختیاری، از فرماندهان شاخص و بنام ارتش ایران، هستیم. برای سؤال مقدماتی و برای اینکه خوانندگان ما، بهویژه نسل جدید، با شما آشنا شوند، لطف بفرمایید در مورد سوابق نظامی خود توضیحاتی بفرمایید تا وارد سؤالات بعدی شویم.
من متولد ۱۳۲۰ هستم. تحصیلات دبستان و دبیرستان را در تهران طی کردم و در سال ۱۳۳۸ وارد دانشکده افسری نیروی زمینی شدم. در سال ۱۳۴۱ با درجه ستواندومی و رسته توپخانه فارغالتحصیل شدم. طبیعتاً از آن دوران، دورههای متداول نظامی را در داخل و خارج از کشور گذراندم و نهایتاً در سال ۱۳۵۷ که مصادف با رویداد انقلاب اسلامی بود، از دانشکده فرماندهی و ستاد(دافوس) که بالاترین دوره عملیاتی در نیروی زمینی و ارتش بود، فارغالتحصیل شدم.
اما چون انقلاب به وقوع پیوسته بود، از لحاظ انتصاب شغلی مسائل خاصی مطرح بود؛ متناسب با فضای انقلاب، من شغل خاصی نداشتم تا اینکه دو سال بعد، در سال ۱۳۵۹ جنگ ایران و عراق شروع شد. در ابتدا تصور میکردیم جنگ دو سه روز بیشتر طول نمیکشد، اما با طولانی شدن جنگ، من در همان هفته اول بهطور داوطلب تقاضای اعزام به جبهه کردم و به لشکر ۲۱ پیاده اعزام شدم و بهعنوان جانشین فرمانده توپخانه لشکر ۲۱ در جبهه جنوب، در خوزستان، مشغول به خدمت شدم.
بعد از یک سال، با آمدن شهید صیاد شیرازی بهعنوان فرمانده نیروی زمینی، به فرمان ایشان به ستاد نیروی زمینی منتقل شدم و با عنوان «افسر عملیات» تا پایان جنگ در آنجا انجام وظیفه کردم. بعد از جنگ نیز به عنوان معلم یا استاد به دانشکده فرماندهی و ستاد در تهران برگشتم. در دانشکده فرماندهی و ستاد بودم و مشاغل اداری و آموزشی داشتم؛ مدتی چندساله هم در ستاد مشترک ارتش در اداره آموزش بودم و نهایتاً با مقام سازمانی رئیس دفتر مطالعات جنگ ارتش، در سال ۱۳۸۰ با ۴۱ سال خدمت مداوم، بنا به درخواست شخصی خودم بازنشسته شدم. بعد از آن نیز تا امروز، در ارتش بهعنوان معلم در مدارس نظامی، عمدتاً در دانشکده فرماندهی و ستاد، بهصورت غیررسمی و داوطلب یا به عنوان مدرس مدعو، آموزش میدهم.
با توجه به اینکه در بهمن سال ۵۷ انقلاب شد و طبیعتاً همه ساختارها دچار دگرگونی و تغییراتی شد و بعد از مدتی، در حالی که کشور درگیر بحرانهای متعدد داخلی بود، جنگ عراق علیه ایران شروع شد؛ نقش امیر شهید فلاحی در بازسازی انسجام ارتش چگونه بود و از نظر شما کدام تصمیمهای ایشان ماندگارتر است؟
با وقوع انقلاب در ایران، من فکر میکنم سه سازمان دولتی یا سازمان کشور دچار تلاطم و یک مقدار نابسامانی شدید شدند؛ یکی سازمان اطلاعات بود که آن موقع به آن ساواک میگفتند و در واقع بزرگترین و شاخصترین سازمان اطلاعاتی کشور بود؛ یکی دیگر وزارت خارجه بود که از لحاظ امور خارجه، دیپلماتهای خیلی با سابقهای داشت و اینها نیز دچار یک درهمریختگی عجیبی شدند؛ و یکی دیگر هم ارتش. این سه سازمان به نظر من تغییراتشان خیلی شدید بود.
حالا برگردیم به ارتش؛ ارتش دچار فشار شدیدی هم از درون و هم از بیرون شد. از بیرون، فشاری که بود، فشار همسایه شمالی و گروههای هوادار و وابسته به آن کشور بودند که از اینکه یک ارتش قوی و تا حدودی مجهز به تجهیزات آمریکایی در جناح جنوبی کشورشان باشد، راضی نبودند و از این بابت ناراضی بودند و تلاش مداومی میکردند تا در برخورد با این مسأله کارشکنی کنند. مورد دیگر، فشار داخلی از سوی افراد جوان، مثل افراد وظیفه یا گروههای جوان و دونپایه ارتش بود که تصور میکردند ارتش یک سازمان طبقهبندیشده از لحاظ انسانی است؛ بگذارید بگویم نه طبقهبندی انسانی، بلکه طبقهبندی طبقاتی؛ فکر میکردند مثلاً بین افسران، درجهداران و همافران فاصله است. از این بابت نارضایتی درونی وجود داشت؛ غافل از اینکه آن سازمانهای چپ داخلی که برای شما گفتم و چپهای وابسته به خارج هم برای برهم زدن این سازمان کمک میکردند و عمدتاً این فشارها بود.
افکار عمومی هم در آن زمان، افکار عمومی روشنفکری تا حدودی، بهخصوص تحصیلکردههای دانشگاهی، با ارتش مخالف بودند؛ فکر میکردند یک سازمان مصرفی و پرهزینه است که بیخودی درستش کردهاند؛ فکر نمیکردند امنیت چه جایگاه و اهمیتی در کشور دارد.
بههرحال، من نمیگویم ارتش فروپاشید، فقط مختصر خدمتتان عرض کنم؛ با توجه به وقت، از لحاظ نیروی هوایی، ما یکی از پیشرفتهترین نیروهای هوایی هم در جهان و هم در منطقه بودیم. حالا میگویند پنجمین قدرت هوایی جهان، من نمیدانم پنجمین قدرت واقعی بود یا نه و نمیتوانم بشمارم، ولی ما مدرنترین هواپیماهای جهان را داشتیم. از لحاظ نیروی دریایی به همین ترتیب و از لحاظ نیروی زمینی هم به همین ترتیب. بهخصوص در بخش نیروی زمینی، چون تصور میشود تا میگویند نیروی زمینی، همه سرباز وظیفه را مجسم میکنند با یک تفنگ و یک کلاه آهنی که میگویند این چه کاری میتواند بکند؛ در حالی که نیروی زمینی در آن زمان نزدیک ۷۰۰ فروند هلیکوپتر جنگی داشت و قدرت آتش بسیار شدید، نزدیک ۷۰ گردان توپخانه و نزدیک ۱۲۰۰ قبضه توپ داشت؛ مدرنترین توپهای روز را ما داشتیم و تانکهایش هم به همین ترتیب.
بنابراین، نیروی زمینی را یک نیروی صرفاً سرباز وظیفه که با یک تفنگ میخواهد چه کار کند، نگاه نکنید؛ یک قدرت آتش بزرگی بود. اما این سازمان که بر مبنای نظم و انضباط طبق اصول تجربهشده بشر در طول قرون ساخته شده بود و باید بر همان مبنا میگشت، دچار یک فروپاشی انضباطی شد. یعنی فرض کنید اگر افسری دستور میداد بر طبق آن سلسلهمراتب مدیریت به زیردستانش که مثلاً فلان کار را انجام دهید، تصور میشد که ایشان دارد از خودش میگوید یا دارد زور میگوید. اگر آقایان با شما باشند میدانند که من چه میگویم؛ به این ترتیب ساختار پرسنلی ارتش، من نمیگویم فروپاشید ولی متلاشی شده بود. مثلاً هر کس هر جا میخواست برود خدمت کند میرفت؛ یعنی میگفتند لشکر خوزستان که یک لشکر زرهی است، همه از طبقه افسر و درجهدار است، آنجا گرم است و داخل تانک هم گرم است؛ پس میگوید من میخواهم بروم مثلاً خراسان خدمت کنم. اصلاً مقدور نیست چون ساختار این لشکر برای این منطقه است. ساختار و گسترش ارتش بر مبنای یک استراتژی بود؛ اینکه این لشکر پیاده اینجا باشد، این لشکر زرهی آنجا باشد، هواپیما اینجا باشد، اینها بیحسابوکتاب نبود؛ بر مبنای مطالعات بسیار دقیق و حسابشدهای بود. کما اینکه تا سال ۱۳۴۷، دقیقاً عرض کنم، گسترش ارتش ما عمدتاً به سمت شمال بود؛ یعنی یگانهای عمده ما مثل لشکر مشهد، لشکر گرگان، لشکر تبریز، لشکر تهران، لشکر ارومیه، به سمت جبهه شمالی با روسیه بودند. ولی بعداً چون روابط از لحاظ سیاسی به قول معروف یک مقدار تعادل پیدا کرد و روابط بهتر شد، این خطر متوجه همسایه غربی شد که با آن همسایه شمالی قبلی ما پیمان دفاعی داشت.
به هر حال، تهدید از سمت غرب احساس شد و ما به سمت غرب تغییر جهت دادیم. اگر نگاه کنید، تقریباً تمام پادگانهای ما به سمت غرب منتقل شدند. تمام پایگاههای هوایی ما، از تبریز تا همدان و همینطور پایینتر تا امیدیه، شیراز و بوشهر، همه به سمت غرب بودند و تهدید متوجه غرب شد. ارتش بهخوبی منظم و سازمانیافته بود، اما این سازمان دچار تزلزل مدیریت شد؛ چیزی که نمیخواهم از لغات فنی آن استفاده کنم، ولی به زبان ساده، «فرماندهی و کنترل» آن تضعیف شد. فرمانده، آن قدرت و اقتدار فرماندهی را نداشت.
وقتی میگویم اقتدار فرماندهی، تصور نکنید منظور این است که مثلاً یک سرهنگ، همه سرگردها یا سرهنگها را به خط میکرد یا برخورد فیزیکی میکرد؛ اصلاً چنین چیزی نبود. اقتدار، همان اختیارات و تواناییهایی است که به یک افسر داده میشود تا مطابق با درجهاش، واحد خود را دقیقاً در حدود مشخصشده در آییننامهها اداره کند. بعضیها تصور میکنند اقتدار یعنی داد و بیداد کردن، اما چنین چیزی نبود؛ هرچند این به همریختگی رخ داد. نهایتاً ارتش عراق ما را رصد میکرد و میدید که ما تجهیزاتمان را برای فروش اعلام میکنیم؛ اینکه چه کسی «اف-۱۴» یا «چیفتن» یا هلیکوپتر میخرد. از سوی دیگر، نظام جدید ما نیز برداشت نظامی نداشت و در واقع با روشنفکران همراهی میکرد و میپرسید این ارتشهای بزرگ به چه دردی میخورند؟ دیدگاه تقویت ارتش وجود نداشت و [حاکمیت] به سمت کوچککردن ارتش میرفت.
لذا ما یک دشمن تاریخی داشتیم؛ نه فقط اکنون، بلکه از زمان سلاطین عثمانی و صفوی، ما با دولت عثمانی ۵۰۰ سال جنگ داشتیم. بعد از جنگ جهانی اول، دولتهایی مثل عراق و اردن متولد شدند و امپراتوریها فروپاشیدند و کشورهای جدیدی به وجود آمدند. بههرحال، ما همسایههایی مثل کشور عراق و ترکیه کنونی پیدا کردیم. با سیاستهایی که انتخاب کرده بودیم، که عمدتاً ضدغربی بود و شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» را سر داده بودیم، طبیعتاً ما از دامن غرب رها شده بودیم، اما در دامن شرق سقوط نکردیم. بنابراین، هر دو ابرقدرت غرب و شرق، علیرغم تضادها و رقابتهایی که برای کنترل جمهوری اسلامی جدید داشتند، با همدیگر به نوعی اتحاد رسیده بودند؛ حال اینکه [رسماً] گفته باشند یا نه را دیگر نمیدانم، اما بههرحال [آن اتحاد را] پیدا کرده بودند.
بگذارید جواب سؤال شما را کوتاه بدهم؛ حکومت جدید که در سودای کوچککردن نیروی نظامی خود بود و آن را چیز زائدی میدانست، با برخی ناآرامیها و حرکات داخلی در کردستان، آذربایجان غربی، کرمانشاه و ترکمنصحرا مواجه شد. این حرکتهای ضدانقلابی، لزوم حرکت نظامی را ناگزیر میکرد. باید بگویم در آن زمان، استفاده از واژه «نظامی» تا حدودی اکراهآمیز بود. میبینید که رئیس ستاد وقت، شهید قرنی، ناچار میشود هواپیمایی بفرستد تا دیوار صوتی را بر فراز غرب کشور بشکند که اقدام بسیار جسورانهای در آن موقع بود.
نظام هم متوجه شد که بدون قدرت نظامی نمیتواند؛ چون هم مخالف داخلی داشت و هم مخالف خارجی. مخالفان داخلیاش احزابی مثل فدائیان خلق، چریکهای جریان گروه اشرف دهقانی و… بودند که تغذیه و تحریک خارجی داشتند و ایدئولوژی خاص خود را دنبال میکردند. همچنین عراق؛ ما در سال ۱۹۷۵ اختلافاتمان را با عراق بهخوبی و با انصاف حل کرده بودیم. به نظر من، ما هیچ زوری به عراق نگفتیم؛ اگر چیزی از عراق گرفته بودیم، حق حاکمیت ما بر اروندرود بود؛ یعنی چیزی را بهزور نگرفتیم و حتی با مهربانی و مانند برادر بزرگتر با عراق رفتار کردیم.
اما حکومت وقت عراق، یک نظام خاص بعثی بود. حزب بعث در ایدئولوژی خود متکی بر نژاد عرب بود که در تقدم قرار میگرفت و در رقابت با لبنان، سوریه و معمر قذافی بود. اگر بخواهم خلاصه کنم، حکومت وقت عراق معتقد بود پیشروترین کشور عربی، عراق است و نظام بعثی شایستگی و صلاحیت رهبری جهان عرب را دارد. ما شعار «یا ایها المسلمون اتحدوا» میدادیم؛ یعنی اتحاد فارغ از نژاد و بر پایه اسلام. اما عراق شعار «حزبالاشتراک» حزب بعث را میداد که بنایش بر نژاد عرب بود؛ حتی میگفتند خداوند پیامبر اسلام را از میان اعراب انتخاب کرده، چون اعراب برترین نژادها هستند.
بههرحال، چنین ایدئولوژیای با ما تضاد داشت، اما عرض کنم که ما هیچ چشمداشتی به عراق نداشتیم، چون مرزهای جدیدمان تعیین و علامتگذاری شده بود و تکلیف اروندرود بهدرستی و با عدالت روشن شده بود. ولی عراق نغمه ناسازگاری را ساز کرد و شروع به زنده کردن افکار مرده قدیمی کرد. مدعی شد که ایران به عراق زور گفته و زمان آن رسیده که حقش را بگیرد. این ادعا را بر بخشی از اراضی ایران در خوزستان، اروندرود، ایلام و کرمانشاه متکی میکرد. آنها حتی نقشه جدید عراق را که برای مدارسشان بود، چاپ کرده بودند و رسماً به ایران پیغام دادند که بیایید در قرارداد الجزایر تجدیدنظر کنیم تا حق عراق احقاق شود که ایران بهدرستی نپذیرفت.
یواشیواش رفتار تیره شد و برخوردهای مرزی و تیراندازی به سمت پاسگاههای ما توسط عراق شروع شد تا اینکه در مردادماه ۱۳۵۹، یعنی دو سال پس از انقلاب، به آن روز ۳۱ شهریور رسیدیم. ارتش ما در حال جمعوجور کردن خود بود. پاسخ سؤال شما را درباره شهید فلاحی بگویم: ایشان شروع کرد به جمعآوری نیروی زمینی در شرایط بسیار دشوار و ضعف فرماندهی و کنترل؛ چه برای کنترل آذربایجان، چه غرب کشور، چه خوزستان و چه مقابله با گروهکهایی مثل «خلق عرب». فلاحی شروع کرد به احیای ارتش با وجود تمام مشکلات و مضایق؛ هرچند خودش هم دچار مشکلاتی میشد.
باید بگویم ایراد گرفتن از این امیر ارتش در نظام پیشین، در حالی که او یک افسر ایرانی، یک افسر ارتش ایران و افسر ارتش شاه بود، جای تأمل دارد. او بهدرستی تشخیص میداد که نیروی امنیتی، جزئی از قدرت ملی کشور است؛ همانند قدرت اقتصادی یا قدرت فرهنگی. در حالی که ما مشغول بازسازی ارتش بودیم، بخش بزرگی از نیروی زمینی ما -که نیروی محوری کشور محسوب میشد- را سربازان وظیفه تشکیل میدادند؛ آنها به دلایل مختلف (از جمله مشکلات خدمت اجباری) از حضور در یگانها سر باز میزدند و این مشکلات وجود داشت.
البته ارتش عراق نیز دچار چنین پنداری شد. اما همین نکته را اضافه کنم که ارتش ایران، علیرغم تمام مشکلات، چندین بار به دولت وقت اعلام کرد که سیستم اطلاعاتی ما از هم پاشیده است؛ عناصر اطلاعاتی ما در عراق لو رفتهاند و ما دیگر عنصری نداریم که بداند عراق چه تغییراتی در ارتش خود ایجاد کرده است. در واقع، ما در وضعیت سردرگمی و بیاطلاعی بودیم. با این حال، ارتش متوجه بود که عراق قصد حمله دارد؛ چرا که نیروهایش را به کنار مرز آورده بود. نیروها در پادگانهای خود نبودند و حضور آنها در کنار مرز ایران، دلیلی جز آمادگی برای حمله نداشت. علاوه بر این، سیاستهای داخلی و حسابنشده نیز مزید بر علت شد و باعث شد عراق این فرصت را مغتنم بداند تا هم به خواستههای خود برسد و هم آمریکا و بلوک شرق (با درگیر کردن ایران و عراق در جنگ) به اهداف خود دست یابند؛ همچنین برخی کشورهای همسایه نیز [در این میان نقش داشتند که] اجازه بدهید نامی از کسی نبرم.
در خصوص حفظ انسجام ارتش و جلوگیری از فروپاشی آن، به یادداشتهای مرحوم آیتالله هاشمی رفسنجانی رجوع میکنم. ایشان میگوید: «من در همان اوایل انقلاب خدمت امام رفتم و گفتم که ما مشغول سازماندهی نیروی جدیدی هستیم؛ امام فرمودند همین ارتش هست؛ این ارتش خوب است. عناصر ناباب را بیرون بریزید و ارتش را متناسبسازی کنید.» بنابراین، نقش امام در انسجام و باقی ماندن ارتش بسیار پررنگ بود؛ چرا که حتی عناصر انقلابی داخلی نیز با ارتش مخالف بودند. به همین دلیل، در تاریخ ۲۹ فروردین، بنا به درخواست ارتش، امام حمایت خود را از ارتش اعلام کردند و فرمان رژه دادند. ایشان با این حرکت، حمایت خود را از ارتش نشان دادند.
اما چه چیزی باعث شد که عراق، با وجود برتری اولیه نظامی و حمایت ابرقدرتها، نتواند به اهداف سیاسی و نظامی مورد نظر خود برسد؟
از نظر من، محاسبات نظامی رژیم بعث عراق در ظاهر و کمیت درست بود و برتری ارتش عراق به ایران میچربید. از لحاظ تعداد هواپیما، آنها تعداد کمتری داشتند، اما کیفیت هواپیماهایشان متفاوت بود. با این حال، آنها روی اخلاق، منش و غیرت ایرانیها که تهاجم عراق را برنمیتابیدند، حساب نکرده بودند. تصور عراق این بود که اگر به ایران حمله کند، تهاجم نظامی همراه با شورش عناصر داخلی منجر به سرنگونی نظام میشود. اما آنها غافل بودند که ارتش ایران از غیرتی برخوردار است که علیرغم همه نابسامانیها و فشارها، یکمرتبه از جای خود بلند شد.
همان بعدازظهر دوشنبه، ۳۱ شهریور، هواپیماهای عراق با الگوگیری از حمله اسرائیل به اعراب در سال ۱۹۷۳، فرودگاههای ما را بمباران کردند و نیروهای هوایی ما را هدف قرار دادند. آنها ده پایگاه هوایی ما را از تبریز تا امیدیه زیر بمباران گرفتند، اما نتوانستند به هدف اصلی خود برسند. جالب است بدانید که به فاصله دو ساعت از بمباران عراق - در حالی که هواپیماهای عراقی فاتحانه به سمت کشورشان بازمیگشتند و پدافند هوایی ما بهدلیل تغییر وضعیت، هنوز در حالت آمادگی کامل نبود - چهار فروند هواپیما از پایگاه بوشهر و چهار فروند از پایگاه همدان برخاستند و پایگاه موصل را بمباران کردند. ما همان بعدازظهر پایگاههای عراق را بمباران کردیم و بلافاصله نشان دادیم که نیروی هوایی ایران زنده است.
در روز اول مهر، ۱۳۰ فروند هواپیما بر مبنای طرحی که ارتش از قبل تهیه کرده بود، با رشادت تمام به پرواز درآمدند و نزدیک به ۳۰۰ سورتی پرواز در همان روز اول بر فراز عراق انجام دادند. عراق متوجه شد که نیروی هوایی ایران، برخلاف تصوراتش، نهتنها نمرده، بلکه زنده است. به دنبال آن، هوانیروز بهسرعت وارد عمل شد و توپخانه ارتش نیز با تمام قدرت آتش خود، در همان هفته اول به عراق نشان داد که محاسباتش اشتباه بوده است. محاسبات نظامی نمیتواند با یک ملت انقلابی دربیفتد؛ چرا که این ملت از روحیه خاصی برخوردار است و ارتش نیز روحیه سلحشوری بینظیری دارد.
من یادی کنم از مرحوم تیمسار ظهیرنژاد که بعد از ماجرای فرار بنیصدر، دو سه ماه فرمانده نیروی زمینی شد. ایشان اکراه داشت بگوید عراق به ما حمله کرده است؛ میگفت عراق به ما اهانت کرده است. او از لغت «اهانت» استفاده میکرد و میگفت عراق کوچکتر از آن است که به ما حمله کند، فقط اهانت کرده و ما جوابش را میدهیم. این روحیه، همراه با همراهی مردم، باعث شد ارتش عراق در همان هفته اول بفهمد که «کور خوانده است».
در آن زمان، پیشنهاد آتشبس از طریق سازمان ملل متحد، کشورهای غیرمسلمان و شورای اتحادیه عرب مطرح شد. ایران اعلام کرد عراق باید از مناطق اشغالشده بیرون برود، زیرا ما در کنار مرز نیروهای مستقر نداشتیم و نیروهایمان تازه داشتند گسترش پیدا میکردند. ما در آن زمان تنها دو لشکر در غرب کشور مستقر داشتیم؛ لشکر ۸۱ زرهی کرمانشاه و لشکر ۹۲ زرهی خوزستان که با کسر سازمان و مشکلاتی مواجه بودند، در حالی که ارتش عراق با ۱۰ لشکر وارد ایران شده بود. با این حال، همین نیروی اندک و نیروهای کمکی، بهویژه نیروی هوایی، هوانیروز و توپخانه، توانستند ارتش عراق را متوقف کنند. سازمان ملل درخواست آتشبس داد، عراق پذیرفت، اما ایران نپذیرفت و گفت: «اول از مناطق اشغالشده بیرون برو و بپذیر که تجاوز را تو شروع کردی و باید خسارت بدهی.» عراق زیر بار نرفت، طبیعتاً چون این عراق نبود که به ما حمله کرده بود، بلکه کل منطقه با حمایت ابرقدرتها به ما حمله کرده بودند و کسی هم تجاوز عراق را محکوم نکرد. چارهای نداشتیم جز اینکه بجنگیم تا مناطق اشغالشده را آزاد کنیم.
شما در کدام عملیات بیشترین نقش را داشتید؟
درباره اینکه در کدام عملیات نقش داشتم، باید بگویم من در سال اول جنگ داوطلبانه به جبهه رفتم و در توپخانه لشکر ۲۱ مشغول به خدمت شدم. این لشکر توپخانه بسیار قدرتمندی داشت، چرا که دو لشکر (لشکر ۲ تهران و لشکر ۱ گارد شاهنشاهی) در هم ادغام شده بودند و لغت «گارد» دیگر مفهومی نداشت. نقش من در سال اول جنگ، در توپخانه بود و در جلوگیری از پاتک و حمله مجدد عراق در آبان ۱۳۵۹ نقش داشتم. در ۲۱ مهر، عراق تلاش کرد از رودخانه کرخه عبور کند؛ لشکر ۲۱ از خود دفاع کرد و اجازه نداد عراق از رودخانه عبور کند. پانزده روز بعد، عراق به همین لشکر ضربه سنگینی زد. من باید از دفاع لشکر ۲۱ در آذر ۱۳۵۹ یاد کنم که یکی از گمشدههای تاریخ جنگ است؛ دفاعی که اجازه نداد عراق از رودخانه کرخه عبور کند و به سمت دزفول، اندیمشک و عمق خوزستان پیشروی کند. عراق تا آخر جنگ، تا زمانی که در عملیات «فتحالمبین» عقب رانده شد، پشت رودخانه کرخه ماند.
در پاسخ به سؤال شما درباره نقش من در طراحی عملیات: از سال دوم جنگ که شهید صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی شد، من و چند تن دیگر را بهعنوان افسران ستاد خود انتخاب کرد. پیش از آن، لشکر ۷۷ خراسان به فرماندهی شهید شهابالدین جوادی (خدا رحمتش کند) توانسته بود محاصره آبادان را بشکند؛ این اولین پیروزی ما بود که طبق فرمان امام محقق شد و حدود ۱۵۰ کیلومتر از منطقه اشغالی آزاد گردید.
در اینجا لازم است نکتهای را بگویم: نیروهای مردمی که امروز به نام سپاه پاسداران سازماندهی شدهاند، در آن زمان به این شکل نبودند. در واقع فرماندهی واحدی وجود نداشت؛ سپاه یک واحد امنیتی داخلی بود. اما این افراد بهصورت داوطلب از تبریز و سایر استانها میآمدند و پراکنده میجنگیدند. بعد از سال اول جنگ، یعنی زمانی که خوزستان و آبادان آزاد شد، سپاه با تقلید از سازمان ارتش و با سازماندهی افراد بسیجی بهصورت گردانی، تحت فرماندهی واحد (هیأت پنجنفره) شکل گرفت. در عملیاتهای «طریقالقدس» (منجر به آزادی بستان و میانه خوزستان)، «فتحالمبین» (شمال خوزستان) و «بیتالمقدس» (جنوب خوزستان و آزادی خرمشهر)، من در کنار بقیه نقش داشتم.
من یک نکتهای را به شما بگویم: هیچ فردی نباید ادعا کند که بهتنهایی نقش داشته است؛ چرا که جنگ یک کار دستهجمعی و یک کار گروهی است. باید اطلاعات در کنار عملیات باشد، باید مخابرات باشد، باید ابزار و تجهیزات باشد. اینکه یک نفر بگوید «من همه کارها را کردم»، خیر؛ ممکن است کسی مثلاً فکری مطرح کرده باشد که ایدهای نو بوده است، اما فقط فرماندهی است که میتواند بگوید من فرمانده نیروی زمینی ارتش بودم، من فرمانده نیروی هوایی یا فرمانده نیروی دریایی بودم. اما من نوعی به ناوگان رفتهام؛ زیاد علاقه ندارم درباره خودم صحبت کنم و افراد را جداگانه وارد موضوع کنیم.
این، کار مجموعه ارتش بود؛ بهخصوص در سال اول که ارتش تقریباً تنها میجنگید؛ ارتش بود و با کمک نیروهای مردمی. در سال دوم، مجموعه نیروهای ارتش و مردم وارد میدان شدند، اما با تفکر نظامی، مهندسی نظامی و نقشهراه نظامی؛ بنابراین طبیعتاً باید از اشخاصی استفاده شود که کارشناس هستند و تخصص این کار را دارند. برخلاف تصور همگان، کار نظامی یک امر درهموبرهم نیست؛ کاری مبتنی بر حتی محاسبات ریاضی است که امروز کاملاً به فناوری و تکنولوژی وابسته شده است و نمیتوان آن را به یک نفر وابسته کرد.
اگر بخواهیم این تجارب را به نسلی که اکنون درگیر جنگهای ۱۲روزه و ۴۰ روزه هستند منتقل کنیم، مهمترین تجارب خود را از جنگ تحمیلی بفرمایید.
جنگهایی که امروز ما بهصورت ۱۲روزه و ۴۰روزه با آنها روبهرو هستیم و تفاوت آن جنگ هشتساله با جنگهایی که در این دو سال درگیرش هستیم، من خلاصه خدمتتان عرض کنم: این جنگی که هماکنون شما به هر حال به شیوهای جدید درگیر آن هستید و آن جنگ ۱۲روزه و آن جنگ ۴۰روزه، همه به نوعی دنباله همان جنگ هشتسالهاند؛ یعنی ایران قدرت ملی و توانمندی ملی خود را در مقابله با تهاجم نشان داد. نشان داد که ایرانیها در برابر تجاوز کوتاه نمیآیند و تجاوز را برنمیتابند. حالا گاهی اوقات ممکن است جنگ طولانی شود.
اگر به تاریخ نگاه کنیم، من میخواهم بگویم حداقل در دو تا سه هزار سال اخیر تاریخ ایران، از دوره مادها تا به امروز، ما بارها شکست خوردهایم و بارها نیز فتح کردهایم؛ ولی در برابر دشمن، اگر برای دورهای کوتاه هم عقب نشستیم، دوباره کمر راست کردیم و او را بیرون انداختیم؛ یعنی همانطور که اسکندر مقدونی را بیرون انداختیم و در دوره اشکانیان و ساسانیان پیش رفتیم. تاریخ ایران تاریخی پرفرازونشیب است؛ این درس بسیار عمیقی است که تاریخ ایران پرفرازونشیب بوده، خسارات فراوانی دیده و روزگار بسیار دشواری را گذرانده است، اما نهایتاً توانسته در برابر تاریخ سرافکنده نباشد.
آنچه از تجربه میپرسید، تجربهاش این است که باید بدانیم سیاست از نظام جدا نیست. به قول امروزیها، نباید «میدان» را جلو بگذاریم و «سیاست» را پشت سر آن رها کنیم. سیاست باید پیشران باشد؛ سیاستِ مبتنی بر مصالح ملی، منافع ملی، توانمندی ملی و قدرت ملی که شامل قدرت اقتصادی، قدرت فرهنگی و قدرت نظامی است. باید همه اینها را محاسبه کنید، اندازه دشمنتان را بسنجید و بدانید با چه هزینهای و با چه خسارتی میجنگید. اینکه در برابر هر دشمنی سر خم کنیم، در تاریخ ما سابقه ندارد. شکست در تاریخ ما بسیار رخ داده، ولی در نهایت ملت ما سرافکنده از تاریخ بیرون نیامده است. این تجربه من است: شما باید قدرت را بسنجید، ببینید با چه کسی طرف هستید و سپس با او دستوپنجه نرم کنید. لجاجت در جنگ هیچ جایی ندارد؛ خرد باید در جنگ جایگزین شود. سیاست امروز در کنار میدان به پیش میرود.
نظر شما درباره تهدیدهای دونالد ترامپ مبنی بر نابود کردن ایران و نابود کردن تمدن ایرانی چیست؟ و چرا آمریکاییها در این دو جنگ به سراغ زدن زیرساختهای ما میروند؟
پاسخ اینکه چرا زیرساختهای ما را هدف قرار میدهند: چون شکل جنگ عوض شده است. قدرت مردمی و قدرت نظامی ما در برابر قدرت نظامی آمریکا مقاومت کرده و تاب آورده است، بنابراین آنها سراغ زیرساختها میروند؛ چون از یک سیاست مشخص پیروی میکنند و میخواهند ایران را در منطقه تضعیف و ذلیل کنند. زیرا شما حرفهایی زدید، ادعاهایی داشتید، خواستههایی داشتید و دارای دکترین مشخصی بودید که میگفتید در این منطقه، من بازیگر اصلی هستم؛ و حرف درستی هم هست، چون ایران کشور بزرگ این منطقه است. شما نگاه کنید کدام کشور بهاندازه ما ظرفیت و پتانسیل دارد؟ کشورهای اطراف ما اکثراً کوچک هستند؛ البته نه اینکه چون کوچکاند ما نسبت به آنها ادعای آقایی و برتری داشته باشیم، خیر، منظورم این نیست؛ ولی باید بزرگی، جایگاه و ظرفیت ایران را به رسمیت بشناسند.
آمریکا میخواهد این کشور را تضعیف کند تا بتواند اسرائیل را در منطقه جایگزین ایران نماید، اما به نظر من این خیالی باطل است؛ زیرا یک جمعیت ۹۰ میلیونی با یک جمعیت ۱۰ میلیونی مهاجر قابل قیاس و رقابت نیست. افزون بر این، تاریخ ایران نشان داده است که هجوم اقوام بسیار قدرتمندتر و ویرانگرتر از این را از سر گذراندهایم؛ وضع که از حمله مغول، هجوم عثمانیها یا حمله اسکندر مقدونی بدتر نیست. ما در هر صورت ایستادگی کردهایم، اما سیاستمداران ما نیز باید با خرد، آگاهی و به دور از شعار، به حقیقت میدان بنگرند.
اگر بپرسید عملکرد ایران در جنگهای ۱۲روزه و ۴۰ روزه چگونه بوده است، پاسخش ساده است؛ شاید عدهای یا حتی مخاطبان سایت شما گمان کنند من شعار میدهم، اما آیا آمریکا در این ماجرا معطل نمانده است؟ ببینید، ما خسارتهای فراوانی متحمل شدهایم، هزینههای سنگینی دادهایم و با گرفتاریهای بسیاری مواجه شدهایم؛ آینده سختی هم ممکن است برای بازسازی و ترمیم در پیش داشته باشیم. اما موضوع مهم این است: چه کسی به ما حمله کرده و چرا حمله کرده است؟ درست است که ما شعارهایی میدادیم، اما آیا علائمی واقعی از مداخله و تهاجم وجود داشت؟ اینها مسائلی است که باید بهدقت محاسبه شود. به هر حال، من معتقدم ایران مورد هجوم قرار گرفته است، هرچند دستگاه دیپلماسی میتوانست از این سنجیدهتر و با درایت بیشتری عمل کند.
دشمن ما نیز باید درک کند: آیا ایران به دنبال حمله به آمریکاست؟ آیا ما دنبال ساخت بمب اتم هستیم؟ اینها سخنان سخیفی است؛ مگر هر کشوری سلاح اتمی دارد دست به اقدام نسنجیده میزند؟ تازه ما نه بمب اتم داشتهایم و نه قصدی برای آن؛ من که اطلاعی از چنین قصدی ندارم. اصلاً فرض کنیم میساختیم؛ در برابر کشوری مثل اسرائیل که حدود ۴۰۰ کلاهک هستهای دارد، ما با ساخت چند کلاهک محدود چه کاری میتوانستیم بکنیم؟ بنابراین، ادعاهای آقای ترامپ بسیار سخیف و بیمایه است. او شناخت تاریخی از ایران ندارد؛ هرچند شاید بهمرور به شناختی رسیده باشد. او مردم ایران را نمیشناسد؛ ملتی سربلند و ایراندوست (نمیگویم ایرانپرست، بلکه ایراندوست) که میهن خویش را هرگز بهسادگی تسلیم نمیکنند.
اگر به اساطیر و تاریخمان بازگردیم، دوران جمشید را داشتهایم، ضحاک آمده و رفته است و دیگران آمدهاند و گذشتهاند؛ از این حوادث در تاریخ ما بیشمار است. بهویژه در خاورمیانه که در طول تاریخ منطقهای همواره دستخوش تنش و ناامنی بوده است. شما به تاریخ چند هزار ساله ایران نگاه کنید؛ چه زمانی این پهنه در آرامش کامل بوده است؟ روزگاری با آشور و بابل درگیر بودیم، روزگاری با رومیها، دورانی با یونانیها و مقطعی طولانی هم با عثمانیها و حاکمان آسیای صغیر مواجهه داشتیم؛ ما همواره در طول تاریخ با قدرتی درگیر و در حال دفاع بودهایم.
به هر حال، ما هنوز به صورت ایران باقی ماندهایم و هیچ بخشی از سرزمین ما جدا نشده است؛ مگر آنکه دشمن، آنجا را به زور و با حیله، مانند افغانستان، پاکستان، قفقاز و تاجیکستان از ما جدا کرده باشد. با این حال، «ایرانِ فرهنگی» همچنان زنده است. ما یک ایران جغرافیایی داریم که بر روی نقشه، شکلی شبیه به گربه دارد، و یک ایران فرهنگی که نوروز را جشن میگیرد، فارسی سخن میگوید و فرهنگ ایرانی را پاس میدارد. همین ایران فرهنگی است که به ما یاری میرساند و ما را نجات میدهد؛ همانطور که در مقابل قویترین قدرت نظامی جهان و پیچیدهترین قدرت جاسوسی دنیا ایستادهایم و همچنان مقاومت میکنیم، این راز سربلندی کشور ماست.
شما یکی از اسطورههای دفاع مقدس و ارتش ایران هستید. لطفا خاطراتی که بعد از چندین دهه همچنان در یاد شما مانده را برای خوانندگان تعریف کنید. انصافا شما شکسته نفسی میفرمایید که نقش خود را در هشت سال دفاع مقدس تبیین نمیکنید.
در خصوص پرسش شما درباره نقش من در طراحی عملیات؛ بله، خاطره هم ذکر میکنم. اما برای اینکه خوانندگان شما بتوانند فضای آن روزهای دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشتساله را بهتر درک کنند، بهترین خاطرهای را که در ذهن دارم بیان میکنم.
البته خاطرات زیاد است؛ وقتی میگویید بهترین خاطره، ناگهان مغزم از هجوم خاطرات پر میشود. ما تقریباً ۱۹ ماه خرمشهر را از دست داده بودیم و عراق آن را اشغال کرده بود تا اینکه توانستیم عملیاتهای ثامنالائمه، طریقالقدس، فتحالمبین و بیتالمقدس را انجام دهیم و خرمشهر را آزاد کنیم. با آن آزادسازی، ما واقعاً در موضع قدرت نظامی نسبت به عراق قرار گرفتیم. فرصت بسیار مغتنمی هم بود؛ عراق تا جاده اهواز-خرمشهر پیش آمده بود و این فاصله ۱۵۰ کیلومتری را اشغال کرده بود. عراق روی این جاده خاکی ایجاد کرده بود و از آنجا دفاع میکرد. به هر حال، ما توانستیم در ابتدای عملیات بیتالمقدس، با طرحی که تهیه شده بود، این خاکریز بسیار سهمگین را بشکنیم و به آن سوی جاده برویم و خرمشهر را بازپس بگیریم.
زمانی که در همان بحبوحه جنگ، در حالی که تیراندازی بین طرفین در جریان بود، برای بازدید به جبهه رفتم و پایم بر روی آسفالت جاده رسید، احساس عجیبی داشتم؛ ۱۹ ماه آرزویم بود که دوباره بتوانم این جاده را ببینم. وقتی روی این جاده قدم میزدم، باور کنید زیباترین چیزی که دیدم، زیبایی همان آسفالت بود که چنان گلوله خورده بود که داغون به نظر میرسید. در آنجا، رزمندهای که از افسران گردان دژ خرمشهر و از جنگجویان خط مقدم بود، تابلویی بر سر خاکریز نصب کرده بود. تصور ما از این سو بود که از آنجا ادامه دهیم و به سمت خرمشهر بپیچیم؛ او روی تابلویی که با دسته چوبی بر سر خاکریز عراقیها کوبیده بود، با سادگی نوشته بود: «خرمشهر، ما میآییم». ۱۵ روز طول کشید، اما بالأخره رفتیم. زیباترین خاطره من، همان تابلو و لحظهای است که پای من بر روی جاده اهواز-خرمشهر قرار گرفت. اگرچه عراقیها هنوز بودند و خاطرات تلخ و شیرین زیادی وجود دارد، اما همین تابلو ماندگار شد.
در پایان این مصاحبه اگر صحبت و پیام خاصی برای خوانندگان دارید بفرمایید؟
فقط این را هم از شهید صیاد شیرازی ذکر کنم؛ شاید این نکته به نوعی در تأیید گفته شما باشد. ما ناکامیهایی هم داشتیم؛ او گاهی میگفت اگر با ناکامی یا مشکلی روبهرو شدید، زیاد دلخور نشوید، پرخاش نکنید و گلایه نکنید؛ شاید حکمتی در آن کار بوده که به اینجا رسیدهاید. حتی مثال میزد و میگفت: «فرض کنید صبح از خواب بلند میشوید، میخواهید سوار ماشینتان شوید که به سر کار بروید، اما میبینید ماشین استارت نمیخورد. خیلی اوقات تلخ میشوید، اما از کجا میدانستید که اگر میرفتید، تصادف نمیکردید؟ شاید این تقدیر الهی بوده است.» اگر شکست میخوردیم، او تقصیر را گردن این و آن نمیانداخت؛ در تمام گفتوگوها مسئولیت را میپذیرفت. او که جوانتر از همه ما بود، اما به واسطه تجربه افسریِ قدیم ارتش، صبر و توکل بسیار بالایی داشت.
از خوانندگان جوان میخواهم بدانند که ما ملتی سرافراز در طول تاریخ هستیم و انشاءالله سرافراز بمانیم. باید بپذیریم که کشور ما به هر دلیلی دچار تهاجم شده است؛ باید این هجوم را به هر شیوهای که سیاستمداران و سرداران ما صلاح میدانند، حل، رفع و دفع کنیم. اما گاهی میبینم که برخی حرفهایی میزنند که چندان دوست ندارم. به هر حال، کشور ما مورد تجاوز واقع شده و در این تردیدی نیست. زیرساختهای ما که هدف قرار میگیرد، زیرساختهای ارزشمندی هستند؛ این پلها، تأسیسات و راهها هزینه سنگینی دارد. چرا دشمن اینها را میزند؟ دشمن چه قصدی دارد؟ مگر این پل جلوی پیشروی دشمن را گرفته بود؟ مگر این کارخانه یا این تیر برق چقدر اهمیت داشت؟ باید اهداف او را بدانیم؛ هدفش تضعیف ماست تا در منطقه یادمان برود که ما «ایرانِ بزرگ» هستیم.