در تحلیلِ بحرانهایِ ایرانِ امروز، بارها از گسستهایی سخن رفته که میانِ سنّت و تجدد، حکمرانی و جامعه، دین و سیاست پدیدار شده است. آیتالله شبیری زنجانی، بیآنکه داعیۀ نظریهپردازی دربارۀ این گسستها داشته باشد، در سکوتِ عملِ خویش، پُلی موقت اما مؤثر بر آن زد؛ پُلی که هیچ بیانیهای آن را اعلام نکرد اما اثرش در سرنوشتِ چند تن، ماندگار شد. مقبولیتِ فراجناحیِ او، خود گواهی بود بر امکانِ «وحدت در عینِ کثرت» -امکانی که در غیابِ «تأویل» و در حبسِ ظاهرِ صرف، معمولاً موهوم و دستنیافتنی مینماید.
هر «نهادِ» اجتماعی از دلِ اشخاصِ حاملِ آن، حیات و استمرار مییابد؛ نهادِ «مرجعیتِ شیعی» نیز ورایِ صورتِ ظاهرِ فقهی و کلامیاش، بر شانههای افرادی استوار است که با «صداقتِ علمی» و «تعبّدِ معرفتی»، مشروعیتِ آن را نسلاندرنسل بازتولید کردهاند. ارتحالِ آیتاللهالعظمی سیدموسی شبیری زنجانی، رخدادی از همین سنخ است؛ اما فراتر از سوگِ فقیهی رجالی و دقیقالنظر، مجالی است برایِ «تأویلِ» زیستِ او -بازگردانیدنِ صورتِ ظاهر به اصلِ باطنیاش. صورتِ ظاهرِ این زندگی، «فقه» بود و «رجال»؛ باطنِ آن اما، چیزی جز «اخلاق بهمثابۀ غایتِ دین» نبود، زیرا فقیهِ راستین کسی نیست که در قشرِ احکام درنگ کند، بلکه آن است که از رهگذرِ همان ظاهر، به غایتِ باطنیِ دین -که تخلّق به اخلاقِ الهی است- بار یابد.
در ادبیاتِ سلوک، از چهار سفرِ سالک سخن رفته است: سفری از خلق بهسویِ حق، سفری در حق به حق، و سرانجام سفرِ سوم و چهارم که سفرِ بازگشتاند؛ سفرِ «مِنَالحقِّ الیالخلقِ بالحق». سالکِ راستین در فنایِ نخست توقف نمیکند، بلکه با توشهای که از آن سفر اندوخته، به میانِ خلق بازمیگردد تا سلوکِ خویش را در «خدمت» متحقق سازد؛ گویی فنا، غایت نیست، مقدمه است. زیستِ آیتالله شبیری زنجانی را باید تمثیلِ صادقِ همین سفرِ بازگشت خواند: او که سالها -۲۱ سال- در عزلتِ علمیِ نخستین سفر، در مباحثههای خارجِ فقهِ سیدمحمد محققداماد، زانو به زانو با امام موسی صدر و سیدمحمد بهشتی سیر کرد، هرگز در همان توقفگاهِ عزلت درنگ نکرد. سفرِ او، درست در همان نقطهای که هریک از آن هممباحثان راهی جداگانه برگزیدند -یکی به بازسازیِ هویتِ شیعیانِ سرزمینی دیگر، دیگری به کانونِ قدرتِ نوپای انقلاب و سرانجام شهادت- به «سفرِ الیالخلق» استحاله یافت؛ سفری که میانجیاش، نه شمشیر بود و نه منبر، بلکه «صلح».
نمونۀ عینیِ این استحاله را میتوان در سالِ ۱۳۸۸ بازخواند، آنگاهکه آیتالله شبیری زنجانی با وساطتِ خاموشِ خویش، زمینهسازِ تبدیلِ قرارِ بازداشتِ افرادی به وثیقه و رهاییِ ایشان گردید. این کنش، در نگاهِ نخست، تدبیرِ سیاسیِ عالِمی غیرسیاسی مینماید؛ اما در تأویلِ ژرفترِ آن، چیزی جز تجلیِ همان سفرِ چهارم نیست: عالِمی که در «فنایِ» علمیِ خویش با حق متحد شده بود، در «بقایِ» بعدِ فنا، به میانِ خلقِ خداوند بازمیگشت، نه برای اِعمالِ قدرت، که برای گشودنِ زنجیر. اینجاست که ظاهرِ فقاهت به باطنِ اخلاق، و باطنِ اخلاق نیز به «میانجیگریِ صلح» تأویل میشود؛ صلحی که غایتِ نهاییِ هر سلوکِ دینیِ اصیل است، نه توقف در قشرِ احکام و نه دلبستگی به مناصبِ رسمی.
در تحلیلِ بحرانهایِ ایرانِ امروز، بارها از گسستهایی سخن رفته که میانِ سنّت و تجدد، حکمرانی و جامعه، دین و سیاست پدیدار شده است. آیتالله شبیری زنجانی، بیآنکه داعیۀ نظریهپردازی دربارۀ این گسستها داشته باشد، در سکوتِ عملِ خویش، پُلی موقت اما مؤثر بر آن زد؛ پُلی که هیچ بیانیهای آن را اعلام نکرد اما اثرش در سرنوشتِ چند تن، ماندگار شد. مقبولیتِ فراجناحیِ او، خود گواهی بود بر امکانِ «وحدت در عینِ کثرت» -امکانی که در غیابِ «تأویل» و در حبسِ ظاهرِ صرف، معمولاً موهوم و دستنیافتنی مینماید.
اکنون با رفتنِ او، آن سفرِ چهارم که میانجیاش صلح بود، به سرانجامِ زمینیِ خویش رسیده است، هرچند تأویلِ معنایِ باطنیِ آن -بهسانِ هر تأویلِ راستین- همچنان مفتوح میماند و بر عهدۀ نسلهای آینده است که آن را بازخوانی کنند. روحش شاد و راهش -راهِ رجوع از عزلتِ حق به خدمتِ خلق- الگویی ماندگار برایِ اهلِ علم و اندیشه باقی بماند: «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً».