آیتالله طالقانی، در مجموعه اندیشه و رفتار سیاسیاش، بیش از آنکه یک دستورالعمل باشد، یک تجربه تاریخی است. او نشان داد که میتوان به یک چارچوب فکری و اعتقادی وفادار بود، اما برای گفتوگو با دیگری به تغییر هویت خود نیاز نداشت. میتوان انقلابی بود، اما جامعه را فقط از دریچه اردوگاه انقلاب ندید. میتوان از عدالت سخن گفت، اما عدالت را به ابزار حذف دیگری تقلیل نداد. میتوان از اسلام دفاع کرد، اما دین را از مسائل واقعی مردم و مسئولیت اجتماعی جدا نکرد.
بازخوانی اندیشه آیتالله سیدمحمود طالقانی تنها از مسیر مرور مبارزات سیاسی او ممکن نیست. در منظومه فکری و اجتماعی او، پرسشی عمیقتر نیز وجود داشت: قدرت چگونه باید با جامعه نسبت برقرار کند و مردم چگونه میتوانند در سرنوشت خود مشارکت داشته باشند؟
تأکید طالقانی بر شورا، مقابله با انحصار قدرت و پیوند دادن مفاهیم دینی با مسائل واقعی جامعه، از او شخصیتی ساخت که مسئلهاش فقط تغییر حکومت نبود، بلکه به چگونگی شکلگیری مناسبات جدید میان جامعه و قدرت نیز میاندیشید.
شورا؛ از یک نهاد تا یک فلسفه سیاسی
اگر سرمایه اجتماعی طالقانی را یکی از پایههای نقش میانجیگرانه او بدانیم، «شورا» را باید یکی از مهمترین کلیدهای فکری برای فهم این نقش به شمار آوریم. شورا در اندیشه او صرفاً یک نهاد اداری یا تکنیک حکمرانی نبود؛ بلکه بخشی از تصور او از نسبت انسان، جامعه و قدرت سیاسی بود. پژوهشهای دانشگاهی درباره اندیشه آیتالله طالقانی نیز بر جایگاه محوری شورا در نظام فکری او تأکید کردهاند.
اهمیت این موضوع در آن است که شورا، در معنای سیاسی خود، قدرت را از وضعیت یکسویه خارج میکند و به فرایندی ارتباطی تبدیل میسازد. در جامعه شورایی، دیگری فقط موضوع تصمیم نیست؛ بخشی از فرایند تصمیمسازی است. این تلقی، با یکی از بنیادیترین دغدغههای جامعهشناسی سیاسی پیوند میخورد: چگونه میتوان تفاوت اجتماعی را به مشارکت سیاسی تبدیل کرد، نه اینکه آن را به منبع حذف و طرد بدل ساخت؟ آیتالله طالقانی در این زمینه از یک منطق روشن پیروی میکرد: مقابله با خودکامگی تنها از مسیر تغییر صاحب قدرت نمیگذرد؛ بلکه باید مناسبات تولید و توزیع قدرت نیز تغییر کند. از همین رو، در آثار و سخنان منتسب به او درباره شورا، مسئله مشارکت مردم و جلوگیری از انحصار قدرت جایگاه برجستهای دارد. منابع پژوهشی درباره اندیشه او نیز بر پیوند شورا با مردمسالاری و مخالفت او با انحصار قدرت تأکید کردهاند.
از این منظر، شورا در اندیشه آیتالله طالقانی فقط یک «نهاد» نبود؛ نوعی فرهنگ سیاسی بود: فرهنگ شنیدن پیش از تصمیم گرفتن، مشارکت پیش از فرمان دادن و مسئولیتپذیری به جای تماشاگر بودن. چنین نگاهی، آیتالله طالقانی را از یک مبارز سیاسی صرف فراتر میبرد و او را در مقام یک متفکر اجتماعی قرار میدهد که مسئله اصلیاش فقط «چه کسی حکومت کند؟» نبود، بلکه این پرسش نیز بود که «جامعه چگونه در سرنوشت خود مشارکت کند؟»
این همان نقطهای است که اندیشه طالقانی را از یک بحث صرفاً تاریخی فراتر میبرد. مسئله مشارکت، شنیدهشدن جامعه و جلوگیری از تمرکز قدرت، در واقع تلاشی برای پاسخ دادن به پرسشی بنیادین است: آیا با تغییر صاحبان قدرت، مسئله قدرت نیز حل میشود یا شکل اداره و توزیع آن نیز باید موضوع تغییر باشد؟
میان انقلاب و جامعه
همین جاست که نسبت آیتالله طالقانی با انقلاب اسلامی و امام خمینی اهمیت مییابد. گاه در بازخوانیهای سیاسی، هر شخصیت تاریخی در قالب یک دوگانه ساده قرار داده میشود: یا کاملاً در مرکز قدرت بوده یا در برابر آن؛ یا کاملاً همسو بوده یا در صف منتقدان. اما تاریخ واقعی انقلاب پیچیدهتر از چنین دوگانههایی است.
آیتالله طالقانی در متن انقلاب اسلامی و در نسبت با رهبری امام خمینی قرار داشت. شواهد تاریخی و پیامهای امام پس از رحلت او، این جایگاه را به روشنی نشان میدهد. امام در نخستین پیام خود پس از درگذشت آیتالله طالقانی، او را مجاهدی بزرگ و شخصیتی با سابقه طولانی مبارزه و روشنگری معرفی کرد. چند روز بعد نیز در دیدار با خانواده او، از آیتالله طالقانی به عنوان «پدر بزرگ» یاد کرد و فقدان او را ضایعهای برای ملت و اسلام دانست.
اما وفاداری به یک چارچوب کلان سیاسی، لزوماً به معنای یکسان بودن همه دیدگاهها درباره شیوه اداره جامعه نیست. درون انقلاب، درباره شورا، مشارکت، ساختار دولت و نحوه سازماندهی قدرت، دیدگاههای متفاوتی وجود داشت. پژوهشهای تاریخی و سیاسی درباره شورا در سالهای آغازین جمهوری اسلامی نیز از وجود برداشتهای متفاوت در میان نیروهای انقلابی خبر می دهد.
این تفاوتها را نباید الزاماً به تعارضی بنیادین فروکاست. سیاست در یک انقلاب پیروز، تنها مبارزه با نظم گذشته نیست؛ هنر ساختن نظم آینده نیز هست. در همین مرحله است که شخصیتهایی که میتوانند میان آرمان سیاسی و پیچیدگی اجتماعی پل بزنند، اهمیت پیدا میکنند. آیتالله طالقانی از این منظر، میتوانست بخشی از پیوند میان انقلاب و جامعه باشد؛ پیوندی که بدون آن، هیچ نظم سیاسی نمیتواند سرمایه اجتماعی پایدار تولید کند.
اصول روشن، درهای گشوده
این همان نقطهای است که میتوان میان اندیشه دینی آیتالله طالقانی و نقش اجتماعی او ارتباط برقرار کرد. قرائت اجتماعی او از اسلام، چنانکه در پژوهشهای جدید نیز مورد بررسی قرار گرفته، تلاش داشت مفاهیم دینی را به مسائل واقعی جامعه پیوند بزند؛ از عدالت و آزادی تا حکومت و مشارکت عمومی.چنین قرائتی طبیعتاً ظرفیت بیشتری برای گفتوگو با جامعهای متکثر ایجاد میکرد؛ زیرا دین در این چارچوب فقط مجموعهای از گزارههای انتزاعی نبود، بلکه پاسخی به مسائل انسان و جامعه بود.
به طالقانیهای امروز نیاز داریم
بازگشت به آیتالله طالقانی نباید به معنای ساختن یک الگوی تاریخی دستنیافتنی یا استفاده ابزاری از نام او برای منازعات سیاسی امروز باشد. ارزش بازخوانی او در این است که یک مسئله همچنان زنده را پیش روی ما میگذارد: چگونه میتوان هم بر اصول ایستاد و هم جامعه را از دایره خودی و غیرخودی شدن دائمی نجات داد؟
پاسخ آیتالله طالقانی، در مجموعه اندیشه و رفتار سیاسیاش، بیش از آنکه یک دستورالعمل باشد، یک تجربه تاریخی است. او نشان داد که میتوان به یک چارچوب فکری و اعتقادی وفادار بود، اما برای گفتوگو با دیگری به تغییر هویت خود نیاز نداشت. میتوان انقلابی بود، اما جامعه را فقط از دریچه اردوگاه انقلاب ندید. میتوان از عدالت سخن گفت، اما عدالت را به ابزار حذف دیگری تقلیل نداد. میتوان از اسلام دفاع کرد، اما دین را از مسائل واقعی مردم و مسئولیت اجتماعی جدا نکرد.
شاید نیاز امروز ما دقیقاً به همین تیپ از نخبگان باشد: کسانی که در اصول، استوار و در ارتباط، گشوده باشند؛ در هویت، روشن و در تعامل، منعطف؛ در دفاع از آرمانها جدی و در مواجهه با انسانها اهل مدارا. چنین افرادی نه مرزهای فکری خود را پاک میکنند و نه پیرامون خود دیوار میکشند. آنان در مرزها میایستند، زیرا میدانند جامعه همیشه در یک اردوگاه خلاصه نمیشود.
از این منظر، آیتالله طالقانی برای امروز بیش از آنکه یک خاطره باشد، یک پرسش است. پرسش این نیست که اگر او امروز زنده بود، درباره فلان مسئله سیاسی چه میگفت؛ این پرسش، هم از نظر تاریخی اثباتناپذیر و هم از نظر فکری کمثمر است. پرسش مهمتر این است که آیا میتوان دوباره نسلی از کنشگران سیاسی و اجتماعی را پرورش داد که هم به اصول خود باور عمیق داشته باشند و هم توان گفتوگو با کسانی را که همه اصولشان را نمیپذیرند، داشته باشند؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه یاد آیتالله طالقانی از سطح یک مراسم سالگرد فراتر میرود و به مسئلهای برای آینده تبدیل میشود. زیرا جامعهها فقط با نیروهای مؤمن به آرمان ساخته نمیشوند؛ به نیروهایی نیز نیاز دارند که بتوانند میان آرمان و واقعیت اجتماعی، میان هویت و تکثر، میان اقتدار و مشارکت و میان اختلاف و همزیستی، پیوند برقرار کنند.
اندیشه طالقانی در این معنا، یادآور یک نکته اساسی است: مسئله جامعه فقط این نیست که چه کسانی قدرت را در اختیار دارند؛ بلکه این است که جامعه در برابر قدرت چه جایگاهی دارد و چگونه میتواند در ساختن سرنوشت خود نقش داشته باشد. شورا، مشارکت، مسئولیتپذیری و پیوند دین با مسائل واقعی مردم، اجزای مختلف همین نگاهاند. شاید بازخوانی طالقانی در امروز، بیش از هر چیز، ما را دوباره به این پرسش بازگرداند که میان آرمان و واقعیت اجتماعی، میان قدرت و مشارکت و میان انقلاب و جامعه، چه نسبتی باید برقرار شود.