امریکا در مورد ایران و ونزوئلا از تغییر حکومت یا تغییر رفتار حکومت سخن می گوید بطوریکه انگار نقطه محل اختلاف مسائل سیاسی است اما تجربه ونزوئلا نشان می دهد ترامپ خواهان تغییر حکومت نیست بلکه خواهان تغییر مالکیت منابع است بطوریکه منابع ونزوئلا که توسط چاوز ملی شده و به عموم مردم متعلق است باید از پس به مالکیت امریکا در بیاید. ونزوئلا و ایران هر دو از مهم‌ترین کشورهای نفت‌خیز جهان هستند و هر دو سال‌هاست هدف تحریم‌های سنگین آمریکا قرار دارند. از همین رو، نفت فقط یک کالای اقتصادی در این دو پرونده نیست؛ بخشی از معادله قدرت است.

دونالد ترامپ یکشنبه هفته پیش اعلام کرد «هدیه ای از ونزوئلا برای مردم امریکا» دریافت کرده است. این هدیه در حقیقت قرارداد تسلط امریکا بر 17 میدان نفتی ونزوئلا به مدت 100 سال است. این 17 میدان نفتی در حقیقت 7 درصد از کل منابع نفت جهان را شامل می شود. این قرارداد اما آن طور که باید در ایران جدی گرفته نشد.

آنچه امروز در ونزوئلا در حال وقوع است، اگر صرفاً یک قرارداد نفتی دیده شود، بخش مهم‌تری از ماجرا نادیده گرفته خواهد شد. مسئله اصلی، مسیری است که در آن ایالات متحده به این قرارداد رسیده است. ترکیبی از فشار سیاسی، تحریم اقتصادی، محاصره، قدرت نظامی و حتی  ربودن شخص اول ممکلت به عنوان مانع اصلی قرارداد! این همان نقطه‌ای است که پرونده ونزوئلا را برای ایران مهم می‌کند.

واشنگتن اگرچه نتوانست در تهران دقیقاً همان سناریویی را که در کاراکاس اجرا کرده تکرار کند، اما منطق حاکم بر سیاست آن می‌تواند مشابه باشد، فرسوده کردن کشور، تضعیف توان اقتصادی، افزایش هزینه مقاومت و سپس تبدیل فشار ایجادشده به امتیازات سیاسی و اقتصادی.

تفاوت تنها در شکل اجراست.

گزارش تحلیلی «هیل» درباره توافق نفتی جدید آمریکا و ونزوئلا، نکته‌ای فراتر از یک قرارداد نفتی را برجسته می‌کند. واشنگتن در این مدل، تنها به دنبال آن نیست که حکومت ونزوئلا سیاست مطلوب آمریکا را اتخاذ کند؛ بلکه می‌کوشد بخشی از اهرم فشاری را که از طریق تحریم، قدرت سیاسی و مداخله نظامی به دست آورده، به حضور و نفوذ مستقیم در صنعت انرژی تبدیل کند این تفاوت بسیار مهم است.

تحریم در ادبیات رسمی آمریکا معمولاً ابزاری برای تغییر رفتار معرفی می‌شود؛ اما اگر خروجی تحریم، انتقال امتیازهای بلندمدت اقتصادی و دسترسی مستقیم به منابع طبیعی کشور تحریم‌شده باشد، دیگر نمی‌توان آن را صرفاً یک ابزار دیپلماتیک دانست اینجا با چیزی شبیه استعمار اقتصادی در لباس سرمایه‌گذاری مواجهیم.

استعمار کلاسیک با ارتش و اشغال سرزمین شناخته می‌شد؛ استعمار جدید می‌تواند با تحریم، بدهی، محاصره اقتصادی، تغییر حکومت، قراردادهای بلندمدت و تسلط بر زیرساخت‌های راهبردی پیش برود.در این مدل لازم نیست پرچم آمریکا بر فراز یک وزارتخانه نصب شود. کافی است تصمیم‌گیری درباره منابع حیاتی یک کشور به جایی خارج از مرزهای آن منتقل شود.

همچنین توجه به یک نکته حائز اهمیت است که امریکا در مورد ایران و ونزوئلا از تغییر حکومت یا تغییر رفتار حکومت سخن می گوید بطوریکه انگار نقطه محل اختلاف مسائل سیاسی است اما تجربه ونزوئلا نشان می دهد ترامپ خواهان تغییر حکومت نیست بلکه خواهان تغییر مالکیت منابع است بطوریکه منابع ونزوئلا که توسط چاوز ملی شده و به عموم مردم متعلق است باید از پس به مالکیت امریکا در بیاید.

ونزوئلا و ایران هر دو از مهم‌ترین کشورهای نفت‌خیز جهان هستند و هر دو سال‌هاست هدف تحریم‌های سنگین آمریکا قرار دارند. از همین رو، نفت فقط یک کالای اقتصادی در این دو پرونده نیست؛ بخشی از معادله قدرت است.

آمریکا می‌داند که تحریم یا محاصره فقط درآمد دولت را کاهش نمی‌دهد. اگر بتواند فروش نفت، مسیرهای انتقال پول، شرکت‌های کشتیرانی، بیمه، مشتریان خارجی و شبکه‌های تجاری یک کشور را تحت فشار قرار دهد، عملاً می‌تواند بخشی از شریان اقتصادی آن کشور را در اختیار بگیرد. در مورد ایران، این فشار با هدف قرار دادن مشتریان نفتی تهران، به‌ویژه چین، ابعاد گسترده‌تری پیدا می‌کند زیرا ایران تحت شدیدترین محاصره دریایی نیز قرار دارد.

بنابراین وقتی واشنگتن از قطع شریان‌های حیاتی اقتصادی ایران سخن می‌گوید، نباید آن را صرفاً یک عبارت تبلیغاتی تلقی کرد. هدف نهایی چنین سیاستی می‌تواند این باشد که ایران در نقطه‌ای قرار گیرد که برای بازسازی اقتصاد و صنعت انرژی خود، ناچار به پذیرش شروطی شود که در شرایط عادی هرگز حاضر به قبول آنها نیست و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که تجربه ونزوئلا اهمیت پیدا می‌کند.

مسئله این نیست که آیا ترامپ می‌خواهد قرارداد ونزوئلا را عیناً در ایران تکرار کند یا خیر. چنین مقایسه‌ای اساساً ساده‌انگارانه است، ایران، ونزوئلا نیست. ایران دارای ساختار سیاسی متفاوت، سابقه تاریخی متفاوت، ظرفیت‌های اقتصادی و ژئوپلیتیکی متفاوت و مهم‌تر از همه، یک حساسیت تاریخی عمیق نسبت به مسئله استقلال و مالکیت منابع طبیعی خود دارد.

اما این تفاوت‌ها به معنای بی‌ارتباط بودن دو پرونده نیست. برعکس؛ تفاوت ایران و ونزوئلا دقیقاً نشان می‌دهد که آمریکا ممکن است برای رسیدن به یک هدف واحد، از ابزارهای متفاوت استفاده کند.

اگر در ونزوئلا بتواند از طریق تغییر ساختار سیاسی و حضور مستقیم اقتصادی به منابع نفتی دست پیدا کند، در ایران ممکن است به دنبال مدلی متفاوت باشد: فشار حداکثری، فرسایش اقتصادی، محدود کردن فروش نفت، افزایش هزینه تجارت خارجی و سپس پیشنهاد «بازسازی» و «ورود سرمایه خارجی»  در برابر امتیازهای اقتصادی و سیاسی.

مسئله نفت بخشی از حافظه تاریخی ملت ایران درباره استقلال، حاکمیت ملی و مقابله با نفوذ قدرت‌های خارجی را شکل داد، مبارزه بر سر نفت در ایران به مردم آموخت که نفت فقط نفت نیست. یعنی استقلال، نفت یعنی امکان تصمیم‌گیری درباره آینده کشور.

کودتای ۲۸ مرداد نیز این خاطره را عمیق‌تر کرد؛ خاطره‌ای از اینکه چگونه منافع نفتی قدرت‌های خارجی می‌تواند با مداخله سیاسی و تغییر مسیر تحولات داخلی یک کشور گره بخورد.

در قرن بیست‌ویکم، استعمار الزاماً با اشغال نظامی آغاز نمی‌شود. ممکن است با عناوینی نظیر تحریم، محاصره اقتصادی و.. آغاز شود و در نهایت با پیشنهادی که روی کاغذ «فرصت سرمایه‌گذاری» نامیده می‌شود اما در عمل، کشور تحت فشار را به واگذاری بخشی از منابع و ظرفیت‌های راهبردی خود وادار می‌کند. نکته ای که باید در تجربه ونزوئلا به آن توجه کرد این است که آنچه ترامپ برای ایران در سر دارد تسط بر منابع آن است نه رویافروشی رسانه های فارسی زبان!

ترامپ سال‌هاست از شعار «اول آمریکا» سخن می‌گوید و منتقد جنگ‌های پرهزینه خارجی است. اما اگر مداخله خارجی قرار باشد به تسلط بیشتر شرکت‌های آمریکایی بر منابع طبیعی یک کشور دیگر منجر شود، باید پرسید: اول آمریکاست یا اول شرکت های آمریکایی؟

البته باید توجه داشت که اول شرکت های امریکایی نه فقط در دوران ترامپ که همواره در تاریخ امریکا مبنای تصمیم گیری بوده است.

سرلشکر اسمدلی باتلر در سال ۱۹۳۵ نوشت: «من ۳۳ سال و ۴ ماه در ارتش فعال بودم. (عمده ماموریت وی در امریکاجنوبی و امریکا لاتین بوده است) در این مدت، بیشتر وقتم را صرف این کردم که یک قلدر حرفه‌ای و سطح‌بالا برای شرکت‌های بزرگ، وال‌استریت و بانکداران باشم. خلاصه اینکه من یک باج‌گیر بودم؛ یک گانگستر در خدمت سرمایه‌داری.»

در شرایطی که منافع شرکت های امریکایی بر هر چیزی مقدم است ونزوئلا به عنوان یک درس عبرت نشان می دهد که ایران نباید در دام «بازسازی در برابر امتیاز» بیفتد. آنچه امروز در کاراکاس تجربه می‌شود، اگر تثبیت شود، فقط یک اتفاق مربوط به ونزوئلا نخواهد بود؛ بلکه یک سابقه خطرناک در سیاست خارجی آمریکا ایجاد می‌کند: اینکه می‌توان کشوری نفت‌خیز را تحت فشار قرار داد، رئیس جمهور کشور را ربود و سپس از دل بحران، ترتیبات اقتصادی مطلوب واشنگتن را بیرون کشید.

 مناقشه بر سر این نیست که ایران به سرمایه خارجی نیاز دارد یا ندارد. روشن است که برای توسعه صنعت انرژی، نوسازی زیرساخت‌ها و افزایش ظرفیت تولید، سرمایه و فناوری خارجی می‌تواند مفید باشد. بحث بر سر این است که سرمایه‌گذاری با حاکمیت اقتصادی یکی نیست و امریکا هدفی جز تصاحب بر منابع ایران ندارد.  واشنگتن ممکن است از «تحریم برای تغییر رفتار» سخن بگوید اما در حقیقت به دنبال «تحریم برای تصاحب بر منابع» کشورهاست

 

 

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.