پایگاه خبری جماران: یک استادیار گروه علوم سیاسی واحد تهران مرکزی دانشگاه آزاد اسلامی، با اشاره به اینکه وقایع خرداد و تیر ۱۳۶۰ به عنوان نقطه گسست نهایی منافقین شناخته میشود، گفت: تصور سازمان منافقین این بود که با این انفجار، حکومت نوپای اسلامی را از پا در میآورند و خود به قدرت میرسند. خط دهندگان و کمککنندگان و پناهدهندگان این تروریستهای جنایتکار نیز در کشورهای غربی کم و بیش همین تحلیل را ارائه میدادند، اما بر خلاف این تصور، مدیریت حضرت امام طرح سازمان را در نطفه خفه کرد.
مشروح گفتوگوی معاونت پژوهش، آموزش و برنامهریزی راهبردی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره) با مسعود مطلبی را در ادامه میخوانید:
نقش سازمان مجاهدین خلق در سقوط رژیم پهلوی و بررسی سهمخواهی آنان از جمهوری اسلامی را لطفا برای ما توضیح بدهید.
تحلیل نقش سازمان مجاهدین خلق در تحولات سال ۱۳۵۷ و رابطه آنها با جمهوری اسلامی، یکی از پیچیدهترین و بحثبرانگیزترین مباحث در تاریخ معاصر ایران است. برای بررسی نقش سازمان مجاهدین خلق در تحولات سیاسی ایران، باید میان دو دوره متمایز، یعنی دوران پیش از انقلاب و دوران پس از آن، تفکیک قائل شد. در دوران پیش از سقوط رژیم پهلوی، مجاهدین خلق با اتخاذ استراتژی مبارزه مسلحانه و تلفیق ایدئولوژی اسلامی با مفاهیم مارکسیستی، به یکی از پرجنبوجوشترین و سازمانیافتهترین گروههای اپوزیسیون تبدیل شدند.
آنها با انجام عملیاتهای هدفمند و بسیج لایههای تحصیلکرده و حتی مذهبی جامعه، توانستند فضای امن حاکمیت را به شدت متزلزل کنند. گرچه بسیاری از جامعهشناسان و مورخان مثل جان فوران، یرواند آبراهامیان، احمد اشرف، حسین بشیریه و علیرضا ازغندی معتقدند سقوط رژیم پهلوی حاصل یک ائتلاف گسترده از طیفهای مختلف(مذهبی، ملیگرا، چپ و تودهای) بود، اما فعالیتهای مجاهدین به عنوان یکی از موتورهای محرک در فضای اعتراضات شهری، به تضعیف اقتدار رژیم و فروپاشی آن کمک کرد.
با این حال، پس از پیروزی انقلاب، بحث اصلی از «مبارزه علیه رژیم» به «سهمخواهی از قدرت جدید» تغییر یافت. در دوران پس از انقلاب، تضادهای بنیادین میان مجاهدین خلق و جریان اکثریت انقلاب به رهبری حضرت امام خمینی(ره) بر سر ماهیت حکومت و ساختارهای سیاسی، از یک رقابت سیاسی به یک تقابل سخت تبدیل شد. چنانکه به لحاظ نوع حکومت در حالی که جریان اکثریت بر مفهوم «ولایت فقیه» و حاکمیت مذهبی تأکید داشتند، مجاهدین خلق به دنبال الگویی بودند که ترکیبی از اسلام و ساختارهای مدرن/ سوسیالیستی بود.
این تفاوت در تعریف «ماهیت جمهوری اسلامی» باعث شد که آنها از ابتدا با ساختار در حال شکلگیری در تقابل باشند. همچنین سران مجاهدین انتظار داشتند به دلیل وزن سازمان و حجم فعالیتهایشان در دوران مبارزه، سهم قابل توجهی از پستهای اجرایی و ساختاری داشته باشند. اما با تثبیت قدرت توسط جریانهای مذهبی سنتی و پس از پیروزی در انتخاباتهای اولیه، این سهمخواهی به چالش کشیده شد. لذا این عدم توافق بر سر سهمخواهی از مناصب و تفاوتهای عمیق ایدئولوژیک، منجر به وقوع درگیریهای مسلحانه و نقطه عطف تاریخ سیاسی ایران یعنی وقایع سال ۱۳۶۰ شد. در بیانی دقیقتر وقایع خرداد و تیر ۱۳۶۰ به عنوان نقطه گسست نهایی شناخته میشود. درگیریهای شدید میان نیروهای دولتی و اعضای سازمان، منجر به دستگیریهای گسترده و کشته شدن بسیاری از کادر سازمان شد.
در نهایت، پس از سرکوب در داخل، سازمان تصمیم گرفت مرکز ثقل خود را به خارج از کشور (عراق) منتقل کند. تصمیم سازمان برای انتقال مرکز فعالیت خود به خارج از کشور و اتحاد با عراق در جریان جنگ ایران و عراق، موجب شد تا این گروه از جبهه انقلابیون جدا شده و به جای یک بازیگر سیاسی در داخل، به یک اپوزیسیون نظامی در خارج از مرزها تبدیل شود که تقابل آنها با جمهوری اسلامی، یکی از پردردسرترین فصول تاریخ معاصر ایران را رقم زد.
به نظر شما مواجهه امام با منافقین(مجاهدین خلق) یک تاکتیک سیاسی بوده یا راهبرد اعتقادی؟
قبل از انقلاب، سازمان، مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه به روش مسلحانه را آغاز کرد. بنبست و شکستهای پیدرپی در روند مبارزه، سازمان را از درون دچار گسیختگی کرد. زیرا علاوه بر دستگیری نیروها توسط ساواک، تغییر مواضع ایدئولوژیک نیز موجب سرخوردگی و ترور اعضا شد. برخلاف سازمان که به مبارزه و سازمان (تشکیلات) تأکید داشت، امام، اسلام و مردم را مورد توجه قرار داد و به این موضوع کاملاً واقف و وفادار بودند؛ به همین دلیل حضرت امام معتقد بودند، سازمان به اسلام اعتقاد ندارد و اسلام را ملعبه کرده است و لذا در ملاقات در شهر نجف، به اعضای سازمان توصیه کردند؛ خطمشی مسلحانه را رها کنند، زیرا آنها را هلاک خواهد کرد. ولی سازمان به دلیل جزمیت و تصلب فکری و عملی همراه با ذهنی بودن، توهم قدرتمندی و فاصله گرفتن از مردم، به نظرات امام توجهی نکرد.
بر این اساس میتوان گفت مواجهه امام خمینی(ره) با مجاهدین، ریشهای عمیق در اعتقادات بنیادین ایشان داشت. از این دیدگاه، برخورد با این سازمان صرفاً برای حفظ قدرت نبود، بلکه به دو دلیل ضرورت اعتقادی تلقی میشد:
اول اینکه از نظر امام خمینی(ره)، مجاهدین با ترکیب اسلام و مارکسیسم، نوعی «اسلام تحریف شده» را ترویج میکردند که با بنیانهای توحیدی و مفهوم ولایت فقیه در تضاد بود. در نگاه ایشان، مبارزه با آنها، مبارزه با یک انحراف اعتقادی و حفظ اصالت دین بود.
دوم اینکه نامگذاری آنها به عنوان «منافقین» توسط ایشان نشاندهنده این است که آنها را نه یک گروه سیاسی رقیب، بلکه کسانی میدیدند که با ظاهر اسلامی، در باطن به دنبال جایگزینی ارزشهای انقلابی با ارزشهای سکولار یا مارکسیستی هستند. از این منظر، برخورد با آنها، بخشی از وظیفه حفظ «پاکدامنی انقلاب» از نفوذ ایدئولوژیهای بیگانه بود.
همکاری سازمان مجاهدین خلق ایران با دولت عراق در دوران جنگ ایران و عراق چه تأثیری برنگاه افکار عمومی ایران به این سازمان داشته است؟
همکاری سازمان مجاهدین خلق با دولت عراق در دوران جنگ ایران و عراق، نقطه عطفی بود که منجر به تغییر بنیادین جایگاه این سازمان در حافظه جمعی و افکار عمومی ایران شد؛ این اقدام باعث شد که آنها از یک «جریان سیاسی داخلی» که مدعی رقابت برای قدرت بود، به یک «عامل بیگانه» و «خیانتکار به میهن» در نگاه اکثریت جامعه تبدیل شوند. با پیوستن این گروهک به ارتش صدام حسین در میانه دفاع از خاک ایران، حتی مخالفان سیاسی نظام نیز از حمایت آنها بیزار شدند، چرا که مسأله «تمامیت ارضی» و «حاکمیت ملی» بر هرگونه اختلاف ایدئولوژیک اولویت داشت.
در نتیجه، این همکاری باعث از دست رفتن کامل مشروعیت اجتماعی سازمان و ایجاد شکافی عمیق و بازگشتناپذیر میان آنها و ملت ایران گشت، بهگونهای که از آن پس، هرگونه فعالیت آنها نه به عنوان یک اپوزیسیون، بلکه به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی و هویت ملی تلقی میشود.
هدف از ترور همزمان دهها نفر از مدیران ارشد سیاسی چه بوده است؟ آیا هدف صرفاً حذف فیزیکی افراد بود یا ایجاد فروپاشی در ساختار حکمرانی؟
در تحلیل ترورهای زنجیرهای و همزمان مدیران ارشد سیاسی نظام(مانند ترورهای سال ۱۳۶۰ در ایران)، نمیتوان بین «حذف فیزیکی» و «ایجاد فروپاشی ساختاری» تفاوتی قائل شد؛ چرا که این دو هدف در واقع دو روی یک سکه هستند و یکی بدون دیگری محقق نمیشود. در واقع، هدف اصلی فراتر از ترور و شهید کردن چند فرد، طراحی حمله به «ستون فقرات نظام» بود. میتوان این هدف را در سه سطح تحلیل کرد:
اول) سطح تاکتیکی: حذف فیزیکی و از بین بردن «تداوم مدیریت»: حذف فیزیکی افراد در این سطح، صرفاً به معنای مرگ آنها نیست، بلکه هدف، از بین بردن «تجربه، دانش و تخصص» نهفته در آنهاست. مدیران ارشد، حافظانِ فرآیندهای تصمیمگیری و نمادهای اقتدار هستند. با حذف همزمان آنها، نظام دچار یک «خلاء مدیریتی ناگهانی» میشود که در آن، هیچکس جای خالی فرد قبلی را با همان سرعت و دقت پر نمیکند. این امر باعث میشود که تصمیمگیریها کند، پراکنده و غیرمنسجم شود.
دوم) سطح استراتژیک: ایجاد فروپاشی در ساختار حکمرانی و «بیثباتی»: هدف اصلی، ایجاد یک «خلاء قدرت» است. وقتی مدیران ارشد به طور همزمان حذف میشوند، سلسلهمراتب فرماندهی و سلسلهمراتب تصمیمگیری دچار گسیختگی میشود. این فروپاشی ساختاری منجر به موارد چون اختلال در زنجیره فرماندهی و از کار افتادن دستگاههای اجرایی نظام میگردد.
سوم) سطح روانی و نمادین: ایجاد «ترس» و «شکست مأموریت»: ترور همزمان، پیامی بسیار قدرتمند به جامعه و بدنه حاکمیت مخابره میکند و آن اینکه «هیچکس در امان نیست.»
در جمع بندی نهایی بر این اعتقادم که هدف از ترور همزمان دهها مدیر ارشد سیاسی توسط گروهک منافقین، فراتر از یک حذف فیزیکی ساده، طراحی یک حمله استراتژیک برای «فلج کردن اراده حکمرانی» و ایجاد «فروپاشی ساختاری» در بدنه قدرت بود؛ در واقع، حذف فیزیکی افراد به عنوان ابزاری برای ایجاد یک خلاء قدرت ناگهانی و گسترده به کار گرفته میشود تا از طریق آن، سلسلهمراتب تصمیمگیری، زنجیره فرماندهی و تداوم مدیریت در نظام مختل گردد.
این اقدام با هدف ایجاد از کارافتادگی نظام سیاسی انجام میشد تا علاوه بر از بین بردن تجربیات و دانش مدیریتی، با ایجاد فضای ناامنی و عدم قطعیت، باعث سردرگمی در لایههای زیرین حاکمیت، بروز تنشهای درونسازمانی برای جانشینی و در نهایت، سلب اعتماد عمومی از توانایی نظام در حفظ امنیت و ثبات شود؛ بنابراین، هدف نهایی نه تنها ترور و حذف فیزیکی افراد، بلکه از کار انداختن «کارکردِ نهادها» و «فروپاشی نظم سیاسی» از طریق ایجاد بیثباتی ساختاری بود.
برخی معتقدند هفتم تیر نقطه عطفی در تثبیت نظام جمهوری اسلامی شد. آیا میتوان گفت عاملان عملیات به نتیجهای کاملًا معکوس از هدف خود رسیدند؟
در علوم سیاسی، پدیدهای وجود دارد که به آن «اثر بازگشتی» یا «اتحاد در برابر تهدید» میگویند. مطابق با این دیدگاه، فاجعه هفتم تیر، برخلاف هدف اصلی گروهک منافقین (ایجاد فروپاشی)، باعث تقویت انسجام داخلی شد. در بیانی دقیق تر اگر معیار موفقیت را دستیابی به هدفِ طراحیشده یعنی«از کارافتادگی سیاسی» و «فروپاشی ساختاری» بدانیم، میتوان استدلال کرد که این عملیات به نتایج معکوس منجر شد؛ چرا که به جای ایجاد خلاء قدرت و از هم گسیختگی، باعث فعال شدن مکانیسمهای «تابآوری سیاسی» و «انسجام امنیتی» در بدنه حاکمیت شد.
در واقع، این حملات با ایجاد یک «دشمن مشترک»، موجب شد تا لایههای مختلف قدرت بهجای فروپاشی، حول محور امنیت متحد شده و از طریق بهکارگیری ابزارهای نمادین (مانند شهادت) و بازسازی سریع زنجیره فرماندهی، مشروعیت و اقتدار خود را در برابر تهدید بازتعریف کنند، که این امر در نهایت به جای ایجاد آشوب، به نوعی «تثبیت ساختاری» از طریق سختگیری امنیتی منجر گردید. البته در اینجا نبایستی از قاطعیت، درایت و مدیریت حکیمانه حضرت امام غافل شد.
تصور سازمان منافقین این بود که با این انفجار، حکومت نوپای اسلامی را از پا در میآورند و خود به قدرت میرسند. خط دهندگان و کمککنندگان و پناهدهندگان این تروریستهای جنایتکار نیز در کشورهای غربی کم و بیش همین تحلیل را ارائه میدادند، اما بر خلاف این تصور، مدیریت حضرت امام طرح سازمان را در نطفه خفه کرد.
حضرت امام در ۸ تیر ۱۳۶۰، با صدور احکام جداگانهای، آیتالله حاج سید عبدالکریم موسوى اردبیلى را به جایگزینی شهید بهشتی، به سمت ریاست دیوان عالى کشور و آیتالله حاج شیخ محمدمهدى ربانى املشى، را به سمت دادستان کل کشور منصوب کردند و کوشش در تهیه طرح و برنامه، ایجاد تشکیلات نوین و تدوین لوایح جدید جمهورى اسلامی ایران بر اساس تعالیم مقدس اسلام و هر چه اسلامیتر کردن قوه قضائیه را به آنان تأکید فرمودند. امام در ادامه با دلداری به مسئولین و ترسیم خطمشی کلی نظام، توانستند یکی از مهمترین بحرانهای پیشآمده را کنترل کنند. همچنین حضور گسترده و میلیونی مردم در تشییع پیکر و بزرگداشت شهدای هفتم تیر و فضای عاطفی پدید آمده در سراسر کشور، امواج وسیع حمایت از نظام و نفرت از سازمان تروریستی را تشدید نمود.
چه عواملی باعث شد یک جریان سیاسی که در ابتدای انقلاب مدعی فعالیت سیاسی بود، به این جمعبندی برسد که حذف فیزیکی رقیب سیاسی ابزار مؤثری برای پیشبرد اهدافش است؟
در دوران اولیه انقلاب، مجاهدین خلق سعی داشتند با ترکیب ایدئولوژی مذهبی و مارکسیستی، تودههای مختلف را بسیج کنند. اما با تثبیت قدرت جمهوری اسلامی و پیروزی جریانهای مذهبی سنتی در انتخابات و سازماندهی اجتماعی، مجاهدین متوجه شدند که «سهم بازار سیاسی» آنها در حال از دست رفتن است. وقتی یک جریان متوجه میشود که نمیتواند از طریق «رأی»، «شورای محلی» یا «نفوذ در نهادها» به قدرت برسد، دچار بنبست استراتژیک میشود.
در این مرحله، ترور به جای یک ابزار جانبی، به «استراتژی اصلی» تبدیل میشود تا با حذف فیزیکی رقیب، مسیر رسیدن به قدرت کوتاه شود. در بیانی جامعهشناسانه گذار یک جریان سیاسی مانند مجاهدین خلق از فعالیتهای اجتماعی به استراتژی حذف فیزیکی، در واقع بیانگر «شکست در رقابت مشروع» و فرار از بنبست استراتژیک است؛ این جریان با مشاهده عدم توانایی خود در کسب مشروعیت تودهای و ناتوانی در نفوذ به ساختارهای رسمی قدرت پس از انقلاب اسلامی، از الگوی «جذب و اقناع» به الگوی «تخریب و اجبار» تغییر مسیر داد.
این تحول با تکیه بر نگرش «بازی با حاصلجمع صفر» صورت گرفت، بهطوری که رقیب سیاسی دیگر یک طرف مقابل برای گفتوگو نبود، بلکه مانعی وجودی تلقی شد که باید از طریق ابزارهایی چون «ترور»، «آشوب و جنگ خیابانی» و ایجاد از کارافتادگی سیاسی در زنجیره فرماندهی حاکمیت، از میان برداشته شود. در نتیجه، این جریان با تبدیل شدن از یک «حزب سیاسی» به یک «سازمان شبهنظامی سلولی»، تلاش کرد تا با استفاده از خشونت به عنوان یک میانبر برای ایجاد خلاء قدرت، مسیر رسیدن به اقتدار را کوتاه کند، اما این اقدام در عمل به جای فروپاشی رقیب، منجر به انزوای اجتماعی آنها و بازتعریف حاکمیت به عنوان یک سیستم امنیتی سختگیر و منسجم شد.
فی الواقع، مجاهدین خلق با انتخاب مسیر ترور، در حقیقت به «شکست سیاسی» اعتراف نمودند. آنها با تبدیل شدن به یک سازمان نظامی، از میدان «گفتوگو و اقناع» خارج شده و وارد میدان «اجبار و تخریب» شدند. این حرکت، برخلاف تصور آنها، به جای فروپاشی حاکمیت، باعث شد که سیستم سیاسی رقیب، مکانیسمهای امنیتی خود را بسیار سختگیرانهتر و منسجمتر کند و جریان آنها را از یک «رقیب سیاسی» به یک «تهدید امنیتی» تبدیل کند که دیگر جایی در فضای عمومی نداشت.
در تبارشناسی خشونت سازمان مجاهدین خلق، نقش ایدئولوژی پررنگتر است یا شرایط سیاسی و شکست در رقابت قدرت؟
در تبارشناسی خشونت مجاهدین خلق، پاسخ به این پرسش که «ایدئولوژی» نقش پررنگتری دارد یا «شرایط سیاسی»، نمیتواند بر پایه یک انتخاب مطلق باشد؛ چرا که این دو عامل در یک رابطه تعاملگرایانه و همافزا هستند. با این حال، اگر بخواهیم از منظر علوم سیاسی و روانشناسی سیاسی تحلیل کنیم، میتوان گفت «شرایط سیاسی و شکست در رقابت»، محرک و عاملِ فعال و «ایدئولوژی»، زیربنای ساختاری، سوخت و عاملِ توجیهگر اخلاقی بوده است.
به این معنا که شکست در میدان رقابتهای مشروع و از دست رفتن مشروعیت تودهای، جریان را به سمت استفاده از خشونت به عنوان یک «میانبر استراتژیک» برای ایجاد خلاء قدرت سوق داد. در بیانی شفاف تر با تثبیت قدرت جمهوری اسلامی و از دست رفتن حمایت تودهها، جریان دچار «اضطراب وجودی» شد. در این لحظه، خشونت نه به عنوان یک انتخابِ ایدئولوژیک، بلکه به عنوان یک «استراتژی بقا» انتخاب شد.
شکست در رقابت، آنها را از «بازی با قوانین» به سمت «تلاش برای تغییر قوانین از طریق تخریب» سوق داد. در حالی که ایدئولوژی مذهبی-مارکسیستی آنها، این خشونت را از یک جنایت سیاسی به یک «وظیفه مقدس و انقلابی» بازتعریف میکرد تا راه را برای گذار از «جذب سیاسی» به «تخریب فیزیکی» هموار سازد. این نگاه باعث شد که مفاهیمی مثل ترور، تحت نامهای پرطمطراق مانند «مبارزه با اشرار» یا «پاکسازی مسیر انقلاب» بازتعریف شود. همچنین ایدئولوژی آنها اجازه نمیداد رقیب سیاسی صرفاً یک رقیب باشد؛ بلکه رقیب را «دشمن وجودی» یا «عامل فساد» میدید. این «دیگرسازی» شدت خشونت را بالا میبرد، زیرا کشتنِ دشمن در چهارچوب آنها، دیگر قتل نیست، بلکه «پاکسازی» است.
اگر بخواهم به این دو عامل وزن نسبی بدهم: شرایط سیاسی و شکست در رقابت، «علتِ مستقیم» و محرک اصلی انتقال به خشونت بود چرا که بدون شکست، خشونت به یک انتخاب استراتژیک تبدیل نمیشد و از سوی دیگر ایدئولوژی، «علتِ ساختاری»و زیربنای روانی آن بود؛ چرا که بدون ایدئولوژی، مجاهدین ابزاری برای توجیه اخلاقیِ آن خشونت و ساختاری برای اجرای آن نداشتند. به عبارت دقیقتر شکست سیاسی، «نیاز» به خشونت را برای مجاهدین ایجاد کرد و ایدئولوژی، «اجازه» و «روش» انجام آن را فراهم آورد. بدون شکست، خشونت یک انتخاب بود؛ اما با شکست، خشونت به تنها زبانِ باقیمانده برای این جریان تبدیل شد.