یک آتشبس پایدار، همواره محصول نوعی «ثبات راهبردی» است؛ وضعیتی که در آن، طرفین نهتنها توان ضربه دوم (متراکم و فلجکننده) یکدیگر را معتبر میدانند، بلکه آستانهها و خطوط قرمز را نیز چنان پیشبینیپذیر مییابند که به این باور قطعی میرسند که «اقدام نظامی، بسیار پرهزینهتر از عقبنشینی یا پذیرش وضع موجود است.»
باید اندیشید که چرا پس از پشت سر گذاشتن دو جنگ بزرگ در فاصله کمتر از یک سال، هنوز هم چشمانداز شکلگیری یک صلحِ دائمی در سطح منطقه روشن نیست. این گزاره شاید در نگاه اول بدبینانه به نظر برسد، اما در تحلیل امنیت بینالملل، مانند هر حوزه پیچیده دیگری، قضاوت را نباید به «حادثههای نزدیک» یا «خبرهای داغ» واگذار نمود، بلکه باید از منطق موقعیت فراتر رفت و تحولات را از روی روندهای کلان خواند.
یک تحلیلگرِ بازارهای مالی را در نظر بگیرید؛ او وقتی میخواهد مسیر آینده قیمت یک سهم را پیشبینی کند، به نوسانهای روزانه خیره نمیشود، بلکه سراغ متغیرهای بنیادین و کلان اقتصادی مانند نرخ بهره، چرخه نقدینگی، نرخ تورم و ریسکهای ژئوپلیتیک میرود. در سیاست بینالملل نیز دقیقاً چنین منطقی برقرار است. همانطور که یک جهش کوتاهمدت در نمودار قیمت، الزاماً آغازگر یک بازار صعودی نیست، پایان یافتن یک جنگ یا امضای یک توافق آتشبس نیز بهخودیخود به معنای تغییر در روند کلان یا دگرگونی در آرایش پایدار نیروها نخواهد بود. آنچه فرجامِ بازی را تعیین میکند، نیروهای ساختاریِ زیرِ پوسته تحولات مانند توازن قدرت، منطق بازدارندگی، ظرفیتهای بسیج و تسلیح، و نوعِ برداشت بازیگران از هزینه و فایده تشدید تنش خواهد بود.
از این زاویه، مسأله اصلی منطقه غرب آسیا، نه صرفاً پایان دادن به یک درگیری مقطعی، بلکه فقدانِ یک «معماری امنیتیِ پایدار و قابل اتکا» است؛ معماری هوشمندانهای که بتواند انگیزه آزمونِ آستانهها و بازتولیدِ بحران را در نطفه مهار کند. یک آتشبس پایدار، همواره محصول نوعی «ثبات راهبردی» است؛ وضعیتی که در آن، طرفین نهتنها توان ضربه دوم (متراکم و فلجکننده) یکدیگر را معتبر میدانند، بلکه آستانهها و خطوط قرمز را نیز چنان پیشبینیپذیر مییابند که به این باور قطعی میرسند که «اقدام نظامی، بسیار پرهزینهتر از عقبنشینی یا پذیرش وضع موجود است.»
در ادبیات راهبردی، بازدارندگی به معنای واداشتنِ بازیگرِ بالقوه مهاجم به صرفنظر کردن از یک اقدام خصمانه است؛ پدیدهای که یا از طریق تهدیدِ معتبر به تحمیل هزینههای گزاف حاصل میشود و یا از مسیرِ سلب امکان موفقیت و ناکام گذاشتنِ حریف در دستیابی به اهدافش. با این حال، کارآمدی این سازوکار به وجود همزمانِ چهار رکن حیاتی وابسته است: نخست، توانمندی واقعی برای اعمال قدرت؛ دوم، اعتبار و باورپذیری تهدید در ذهن دشمن؛ سوم، ارتباط و اعلام شفاف و بهموقعِ پیام به رقیب؛ و در نهایت، به رسمیت شناخته شدن عزم و اراده سیاسی بازیگر برای پرداختِ هرگونه هزینه در مسیر دفاع از خطوط قرمز. بدون هماهنگی این ارکان، بازدارندگی به یک لفاظی توخالی تبدیل شده و راه برای تشدید تنش هموار میگردد.
بحرانهای منطقهای در خلأ شکل نمیگیرند. آنها معمولاً در نقطهی تلاقیِ رقابتهای محلی و روندهای کلان جهانی قرار دارند. به بیان دیگر، بحرانها و جنگهای منطقهای فقط محصول خصومتهای محلی نیستند؛ بلکه از فشارها، مداخلات، ائتلافها و تغییرات توازن قوا در سطح جهانی نیز تأثیر میپذیرند. وقتی دو بازیگرِ شکلدهنده این قواعد یعنی روسیه و آمریکا، درباره آستانهها، شیوههای تشدید، و حتی نسبتِ میان جنگ متعارف و ابزارهای راهبردی (از تهدید هستهای تا جنگ ترکیبی) در سیاستها و تعاریف خود بازتعریف انجام میدهند، پیامدش برای مناطق پیرامونی روشن است. خطوط قرمز سیالتر میشوند، محاسبات ریسک تغییر میکند، و «ثبات راهبردی» شکنندهتر میشود. برای همین است که ما نیز ناگزیر از بازنگری در نگاه خود به امنیت و بازدارندگی هستیم.
در دوران جنگ سرد، بازدارندگی میان آمریکا و شوروی بر این فرض استوار بود که هر حمله گسترده هستهای، به پاسخ متقابل خواهد انجامید و همین «ضربه دوم» هزینه حمله را برای مهاجم غیرقابلتحمل میکند. بنابراین، منطق ثبات راهبردی بر «توازن ترس» بنا میشد: هر طرف میکوشید طرف مقابل را قانع کند که آغاز جنگ هستهای نه راهی به پیروزی، بلکه مسیری به سوی خودویرانگری است؛ و دقیقاً به همین دلیل، جنگِ مستقیم میان دو ابرقدرت باید نامحتمل بماند.
اما این توازن، پس از فروپاشی شوروی در معرض فرسایش قرار گرفت؛ نه لزوماً به این معنا که توان هستهای از میان رفت، بلکه از آن جهت که قواعد عملیِ مدیریت بحران و خطوط قرمزِ قابل پیشبینی تضعیف شد. در این چهارچوب، تحولات منتهی به جنگ اوکراین و سپس تداوم آن، نشانه یک بحران جدی در بازدارندگی است که در آن با اتکای گسترده به این برآورد که آستانه توسل به سلاح اتمی همچنان بسیار بالاست، اوکراین به میدان یک جنگ فرسایشی و نیابتی در اروپا تبدیل شد؛ جنگی که در آن، رقابت ژئوپولیتیک میان روسیه از یک سو و آمریکا و متحدانش از سوی دیگر، در سطحی زیر آستانه هستهای پیگیری میشود.
با ورود جنگ در اوکراین به پنجمین سال خود، در حالیکه بخش مهمی از طرفهای اروپایی بر تداوم جنگ «به هر قیمت» اصرار میورزند و افق قابل اتکایی برای مصالحه پدیدار نشده، همزمان با گسترش دامنه درگیری به درون خاک روسیه و هدف قرار گرفتن در حال تزاید شهرها و حمله به تأسیسات انرژی، در روسیه نیز واکنشهایی برانگیخته و موجب شده برخی صداهای اثرگذار درباره ضرورت استقرار یک «رژیم جدید بازدارندگی» برای جلوگیری از لغزش به سمت جنگی جهانی، بلندتر شود. در این میان، مقاله بحثبرانگیز سرگئی کاراگانوف، دیپلمات برجسته و نزدیک به کرملین با عنوان «چگونه میتوان یک در یک جنگ جهانی پیروز شد؟» با وجود بازتاب گسترده بینالمللی، در فضای تحلیلی ایران کمتر به اندازه اهمیتش مورد توجه قرار گرفت؛ حال آنکه فهم منطق آن مقاله، بهویژه در نسبت با فرسایش ثبات راهبردی و جابهجایی خطوط قرمز، برای تحلیل مسیرهای پیشِ روی کشورمان ضروری است.
کاراگانوف جهان را در حال گذار از نظمی میبیند که بر برتری راهبردی غرب استوار بود؛ به نظمی تازه که این برتری در آن فرسوده شده و منازعه بر سر شکل و موازنه آن، ناگزیر پرهزینه و تنشزا خواهد بود. از نظر او، چنین گذاری نه با مصالحهای آرام، بلکه با دورهای از رویارویی ممتد، فشارهای متقابل و آزمون مکرر آستانهها همراه است. از همین جهت توصیه مرکزی او این است که باید خود را برای یک منازعه فرسایشی و بلندمدت آماده کرد؛ منازعهای که در آن، طرف مقابل الزاماً در پی یک ضربه قاطع و نهایی نیست، بلکه میکوشد از مسیر فشارهای تجمعی، موازنه را بهتدریج تغییر دهد.
بهگمان کاراگانوف، مشکل اصلی اینجاست که بازدارندگی سنتی روسیه دیگر مثل گذشته کارایی ندارد. به تعبیر او، بخشی از دولتهای غربی دیگر آن ترس بازدارنده پیشین را از پیامدهای تشدید ندارند و درست بر همین مبنا، سیاست فشار مرحلهبهمرحله را پیش میبرند. ایده محوری او این است که غرب میکوشد روسیه را نه با یک مواجهه مستقیم و ناگهانی، بلکه از طریق گسترش تدریجی دامنه عملیات، افزایش برد و عمق حملات پهپادی و موشکی در داخل خاک روسیه، و ملتهب نگاه داشتن فضای سیاسی و روانی، زیر فشار بگذارد؛ بهگونهای که سطح تنش پیوسته بالا برود، بیآنکه فوراً واکنشی عظیم و مهارنشدنی را برانگیزد. اشاره او به تهدیدهای فزاینده علیه مراکز نمادین و سیاسی، از سنپترزبورگ تا مسکو، دقیقاً در همین چهارچوب معنا پیدا میکند: فرسایش بازدارندگی هنگامی رخ میدهد که طرف مقابل مطمئن شود میتواند از نردبان تشدید بالا برود، بیآنکه بهای بازدارندهای بپردازد.
در برابر این روند، کاراگانوف از ضرورت بازگرداندن «عنصر ترس» به موضع راهبردی روسیه سخن میگوید؛ مقصود او این است که طرف مقابل نباید به این جمعبندی برسد که میتواند آرامآرام دامنهی فشار را افزایش دهد و در نهایت، مسکو را در موقعیتی قرار دهد که میان انفعال فرسایشی و ورود به یک جنگ بزرگ، گزینه سومی نداشته باشد. در الگوی پیشنهادی او، یک لایه از بازدارندگی بر توان متعارفِ پیشرفته تکیه دارد. استفاده از ظرفیتهای موشکی دقیق و قابل اتکا، از جمله سامانههای هایپرسونیک، برای پاسخهایی که هم عملی باشند و هم حامل پیام روشن. اما لایه دوم، حساستر و مناقشهبرانگیزتر است. تأکید بر حفظ و تقویت بازدارندگی هستهای بهعنوان ضمانت نهایی امنیت، همراه با این پیام که ادامه روند فعلی میتواند آستانههای تصمیمگیری را به سطوحی پرهزینهتر سوق دهد.
اهمیت مقاله کاراگانوف برای این بحث دقیقاً در بازتابِ این تصور در بخشی از محافل راهبردی روسیه است که قواعد بازدارندگی در حال تغییر است و فرضِ «مدیریتپذیر بودن تشدید» میتواند بهغایت خطرناک باشد. همین نقطه به یک چرخش دکترینال حساس گره میخورد. یعنی فاصله گرفتن از گزاره کلاسیکِ «جنگ هستهای هیچ برندهای ندارد» و حرکت به سمت این استدلال که حتی با پذیرش هزینههای فاجعهبار برای جهان میتوان پیروز یک جنگ هستهای بود.
دلالت این روندها برای ایران روشن است. جهان نه به سمت صلحی پایدار، بلکه به سمت دورهای از رقابت سختتر، آستانههای سیالتر و بحرانهای مکرر حرکت میکند. در چنین وضعی، امنیت دیگر با تکیه بر مفروضات قدیمی یا امید به بازگشت نظم پیشین تأمین نمیشود. اگر در سطح ابرقدرتها نیز از فرسایش بازدارندگی سنتی و ضرورت بازتعریف آن سخن گفته میشود، برای ایران این هشدار دوچندان جدی است؛ زیرا کشوری که در میانه یک محیط منطقهای پرتنش و در تقاطع رقابتهای قدرتهای بزرگ قرار دارد، بیش از دیگران در معرض خطای محاسبه، آزمون آستانهها و فشارهای تجمعی خواهد بود.
از این جهت، مسأله اصلی نه صرفاً افزایش ابزار قدرت، بلکه طراحی یک بازدارندگیِ متناسب با دنیای جدید است. بازدارندگیای که هم توان پاسخ مؤثر داشته باشد، هم خطوط قرمز را روشن کند، هم اراده سیاسی را معتبر سازد، و هم دشمن را به این جمعبندی برساند که هزینه تشدید، از هر دستاورد احتمالی آن بیشتر است. در کنار این، ایران ناگزیر است امکان شکلدهی به ترتیبات و مشارکتهای راهبردیِ پایدار با کشورهایی را بررسی کند که در نظم در حال گذار، بتوانند در تقویت امنیت، تابآوری و موازنه منطقهای نقش واقعی ایفا کنند. صلح در جهان جدید، بیش از گذشته، نه محصول خوشبینی، بلکه حاصل بازدارندگیِ معتبر، محاسبه دقیق و معماری امنیتیِ هوشمندانه است.
.....................................................................................................
*پژوهشگر دکتری حقوق بینالملل