ما در لحظهای هستیم که دیگر وقتِ «دیدید ما گفتیم»ها نیست. ابعادِ تغییرات چنان وسیع است که همه—از دانشگاهی و نخبه تا سیاستمدار و شهروندِ عادی—باید دوباره دورِ یک میز بنشینند. حاکمیت باید چتری باشد برای همه ایرانیها؛ با تمامِ تکثرهایِ هویتی، قومیتی و دینی. وطن باید دوباره جایی برای «کنارِ هم زیستنِ انواعِ ایرانی با انواعِ آرمانها» شود.
همه چیز از لحظهای آغاز شد که زیرساختها، از کالبدی صلب و بدیهی، به «هدفی در دسترس» بدل شدند. در آن ثانیههایِ کشدار که سایه تهدید بر نیروگاهها، پالایشگاهها و شریانهایِ حیاتیِ کشور افتاد، آنچه سالها در بسترش زیست میکردیم اما نمیدیدیم، ناگهان مقابلِ چشمانمان پررنگ شد. جنگ، علیرغم تمامِ دهشتناکیاش، پرده از عینیتی برکشید که در محاقِ نقدها، کاستیها و فرسایشِ سرمایه اجتماعی (Social Capital) پنهان مانده بود. گویی فقدان، اینبار مأموریت داشت تا بخشِ پُرِ لیوان را به رخِ مایی بکشد که وطن را تنها در کمبودهایش معنا کرده بودیم. این «شوکِ بازشناسی»، نقطه صفرِ مرزیِ بازخوانیِ تاریخیِ ماست؛ جایی که میفهمیم ایران، فراتر از دعاویِ سیاسی، انباشتی از رنج و تخصصِ انسانهایی است که بیآوا، تنِ این جغرافیا را سرِ پا نگه داشتهاند.
ما همیشه از «توسعه» حرف زدهایم؛ اما گویی جایی در میانهی راه، معنایِ راستینِ آن را در بایگانیِ شعارها جا گذاشتیم. اگر در سالهای میانیِ دهه هفتاد، مفهومِ «توسعهی پایدار و همهجانبه» به جانمایه کلامِ نخبگان و خواستِ عمومی بدل گشت، نه از بابِ نفیِ سازندگی، که به جهتِ ضرورتی تاریخی بود. اهتمامِ صُلب به کالبدِ فیزیکی و پروژههایِ عمرانی در دهه پیش از آن، بیآنکه نسبتی با آزادیهایِ مدنی و کنشگریِ اجتماعی برقرار کند، فرجامی جز تورم، فشار بر اقشارِ فرودست و به حاشیه رفتنِ نهادِ دانشگاه نداشت. دوم خرداد ۷۶، تلاشی بود برای بازگرداندنِ «انسان» به کانونِ توسعه؛ فراخوانی برای بازسازیِ سرمایه اجتماعی (Social Capital) و ترمیمِ پیوندهایِ بیننسلی که جویایِ آزادیهایِ فراگیرتر و دموکراسی بودند.
هرچند آن شیبِ صعودیِ همبستگی و اعتماد، در تندبادِ ممانعتها، سنگاندازیها و در نهایت برآمدنِ پوپولیسمی که شکافِ میانِ مردم و حاکمیت را تعمیق کرد، به سقوطی آزاد بدل گشت. از جایی به بعد، غبارِ غلیظِ نزاعهایِ جناحی چنان همهجا را گرفت که «خدمات» و «دستاوردها» در محاقِ فراموشی رفتند. در این میان، تصویری که از ایران ساخته شد، کشوری رو به زوال و تهی از توانمندی بود. اما جنگِ اخیر، علیرغم تمام سنگینیاش، حضورِ صامت اما مقتدرِ سرمایهی انسانیِ متراکم را بازنمایاند. این چهل روز نشان داد که فارغ از دعواهایِ فرادستان، بخشِ بزرگی از بدنهیِ کارشناسی و متخصصِ ایران—آنانی که نه در سودایِ مهاجرتاند و نه در قابِ رسانههایِ پرهیاهو میگنجند—نقشِ خود را با مهارتی شگرف ایفا میکنند. این همان نیرویی است که میتواند در سه روز پلهایِ منهدمشده را بازسازی کند و در چند ساعت، نبضِ شبکههایِ حیاتیِ انرژی را به ضربان بازگرداند. اما این جانهایِ شیفته، زیرِ سایه سنگینِ روایتِ «مهاجرتکردگان» و افقهایِ مبهمِ آینده، دچارِ نوعی «خودکوچکپنداریِ تحمیلی» شدهاند. فقدانِ شایستهسالاری و گزینشهایِ ناعادلانه، فرصتِ دیده شدن را از آنان گرفته و روایتهایِ رسمی از «رسیدن به قله» نیز به جهتِ دوری از واقعیتهایِ انضمامی، اثرِ معکوس بخشیده است.
حالا که جنگ، ردِ وابستگیهایمان را با خون و آتش ترسیم کرده، زمانِ آن رسیده که بپرسیم چرا نسبت به این «انباشتِ تاریخیِ رنج و تخصص» غافل بودیم؟ انهدامِ زیرساختها به ما یادآوری کرد که هر توربین و هر ریل، محصولِ رنجِ انسانهایی است که ماندند و نرفتند، انسانهایی که به شکل تاریخی تمدنی را بنا کردند. اما زیرِ سایه سنگینِ صداهای بلندتر و یا نواقص عیان حکمرانی، خُرد شدند.
این یادداشت، مدخلی است بر یک بازخوانیِ ضروری؛ برای آنکه اجازه ندهیم بحرانِ مشروعیت، به فراموشی نسبت به «دستاورد تمدنی» ما بینجامد. باید آرام آرام از آن چیزی گفت که ما را به این نقطه رساند. نقطهای که از هر مسیری که رفته باشیم و هر باوری که داشته باشیم؛ ضرورتهای بازخوانی را پیش رویمان گذاشته است. شاید که بتوان در این میانه مسیری روشن و هموار برای آینده ایران عزیز گشوده شود. مسیری که همه افراد این سرزمین بر روی سنگفرشهای آن سهم داشته باشند و آن را آباد و از آنِ خود بخواهند.
فرسایش سرمایه اجتماعی و نادیدهانگاری
اگر در مقدمه این بحث از «شوکِ بازشناسیِ داشتهها» در میانه هراسِ جنگ گفتیم، اکنون باید بپرسیم چرا پیش از برخوردِ صلبِ تهدید، چشمانِ جامعه بر رویِ تنِ سالم و توانمندِ زیرساختهایش بسته بود؟ یکی از اولین و مهمترین پاسخها را باید در روندِ فرساینده و نگرانکننده «سرمایه اجتماعی» جستوجو کرد. سرمایه اجتماعی صرفاً یک مفهوم انتزاعی در متون جامعهشناسی نیست؛ بلکه نوری است که افقِ پیشرو را روشن میکند و به شهروند اجازه میدهد «داراییِ ملی» را بخشی از «هویتِ فردیِ» خویش ببیند. وقتی اعتمادِ تعمیمیافته سقوط میکند؛ و همبستگیِ میانگروهی جای خود را به اتمیزه شدن و انزوایِ درونی میدهد؛ یا در بهترین حالت گروههای بسیار متکثر و متعارض مردمی شکل میگیرد و همبستگی کاملا درونگروهی و نه بین گروهی برقرار میماند؛ جامعه دچار نوعی ندیدن سیستماتیک میشود. در این وضعیت، زیرساختی عظیم همچون عسلویه یا شبکههایِ پیچیدهیِ فولاد و انرژی، دیگر به عنوان «رزقِ مشاع» و دستاوردِ ملی دیده نمیشوند، بلکه به کالبدِ غریبه قدرتی تعبیر میگردند که شهروند، خود را در منافع و تصمیماتِ آن شریک نمیبیند.
روندِ کاهشیِ سرمایه اجتماعی در ایرانِ دهههایِ اخیر، به تدریج «امید به آینده» را مستهلک کرده و افقِ زمانیِ جامعه را چنان کوتاه ساخت که کنشگران به سمتِ عقلانیتِ لحظهای و منفعتِ فردیِ فوری سوق پیدا کردند. در چنین اتمسفرِ مهآلودی، داشتههای بلندمدت که ثمره رنجِ انباشته نسلهاست، از محاسباتِ ذهنیِ شهروندِ ناراضی حذف میشوند. این همان نقطهای است که «خودکوچکپنداری» جایگزینِ «اعتبارِ ملی» میگردد. وقتی حاکمیت با عبارات غیرواقعبینانه یا غیر ملموس از «قله» سخن میگوید و رسانههایِ رقیب نیز در توافقی نانوشته با روایتِ رسمی، تنها بر طبلِ «ویرانی» میکوبند، امکانِ افتخار به تخصصِ داخلی و ارج نهادن به رنجِ متخصصی که مانده و نرفته است، سلب میشود. مهندسِ ما در پالایشگاه کار میکند، اما چون خود را در «نقشهیِ آینده ایران» نمیبیند، نسبت به داراییِ تحتِ مراقبتش دچار بیحسیِ مزمن میشود.
جنگ به طور موقت یک «همبستگیِ اضطراری» ناشی از ترسِ فقدان ایجاد کرده است، اما نباید دچار این توهم شد که این پیوندِ واکنشی، جایگزینِ سرمایه اجتماعیِ اصیل میشود. کلامی که در جنگ دوازده روزه و چه در این جنگ با استناد به همبستگیهای خیابانی بخشی از مردم مدام تکرار میشود. انگار نه انگار که این مفهوم اجتماعی معنای مشخصی دارد و صعود و نزولش به واسطه شاخصهایی ارزیابی میشود که در تمام این سالها توسط افراد مختلفی رصد شده است. شاخصهایی که اعتراضات و اتفاقات مختلفی از جمله دیماه ۱۴۰۴ را هم پیشبینی میکند. اما واقع اینجاست که برخی علاقمندند نه به شکل تاریخی، نه فراگیر و با درنظر گرفتن کثرت همه مردم، نه با کنار هم گذاشتن همه مسائل ملی؛ که صرفا با یک رویداد مهم اما نه ضرورتا مستقل امری را قضاوت یا تحلیل کنند.
مهمترین کاری که بعد از رسیدن به اندکی ثبات—و حتی در میانه این مسیرِ پرسنگلاخ—باید انجام داد، بازسازیِ همین سرمایه روی به زوال است. نمیتوان چشمان را بر جامعهای که یا در مخالفتِ صریح و یا در سکوتی سنگین نظارهگرِ انتخابهایِ حاکمیت است، بست. بازگرداندنِ اعتبار به ایران، نیازمندِ «دست دادن» با این بخشِ وسیعِ جامعه است. باید آنها را نیز به جمعِ مدافعانِ وطن فراخواند؛ نه با شعارهایِ تهی، بلکه با نشان دادنِ چشماندازی روشن از تغییر در راستایِ خواستهها و منافعِ همگانی.
تریبونهایِ رسمی و رسانههایِ حاکمیتی ما سالهاست که از انجامِ این مأموریت ناتوان ماندهاند؛ آنها به جایِ ترمیمِ پیوندها، مدام بر طبلِ جدایی و گزینشهایِ ناعادلانه کوبیدهاند. بازخوانیِ وطن از مسیرِ فقدان به ما نهیب میزند که امنیتِ پایدار، نه فقط و تنها از لوله تفنگ، که از عمقِ اعتمادِ شهروند به «خانهاش» میجوشد. اگر بخواهیم داشتههایمان دوباره دیده شوند، باید اول حقِ دیده شدنِ صاحبانِ این داراییها را بهرسمیت بشناسیم. تنها با بازسازیِ سرمایه اجتماعی است که میتوان آن «کوریِ ادراکی» را درمان کرد و به شهروند انگیزه داد تا نه از سرِ اجبار یا ترس، که از سرِ تعلقی عمیق، پاسدارِ تمدنی باشد که خود را در ذرهذرهیِ پیشرفتِ آن سهیم میداند.
فقر و لکنت در شناختِ داشتهها
اگر در مقدمهی این بحث از «شوکِ بازشناسیِ داشتهها» در میانه هراسِ جنگ گفتیم، اکنون باید از مانعِ بزرگی بگوییم که اجازه نمیدهد شهروند، ایران را در قامتِ یک تمدنِ توانمند ببیند: «تنگنایِ معیشت». نمیتوان از جامعهای که مدام فقیرتر و تنها در چندسال اخیر جمعیت فقیرش دوبرابر شده؛ انتظار داشت که داراییِ ملی را بخشی از افتخارِ فردیِ خود بداند. وقتی طبقه متوسط—که همواره حاملِ فرهنگ و پیونددهنده ثبات بود—امکانهای خود را برای یک زندگیِ معمولی از دست میدهد و به زیر خطِ فقر پرتاب میشود، افقِ دیدِ جامعه لزوماً کوتاه میشود.
واقعیت این است که در سالهای اخیر، فقر از یک پدیده اقتصادی به یک وضعیتِ تمامعیارِ زیستی بدل شده است. وقتی بیش از نیمی از خانوارها زیر خطِ فقر هستند و تورمِ خوراکی در ماههای متوالی اعدادِ نجومیِ سه رقمی را تجربه میکند، زندگی عملاً در دایره نیازهای اولیه محصور میماند. در چنین شرایطی، فرد چنان درگیرِ «تونلِ فقر» و تنازع برای بقاست که دیگر توان و پهنایِ باندی برای اندیشیدن به «داشتههای ملی» ندارد. برای کسی که تمامِ توانش صرفِ نان شده است، سازههای عظیمی چون عسلویه یا شبکههایِ پیچیدهیِ انرژی، دستاوردی دور و غریبهاند که اثری بر کیفیتِ زندگیاش ندارند.
بحران جایی عمیقتر میشود که حاکمان، بیتوجه به این واقعیت، از تریبونهای رسمی مردم را به قناعتِ اجباری فرا میخوانند. صحبت از «عدم ضرورتِ خوراک» یا «لوکس شدنِ زندگی»، فرسنگها با واقعیتِ نسلی که در عصرِ ارتباطات زندگی میکند فاصله دارد. ما دیگر در دهه شصت و دورانِ کوپن زندگی نمیکنیم. مدلِ زندگی در تمام جهان تغییر کرده و مصرفِ نرمال، به بخشی از هویت و خواسته بدیهیِ انسانِ معاصر بدل شده است. وقتی شکافِ طبقاتی و ضریبِ جینی مدام افزایش مییابد و زندگیِ لوکسِ عدهای معدود در برابرِ چشمانِ محرومِ اکثریت رسانهای میشود، یک «ادراکِ محرومیتِ نسبیِ» شدید شکل میگیرد.
در این فضا، «خودکفایی» تبدیل به واژهای میانتهی میشود. ردِ پایِ خودکفایی اگر بر سرِ سفرهیِ خانوادهها دیده نشود، در پنداشتههایِ ملی هم جایی نخواهد داشت. وقتی دستاوردِ تمدنی و رنجِ متخصصِ داخلی، تأثیری در کاهشِ رنجِ روزمره شهروند ندارد، طبیعی است که او نسبت به این داراییها دچار نوعی بیحسی و نادیدهانگاری شود.
بازخوانیِ وطن از مسیرِ فقدان به ما نهیب میزند که افتخار به میهن و دیدن دستاوردها و نیمه پر لیوان، با شکمِ گرسنه و در زیرِ سایهی سنگینِ فقر میسر نیست. اگر میخواهیم مردم دوباره به داشتههایشان برگردند و آنها را از آنِ خود بدانند، باید اول حقِ آنها برای یک «زندگیِ نرمال» را به رسمیت شناخت. امنیت و اقتدار، پیش از آنکه در فولاد و بتن باشد، در سفرهای است که به برکتِ تخصص و مدیریت، دیگر بویِ فقر و شرمندگی ندهد. تا این پیوند برقرار نشود، بزرگترین زیرساختها هم در نگاهِ جامعه، تنها کالبدهایی غریبه باقی خواهند ماند.
زیستجهانی که مصادره شد
اگر فقر، افقِ دیدِ شهروند را به «بزنگاهِ معیشت» محدود کرده، عاملِ دیگری نیز وجود دارد که پیوندِ عاطفیِ او را با مفهومِ وطن سست کرده است: «تجاوزِ سیستم به زیستجهانِ مردم». ما سالهاست از «جنبشهای زندگی» سخن میگوییم؛ جنبشهایی که هدفشان نه لزوماً جابجاییِ قدرتِ سیاسی، بلکه بازپسگیریِ سادهترین انتخابهای روزمره است. وقتی سیستم، از نوعِ پوشش و تفریح گرفته تا خصوصیترین زوایایِ زندگیِ فردی را به صحنه مداخله و تحمیل بدل میکند، وطن از یک «پناهگاهِ امن» به یک «قرارگاهِ انضباطی» تغییرِ ماهیت میدهد. زمانی که تصمیمات امنیتی چه در شهر و چه در دانشگاه بر تصمیم سیاسی و اجتماعی ارجح میشود، شهروندان خود را رودررو با حقوقی میبینند که بابهانه و یا بدون آن از آنها سلب شده است. حق دسترسی کامل به اینترنت و داشتن تجمعات، گروهها و پاتوقها نمونههایی از آن میتواند باشد.
بحرانِ بازشناسیِ داشتهها، ریشه در همین «بیخانمانیِ در وطن» دارد. شهروندی که مدام برای بدیهیترین علایقش بازخواست میشود و انتخابهایش در ترازویِ روایتِ رسمی، لغزش و خطا شمرده میشود، به تدریج نسبت به سرنوشتِ عمومیِ جامعه دچار نوعی«قهرِ درونی» میگردد. در یادداشتهای اعتراضاتِ پیشین (دیماه) همواره بر این نکته تأکید داشتم که مسأله امروز، «حقِ زندگی کردن» است. وقتی این حق از فرد سلب میشود، او دیگر خود را در «سود و زیانِ» سیستم شریک نمیبیند. حال کافیست این موضوع را در کنار مسأله نسلها هم بگذاریم. ویژگیهای نسل زد و خواستهها و هویت نسلی او کاملا منطبق بر این قهر میچرخد. سیستم آموزشی و رسانهای هم کمترین میزان اثربخشی در آموزشهای فرهنگی و تاریخی را داشتهاند. از اینرو فعالترین و جوانترین گروه اجتماعی از درک سود و زیان سیستم ناتوان است. او از ابتدای جامعهپذیری عادت به نادیده گرفتن و دورزدن سیستم کرده است.
در چنین اتمسفری، جنگ و تهدیدِ زیرساختها، برای بسیاری از لایههای جامعه به امری «بیرونی» بدل میشود. منطقِ درونیِ این آدمها تلخ اما صریح است: «وقتی من در انتخابِ سبکِ زندگیام و در تامین حداقل نیازهایم در این خانه آزاد نیستم، چه فرقی میکند که توربینهایش بچرخد یا چرخهایش از کار بیفتد؟». این همان نقطه خطرناکی است که مداخله حداکثریِ سیستم در زیستجهان، به «بیتفاوتیِ حداکثری» در دفاعِ ملی منجر میشود.
حاکمان مدام از تهاجمِ فرهنگی و ضرورتِ صیانت میگویند، اما نادیده میگیرند که بزرگترین تهاجم، سلبِ «عاملیت» از شهروندِ ایرانی است. نسلِ جدید، که جهان را نه از پنجره رسانههایِ رسمی، که از دریچه ارتباطاتِ سیالِ جهانی میبیند، نمیتواند بپذیرد که برایِ «نرمال بودن» باید مدام بجنگد. این جنگِ فرساینده داخلی بر سرِ سبکِ زندگی، تمامِ رمقِ جامعه را گرفته و آن «سرمایه نمادینِ» ملی را که باید در روزِ سخت، پشتوانه کشور باشد، پیشپیش هزینه کرده است.
بازخوانیِ وطن از مسیرِ فقدان به ما یادآوری میکند که «ایران»، فقط مجموعهای از پالایشگاهها و سدها نیست؛ ایران، مجموعه خاطرهها و تجربههایِ آزادی است که شهروند در اتمسفرِ آن نفس میکشد. اگر میخواهیم در میانه نبرد، قلبها برای این جغرافیا بتپد، باید دست از دستکاری در زیستجهانِ مردم برداشت. امنیتِ پایدار نه با یکشکلسازیِ اجباری، که با «صلحِ سیستم با سبکِ زندگیِ مردم» محقق میشود. تا زمانی که فرد احساس نکند «صاحباختیارِ» زندگیِ خویش است، نمیتوان از او انتظار داشت که با تمامِ وجود، پاسدارِ تمدنی باشد که احساس میکند او را به رسمیت نمیشناسد. بازگشت به وطن، از مسیرِ به رسمیت شناختنِ «حقِ انتخاب» میگذرد.
زوالِ مرجعیت اجتماعی و رسانههای ناکافی
وقتی از بحران مرجعیت حرف میزنیم، منظورمان لزوماً از بین رفتنِ تمامِ منابعِ فکری نیست، بلکه سخن از نوعی جابهجاییِ ناهمگون است که در آن، نهادهایِ سنتیِ معناساز دیگر نمیتوانند روایتگرِ صادقِ واقعیت باشند. نهاد آموزش و نهاد دین، به دلیل غلبه نگاه ایدئولوژیک، به تدریج از نبضِ افکار عمومی فاصله گرفتند و در حالی که میخواستند جامعه را به شکلِ الگوهایِ رسمی درآورند، عملاً بخشِ بزرگی از مردم را به سمتِ یک «خوداتکاییِ فردی» سوق دادند. این فاصله، والدینی از نسل دهه شصت و هفتاد را ساخت که برآمده از تجربههایِ سختِ دهههایِ پیشین بودند و حالا آگاهانه میخواستند فرزندانشان هیچ شباهتی به الگوهایِ تحمیلی نداشته باشند. در غیابِ مراجعِ بیرونی، مرجعیت به درونِ خانههایِ منزوی کوچ کرد؛ جایی که دیگر نه از آرمانهایِ ملی، که از ضرورتهایِ زیستِ فردی سخن گفته میشد.
در این میان، نخبگانِ علمی و فرهنگی که باید میانجیِ میانِ ساختار و بدنه باشند، در یک بنبستِ دوجانبه گرفتار شدند. از یک سو، نقدِ تخصصی و مستقل در رسانههای رسمی جایی نداشت و هر صدایِ متفاوتی به سرعت از قطارِ روایتگری پیاده شد، و از سوی دیگر، خودِ نخبگان در فضایِ رسانهای با نقدهایِ حذفی علیه یکدیگر، به سلبِ اعتبارِ جمعیشان دامن زدند. نتیجه این شد که در فضای اجتماعی، «منطقِ بلاگری» جایِ «منطقِ نخبگانی» را گرفت. رسانه رسمی که استقلالِ نظرِ استادِ دانشگاه را برنمیتافت، برای عقب نماندن از مسابقه دیده شدن، خود به دنبالِ سلبریتیهای جدید رسانه (هنرمندان، ورزشکاران، صاحبان رسانه و ... ) دوید و عمقِ تحلیل را فدایِ سرعتِ سطحیِ فضای مجازی کرد. در این زیستبومِ جدید، کلامِ مینیمال و تصویری، فرصتِ اندیشهورزیِ صبور را از بین برد و علم در برابرِ ذائقههایِ زودگذرِ رسانهای عقب نشست.
باید پذیرفت که در دنیایِ امروز، مداخله در زیستجهانِ مردم از طریقِ حذف و فیلتر، تنها به نفعِ کسی تمام میشود که دستش از منظرِ ابزار و محتوا پُرتر است. وقتی ساختار نتوانست محتوایِ فرهنگیِ رقیب تولید کند و به جایِ گفتگو به سانسور پناه برد، روایتهایِ بیرونی حتی رسانههای غیر رسمی و بیرون از مرزهای ایران بدونِ مانع در ذهنِ جامعه نفوذ کردند. بحرانِ مرجعیت یعنی اینکه امروز، حتی وقتی از یک حقیقتِ عیان یا یک پیشرفتِ تمدنی حرف میزنیم، کسی آن را باور نمیکند؛ چون مراجعی که باید این داشتهها را با صداقت روایت میکردند، یا منزوی شدهاند و یا اعتبارشان قربانیِ مصلحتهایِ سیاسی شده است. نگرانیِ اصلی نه برایِ مفاهیمِ اصیلِ فرهنگی، که برایِ جامعهای است که در غیابِ مراجعِ معتبر و مستقل، در تشخیصِ خیر و صلاحِ ملیِ خود دچار سردرگمی شده است. بازخوانیِ وطن نیازمندِ بازگشت به اعتباری است که تنها از مسیرِ صداقتِ نهادی و احترام به استقلالِ اندیشه میگذرد.
عبور از فقدانهای ناشی از جنگ نیازمندِ جسارتی نخبگانی برای یک بازخوانیِ همهجانبه است. «چه باید کردِ» امروزِ ما، نه در شعارهایِ تکراری، که در احیایِ شأنِ اندیشهورزی و بازگرداندنِ اهلِ نظر به صدرِ دغدغههایِ جامعه است. رسالتِ امروز، ایستادن در میانه میدان و روایتگری از «داستانِ ناتمامِ ایران» است؛ روایتی که در آن، نقدِ بیامانِ ناکارآمدیها با پاسداریِ غیورانه از داشتههایِ تمدنی و رنجِ متخصصانِ وطن گره میخورد.
باید بساطِ نقد و نظر را چنان رونق داد که اندیشه دوباره به «نقطه اتکایِ جامعه» بدل شود و جایِ خالیِ مراجعِ سیاسی و رسانهای را پر کند. انتظار از بدنه نخبگانی این است که فارغ از تلاطمهایِ زودگذر، به بازخوانیِ ریشههایِ فرهنگی و تاریخی بپردازند و به جامعه یادآوری کنند که ایران، فراتر از حاکمان و فراتر از بحرانها، انباشتی از تخصص و هویتی است که نباید در غبارِ خشم یا فقر گم شود. تنها با نشاندنِ «خردِ جمعی» بر کرسیِ مرجعیت و ارج نهادن به استقلالِ نهادِ علم و با بهرهگیری از رسانههای مستقل و متکثر داخلی است که میتوانیم پلهایِ شکسته میانِ مردم و آرمانهایِ ملی را بازسازی کنیم و از دلِ این فقدان، مسیری روشن برایِ آیندهیِ ایرانِ عزیز بگشاییم.
ایران در آستانه فصلِ سوم؛ ضرورتِ یک «قرارِ ملی»
این جستار، بازخوانیِ مختصری بود از منظرِ اجتماعی بر آنچه در این سالها بر ما گذشت؛ تلاشی برای فهمِ لایههایِ زیرینِ جامعهای که در میانه جنگ و فقدان، دوباره خود را بازمیشناسد. اگرچه تمرکزِ این یادداشتها بر مؤلفههای اجتماعی بود، اما نمیتوان نادیده گرفت که ریشه بسیاری از این جراحتها در انسدادِ سیاسی، از دست رفتنِ دموکراسی، از کار افتادنِ احزاب و در نهایت، راندنِ بخشِ بزرگی از نخبگان و کنشگران از «قطارِ سیاست» نهفته است. شعارِ «اصلاحطلب، اصولگرا؛ دیگه تمامه ماجرا»، نه یک بیانیه سیاسیِ صرف، که گزارشِ جامعه از فاصلهای بود که به وسعتِ یک دره میانِ خود و حاکمیت ، اهل سیاست و یا به قول خودشان «درونحکومتیها» احساس میکردند.
ما امروز در زمانه سختی ایستادهایم؛ جمهوری اسلامی ایران عملاً واردِ «سومین دوره» از عمرِ خود شده است. دورهای که با از دست دادنهایِ بزرگ—چه در دیماه ۱۴۰۴ و چه در میانه این جنگِ نفسگیر—آغاز شده و هیچ چشماندازِ روشنی از سمت و سویِ آینده به دست نمیدهد. اما یک نکته قطعی است: بازبینی، دیگر نه یک انتخاب، که یک الزامِ گریزناپذیر برای همه گروههاست. تجربه نشان داده است که اصلاحاتِ اقتصادیِ مقطعی یا گشایشهایِ صوری، بدونِ «آشتیِ واقعی با همه مردم»—و نه فقط بخشِ هوادار—منجر به ترمیمِ سرمایه اجتماعی نخواهد شد. تا زمانی که این آشتی رخ ندهد، جامعه میانِ «آرامشِ اجباری» و «اعتراضِ انفجاری» در نوسان خواهد بود؛ چرخه ناخوشایندی که فرجامش چیزی جز استهلاکِ نیروهایِ مولدِ اجتماعی و پناه بردنِ قدرت به سرکوب نیست.
بازخوانیِ وطن در این لحظه تاریخی، نیازمندِ همراهیِ تمامِ مردم است. نمیتوان انتظار داشت که گروهی خاص همواره بارِ خیابان و هزینههایِ ایستادگی را به دوش بکشند تا صدایی از دیگران بلند نشود. حتی همین صدایِ خیابان اگر اجازه متکثر شدن نیابد، کارکردِ خود را به عنوانِ پشتوانه سیاستگذاری و مذاکره احتمالی از دست میدهد. سیاستمدارانِ ما همواره عادت داشتهاند تصمیمهای سخت را به بهانه «پایانِ جنگ» یا «بهبودِ اقتصاد» به تعویق بیندازند؛ اما امروز، بازسازیِ انسجامِ اجتماعی و کاستن از قطبیشدگیِ خطرناکِ جامعه، امری نیست که بتوان آن را به فردا حواله کرد.
ما در لحظهای هستیم که دیگر وقتِ «دیدید ما گفتیم»ها نیست. ابعادِ تغییرات چنان وسیع است که همه—از دانشگاهی و نخبه تا سیاستمدار و شهروندِ عادی—باید دوباره دورِ یک میز بنشینند. حاکمیت باید چتری باشد برای همه ایرانیها؛ با تمامِ تکثرهایِ هویتی، قومیتی و دینی. وطن باید دوباره جایی برای «کنارِ هم زیستنِ انواعِ ایرانی با انواعِ آرمانها» شود.
بازخوانیِ وطن از مسیرِ فقدان، ما را به این حقیقت میرساند که ماندگاریِ این جغرافیا، در گروِ شنیدنِ صداهایِ مختلف و باز کردنِ مسیرِ گفتگوست. تنها با به رسمیت شناختنِ این تکثر و بازسازیِ یکپارچگیِ سرزمینی بر اساسِ رضایتِ عمومی است که میتوان امیدوار بود از این گردنه سخت و این به واقع! «برههیِ حساسِ کنونی» به سلامت گذر کرد. ایران، میراثِ مشترکِ ماست؛ و بقایِ آن، نیازمندِ تصمیمی بزرگ برای بازگشت به آغوشِ تمامِ فرزندانش است.