گفتگوی اختصاصی پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

«امام مردم» روایتی از انقلاب نور؛

قاسم تبریزی، پژوهشگر تاریخ معاصر: تاریخ‌نگاری انقلاب اسلامی، نه یک کار دانشگاهی صرف، بلکه جهاد تبیین است/ بازسازی روایت امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی، بخشی از استمرار خود انقلاب است

همزمان با فرارسیدن ایام‌الله دهه فجر و سالروز پیروزی انقلاب اسلامی، معاونت پژوهش، آموزش و برنامه‌ریزی راهبردی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س)، مجموعه‌ای از برنامه‌های علمی، پژوهشی و رسانه‌ای را با محوریت اندیشه امام خمینی(س) و بازخوانی تحلیلی تاریخ انقلاب اسلامی تدارک دیده است. این مجموعه فعالیت‌ها که با عنوان کلی «امام مردم» معرفی می‌شود، در قالب یادداشت‌های تحلیلی، مصاحبه‌های تخصصی و گزارش نشست‌های علمی، با هدف تعمیق گفتمان «جهاد تبیین»، مقابله با تحریف‌های تاریخی و ارائه روایتی مستند و اصیل از انقلاب، در اختیار مخاطبان قرار خواهد گرفت.

پایگاه خبری جماران: دهه فجر، صرفاً یادآور پیروزی یک انقلاب سیاسی نیست؛ بلکه نقطه عطفی در بازتعریف نسبت جامعه ایرانی با تاریخ، هویت و روایت خویش به‌شمار می‌آید. انقلابی که توانست نظم سیاسی مستقر را دگرگون کند، ناگزیر باید روایت مسلط از گذشته را نیز به چالش می‌کشید. هرچند مسأله تاریخ‌نگاری انقلاب اسلامی از نخستین روزهای پیروزی، به‌طور طبیعی در بطن انقلاب حضور داشت، اما تبدیل آن به یک دغدغه آگاهانه و مأموریت‌محور، در سال‌های بعد و با دستور راهبردی حضرت امام خمینی(س) به حجت‌الاسلام و المسلمین سید حمید روحانی در ۲۶ دی ۱۳۶۷، به‌صورت روشن و نظام‌مند تحقق یافت.

در جهان معاصر، تاریخ دیگر صرفاً گزارش رخدادها نیست؛ بلکه ابزار تولید معنا، هویت‌سازی و حتی اعمال قدرت نرم است. آن‌که روایت مسلط از گذشته را در اختیار دارد، در بسیاری موارد، مسیر آینده را نیز تعیین می‌کند. در چنین زمینه‌ای، گفت‌وگو با پژوهشگرانی که تاریخ را نه صرفاً به‌عنوان خاطره، بلکه به‌مثابه میدان نزاع گفتمانی می‌فهمند، اهمیتی دوچندان می‌یابد.

قاسم تبریزی، پژوهشگر تاریخ معاصر، در این گفت‌وگو با نگاهی ساختارمند و جریان‌شناسانه، تاریخ‌نگاری ایران معاصر را ذیل هشت جریان فکری عمده تحلیل می‌کند و نشان می‌دهد چگونه خلأ تاریخ‌نگاری اسلامی در مقاطع حساس، راه را برای سیطره روایت‌های استعماری، مارکسیستی و سلطنت‌طلبانه هموار کرده است؛ خلأیی که انقلاب اسلامی، علی‌رغم گشایش‌های گسترده، هنوز به‌طور کامل بر آن فائق نیامده است.

در ادامه مشروح این گفت‌وگو را می‌خوانیم:

 

برای ورود دقیق‌تر به بحث، ابتدا بفرمایید تاریخ‌نگاری در ایران معاصر را با چه چهارچوبی باید فهم کرد؟ آیا اساساً می‌توان از تاریخ‌نگاری «بی‌طرف» سخن گفت؟

اگر تاریخ‌نگاری را صرفاً ثبت وقایع بدانیم، شاید بتوان از بی‌طرفی سخن گفت؛ اما در واقعیت، تاریخ‌نگاری همواره انتخاب‌گر، معناپرداز و جهت‌دار است. اینکه چه چیزی روایت شود، چه چیزی حذف گردد، کدام شخصیت برجسته شود و کدام به حاشیه رانده شود، همه و همه بر اساس یک دستگاه فکری و ارزشی صورت می‌گیرد.

در ایران معاصر، ما با یک جریان واحد تاریخ‌نگاری مواجه نیستیم، بلکه دست‌کم شش جریان عمده و رقیب وجود داشته و دارد که هر یک، تاریخ را از منظر خاص خود بازخوانی کرده‌اند. این جریان‌ها صرفاً علمی نیستند؛ بلکه عمیقاً با سیاست، ایدئولوژی و حتی پروژه‌های قدرت گره خورده‌اند.

نکته مهم اینجاست که برخی از این جریان‌ها، به‌ویژه در دوره قاجار و پهلوی، امکانات نهادی، مالی و رسانه‌ای گسترده‌ای در اختیار داشته‌اند؛ در حالی که تاریخ‌نگاری اسلامی، یا اساساً مجال ظهور نداشته یا در حاشیه و محدودیت رشد کرده است. این عدم توازن، پیامدهای بلندمدتی بر حافظه تاریخی جامعه ایرانی گذاشته است.

 

شما از تاریخ‌نگاری غربی و شرق‌شناسانه به‌عنوان نخستین جریان نام بردید. این جریان چه مختصاتی دارد و چرا آن را استعماری می‌دانید؟

برای فهم تاریخ‌نگاری غربی، باید از این پیش‌فرض آغاز کنیم که دانش در جهان مدرن، اغلب خنثی تولید نشده است. شرق‌شناسی، ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی، برخلاف تصور رایج، ابتدا در دل دانشگاه‌های مستقل شکل نگرفتند، بلکه به‌طور مشخص در پیوند با نهادهای استعماری متولد شدند.

برای مثال، مراکز شرق‌شناسی در انگلستان، مستقیماً زیر نظر وزارت خارجه این کشور فعالیت می‌کردند. هدف، شناخت جوامع شرقی برای «گفت‌وگوی فرهنگی» نبود؛ بلکه شناخت برای مدیریت، نفوذ و سلطه بود. وقتی بیش از دویست سفرنامه و گزارش تفصیلی درباره ایران نوشته می‌شود، این حجم از داده‌پردازی تصادفی نیست.

نمونه کلاسیک آن، لشکرکشی ناپلئون به مصر است. او نه‌تنها ارتش، بلکه ده‌ها مورخ، زبان‌شناس و مردم‌شناس را همراه خود برد. چرا؟ چون استعمار بدون شناخت عمیق فرهنگی و تاریخی، امکان‌پذیر نیست. در ایران نیز همین منطق حاکم بود: بازتعریف هویت ایرانی به‌گونه‌ای که اسلام از مرکزیت خارج شود و ایرانِ باستان یا هویت قومی جایگزین آن گردد.

امام خمینی(س) دقیقاً به همین نکته اشاره می‌کنند که ما می‌توانیم روش تحقیق را از غرب بیاموزیم، اما اگر مبانی و اهداف را هم تقلید کنیم، عملاً در زمین فکری آنان بازی کرده‌ایم.

 

جریان مارکسیستی چه تفاوتی با تاریخ‌نگاری غربی دارد و چه تأثیری بر روایت تاریخ ایران گذاشته است؟

تفاوت اصلی تاریخ‌نگاری مارکسیستی با جریان غربی لیبرال، در مبنای فلسفی آن است، نه در نتیجه نهایی. مارکسیسم بر اساس ماتریالیسم تاریخی بنا شده؛ یعنی تاریخ را صرفاً بر مبنای اقتصاد، مناسبات تولید و تضاد طبقاتی تفسیر می‌کند. در این چهارچوب، دین، ایمان و معنویت یا انکار می‌شوند یا به‌عنوان ابزار طبقه حاکم تفسیر می‌گردند.

در ایران، از اوایل قرن بیستم، این نوع تاریخ‌نگاری از طریق سوسیال‌دموکرات‌های قفقاز، حزب توده و گروه‌های چپ رواج یافت. روحانیت در این روایت، نه به‌عنوان نیروی اجتماعی مستقل، بلکه به‌مثابه مانع «پیشرفت تاریخی» معرفی شد. این نگاه، به‌ویژه در تحلیل نهضت‌های دینی، دچار کژفهمی جدی بود.

در شوروی نیز، اگرچه مراکز ایران‌شناسی فعال بودند، اما تاریخ ایران در آنجا از دریچه ایدئولوژی کمونیستی بازخوانی می‌شد. نتیجه آن، تولید انبوهی از آثار بود که شاید از نظر ادبی جذاب بودند، اما از حیث تحلیل تاریخی، تقلیل‌گرایانه و ایدئولوژیک محسوب می‌شدند.

 

در ادامه جریان‌ها، به ناسیونالیسم و به‌ویژه تاریخ‌نگاری شاه‌محور می‌رسیم. این جریان چگونه شکل گرفت و چه پیامدهایی برای فهم تاریخ معاصر ایران داشت؟

ناسیونالیسمی که در ایران عصر پهلوی صورت‌بندی شد، برخلاف تصور رایج، نه ریشه در سنت تاریخی–دینی ایران داشت و نه برآمده از تجربه زیسته مردم بود؛ بلکه وارداتی، ایدئولوژیک و وابسته به پروژه دولت‌سازی مدرن بود. این ناسیونالیسم، به‌ویژه در دوره رضاخان، مأموریت داشت پیوند تاریخی میان ایران، اسلام و روحانیت را قطع کند.

در این چهارچوب، تاریخ‌نگاری نیز دچار دگرگونی بنیادین شد. به‌تدریج، ما از «تاریخ قانون»، «تاریخ ملت» و حتی «تاریخ نهادها» فاصله گرفتیم و وارد مرحله‌ای شدیم که می‌توان آن را شاه‌محوری تاریخی نامید. در این روایت، شاه نه یک کارگزار سیاسی، بلکه تجسم ایران، وحدت ملی و حتی عقل تاریخی معرفی می‌شود.

رضاخان به‌عنوان «منجی ایران از قاجار فاسد» بازنمایی شد و محمدرضاشاه، در ادبیات رسمی، به «پادشاه مصلح، توسعه‌گرا و ضداستعمار» ارتقا یافت. در چنین روایتی، هرگونه مخالفت با شاه، نه اعتراض سیاسی مشروع، بلکه خیانت به ایران تلقی می‌شد. این دقیقاً نقطه‌ای است که تاریخ‌نگاری از علم فاصله می‌گیرد و به ابزار مشروعیت‌بخشی قدرت تبدیل می‌شود.

 

شما بارها به تاریخ‌نگاری استعماری، به‌ویژه در قالب فراماسونری و بهائیت اشاره کرده‌اید. این پروژه‌ها چه مختصاتی دارند؟

تاریخ‌نگاری فراماسونری و بهائی، از آن جهت خطرناک است که معمولاً خود را بی‌طرف، علمی و مستند نشان می‌دهد، در حالی که در عمق، یک پروژه تمام‌عیار ایدئولوژیک و سیاسی است. در این نوع تاریخ‌نگاری، ما با تحریف‌های خام و ابتدایی مواجه نیستیم، بلکه با بازچینی هوشمندانه داده‌ها روبه‌رو هستیم.

برای نمونه، فراماسونری تلاش می‌کند ریشه‌های خود را تا انبیا الهی امتداد دهد؛ گاه حضرت سلیمان(ع) و حتی حضرت نوح(ع) را به‌عنوان صاحبان تشکیلات معرفی می‌کند تا تشکیلات استعماری مدرن را به سنت الهی پیوند بزند. این، نه خطای علمی، بلکه جعل آگاهانه معناست.

در مورد بهائیت، از دهه ۱۳۷۰ به بعد، شاهد یک موج سنگین تاریخ‌نگاری در تبعید هستیم؛ آثاری حجیم، بعضاً ۷۰۰ یا ۸۰۰ صفحه‌ای، درباره شهرهای ایران، که در آن‌ها بابیه و بهائیت به‌عنوان «جنبش اجتماعی اصلاح‌طلب» معرفی می‌شوند و نقش استعمار انگلیس به‌طور کامل حذف یا تطهیر می‌شود. این آثار، مستقیماً در مراکز دانشگاهی غربی تدریس می‌شوند و به‌تدریج وارد ادبیات مرجع می‌گردند.

 

با توجه به این حجم از تاریخ‌نگاری‌های رقیب، چرا تاریخ‌نگاری اسلامی معاصر تا پیش از انقلاب ضعیف یا غایب است؟

این یک سوءتفاهم رایج است که گمان کنیم تاریخ‌نگاری اسلامی به‌دلیل ضعف علمی علما شکل نگرفت. واقعیت این است که انسداد سیاسی و امنیتی اجازه ورود به تاریخ معاصر را نمی‌داد. روحانیت می‌توانست درباره تاریخ اسلام، سیره ائمه(ع) و حتی قرون اولیه بنویسد، اما ورود به تاریخ قاجار و پهلوی، خط قرمز امنیتی بود.

شهید مطهری با صراحت می‌گوید که علم تاریخ، با وجود جایگاه بنیادینش، قرن‌ها در حوزه‌های علمیه تعطیل شد. این تعطیلی نه از سر بی‌اهمیتی تاریخ، بلکه به‌دلیل شرایط اختناق بود. نتیجه آن شد که تا سال ۱۳۵۶، تقریباً هیچ اثر جدی و نظام‌مند درباره نهضت امام خمینی(س) وجود نداشت؛ جز تلاش‌های محدود و پرهزینه‌ای مانند جلد اول کتاب مرحوم سیدحمید روحانی در نجف.

 

پس از پیروزی انقلاب، با رفع محدودیت‌ها، آیا این خلأ جبران شد؟

پس از انقلاب، ما با یک انفجار کمّی اسناد و خاطرات مواجه شدیم. اسناد ساواک، وزارت خارجه، دربار، مجلس و نهادهای امنیتی، در دسترس قرار گرفت. بیش از چهار میلیون سند، فرصت بی‌سابقه‌ای برای تاریخ‌نگاری فراهم کرد. اما مشکل اصلی این بود که این حرکت، فاقد مدیریت معرفتی و چهارچوب نظری منسجم بود.

هر فرد یا نهاد، بر اساس پیش‌فرض‌های خود نوشت؛ برخی با نگاه انقلابی، برخی با نگاه لیبرال، برخی با انگیزه تسویه‌حساب سیاسی. در حالی که تاریخ‌نگاری اسلامی، همان‌گونه که شهید مطهری تأکید می‌کند، نیازمند تفکیک میان تاریخ نقلی، تاریخ تحلیلی و فلسفه تاریخ است؛ و بدون این تفکیک، انباشت داده الزاماً به تولید معرفت منجر نمی‌شود.

 

در پایان، مهم‌ترین آسیب‌های تاریخ‌نگاری انقلاب اسلامی را چه می‌دانید؟

خطرناک‌ترین آفت، خروج از اخلاق اسلامی در تاریخ‌نگاری است. تاریخ‌نگار انقلابی، حتی در مواجهه با دشمن، حق دروغ، تهمت و تحریف ندارد. دروغ گفتن علیه رضاخان، ساواک یا آمریکا، نه‌تنها مجاز نیست، بلکه به‌تعبیر قرآنی، حرکت در مسیر باطل برای اثبات حق است؛ که خود نقض غایت است.

از دیگر آفات می‌توان به تعصب‌های منطقه‌ای، قبیله‌ای و جناحی اشاره کرد؛ همچنین ورود به حریم خصوصی افراد، بی‌توجهی به رجال‌شناسی، و نادیده گرفتن تفاوت «خطا» با «خیانت». تاریخ‌نگاری اسلامی، باید همواره در چهارچوب صراط مستقیم حرکت کند؛ همان‌گونه که قرآن، تاریخ انبیا و اقوام را برای عبرت، هدایت و تشخیص جبهه حق و باطل نقل می‌کند.

کلام آخر اینکه، اگر تاریخ را، آن‌گونه که قرآن می‌آموزد، میدان تقابل «سبیل‌الله» و «سبیل‌الطاغوت» بدانیم، آنگاه تاریخ‌نگاری انقلاب اسلامی، نه یک کار دانشگاهی صرف، بلکه جهاد تبیین است. در جهانی که قدرت‌های غیرتوحیدی، با ابزار تاریخ، حافظه ملت‌ها را مهندسی می‌کنند، بازسازی روایت امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی، بخشی از استمرار خود انقلاب است.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.