life

در فراق روح الله-12

همسر امام خمینی درباره روزهای بیماری امام اینگونه نقل خاطره کرده است: بعد از اینکه فهمیدیم اطبا در رفت و آمد هستند و می گویند «عمل‌‎ ‎‌لازم است.» ما حواسمان را جمع کردیم. مدام به آقا می گفتم عمل نکنید، شما‌‎ ‎‌به آنها بگویید که من عمل نمی کنم، آخر شما قدرت عمل را ندارید. من‌‎ ‎‌خودم یک صفرا عمل کرده ام، می دانم عمل خیلی مشکل است. فرمودند:‌ «‎‌چکار بکنم؛ همه آنها می گویند باید عمل کنید.»‌

جی پلاس: مرحوم بانو خدیجه ثفقی، همسر محترم امام خمینی درباره دوره بیماری امام و چگونگی تشخیص آن خاطراتی را نقل کرده بودند که به مناسبت فرا رسیدن ایام رحلت پیر و مرادمان خمینی کبیر منتشر می شود اما به دلیل طولانی بودن این خاطرات قسمت بندی شده اند. آنچه در ادامه می خوانید قسمت اول این خاطرات است:

 

‌‌ من از اوضاع و احوال بیماری آخر حضرت امام اطلاع چندانی نداشتم‌‎ ‎‌ولی می دیدم که به درمانگاه رفت و آمد دارند. یک روز که پیش آقا رفتم،‌‎ ‎‌گفتم: آقا، شما را تا حالا دو سه روز هست که به درمانگاه می برند، با شما‌‎ ‎‌چکار دارند؟ فرمودند: «اذیت، هی از من عکس می گیرند.» پرسیدم چرا؟‌‎ ‎‌گفتند: «بیماری مزاجی دارم.» پرسیدم آخر نگفتند چرا؟ در پاسخ گفتند:‌‎ ‎‌«می گویند، از معده است، دکترها عقیده دارند از معده است.» و چون پرسیدم:‌‎ ‎‌چند روز هست که ناراحتی دارید؟ جواب دادند: «یک هفته، یک هفته است‌‎ ‎‌که ناراحتم، ولی من چیزی نگفتم، پیش خودم گفتم شاید خوب بشود، به‌‎ ‎‌احمد گفتم و احمد هم به آقای دکتر عارفی گفتند.». خوب، بقیه هم معلوم‌‎ ‎‌است دیگر، خبر که به آقای عارفی دادند، اقدام برای معالجه شروع شد و اول‌‎ ‎‌عکس برداری کردند. به آقا گفتم، حتما در عکسبرداری اذیت می شوید.‌‎ ‎‌خوب آقا هم که ضعیف بودند و این مسائل برای ایشان مقداری سنگین بود.‌‎ ‎‌ولی دیگر سوال نکردم و خودم مطالب را فهمیدم که از این جهت خیلی‌‎ ‎‌سخت بوده است. ابتدای قضیه این گونه بود و ما موضوع مریضی آقا را متوجه‌‎ ‎‌شدیم.‌

 

در همین زمینه بخوانید: 

قسمت اول خاطرات حجت الاسلام سید حسن خمینی از بیماری امام

قسمت دوم خاطرات حجت الاسلام سید حسن خمینی از بیماری امام

 

پس از آن نفرات پزشکان اضافه شد و رفت و آمد به درمانگاه هم‌‎ ‎‌بیشتر شد.  بعد از اینکه فهمیدیم اطبا در رفت و آمد هستند و می گویند «عمل‌‎ ‎‌لازم است.» ما حواسمان را جمع کردیم. مدام به آقا می گفتم عمل نکنید، شما‌‎ ‎‌به آنها بگویید که من عمل نمی کنم، آخر شما قدرت عمل را ندارید. من‌‎ ‎‌خودم یک صفرا عمل کرده ام، می دانم عمل خیلی مشکل است. فرمودند:‌ «‎‌چکار بکنم؛ همه آنها می گویند باید عمل کنید.»‌

 

روزی به احمد آقا گفتم: به این اطبا بگویید عمل نکنند. حالا هر چه‌‎ ‎‌هست با دارو معالجه کنند ولی احتمال این مرض قوی هیچ به ذهن ما‌‎ ‎‌نمی آمد. و آقا هم خبر نداشت، تا آخر فقط احمد آقا خبر داشت. وقتی که به‌‎ ‎‌احمد گفتم عمل نکنند، در جواب یک نگاهی به من کرد و لبخند تلخی زد و‌‎ ‎‌رفت، یعنی که شما اطلاع ندارید، من چه بگویم؟ من از اینکه احمد به من‌‎ ‎‌جواب صریح مثبت یا منفی نداد، خیلی خوشم نیامد؛ پیش خود گفتم، چرا‌‎ ‎‌احمد امر به این مهمی را به من جواب اساسی نداد و فقط یک نگاهی کرد.‌‎ ‎‌ولی به روی خودم نیاوردم. چون معمولاً اهل سکوت هستم. ‌

 

مدتی بود که اشتهایشان کم شده بود. روی برنج ماست می ریختند و‌‎ ‎‌می خوردند. 2 تا 3 خرما و یکی یا دو خیار هم می خوردند و شبها هم‌‎ ‎‌حاضری صرف می کردند. مثلاً نان و پنیر، یکی دو تا بیسکویت، چند تا مغز‌‎ ‎‌پسته یا بادام می خوردند. ‌

‌‌

شب قبل از عمل مقداری آبگوشت درست کرده بودیم. به آقا گفتم برای‌‎ ‎‌شما مقداری سوپ گذاشتم. شما را فردا می خواهند عمل کنند. این نان را‌‎ ‎‌نخورید. نان هم به مقدار یک کف دست کمتر، ریز خرد می کردیم. می گفتم:‌‎ ‎‌این لقمه ها خیلی کوچکند، یک مقدار بزرگتر خرد کنم؟ می فرمودند: «این‌‎ ‎‌ماهیچه های گلو لقمه را فرو نمی دهد، باید خیلی کوچک باشد». ‌

‌‌

من بودم و فاطی خانم هم آمد آنجا نشست. قبل از شام صحبتشان را‌‎ ‎‌کردند و بعد احمد آقا آمد و صحبت کردند و بعد هم آنها هر دو رفتند. موقع‌‎ ‎‌شام خوردن کسی نبود. من یکی دو لقمه از آبگوشت را خوردم و ایشان هم‌‎ ‎‌نان و ماست و مقداری خیار خوردند. ‌

بعد از صرف شام، آقای دکتر عبدالحسین طباطبایی وارد شدند. فاطی‌‎ ‎‌خانم که مطلع شدند عبدالحسین (برادرشان) به اینجا آمدند، او هم آمد. من‌‎ ‎‌خواستم قبای امام را بیاورم تا توی همان اتاق که نشسته اند، تنشان کنم؛ دیدم‌‎ ‎‌خودشان با عجله به هال رفتند و قبا را برداشته و پوشیدند و به همراه دکتر‌‎ ‎‌طباطبایی راه افتادند. خواستم بگویم آقا، شما را به خدا سپردم یا آقا ناراحت‌‎ ‎‌نباشید و یا... دیدم بیشتر ناراحت می شوند. فقط گفتم: آقا به خدا سپردمتان،‌‎ ‎‌آقا به خدا سپردمتان. لباس را پوشیدند، از اتاق بیرون آمدند و به من گفتند:‌‎ ‎‌«در اتاق را قفل کن و کلیدش را بردار.» من هم به همراه فاطی خانم از اتاق‌‎ ‎‌بیرون آمدیم، در را قفل کرده و کلید را برداشتم. آقا به قدری تند راه می رفت‌‎ ‎‌که برایم عجیب بود. مچ دست عبدالحسین را هم گرفته بود. من هم پشت سر‌‎ ‎‌ایشان تند می رفتم که برسم. حدود یک یا 5 / 1 متر فاصله داشتیم تا مقابل‌‎ ‎‌درب درمانگاه رسیدیم. آقا از پله ها پائین رفت و به من گفت خانم‌‎ ‎‌خداحافظ. گفتم: به خدا سپردمتان، خدا پشت و پناهتان باشد. آقا به همراهی‌‎ ‎‌دکتر طباطبایی به داخل درمانگاه رفتند و من و فاطی خانم هم به خانه‌‎ ‎‌برگشتیم. دیگر در اتاق نتوانستم طاقت بیاورم. شروع به گریه کردیم. فاطی‌‎ ‎‌خانم گفت یک دعای توسّل بخوانیم. دیگر افراد (خدمتکاران)، هم آمدند.‌‎ ‎‌دعای توسل را خواندیم و گریه زیادی کردیم. یک حضور قلبی داشتیم. من‌‎ ‎‌معتقد شدم که انشاءالله خدا حاجت ما را می دهد و آقا از بیمارستان به سلامت‌‎ ‎‌بیرون می آیند، امّا متاسفانه برعکس شد، آقا دیگر پذیرفته بودند که بروند. ‌

 

برشی از کتاب فصل صبر؛ ناشر موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی؛ چاپ چهارم(1388)؛ ص23-25

این مطلب برایم مفید است
8 نفر این پست را پسندیده اند
کدخبر: 1442634
ارسال نظر