چهاردهم شهریور سال 60 بود که گلوله منافقان یکی دیگر از یاران انقلاب اسلامی را به شهادت رساند. او آیت الله علی قدوسی، دادستان کل انقلاب اسلامی بود.

به گزارش خبرنگار جماران، شش روز از انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت رئیس جمهور و نخست وزیر می گذشت که به شهادت رساندن یکی از مسئولان بلندپایه نظام جمهوری اسلامی در دستور کار منافقان قرار گرفت. چهاردهم شهریور سال 60 بود که آیت الله علی قدوسی که دادستان کل انقلاب اسلامی را عهده دار بود با گلوله منافقان شهادت را امضا کرد.

نجمه سادات طباطبایی نه تنها دختر علامه طباطبایی که همسر شهید قدوسی نیز بود. ایشان در گفت و گویی که چند سال قبل انجام داده بود، آخرین روزهای عمر شهید قدوسی را اینگونه روایت کرده است:

رابطه ما با آقای قدوسی واقعا دوستانه بود و هرگز اینطور نبود که مسائل را از من پنهان کنند. چند وقتی بود که متوجه شده بودم ایشان حالات خاصی دارند. چون بیماری کبدی داشتند، به دستور پزشک نباید زیاد خودشان را خسته می­‌کردند؛ اما ایشان هم در قم و هم در تهران کارهای زیادی داشتند و خیلی سرشان شلوغ بود.

به یاد دارم وقتی شهیدان باهنر و رجایی را شهید کردند، آقای قدوسی به ما گفت: «چنین روزی برای ما هم هست و خودتان را آماده کنید». من به روی خودم نیاوردم ولی آن روزها ایشان حال و هوای دیگری داشت. یادم هست همان روزها به قم رفتیم. چون ایشان خیلی سرشان شلوغ بود حتی در طول مسیر هم کارهایشان را انجام می­‌دادند و مرتب مطالعه می‌­کردند. در قم هم کارهایشان را انجام دادند و خیلی خسته شدند به طوری که وقتی به تهران برگشتیم ایشان تب کرد. تب شدیدی داشتند و من خیلی نگران ایشان بودم. بچه‌­ها هم کوچک بودند. لحظه‌­ای متوجه شدم که شهید قدوسی دارند با خودشان حرف می­‌زنند. گمان کردم که به خاطر شدت تب دارند هذیان می­‌گویند. از ایشان پرسیدم چه می­‌گویید؟ گفتند: چیزی نیست. چندبار سوالم را تکرار کردم تا اینکه جواب دادند: «با خدای خودم صحبت می­‌کردم و می‌گفتم: خدایا یعنی من اینقدر شقی هستم که آن همه خطرات را پشت سر بگذارم و امروز این طور در رخت­خواب و در بستر بمیرم؟!» گفتم: این چه حرفیست که می‌زنید؟ مگر هر کس تب کرد می­‌میرد؟ خلاصه آن شب انگار ایشان در عالم دیگری بود.

 

دو سه روز بعد که ایشان حالشان بهتر شد، به من گفتند بهتر است با بچه­‌ها چند روزی به مشهد بروید. چون چند وقت قبل از آن پسرم محمدحسن شهید شده بود و آن روزها برادر کوچک­ترش محمدرضا که علاقه زیادی به محمدحسن داشت خیلی بی­‌تابی می‌­کرد. اصلا سابقه نداشت بدون آقای قدوسی به مسافرت برویم. آن روز هم هرچه اصرار کردم راضی نشدند با ما بیایند و ما را به همراه خواهرشان روانه مشهد کردند. آن روز که ما می‌خواستیم راهی شویم چندین بار آمد و با من و بچه­‌ها خداحافظی کرد. من از این رفتار تعجب کرده بودم ولی گویا ایشان آگاه شده بودند که خبری هست. شهادت چیزی بود که خود شهید قدوسی آن را از خدا خواسته بود.

به همراه همشیره شهید قدوسی در مشهد بودیم که تلفن زدند و گفتند برگردید تهران. وقتی پرسیدیدم که چه خبر شده؟ گفتند آقای قدوسی تصادف کرده­‌اند ولی حالشان خوب است؛ شما سریع بلیت بگیرید و برگردید تهران. عصر که به تهران رسیدم گفتم: می‌خواهم به بیمارستان بروم و آقای قدوسی را ببینم. ولی گفتند فعلا نه! من خبر نداشتم که ایشان آن موقع شهید شده­‌اند و پیکرشان در سردخانه است. و آن شب متوجه شدم که ایشان را شهید کرده­‌اند.

خانم طباطبایی درباره واکنش علامه به شهادت شهید قدوسی هم گفته است: 

حاج آقا (علامه) خیلی به آقای قدوسی علاقه داشتند. آقای قدوسی هم به ایشان علاقه داشت و خیلی هم به ایشان احترام می‌گذاشت. بعد از درگذشت مادرم ما اغلب منزل مرحوم پدر بودیم ولی هیچ­وقت آقای قدوسی را با لباس خانه در مقابل حاج آقا (علامه) ندیدم و مقید بود که همیشه لباس رسمی بپوشد و این به خاطر حیایی بود که ایشان داشتند. بعد از فوت مادرم، شهادت آقای قدوسی و پسرم حسن اثر خیلی بدی بر روحیه حاج آقا (علامه) گذاشت؛ ولی ایشان راضی به رضا و خواست خدا بود. البته خبر شهادت شهید قدوسی و حتی شهدای هفتم تیر را به پدرم ندادیم؛ چون حالشان بد بود. اما اگر با شهود خودشان متوجه شده باشند که دیگر مساله جداست ولی در ظاهر بی‌خبر بودند.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.