حاج قاسم جوان رعنایی شده بود اما هنوز توفیق حضور در محضر امام غریب را پیدا نکرده بود تا اینکه...
به گزارش خبرنگار جماران، در کتاب «قاسم» به روایت مرتضی سرهنگی در فصل سوم و صفحه 44 وی به روایت اولین حضور حاج قاسم در محضر امام رضا علیه السلام پرداخته و از آنجایی که زمینه آشنایی وی با امام خمینی (س) نیز در همین سفر رقم می خورد، این مطلب در دو بخش یک و دو آمده، مرتضی سرهنگی چنین نوشته است:
ماه های آخر سال 1355 بود که یک روحانی به نام سید رضا کامیاب به کرمان آمد و در مسجد قائم جلسه های خصوصی گذاشت. جلسه محدودی بود از حرف هایش سر در نمی آوردم فقط می دانستم ضد شاه است. سه جلسه هم بیشتر نرفتم آن سال همین جوری گذشت و عید شد.
بعد از عید اوایل سال 1356 تنهایی با اتوبوس رفتم مشهد. بیست ساعت توی راه بودم اولین بار بود می رفتم زیارت امام رضا(ع) توی مسافرخانه ای نزدیک حرم اتاق گرفتم. ذوق داشتم. فوری رفتم حرم. چشمم که به گنبد طلایی افتاد، دلم ریخت. هر چه نزدیکتر می شدم شوقم بیشتر می شد. به صحن که رسیدم شلوغی جمعیت مرا هم برد. آینه کاری های در و دیوار و لوسترهای بزرگی که از سقف آویزان بود و نورش توی آینه ها می افتاد و چند رنگ می شد، چشمم را خیره کرده بود. درهای حرم را بوسیدم و تا نزدیک ضریح رفتم. وقتی ضریح را دیدم بی اختیار گریه کردم. باورم نمی شد آنجا هستم خودم را نزدیک رساندم و انگشتانم را به ضریح گره زدم. هر چه دلم می خواست به امام گفتم. برای خودم و اهالی قنات ملک دعا کردم. پیرمردها و پیرزن هایی که خودشان را به ضریح می رساندند، مرا یاد پدر و مادرم می انداختند. توی دلم گفتم کاش آنها را هم با خودم آورده بودم و کنارم بودند. یکی دو ساعت توی حرم بودم. نماز خواندم و برگشتم.
حالم عوض شده بود. سبک شده بودم. توی راه چشمم به زورخانه ای افتاد. فکر کردم بهتر است بروم آنجا کمی ورزش کنم. چند سال بود به زورخانه می رفتم. خوب میل می گرفتم و کباده می زدم. بیشتر از هفتاد بار شنا می رفتم. توی زورخانه چند مرد میان سال و چند جوان ورزش می کردند. من هم لخت شدم، لنگ بستم و رفتم توی گود. بازوهای کلفت و سینه پهنم نشان می داد ورزشکارم. از میاندار اجازه گرفتم، شنا رفتم، میل گرفتم و سنگ زدم. یک جوان خوش تیپ مشهدی که سید جواد صدایش می کردند، همین جور نگاهم می کرد. دوباره از میاندار اجازه گرفتم و از گود بیرون آمدم. هم موقع رفتن و هم موقع بیرون آمدن از گود زانو زدم و زمین را بوسیدم. ادب رفتن و بیرون آمدن از گود را مرحوم عطایی و حاج ماشاءالله جهانی یادم داده بودند. معلوم بود سید جواد از این ادبم خوشش آمده بود. جلو آمد و پرسید: اسمت چیه؟ بچه کجایی؟
گفتم: قاسم. اهل کرمانم.
گفت: چند روز مشهد می مانی؟
جواب دادم: یک هفته ای هستم.
شب دوباره رفتم حرم امام رضا علیه السلام، تا دیر وقت آنجا بودم. آنجا احساس غریبی نمی کردم. توی صحن می نشستم و به کبوترها نگاه می کردم. با خودم می گفتم خوش به حال آنها که همیشه پیش امام هستند. من هم مثل بقیه رفتم و از جایی که به آن اسماعیل طلا می گفتند، توی پیاله های طلایی رنگ آب خوردم. خنک بود و چسبید. رفتم و از توی شلوغی خودم را به ضریح رساندم و آن را سفت گرفتم و بوسیدم. حال خوشی داشتم. فردا هم برای نماز ظهر رفتم آنجا. سیر نمی شدم. چند ساعتی آنجا بودم. طوری برگشتم که ساعت 4 بعدازظهر برسم زورخانه.
پایان بخش اول
قاسم به روایت مرتضی سرهنگی، ص 44-45