زیارت امامان معصوم علیهم السلام در عراق از آرزوهایی بود که سال ها رهبر شهید انقلاب اسلامی آن را بر دل داشت. آرزویی که با شهادتشان برآورده شد و ایشان در محضر آن بزرگواران شرفیاب شدند.
به گزارش جماران، در کانال کشوردوست روایتی از یکی از بستگان رهبر شهید انقلاب از یک سوغاتی ماندگار که سالها در دستهای ایشان ماند آورده شده است:
عازم سفر عاشقانهی اربعین بودم. پیش از سفر، برای خداحافظی به محضر آقا مشرف شدم. از دلدادگیهای عجیب این سفر گفتم و از سختیهایش که در عین دشواری، شیرین بود. موقع رفتن، تسبیح سبز دستشان چشمم را گرفت. گفتم: «میشه تسبیحتون رو بدین از طرف شما ببرم و توی راه باهاش زیارت عاشورا بخونم؟ دوست دارم براتون سوغاتی بیارم ولی هیچ سوغاتیای چشممو نمیگیره. این تسبیحو میبرم اونجا، از طرف شما باهاش ذکر میگم. هر زائری دیدم تسبیح رو میدم بهش تا باهاش به نیابت از شما ذکر بگه؛ بعد براتون سوغاتی میارمش.» کمی مکث کردم و دوباره گفتم: «این توی عراق از طرف شما همراه زائرها باشه، وقتی من برگردوندمش، از طرف زائرها همراه شما...» فرمودند: «تسبیح رو ببر و برام سوغاتی برگردونش.» شش روز پیادهروی با بچهها و کالسکهها و فراز و نشیبهایش گذشت، اما یک لحظه تسبیح را بدون ذکر زمین نگذاشتیم. در طول مسیر و میان عمودها، تسبیح را به خاکهای زیر پای زائرها میکشیدم و باز ذکر میگفتم. تسبیح را میدادم دست زائرها تا ذکر بگویند و باز به غبار راه متبرکش میکردم. برگشتم. برایشان تعریف کردم که تسبیح را به چه محلهای مقدسی متبرک کردهام؛ از خاک زیر پای زائرها و استکانهای چای عراقی، تا دستهی کالسکههایی که عرق دست مادرها به آن نشسته بود و روسری و چادر دخترهای معصوم و در آخر، ضریح ششگوشه. تسبیح را گوهرشناسانه نگاه کردند، سپس در دستشان مشت کردند و با آن لبخند پدرانهشان نگاهم کردند و گفتند: «عجب سوغاتی برام آوردی!» بعد از چند سال، در ایام محرم تسبیح را دیدم. با تعجب به آقا گفتم: «شما هنوز تسبیح رو نگه داشتین؟!» فرمودند: «بله، من سالهاست با این تسبیح ذکر میگم.»