از دوازده بهمن تا امروز که شما شهادت را خرسند کرده ای با لبیکت به آن، نزدیک به یک ماه می گذرد اما نمی دانم چرا هر بار که قصد کردم بنشینم تا یادداشتم را تمام کنم نشد.
محمد ابراهیم همت یا بهتر است بگویم همان شهید همت خودمان در تشرفش به حج سه خواسته با خدا در میان گذاشته بود. حالا بر خواسته اش اصرار کرده بود یا نه را نمی دانم اما یک چیز را خوب می دانم چون از یک عالم بسیار معتبری شنیده ام که اولین سفر حج با باقی سفرها متفاوت است. انگار یک بو و طعم و مزه دیگری دارد. اصلا زیارت اولی ها همیشه با دیگران متفاوتند. این را هم نمی دانم شاید چون سفر اول شکل عادت به خود نگرفته است و همه چیز تازه تازه است درست مثل طعم میوه های نوبرانه. خدا هم با اجابت هر سه خواسته اش موافقت کرده بود. البته بارها شنیده ایم که همه خواسته ها اجابت می شود اما شاید بعضی از اجابت شدن ها با خواست و میل ما یکی نباشد ولی برای آقا ابراهیم همت هر سه خواسته طوری اجابت شده بود که میلش به آن می کشید. او به خدا گفته بود در کشوری که امام در آن نفس نمی کشد من هم نباشم.
دیروقت جمعه شب دهم بهمن ماه بود که سردبیر زنگ زد و گفت که از بیت برای یکشنبه دوازدهم بهمن یعنی همان روزی که حضرت روح الله به ایران بازگشته است دعوتت کرده اند، دلم خیلی به رفتن رضا نبود. دفعه قبلی یعنی پانزدهم مهر ماه که دعوت شده بودم حسینیه بی آقا خیلی برایم معنایی نداشت آخر مگر نمی گویند شرف المکان بالمکین اما ته دلم به خودم می گفتم باشد اگر آقا هم نباشد عطر نفس هایش بر در و دیوار حسینیه باقی است. ترامپ چند وقتی است که دوباره شاخ و شانه کشیدن هایش برای رهبرمان را شروع کرده است. شاید اگر چند سال قبل این رفتارها را می کرد خیلی هم به دلم بد راه نمی دادم اما از روزی که جرات کرد و در نیمه شب حاج قاسم را زد از روزی که خلف ناصالحش جرات کرد و اسماعیل هنیه را زد از روزی که سید حسن نصرالله را زد دیگر نمی توانم با خوش خیالی از کنار این تهدیدها عبور کنم. این تهدیدها شده غصه هر شب و سحرم. تهدیدها شده دلشوره مدامی که کنج دلم خانه کرده است. دلشوره ای که من فکر می کنم فقط دعا می تواند کارسازی کند و بس. درست است که سیستم های امنیتی باید به هوش باشند اما گاهی وقت ها حتی سیستم امنیتی هم به کار نمی آید. سر حرف را با خودم که باز می کنم می گویم مگر ما صاحب نداریم مگر نمی گویند صاحبمان حتی وقتی غصه ای کوچک بر دلمان می نشیند دعاگویمان است و پا به پایمان غصه ما را می خورد. مگر نمی گویند این انقلاب زمینه ساز ظهور است و ملت ها را علیه بیداد بیدار کرده است مگر نمی گویند ما باید علم را به صاحبمان تحویل دهیم پس اینهمه دلشوره چه می گوید؟! اینکه صبح کله سحر اولین کار این است که گوشی را چک کنم تا ببینم چه خبر است اینکه مدام منتظر خبرهای بد باشم همه از همان دلشوره مدام است. بعد یک نفس راحتی بکشم و با خودم بگویم خب امروز هم به خیر گذشت.
امروز هم یکی از همان صبح های آمیخته به دلشوره بود. دلشوره ای که می گفت شاید اصلا برنامه امروز لغو شود. اما باز هم به خیر گذشت. خودم را به حسینیه رساندم. حضور نیروهای نظامی حکایت از آن داشت که بخت با من و همه آنهایی که به امیدی در این خانه آمده اند یار است اما تهدیدها چیز دیگری می گفت. به حسینیه که رسیدم در طبقه پایین بسته بود سرم را زیر انداختم و بی اما و اگری راه پله ها راگرفتم و بالا رفتم ده پانزده ردیف اول کیپ تا کیپ همه نشسته بودند. کنار دیوار انتهایی حسینیه جایی برای تکیه دادن خالی بود. باید همان جا می نشستم من که از دیدار محرومم لااقل بتوانم تکیه بدهم. یک چیزی که در این حسینیه خیلی درست و دقیق است شروع برنامه ها و مراسم است وقتی می گویند فلان ساعت دیگر تاخیری درش نمی کنند. مجری که برنامه را شروع کرد به خودم گفتم نه خبری از آمدن آقا نیست. این فرم فرم حضور ایشان نیست. امروز هم باز به همان سبک ایران همدل قرار است کسی بیاید سخنی بگوید و کسی دیگر مداحی کند و تمام.یک ساعت بیشتر از حضورمان در حسینیه می گذشت که ورق برایم برگشت. حرف های مجری رنگ امید آمدن به خود گرفته بود. آنقدر که فریاد حیدر حیدر حاضران در حسینیه پیچید اما مجری گفت باید دقایقی منتظر ماند تا ایشان تشریف بیاورند. در میانه صحبت یکی از مهمانان بود که ولوله ای به جان حاضران افتاد اقا داشتند از پشت پرده بر جایگاه می آمدند. بعد من به خودم گفتم ما که برای دیدن فرزند خلف فاطمه سلام الله علیها اینگونه به هیجان می آییم اگر صاحبمان را ببینیم چه می کنیم.
بعد از استقرار آقا، از آن کنار یک صفی تشکیل شد و نوبتی می توانستی جلو بروی و آقا را ببینی. نوبت به من رسید. زبانم به لکنت افتاده بود دستم اما بی اختیار روی سینه رفت: السلام علیک یابن فاطمه الزهرا(س). اسامی دوستانم خیلی سریع و تند مقابلم رژه رفتند، بابا هم که جای خود داشت.
نشستم و کمی بعد دوباره در صف ایستادم. این بار بر خود مسلط شدم آیت الکرسی و ماشاءالله را فوت کردم و به سمتش فرستادم. همان آیاتی که دلمان را آرام می کند.
صحبت های آقا به انتها رسیده است حالا خبری از آن دلشوره مدام نیست. انگار حرف های آقا آبی بود که بر بی قراری ام ریخته بود. اطمینان و شجاعت و طمانینه اش راهی به سمت قلبم باز کرده بود. بعد با خود فکر می کردم اگر امریکا جرات کند و الان نقشه اش را عملی کند من هم به آرزویم رسیده ام و اگر زبانم لال آقا نباشد من و همه آنهایی که در حسینیه هستیم با او می رویم و دیگر نیستیم تا ببینیم دنیای بعد از او چه شکلی است. می شود همان آرزوی شهید همت که از خدا خواست در کشوری که امام نیست نفس نکشد و ما هم در کشوری که آقا نبود دیگر نفس نمی کشیدیم.
قسمت چه بود را نمی دانم هر بار خواستم سر یادداشتم بنشینم تا تمامش کنم نشد. شهید همت به آرزویش رسید اما ما نه. ما ماندیم و دنیایی که باید ببینیم بعد از آقایمان چه شکل و شمایلی به خود می گیرد. چند ساعتی است که امیدمان ناامید شده و دعاهایمان رنگ دیگری به خود گرفته. دیگر باید دعا کنیم که بتوانیم از امانت امام و شهدا و شما درست پاسداری کنیم.