«مارک لینچ»، استاد علوم سیاسی دانشگاه جورج واشنگتن در تحلیلی برای «فارین افرز» مینویسد جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، همراه با ویرانی غزه، نهفقط ناکارآمدی دههها سیاست مهار، تحریم و اتکای واشینگتن به برتری نظامی را آشکار کرده، بلکه بنیان معامله امنیتی آمریکا با متحدان عربش را نیز متزلزل ساخته است. به نوشته او، ناتوانی واشینگتن در حفاظت کامل از شرکای خلیج فارس، باز نگه داشتن تنگه هرمز و تحمیل اراده خود بر ایران، نشانه عبور خاورمیانه از نظم تحت رهبری آمریکا به مرحلهای تازه و نامطمئن است.
به گزارش سرویس بینالملل جماران، مجله «فارین افرز» در گزارشی تحلیلی به قلم «مارک لینچ»، استاد علوم سیاسی دانشگاه جورج واشنگتن به بررسی پایان تدریجی نظم تحت رهبری آمریکا در خاورمیانه، پیامدهای جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، تضعیف اعتبار تضمینهای امنیتی واشینگتن در میان کشورهای خلیج فارس، نقش جنگ غزه در فرسایش جایگاه آمریکا و چشمانداز شکلگیری نظمی منطقهای با استقلال بیشتر بازیگران عرب و نقش پررنگتر ایران، اسرائیل، چین و روسیه پرداخت و نوشت:
خاورمیانه آمریکایی به پایان رسیده است. نظم منطقهای که از سال ۱۹۹۱ بر خاورمیانه حاکم بود، یکی از قربانیان متعدد جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران شده است. ناکامی آمریکا و اسرائیل در کنار زدن حکومت تهران، ورشکستگی دههها سیاست تحریم و خشونت را آشکار کرده است. ناتوانی ایالات متحده در حفاظت از متحدانش در خلیج فارس در برابر حملات ایران، یا باز نگه داشتن تنگه هرمز، بهطور جدی آن معامله امنیتی بنیادینی را که حضور شبکهای از پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه را توجیه میکرد، بیاعتبار کرده است. همچنین، موضع هرچه تهدیدآمیزتر اسرائیل و کنار گذاشتن حتی تظاهر به علاقه برای رسیدن به توافقی با فلسطینیها، مأموریت چنددههای واشنگتن برای گرد هم آوردن متحدان عرب خود و اسرائیل در قالب یک مشارکت امنیتی پایدار را به پایان رسانده است.

هدف اصلی ایالات متحده طی سه دهه و نیم گذشته این بوده که متحدان متفاوت و گاه ناهمگون خود را در نظمی تثبیت کند که محور آن حفاظت از اسرائیل و همزمان مهار ایران و عراق و در سالهای اخیر، مهار ایران و متحدان غیردولتی آن بوده است. جنگ دونالد ترامپ، برخلاف آنچه ممکن است انحرافی از این راهبرد به نظر برسد، در واقع این استراتژی را به نتیجه منطقی نهایی آن رساند: تلاش برای از میان برداشتن تهدید ایران با استفاده از نیروی نظامی و در یک ضربه.
همانطور که رهبران آمریکا پیش از حمله سال ۲۰۰۳ به عراق چنین کردند، و همانگونه که اسرائیل در جنگهای خود علیه حزبالله و حماس عمل کرده است، طراحان این جنگ نیز درباره آنچه قدرت نظامی قادر به تحققش بود بهشدت اغراق کردند، توانایی دشمنان برای انطباق و واکنش را دستکم گرفتند، همراهی متحدان را بدیهی فرض کردند و با بیاعتنایی، زندگی مردم عادی را نادیده گرفتند.
بنابراین، ماجراجویی واشنگتن را نمیتوان صرفاً یک انحراف یا استثناء در سیاست آمریکا دانست؛ بلکه این جنگ نهاییترین تجلی نقص ذاتی راهبرد ایالات متحده در خاورمیانه بود.
در نگاه اول ممکن است به نظر نرسد که جنگ تأثیر چندانی بر ائتلافهایی گذاشته باشد که نظم آمریکایی منطقه بر آنها استوار است. کشورهای خلیج فارس که اکنون با جنگی بینتیجه و ایرانی قدرتمندتر روبهرو هستند، ممکن است خریدهای تسلیحاتی خود را افزایش دهند و خواهان تضمینهای امنیتی تازهای از آمریکا شوند؛ وضعیتی که میتواند توهم تداوم نظم گذشته را ایجاد کند. اما در واقع، نظم قدیمی در حال جای خود را به نظمی تازه دادن است.
بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ امروز بهعنوان آخرین نفسهای قدرت امپراتوری بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه به یاد آورده میشود، اما سالها طول کشید تا این افول به سرانجام اجتنابناپذیر خود برسد. برتری آمریکا نیز یکشبه از میان نخواهد رفت، اما تردیدهایی که طی سالها درباره قدرت و اهداف ایالات متحده انباشته شده بود، اکنون از نقطه عطف عبور کرده است. آنچه جنگ ایران و پیش از آن جنگ اسرائیل در غزه آشکار کرد، از همین حالا محاسبات متحدان و دشمنان آمریکا را تغییر داده است. دور دیگری از جنگ یا انتخاب رئیسجمهوری متفاوت در آمریکا نیز این گسست را ترمیم نخواهد کرد.
سالهای پیش رو نویددهنده اختلافها و تنشهای بیشتری است. اسرائیل و ایران هر دو در حفظ خاورمیانه در وضعیتی از بیقانونی و خشونت منافعی مشترک دارند و ایالات متحده ابزارهای اندکی برای مهار هر یک از آنها در اختیار دارد.
اسرائیل امیدوار است مرزهای بالفعل خود را گسترش دهد؛ از جمله با الحاق هرچه بیشتر بخشهایی از فلسطین تاریخی، و با استفاده از زور اراده خود را بر مناطق وسیعی از منطقه تحمیل کند.
از سوی دیگر، اگر حکومت ایران در آینده نزدیک فرو نپاشد ــ که در حال حاضر بسیار بعید به نظر میرسد ــ تهران که از این جنگ جسورتر بیرون آمده، خواهد کوشید نفوذ منطقهای خود را حفظ و گسترش دهد؛ از جمله از طریق گرفتار کردن واشنگتن در همان نوع درگیریهای بیپایان، بدون مرز و موسوم به «منطقه خاکستری» که جمهوری اسلامی همواره در آنها توانایی زیادی برای فعالیت داشته است.
اما اگر ایالات متحده سرانجام حاضر شود راهبرد شکستخورده خود را کنار بگذارد، فروپاشی یک نظم همچنان میتواند فرصتی برای ساختن نظمی تازه و بهتر باشد. البته شرایط به هیچوجه ایدهآل نیست. اگرچه بیشتر رهبران و افکار عمومی منطقه بهشدت خواهان فرصتی برای رهایی از حملات نظامی و اختلالهای اقتصادی هستند، در عین حال از واشنگتن بهدلیل کشاندن آنها به این فاجعه عمیقاً خشمگیناند. با این حال، کنار گذاشتن سیاست حمایت از حکومتهای اقتدارگرا، مصونیت متحدان از پاسخگویی و مهار نظامی دشمنان شاید به ایالات متحده امکان دهد به شیوهای سالمتر با منطقه تعامل کند؛ رویکردی که در نهایت میتواند همان ثبات پایداری را به وجود آورد که واشنگتن همواره مدعی بوده در پی آن است.
شکافها در بنیان نظم
برای چندین دهه پس از جنگ جهانی دوم، جاهطلبیهای آمریکا در خاورمیانه تحت تأثیر رقابت جهانی این کشور با اتحاد جماهیر شوروی تعریف میشد. این رقابت سبب شده بود واشنگتن اهمیتی بیش از اندازه برای تحولات سیاسی منطقه قائل شود، اما در عین حال نسبت به مداخله نظامی آشکار محتاط باقی بماند.
نظم کنونی خاورمیانه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و آزادسازی کویت از اشغال عراق در جنگ خلیج فارس ۱۹۹۰–۱۹۹۱، در دوران دولت جورج اچ. دبلیو. بوش شکل گرفت و مشخصه اصلی آن برتری آمریکا بود.
واشنگتن که با فرصتی تاریخی برای تثبیت سلطهای بلامنازع بر منطقهای روبهرو شده بود که مدتها عرصه رقابت قدرتها بود، با ایجاد پایگاههای نظامی و ترتیبات امنیتی برای مهار عراق و ایران، خود را به بازیگری اجتنابناپذیر تبدیل کرد. حمایت نظامی و سیاسی آمریکا نیز پشتوانه بقای تقریباً همه حکومتهای منطقه شد.
واشنگتن برای مشروعیتبخشیدن به نقش خود و نشان دادن اینکه حضورش چیزی فراتر از یک سلطه منفعتطلبانه است، فرایند صلح اعراب و اسرائیل را آغاز کرد؛ با این امید که متحدان عرب خود و اسرائیل را در یک چارچوب امنیتی مشترک ادغام کند.
در نتیجه، منطقه عملاً به دو بلوک تقسیم شده بود: از یک سو، بلوک تحت رهبری آمریکا شامل اسرائیل، ترکیه و تقریباً تمامی کشورهای عربی؛ و از سوی دیگر، بلوکی مخالف و با ساختاری غیررسمیتر شامل ایران، سوریه تحت حکومت خاندان اسد و بازیگران غیردولتی مانند حماس، حزبالله و حوثیها.
این ساختار، با وجود سه دهه تحولات چشمگیر در سیاست جهانی، منطقهای و داخلی آمریکا، به شکلی قابلتوجه تقریباً بدون تغییر باقی ماند.
در روایت آمریکایی، این نظم درجهای از ثبات را فراهم کرده و در عین حال از منافع اساسی ایالات متحده، از جمله تجارت نفت، امنیت اسرائیل و مبارزه با تروریسم، محافظت کرده است. و از بسیاری جهات، این ادعا درست بوده است. اسرائیل از سال ۱۹۷۳ تاکنون با تهدیدی در سطح یک دولت یا جنگی با یک رقیب همتراز روبهرو نشده بود؛ مسألهای که شاید باعث شد چالش حمله به ایران را دستکم بگیرد. کشورهای عربی، با وجود حلنشدن عادلانه مناقشه اسرائیل و فلسطین، در برابر دشمنان مشترک خود با اسرائیل همکاری کردهاند. در بیشتر این دوره، جریان نفت با قیمتهایی نسبتاً معقول و به شکلی باثبات ادامه داشته است. هیچ قدرت بزرگ رقیبی نیز بهطور جدی برتری آمریکا را به چالش نکشیده است؛ حتی چین که ترجیح داده کنار بایستد و از فرصتهای اقتصادیای بهره ببرد که تأمین امنیت منطقه از سوی آمریکا فراهم کرده است.
برای بیشتر مردم، نظم آمریکایی چیزی جز خشونت و محرومیت به همراه نداشت.
از نگاه واشنگتن، منافع راهبردی حاصل از این نظم چنان مهم به نظر میرسید که هزینه جنگهای لازم برای حفظ آن را توجیه میکرد. اما برای کسانی که در خود منطقه زندگی میکنند، بهای این نظم بسیار سنگینتر بوده است.
در ۳۵ سال گذشته، اسرائیل وارد جنگهای کوچک متعددی علیه همسایگانی بهمراتب ضعیفتر از خود شده، روند صلح اسرائیل و فلسطین کاملاً فروپاشیده، حماس در هفتم اکتبر به اسرائیل حمله کرده و اسرائیل پس از آن کارزار ویرانگر خود در غزه را آغاز کرده است.
در عراق، ایالات متحده ابتدا دوازده سال تحریمهای طاقتفرسا، بمبارانهای متناوب و تلاشهای ناموفق برای تغییر رژیم و جلوگیری از گسترش تسلیحات را پیش برد و سپس در سال ۲۰۰۳ به این کشور حمله کرد و آن را به اشغال درآورد؛ اقداماتی که همگی هزینه انسانی عظیمی به همراه داشتند. در دورهای که آمریکا قدرت مسلط منطقه بود، جنگهای فاجعهباری نیز لبنان، لیبی، سودان، سوریه و یمن را ویران کردهاند.
نظم منطقهای نهفقط بر تضمینهای امنیتی آمریکا به کشورهای عربی، بلکه ــ و به شکلی تعیینکننده ــ بر تضمین امنیت حاکمان اقتدارگرایی که در رأس این کشورها قرار داشتند استوار بود. مهار مطالبات دموکراتیک به همان اندازه محافظت از این حکومتها در برابر حمله نظامی ایران برای دوام این معامله اهمیت داشت.
برای مدتی کوتاه در جریان خیزشهای عربی سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱، به نظر میرسید نیروی تغییر توقفناپذیر شده است؛ اما جز آن مقطع، این سازوکار عمدتاً کار کرد. تقریباً تمامی حکومتهای عضو نظام ائتلافی آمریکا توانستند قدرت خود را حفظ کنند و بسیاری از آنها پس از اعتراضات، کنترل سیاسی خود را حتی شدیدتر کردند.
حمایت آمریکا از اصلاحات اقتصادی نئولیبرالی نیز این حکومتها را به اجرای برنامههای خصوصیسازی تشویق کرد؛ برنامههایی که فساد در میان نخبگان را بهشدت گسترش داد و در همان حال بخش بزرگی از جمعیت را فقیرتر کرد. کارزار واشنگتن علیه تروریسم نیز متحدانش را تشویق کرد که به اشکال گسترده و مداخلهجویانه نظارت روی آورند و سرکوب مخالفان بالقوه را با عنوان تأمین امنیت توجیه کنند.
اگرچه کشورهای ثروتمند نفتی خلیج فارس و بخش کوچکی از نخبگان عرب در چارچوب این نظام رونق گرفتند، برای بخش بزرگی از مردم منطقه، نظم آمریکایی عمدتاً با خشونت، ناامیدی و محرومیت همراه بود. تقریباً بر اساس تمامی شاخصهای اقتصادی، سیاسی و توسعهای، خاورمیانه در دوران سلطه آمریکا عملکردی بهمراتب ضعیفتر از دیگر مناطق جهان داشته است.
به شکلی طعنهآمیز، تضمینهای امنیتی آمریکا باعث شد متحدان واشنگتن راحتتر منافع و اولویتهای سیاست خارجی خود آمریکا را نادیده بگیرند. بیشتر این کشورها خود را در برابر تهاجم یا حمله خارجی ایمن میدیدند و همین وضعیت نوعی «مخاطره اخلاقی» ایجاد کرد: آنها میتوانستند پروژههای ایدئولوژیک و سیاسی خود را دنبال کنند، بیآنکه نگران پیامدهای جدی آن باشند.
تمرکز واشنگتن بر سیاست داخلی خود، بیتوجهی به ظرافتها و پیچیدگیهای منطقه و نگرانی اغراقآمیز درباره گسترش نفوذ چین و روسیه نیز باعث شد ایالات متحده به هدفی آسان برای بازیگران محلیای تبدیل شود که میکوشیدند واشنگتن را در جهت منافع خود هدایت کنند.
در نتیجه، آمریکا طی دهههای گذشته بارها نتوانست به شکلی مؤثر اسرائیل را مهار کند یا مانع از آن شود که متحدان عربش سیاستهایی را در پیش بگیرند که با اهداف اعلامشده واشینگتن در تضاد بود. این متحدان ظاهری، انتقادهای آمریکا از مداخلات مخربشان در لیبی، سودان، سوریه و یمن را عملاً نادیده گرفتند.
تقریباً همه آنها نیز فعالانه با توافق هستهای سال ۲۰۱۵ با ایران مخالفت کردند؛ توافقی که دولت اوباما امیدوار بود بتواند به ثبات بیشتر منطقه کمک کند. در سال ۲۰۱۷ نیز محاصره قطر به رهبری امارات متحده عربی و عربستان سعودی، جبهه متحدی را که کارزار «فشار حداکثری» ترامپ علیه ایران به آن نیاز داشت، بهشدت تضعیف کرد.
تأثیر خیزشهای عربی
خیزشهای سالهای ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ دولتهای عربی را به سمت اشکال تازهای از مداخلهگری سوق داد. یکی از دلایل این تغییر آن بود که این حکومتها اعتماد خود را به توانایی و اراده آمریکا برای واکنش به تهدیدهایی که از نظر آنها فوری و حیاتی بودند، از دست داده بودند.
متحدان اقتدارگرای آمریکا که از قبل نگران کودتاهای احتمالی و شورشهای مردمی بودند، اکنون این خطرها را نه احتمالاتی دور، بلکه واقعیتهایی قریبالوقوع میدیدند. آنها همزمان با مجموعهای از چالشها مواجه بودند: گروههای شیعه مورد حمایت ایران، جنبشهای اسلامگرا و جهادی و فعالان جوان لیبرال و دموکراسیخواه.
این حکومتها با مشاهده گسترش برقآسای اعتراضات دریافتند که تهدید علیه حکومتشان میتواند از هر جایی آغاز شود، حتی از تحولات خارج از مرزهای خودشان.
سپس، هنگامی که در سال ۲۰۱۱ شاهد سرنگونی حسنی مبارک در مصر بودند، به این نتیجه رسیدند که برای نجاتشان از چالشهای داخلی نمیتوانند روی ایالات متحده حساب کنند. بنابراین، اگر میخواستند بقای حکومت خود را تضمین کنند، باید شخصاً دست به کار میشدند و تهدیدها را در بیرون از مرزهایشان مهار میکردند.
اما این مداخلات بارها نتایج فاجعهباری به همراه آورد و به کودتای نظامی در مصر و شکلگیری یا تشدید چندین جنگ داخلی در منطقه کمک کرد.
این نظم منطقهای، ایران و اسرائیل را نیز ــ هر یک به شیوهای متفاوت ــ به دنبال کردن سیاستهایی سوق داد که به بیثباتی منطقه دامن میزد.
حکومت ایران، تهدید و خصومت خارجی را یکی از واقعیتهای پایدار محیط امنیتی خود تلقی کرده و بخش مهمی از راهبرد بقای سیاسی و امنیتیاش را بر همین مبنا شکل داده است. در عین حال، آثار تحریمهای آمریکا و جامعه بینالمللی بیش از همه بر اقتصاد و معیشت شهروندان نمایان شده و برخی تحلیلگران معتقدند ساختارهای اقتصادی غیرشفاف و بازارهای غیررسمی نیز در این شرایط به سود برخی بازیگران نزدیک به ساختار قدرت عمل کردهاند.
ایران طی دهههای گذشته شبکهای از متحدان و گروههای غیردولتی در منطقه ایجاد و از آنها حمایت کرده است؛ گروههایی که بخش قابلتوجهی از آنها در بستر بحرانها و جنگهای منطقهای رشد کردهاند. همزمان، محدودیت دسترسی تهران به فناوریهای نظامی آمریکا و اروپا، ایران را به سمت توسعه توانمندیهای بومی و تسلیحات کمهزینهتر سوق داد؛ از جمله پهپادها و موشکهای بالستیکی که با هزینهای بهمراتب کمتر از برخی سامانههای پیشرفته دفاعی رقبای منطقهای تولید میشوند.
در عرصه داخلی نیز حکومت ایران در مقاطع مختلف با اعتراضات برخورد امنیتی داشته و مقامهای جمهوری اسلامی بارها نسبت به نقشآفرینی عوامل خارجی در برخی ناآرامیها هشدار دادهاند. با این حال، نارضایتیهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی داخلی نیز از عوامل مهم شکلگیری بخشی از این اعتراضات بوده است.
اسرائیل و اطمینان به حمایت آمریکا
اسرائیل، از سوی دیگر، از محکمترین تضمین امنیتی آمریکا در منطقه برخوردار بود. اگرچه اسرائیل ــ دستکم برای شهروندان یهودی خود ــ یک دموکراسی است، نخستوزیران اسرائیل اغلب در دامی مشابه متحدان اقتدارگرای آمریکا گرفتار شدهاند.
برتری نظامی اسرائیل و اطمینان رهبرانش به حمایت آمریکا به آنها اجازه داد حفظ ائتلافهای حکومتی و مقابله با تهدیدهای سیاسی داخلی را بر رسیدگی جدی به مسئله فلسطین یا کاهش بیثباتی منطقهای مقدم بدانند.
اما هنگامی که حملات هفتم اکتبر این احساس امنیت و آسودگی را در هم شکست، پاسخ اسرائیل حرکت تمامعیار به سوی تشدید نظامی بود. اسرائیل در سراسر منطقه به استفاده هرچه گستردهتر از زور روی آورد و حضور و اشغال نظامی خود را در نوار غزه، کرانه باختری و حتی بخشهایی از لبنان و سوریه تثبیت و گسترش داد.
تضمینهایی که هرگز واقعاً آزمایش نشده بودند
یکی از دلایلی که نظم آمریکایی توانست تا این اندازه دوام بیاورد این بود که توافقها و تضمینهای امنیتیای که در مرکز آن قرار داشتند، هیچگاه بهطور واقعی مورد آزمایش قرار نگرفته بودند.
رهبران منطقه سالها از این شکایت میکردند که آمریکا آنها را رها کرده است، اما در عمل هرگز طوری رفتار نمیکردند که گویی رها شدن از سوی واشینگتن واقعاً احتمال مهمی است.
برای سالها، جنگ مستقیم میان دولتهای منطقه نیز تهدیدی چندان جدی به شمار نمیرفت. اسرائیل با تناوبی نسبتاً زیاد غزه و لبنان را بمباران میکرد، اما هیچیک از کشورهای عرب متحد آمریکا نگرانی جدی از حمله اسرائیل نداشتند.
ایران در محاسبات امنیتی آنها جایگاه مهمتری داشت، اما حتی حمله مستقیم ایران نیز بسیار بعید تصور میشد. حملات غیرمستقیم متحدان منطقهای ایران، در واقع این باور بنیادین را تقویت میکرد که برتری نظامی آمریکا آنقدر آشکار و قاطع است که ایران جرئت به چالش کشیدن مستقیم آن را نخواهد داشت.
این اطمینان در سال ۲۰۱۹ شروع به تزلزل کرد؛ زمانی که آمریکا به حملهای علیه تأسیسات نفتی عربستان سعودی که به ایران نسبت داده شد، پاسخ نظامی نداد. این تردیدها بار دیگر در سال ۲۰۲۲ و پس از حملات پهپادی حوثیها به امارات متحده عربی افزایش یافت.
معماری امنیتی منطقه همچنان پابرجا بود، اما ترکها در پایههای آن آشکار شده بودند.
پروژه عادیسازی اسرائیل و کشورهای عربی
همزمان، ایالات متحده تلاش میکرد نظم خاورمیانهای خود را از طریق ایجاد همکاری رسمی و آشکار نظامی و سیاسی میان متحدان عرب واشنگتن و اسرائیل نهادینه کند.
این هدف تازهای نبود. تشکیل یک ائتلاف ضدایرانی تحت رهبری آمریکا از سال ۱۹۹۱ هدف تمام دولتهای آمریکا بوده است.
اما ترامپ از یک جهت مهم با رؤسایجمهور پیشین تفاوت داشت: او تلاش کرد این پروژه را بدون مشروط کردن عادیسازی روابط عربی ـ اسرائیلی به پیشرفت در حل مسئله فلسطین پیش ببرد.
در سال ۲۰۲۰، دولت ترامپ میان اسرائیل و در ابتدا بحرین و امارات متحده عربی «توافقهای ابراهیم» را میانجیگری کرد. مراکش نیز مدت کوتاهی بعد به این روند پیوست و سودان یک توافق اولیه امضا کرد که هرگز به شکل رسمی نهایی نشد.
اما هنگامی که دولت بایدن تلاش کرد عربستان سعودی را نیز به پیوستن به این روند ترغیب کند، دو عامل مهم را درست ارزیابی نکرد: اهمیت مسئله فلسطین برای افکار عمومی عربستان و رقابت فزاینده میان ریاض و ابوظبی.
دولت بایدن همچنین نتوانست افزایش مخالفت عمومی با عادیسازی روابط با اسرائیل را بهدرستی تشخیص دهد ــ و نتوانست فاجعهای را که در غزه در راه بود پیشبینی کند.
ضربه دوگانه
نظم منطقهای ایالات متحده پیش از این نیز بارها دچار تکانههای جدی شده بود؛ از جمله در جریان حمله فاجعهبار سال ۲۰۰۳ به عراق و خیزشهای مردمی سال ۲۰۱۱. با این حال، این نظم هر بار توانسته بود خود را بازسازی کند و دوباره به حیات ادامه دهد.
سیاستگذاران آمریکایی نیز به همان اندازه قدرتهای منطقهای که در این ساختار جای گرفته بودند، در ساختاری که خودشان طراحی کرده بودند گرفتار شده بودند. همه رؤسایجمهور آمریکا از زمان بیل کلینتون با وعده کاهش درگیری و حضور آمریکا در خاورمیانه وارد کاخ سفید شدند، اما همه آنها در نهایت خود را دوباره گرفتار همان سیاستها و همان جنگها یافتند.
بحران دوگانه ویرانی غزه به دست اسرائیل و جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران ممکن است در نگاه نخست صرفاً دور دیگری از همین چرخه به نظر برسد. اما در واقع این دو تحول در کنار یکدیگر ضربهای مرگبار به نظم آمریکایی خاورمیانه وارد کردهاند.
حمایت آمریکا از حمله اسرائیل به غزه، بهویژه در دوره ریاستجمهوری جو بایدن، هر آنچه را که از اقتدار و اعتبار اخلاقی ایالات متحده باقی مانده بود، از میان برد. شکست ترامپ در ایران نیز توهم قدرت نظامی شکستناپذیر آمریکا را در هم شکست.
هر دو رویداد یک واقعیت را به کشورهای عربی نشان دادند: آنها در چارچوب این نظم منطقهای نفوذ واقعی و مؤثری ندارند و در عین حال، تضمینهای امنیتی آمریکا نیز دیگر مانند گذشته برایشان سود و اعتبار به همراه نمیآورد.
اشتباه محاسباتی واشنگتن درباره غزه
مقامهای آمریکایی، چه در دولت بایدن و چه در دولت ترامپ، نتوانستند ابعاد عمیق و لرزهمانند تأثیر جنگ اسرائیل در غزه را درک کنند.
آنها در یک برداشت اساسی مشترک بودند: اینکه تنها نظر رهبران کشورهای منطقه اهمیت دارد؛ اینکه این رهبران مدتهاست مسأله فلسطین را فراموش کردهاند؛ و اینکه آنها مشتاق برقراری روابط نزدیکتر با اسرائیلی قدرتمند و توانمند هستند، بهخصوص اگر ایالات متحده در ازای این همکاری، تضمینهای امنیتی قویتری به آنها ارائه کند.
شاید هیچ چیز به اندازه تلاش سرسختانه و تقریباً خیالپردازانه دولت بایدن برای عادیسازی روابط میان عربستان سعودی و اسرائیل این کوتهبینی را نشان نمیداد.
بایدن حتی پس از آنکه افزایش شمار کشتهشدگان در غزه، همکاری با اسرائیل را در میان افکار عمومی عرب به مسألهای بهشدت سمی و پرهزینه از نظر سیاسی تبدیل کرده بود، همچنان این پروژه را دنبال میکرد.
این مسأله بهویژه برای عربستان اهمیت داشت، زیرا ریاض خود را در جایگاه رهبری جهان عرب میدید و برای تثبیت این جایگاه تلاش میکرد.
آشکار شدن تمام پیامدهای فاجعه ایران به زمان نیاز خواهد داشت.
فشار بیوقفه واشنگتن برای واداشتن کشورهای عربی به همکاری با اسرائیل، شکافهای بیشتری نیز در منطقه ایجاد کرد. امارات متحده عربی، بهعنوان یکی از دو کشور نخست امضاءکننده توافقهای ابراهیم، در طول کارزار اسرائیل در غزه به همکاری با اسرائیل ادامه داد؛ حتی در شرایطی که اسرائیل حملات نظامی خود را در عراق، لبنان، سوریه، یمن و حتی قطر انجام میداد. به گزارش والاستریت ژورنال، در جریان جنگ با ایران نیز امارات برای انجام حملات علیه اهداف ایرانی با اسرائیل و ایالات متحده هماهنگی داشته است.
در مقابل، عربستان سعودی با نگرانی به نزدیکی امارات و اسرائیل نگاه کرده است. ریاض و ابوظبی از قبل بر سر سوریه اختلاف جدی داشتند: عربستان از حکومت پس از اسد حمایت میکرد، در حالی که امارات در خصومت اسرائیل با آن حکومت شریک بود.
در یمن نیز اختلافات بالا گرفته بود؛ جایی که عربستان بهتازگی نیروهای نیابتی امارات را بیرون رانده بود.
عربستان همچنین از این شکایت داشت که امارات با حمایت از جنبشهای جداییطلب، ثبات منطقه را تضعیف میکند و در سطحی گستردهتر، شراکت اسرائیل و امارات را تهدیدی علیه جایگاه رهبری منطقهای خود میدید. این شکاف، هرگونه تلاش احتمالی واشنگتن برای متحد کردن قدرتهای اصلی منطقه پشت کارزار شکست ایران را بسیار دشوارتر کرد.
جنگ ایران؛ تأیید پایان نظم قدیم
اگر جنگ غزه آینده رهبری منطقهای آمریکا را زیر سؤال برد، جنگ با ایران پایان آن نظم را تأیید کرد.
رهبران کشورهای خلیج فارس از اینکه آمریکا و اسرائیل بدون مشورت با آنها جنگ را آغاز کردند، خشمگین بودند؛ بهویژه اینکه واشنگتن و اسرائیل میدانستند این کشورها با جنگ مخالفاند و حمله نیز درست در میانه مذاکرات با ایران با میانجیگری عمان آغاز شد.
در نتیجه، کشورهای خلیج فارس بدون آنکه در تصمیمگیری برای آغاز جنگ نقشی داشته باشند، در معرض حملات تلافیجویانه مستقیم ایران قرار گرفتند.
اگرچه سامانههای دفاع موشکی آمریکا کشورهای خلیج فارس را از بخش عمده حملات محافظت کردند، تعدادی از حملات ایران از این سامانهها عبور کرد و خسارت قابلتوجهی به بار آورد. مهمتر اینکه این حملات تصویر ثباتی را مختل کردند که مدل اقتصادی و اجتماعی کشورهای خلیج فارس تا حد زیادی بر آن استوار بود.
ایران همه کشورهای خلیج فارس، حتی کشورهایی را که روابط دوستانهتری با تهران داشتند، مانند عمان و قطر، هدف قرار داد؛ اما تمرکز بیشتری بر کشورهای امضاکننده توافقهای ابراهیم، یعنی بحرین و بهخصوص امارات متحده عربی داشت.
ایران ظرف چند هفته موفق شد بخشهای بزرگی از مجموعه پایگاههای نظامیای را که طی دههها زیربنای برتری آمریکا در خاورمیانه بودند، آسیب بزند، نابود کند یا عملاً بیاثر سازد.
ضربه به تصور قدرت نظامی آمریکا
اعتماد متحدان خلیج فارس به واشنگتن زمانی بیش از پیش کاهش یافت که مشخص شد کارزار مشترک آمریکا و اسرائیل قادر به سرنگونی حکومت ایران نیست.
برای دههها، طرفداران بمباران ایران استدلال میکردند که چنین حملهای ممکن است آشفته و پرهزینه باشد، اما در نهایت تهدید ایران را از میان خواهد برد. با این حال، ایالات متحده و اسرائیل، با وجود تمام قدرت نظامی خود، در تحقق این هدف شکست خوردند.
علاوه بر این، آمریکا نتوانست مانع از آن شود که ایران تنگه هرمز را ببندد؛ اقدامی که کل اقتصاد خلیج فارس را در معرض خطر قرار داد.
بار دیگر، رهبران کشورهای خلیج فارس نهتنها از بیاعتنایی واشنگتن به خواستهها و ترجیحاتشان شوکه شدند، بلکه با چیزی مواجه شدند که آشکار شدن ناتوانی آمریکا بود.
این شوک زمانی به خشم تبدیل شد که آمریکا تأسیسات ذخیره آب ایران را بمباران کرد و اسرائیل نیز انبارها و تأسیسات نفتی ایران را هدف قرار داد.
از دید کشورهای خلیج فارس، واشنگتن با آینده آنها قمار میکرد. اگر تهران در پاسخ، تأسیسات آب یا نیروگاههای هستهای کشورهای خلیج فارس را هدف قرار میداد، چرخه تشدید درگیری میتوانست به یک فاجعه اقتصادی و تخریب زیستمحیطی در ابعادی منجر شود که حتی بخشهایی از منطقه را غیرقابل سکونت کند.
فروپاشی معامله امنیتی آمریکا با خلیج فارس
نتیجهای که کشورهای خلیج فارس از مجموعه این تحولات گرفتند، از نظر نویسنده روشن بود: تضمینهای امنیتی آمریکا ــ یعنی قلب معاملهای که نظم منطقهای بر آن بنا شده بود ــ دیگر قابل اتکا نیست.
کشورهای منطقه پیشتر در سال ۲۰۱۱ آموخته بودند که واشنگتن نمیتواند از حکومتهایشان در برابر تهدیدهای داخلی محافظت کند. اکنون پرسش جدیتری مطرح شده بود: اگر آمریکا حتی حاضر نیست پیش از جنگ با متحدانش مشورت کند، اگر نمیتواند دشمنانش را شکست دهد و اگر قادر نیست شرکای خود را از پیامدهای ماجراجوییهای منطقهایاش محافظت کند، تضمینهای امنیتی واشنگتن چه ارزشی دارند؟
معامله بنیادینی که آمریکا طی چند دهه به کشورهای منطقه پیشنهاد میکرد، فروپاشیده است و بازسازی آن بهآسانی ممکن نخواهد بود.
این بار متفاوت است
توصیف جنگ ایران بهعنوان «لحظه سوئز» واشنگتن به تعبیری رایج تبدیل شده است.
واقعاً هم شباهتهایی میان فاجعه امروز و طرح شکستخورده بریتانیا، فرانسه و اسرائیل برای تصرف کانال سوئز از مصر در سال ۱۹۵۶ وجود دارد؛ عملیاتی که در نهایت یک پیروزی سیاسی خیرهکننده برای جمال عبدالناصر، رئیسجمهور مصر، رقم زد.
«سوئز» بعدها به نمادی برای افول امپراتوریهای اروپایی و گذار از جهان چندقطبی به نظام دوقطبی دوران جنگ سرد تبدیل شد.
با این حال، بحران سوئز به معنای پایان فوری امپراتوریهای بریتانیا و فرانسه در خاورمیانه نبود.
فرانسه شش سال دیگر به جنگ برای حفظ الجزایر ادامه داد. بریتانیا نیز تا یک دهه و نیم بعد همچنان قدرت مسلط در خلیج فارس باقی ماند و در عمان و منطقهای که امروز یمن نامیده میشود با شورشها جنگید، تا اینکه سرانجام در سال ۱۹۷۱ از منطقه عقبنشینی کرد.
به عبارت دیگر، زمان لازم است تا پیامدهای کامل یک نقطه عطف تاریخی آشکار شود.
پیامدهای شکست آمریکا فورا آشکار نخواهد شد
پیامدهای کامل «فاجعه آمریکا در ایران» نیز به همین شکل، بهتدریج آشکار خواهد شد.
در کوتاهمدت، نظم منطقهای تحت رهبری آمریکا از بین نخواهد رفت. ایالات متحده ممکن است از برخی پایگاههای نظامی که ایران نابود کرده عقبنشینی کند، اما همچنان نقشی عمده در دفاع منطقهای خواهد داشت.
کشورهای خلیج فارس نیز بعید است فوراً از واشنگتن فاصله بگیرند. آنها در حالی که نسبت به آینده خود نگراناند و جایگزین روشنی برای آمریکا نمیبینند، حتی ممکن است در کوتاهمدت روابط خود با واشنگتن را تقویت کنند.
تلاش عربستان سعودی برای نهایی کردن توافق هستهای مورد انتظارش با آمریکا توافقی بود که مدتها برای دستیابی به آن تلاش شده بود، اما ترامپ تنها یک روز بعد شرایط آن را تغییر داد و سرنوشت توافق را در ابهام فرو برد.
کشورهای خلیج فارس همچنین بعید است به تهدیدی نظامی علیه اسرائیل تبدیل شوند یا بیش از آنچه ضرورت ایجاب میکند به ایران نزدیک شوند.
شکاف میان آمریکا و اسرائیل نیز، اگرچه از نظر نویسنده واقعی است و احتمالاً ابعادی نسلی دارد، در آینده نزدیک به فروپاشی اتحاد دو کشور منجر نخواهد شد.
کشورهای عربی نیز روابط کاری خود با اسرائیل را حفظ خواهند کرد و همچنان از فناوریهای نظامی و نظارتی اسرائیل استفاده خواهند کرد.
تغییر بزرگ ممکن است ابتدا بسیار کوچک به نظر برسد
تعدیلهایی که بازیگران منطقهای از این پس در رفتار خود ایجاد میکنند، ممکن است در ابتدا چندان مهم به نظر نرسند.
کشورهای منطقه حتی در دوران اوج برتری آمریکا نیز همواره دستورکارها و منافع خاص خود را دنبال میکردند. حتی وابستهترین متحدان واشنگتن نیز بهخوبی یاد گرفتهاند چگونه اجرای خواستههای آمریکا را به تأخیر بیندازند، محدودیتهای تحمیلشده از سوی واشینگتن را دور بزنند و از طریق لابیگری بر سیاست آمریکا تأثیر بگذارند.
این رفتارها ادامه خواهد یافت. کشورهای منطقه همچنان:
● رقابتهای محلی و منطقهای خود را دنبال خواهند کرد؛
● بقای حکومتهایشان را در اولویت قرار خواهند داد؛
● و تلاش خواهند کرد امنیت خود را با ابزارهای مختلف تضمین کنند.
گاهی تحقق این اهداف مستلزم همکاری با واشنگتن خواهد بود و گاهی نه.
پایان نظم آمریکایی
لزوماً به معنای خروج ناگهانی آمریکا از خاورمیانه نیست. همانطور که بحران سوئز فوراً به حضور بریتانیا و فرانسه پایان نداد، جنگ ایران نیز احتمالاً آمریکا را یکشبه از منطقه حذف نخواهد کرد. آنچه تغییر کرده، منطق زیربنایی نظم منطقهای و میزان اعتماد بازیگران به قدرت، تعهدات و رهبری واشنگتن است.
با این حال، آنچه در کوتاهمدت شبیه تداوم وضع موجود به نظر میرسد، نباید با امکان دوام آن در بلندمدت اشتباه گرفته شود.
در زمان وقوع بحران سوئز، فروپاشی امپراتوریهای اروپایی دیگر اجتنابناپذیر شده بود؛ نه به دلیل یک شکست سیاسی مشخص، بلکه به دلیل ظهور ناسیونالیسم و جنبشهای ضداستعماری و همچنین فرسودگی اقتصادی و سیاسی الگوی امپراتوری اروپایی.
نظم خاورمیانهای ایالات متحده نیز سالها بود که در حال فرسایش بود. شکستهای سیاسی و سیاستگذاری یکی پس از دیگری انباشته شدند و سرانجام به از میان رفتن اهداف مشترک میان آمریکا و متحدانش و آشکار شدن ناتوانی نظامی واشینگتن در بحرانهای اخیر انجامیدند.
واشنگتن احتمالاً وسوسه خواهد شد همچنان به همان سیاستهایی پایبند بماند که طی دههها رویکردش به خاورمیانه را تعریف کردهاند؛ یعنی تکیه بر روابط خود با رهبران خشن، ناامن و سرکوبگری که بخش مهمی از منظومه منطقهای ساختهشده به دست آمریکا را تشکیل میدهند.
اما اگر رهبران آمریکا همان مسیر گذشته را ادامه دهند، باید انتظار همان نتایج گذشته را نیز داشته باشند: منطقهای گرفتار بیثباتی دائمی، ناکامیهای اقتصادی و سیاسی و فورانهای مکرر درگیریهای خشونتآمیز.
توجه
ممکن است این درگیریها تنها گاهبهگاه نیروهای نظامی آمریکا را مستقیماً وارد میدان کنند، اما آشوب حاصل از آنها دائماً واشینگتن را به خود جلب خواهد کرد و منابع آمریکا را بیهوده خواهد بلعید.
در نتیجه «جنگهای بیپایان» آمریکا در خاورمیانه ادامه خواهند یافت.
این نتیجه ممکن است برای سیاستگذاران آمریکایی که به مدیریت دائمی بحرانها و حفظ روابط با بازیگران نامطلوب عادت کردهاند، قابل قبول به نظر برسد. اما واشنگتن نمیتواند صرفاً با وانمود کردن به اینکه هیچ چیز تغییر نکرده است، مانع گذار منطقه به نظمی جدید شود.
متحدان عربی که اعتماد خود را به ایالات متحده از دست دادهاند، بهتدریج استقلال عمل بیشتری از خود نشان خواهند داد. این استقلال ممکن است در مقاطعی به معنای دنبال کردن دیپلماسی با ایران و گسترش روابط با چین و روسیه برخلاف خواست واشنگتن باشد. در مواقع دیگر، ممکن است خود را به شکل مداخله در لیبی، سودان و شاخ آفریقا یا شعلهور کردن دوباره درگیریهای خشونتآمیز در عراق، لبنان، سوریه و یمن نشان دهد.
نظمی که دیگر آمریکا بهتنهایی قادر به شکل دادن به آن نیست
نیروهایی که تا حد زیادی خارج از کنترل آمریکا هستند، نظم منطقهای در حال ظهور را شکل خواهند داد. یکی از مهمترین آنها اسرائیل است که مصمم به ادامه سیاست مداخله نظامی، صرفنظر از ترجیحات واشنگتن، به نظر میرسد.
اسرائیل، برخلاف مفاد تفاهمنامه آمریکا و ایران که در ماه ژوئن حاصل شد، جنگ خود با حزبالله را ادامه داد و هیچ نشانهای از آمادگی برای خارج کردن نیروهایش از جنوب لبنان نشان نداد.
مقامهای اسرائیلی همچنین تأکید کردهاند که قصد دارند حضور نظامی خود در سوریه را نیز حفظ کند.
از سوی دیگر، در داخل اسرائیل فشار سیاسی جدیای برای حرکت به سوی سیاستی معتدلتر وجود ندارد. در چنین شرایطی موانع چندانی در برابر دو روند باقی نمانده است: الحاق کرانه باختری به اسرائیل و ادامه نابودی کامل غزه.
بنابراین، استدلال اصلی این بخش این است که کاهش قدرت آمریکا لزوماً به پیدایش خاورمیانهای آرامتر منجر نخواهد شد.
برعکس، نظم جدید ممکن است با استقلال بیشتر متحدان عرب، افزایش نقش چین و روسیه، دیپلماسی مستقلتر با ایران و در عین حال مداخلهگری نظامی بیشتر اسرائیل شکل بگیرد.
ایران نیز مانند اسرائیل انگیزههای زیادی برای دنبال کردن سیاستهایی دارد که به تداوم بیثباتی منطقهای کمک میکنند. درگیری دائمی به حکومت ایران امکان میدهد مسئولیت شرایط دشوار داخلی را به عوامل خارجی نسبت دهد و راهبرد «مقاومت» خود را در برابر افکار عمومی ایران توجیه کند.
ایران همچنین توانایی خود برای دامن زدن به درگیریهای منطقهای را حفظ کرده است. اگرچه کشور در نتیجه جنگ بهشدت آسیب دیده، ساختار حکومت همچنان پابرجاست و قدرت منطقهای ایران افزایش یافته است. ایران نشان داده که قادر است به شکلی مؤثر تنگه هرمز را کنترل کند و متحدان آمریکا در منطقه را هدف قرار دهد. همچنین بعید است ضرباتی که متحدانی مانند حزبالله متحمل شدهاند، برای همیشه توانایی تهران در اعمال نفوذ از طریق متحدان منطقهای را از میان ببرد.
فشار آمریکا بر دولتهای ضعیف عراق و لبنان برای خلع سلاح گروههای مسلح طرفدار ایران نیز ممکن است به درگیریهای تازهای منجر شود؛ درگیریهایی که متحدان ایران میتوانند در آنها دست بالا را داشته باشند.
فاصله گرفتن منطقه از ائتلاف ضدایرانی
صفبندیهای منطقهای احتمالاً بیش از پیش از ائتلاف ضدایرانی مورد نظر مقامهای آمریکایی فاصله خواهند گرفت.
بسیاری از کشورهای خلیج فارس ممکن است بهجای اتکا به حمایت امنیتی آمریکا، به دنبال توافقهای جداگانه با ایران بروند تا خود را از فهرست اهداف احتمالی تهران خارج کنند.
در همین حال، سیاست منطقهای احتمالاً بیش از آنکه حول رهبری واشنگتن شکل بگیرد، تحت تأثیر رقابت فزاینده عربستان سعودی و امارات متحده عربی برای برتری منطقهای قرار خواهد گرفت.
پیش از آغاز جنگ ایران در اواخر فوریه، ریاض شروع به بسیج ائتلافی متشکل از مصر، پاکستان، قطر و ترکیه کرده بود تا در برابر محور مورد حمایت آمریکا میان امارات و اسرائیل موازنه ایجاد کند.
پس از فروکش کردن جنگ، این رقابت دوباره از سر گرفته خواهد شد. نتیجه احتمالی آن میتواند بیثباتتر شدن کشورهای ضعیف و بحرانزده، گسترش رقابتها در سراسر منطقه و ایجاد مجموعهای پایانناپذیر از بحرانهای تازه باشد؛ بحرانهایی که واشنگتنِ گرفتار مسائل دیگر، برای مدیریت آنها با دشواری روبهرو خواهد شد.
احتمال بازگشت اعتراضات گسترده
عامل مهم دیگر، افزایش فشار از پایین بر حکومتهای منطقه است.
پیامدهای اقتصادی جنگ ایران بهتدریج در اقتصادهای شکننده منطقه منتشر خواهد شد و فشارهای اجتماعی و سیاسی بر حکومتها را افزایش خواهد داد. این پیامدها نیز محدود به کشورهایی نخواهد بود که زیرساختهایشان مستقیماً در حملات ایران آسیب دیده است.
برای مثال، در مصر افزایش شدید قیمت سوخت و مواد غذایی، همراه با کاهش عظیم درآمدهای کانال سوئز در نتیجه اختلال جنگ در کشتیرانی جهانی، بحرانهای موجود در زمینه بودجه دولت و بیکاری را تشدید کرده است.
بسیاری از کشورهایی که پیشتر از کاهش کمکهای آمریکا آسیب دیدهاند، ممکن است اکنون یکی دیگر از منابع حیاتی سرمایهگذاری خارجی خود را نیز از دست بدهند، زیرا کشورهای ثروتمند خلیج فارس ناچارند با مشکلات اقتصادی خودشان دستوپنجه نرم کنند.
در نهایت، نویسنده ترکیب دو عامل را بالقوه انفجاری میداند: نارضایتیهای اقتصادی و داخلی + خشم عمومی نسبت به آنچه در غزه رخ داده است.
این ترکیب میتواند زمینهساز موج تازهای از اعتراضات گسترده در خاورمیانه، قابل مقایسه با خیزشهای عربی حدود ۱۵ سال پیش، باشد.
آخرین فرصت
فروپاشی خشونتآمیز نظم قدیمی منطقه میتواند تلاشها برای ایجاد یک نظم جدید و کارآمد را مختل کند یا حتی امکان شکلگیری آن را از میان ببرد. اما همین لحظه میتواند فرصتی برای ایالات متحده باشد تا معادلات و توافقهای بنیادینی را که طی دههها چنین نتایج مخربی به بار آوردهاند، از نو تعریف کند.
طراحی یک سیاست تازه و موفق برای خاورمیانه مستلزم بازنگری در تصمیم دیرینه واشینگتن برای اولویت دادن به روابط با متحدان اقتدارگرا و قانونگریز، به نام واقعگرایی و عملگرایی سیاسی است.
برای دههها، واشنگتن تصور میکرد نیازی نیست چندان نگران افکار عمومی کشورهای عربی باشد، زیرا میتواند روی حاکمان عرب حساب کند که هرگونه مخالفت و اعتراض داخلی را سرکوب کنند.
آمریکا در مورد مسئله فلسطین نیز بر فرض مشابهی تکیه داشت: تصور میکرد تکرار سخنان بیمحتوا درباره حمایت از راهحل دوکشوری کافی است تا متحدان عرب خود را در کنار واشینگتن نگه دارد؛ حتی در همان زمانی که اسرائیل به الحاق تدریجی سرزمینهای فلسطینی ادامه میداد و از ورود به مذاکرات واقعی صلح خودداری میکرد.
نتیجه این رویکرد آن بود که ایالات متحده هیچگاه بهطور جدی به دنبال سیاستهایی نرفت که بتوانند رضایت یا حتی حمایت مردم منطقه را به دست آورند.
این مسأله همچنین به این معنا بود که واشنگتن نمیتوانست بهطور جدی در جهت ترویج دموکراسی یا دفاع از حقوق بشر حرکت کند، زیرا راهبرد منطقهای آمریکا عملاً به نبود همین دموکراسی و حقوق سیاسی وابسته بود.
ترامپ این تغییر را ایجاد نخواهد کرد
دولت ترامپ که چه در داخل آمریکا و چه در خارج از آن نسبت به دموکراسی و حاکمیت قانون بیاعتناست، قرار نیست چنین تغییری ایجاد کند.
همچنین دشوار است تصور کنیم ترامپ ــ که به گفته نویسنده مرتب میان راهبردهای مختلف و گاه متضاد در نوسان است ــ بتواند نوعی نظم منطقهای جدید و منسجم طراحی کند.
اما جانشین او فرصتی واقعی خواهد داشت تا از وضع موجود فاصله بگیرد و راهبردی منسجمتر و مؤثرتر برای خاورمیانه تدوین کند.
از «دیپلماسی با بمباران» به دفاع
نخستین گام باید کنار گذاشتن مداخله نظامی بهعنوان اولین گزینه و پایان دادن به چیزی باشد که میتوان آن را «دیپلماسی از طریق حمله هوایی» نامید.
به بیان ساده: اولویت واشنگتن باید دفاع باشد، نه حمله.
یکی از راههای نشان دادن جدی بودن این تغییر آن است که آمریکا از بازسازی پایگاههای نظامی آسیبدیده یا نابودشده خود در سراسر خلیج فارس صرفنظر کند.
در عوض، منابع و توجه خود را بر سه حوزه متمرکز سازد:
● افزایش تبادل اطلاعات و همکاریهای اطلاعاتی؛
● تقویت سامانههای دفاع موشکی کشورهای خلیج فارس؛
● و حفظ آزادی کشتیرانی در تنگه هرمز.
در واقع، پیشنهاد اصلی تغییر ماهیت حضور آمریکا در خاورمیانه است: کاهش زیرساخت نظامی تهاجمی و حرکت به سوی یک معماری امنیتی عمدتاً دفاعی که هدفش جلوگیری از جنگ و محافظت از شرکا و مسیرهای حیاتی تجارت باشد، نه استفاده مکرر از نیروی نظامی برای تغییر رفتار یا حکومت کشورهای منطقه.
ثبات از راه دیپلماسی، نه مهار نظامی
ایالات متحده باید برای ایجاد ثبات در خاورمیانه به دیپلماسی و دفاع جمعی متوسل شود، نه به سیاست مهار نظامی. شکست در ایران، پوچ بودن درخواستهای جنگطلبانه برای ورود به جنگ و وعدههای اقدام قاطع و تعیینکننده را بهروشنی آشکار کرده است.
زمان آن رسیده که واشنگتن خود را متعهد به یک روند دیپلماتیک کند که بتواند ایران را بهعنوان شریکی ذینفع وارد نظام امنیتی منطقه کند.
کشورهای خلیج فارس، با وجود خشم از حملات اخیر ایران، ممکن است پذیرای چنین رویکردی باشند. به هر حال، عربستان سعودی و ایران در سال ۲۰۲۳ و پس از دورههای پیشین از اقدامات تهاجمی ایران، به تنشزدایی و احیای روابط روی آوردند.
دولت اوباما نیز هنگام مذاکره بر سر توافق هستهای سال ۲۰۱۵، چشماندازی مشابه را مطرح کرده بود. حتی جیدی ونس، معاون رئیسجمهور، از آمادگی برای «دگرگون کردن بنیادین» روابط آمریکا با ایران پس از دستیابی به یک توافق جدید سخن گفته است.
بنابراین، چنین چشماندازی وجود دارد؛ اما یک دولت جدید باید خیلی سریع و قاطعانه نشان دهد که واقعاً قصد دارد آن را تا پایان دنبال کند.
واشنگتن برای تصور خاورمیانهای که خود بر آن مسلط نباشد، مشکل دارد.
بازنگری در رابطه آمریکا با متحدانش
بازتنظیم سیاست آمریکا باید شیوه برخورد واشینگتن با متحدانش را نیز دربر گیرد؛ از جمله اسرائیل.
شرایط برای بازنگری در روابط آمریکا و اسرائیل فراهم شده است. بر اساس نظرسنجی دانشگاه کوئینیپیاک که در ماه ژوئن منتشر شد، نزدیک به دو سوم دموکراتها و بیش از نیمی از رأیدهندگان مستقل معتقدند که ایالات متحده بیش از اندازه از اسرائیل حمایت میکند.
در اواسط ژوئیه نیز بیش از نیمی از دموکراتهای مجلس نمایندگان به طرحی رأی دادند که هدف آن قطع کمکهای نظامی آمریکا به اسرائیل بود.
نویسنده معتقد است دولت بعدی آمریکا باید از این تغییر فضای سیاسی استفاده کند و فشاری را بر اسرائیل وارد کند که دولتهای پیشین آمریکا مدتها از اعمال آن پرهیز کردهاند.
این به معنای کنار گذاشتن اسرائیل بهعنوان متحد آمریکا نیست. اما واشینگتن باید از اسرائیل بخواهد:
● در تمام سرزمینهایی که تحت کنترل خود دارد، حقوق بشر را رعایت کند؛
● به روند الحاق تدریجی کرانه باختری پایان دهد؛
● و مداخلات بیثباتکننده خود در لبنان و سوریه را متوقف کند.
آمریکا باید در دو ستون اصلی سیاست چند دهه گذشته خود در خاورمیانه همزمان بازنگری کند: از یک سو، ایران را از دشمنی که باید دائماً مهار شود به بازیگری تبدیل کند که میتوان آن را در یک معماری امنیتی منطقهای ادغام کرد؛ و از سوی دیگر، حمایت از اسرائیل را از یک تعهد تقریباً بدون قیدوشرط به اتحادی مشروط به رفتار و رعایت قواعد مشخص تبدیل کند.
در سطحی گستردهتر، ثبات منطقهای مستلزم آن است که ایالات متحده بار دیگر خود را به هنجارهای بینالمللی حقوق بشر متعهد کند، با جنبشهای جداییطلبانه در کشورهایی مانند سوریه و یمن مخالفت کند، متحدان خود را از مداخلات نظامی و جنگهای نیابتی در کشورهایی چون سودان و لیبی بازدارد و از فشار بر دولتهای عراق و لبنان برای خلع سلاح شبهنظامیان عراقی و حزبالله، پیش از آنکه آمادگی کامل برای چنین اقدامی داشته باشند، دست بردارد.
ثبات در سطح داخلی نیز به تغییرات دموکراتیک نیاز دارد. برای ایالات متحده، این به معنای تشویق اصلاحات، از جمله تقویت حمایت از حقوق بشر، و پایان دادن به معاملهای است که به متحدان اقتدارگرای واشنگتن اجازه داده سرکوبهای سنگین را بدون پرداخت هزینه جدی ادامه دهند.
چنین پیامی در قاهره، ریاض و بسیاری دیگر از پایتختهای منطقه با استقبال روبهرو نخواهد شد. اما بدون پرداختن به مشکلات ساختاری و آسیبهای سیاسی حکومتهای منطقه، هیچ تحول واقعی در نظم خاورمیانه امکانپذیر نخواهد بود.
سیاستهای جدید آمریکا نیز یکشبه خاورمیانهای باثبات و صلحآمیز ایجاد نخواهند کرد. در ابتدا، این سیاستها احتمالاً با استقبال چندانی از سوی افکار عمومی منطقه مواجه نخواهند شد؛ مردمی که به دورویی و سوءرفتار آمریکا عادت کردهاند.
در مراحل بعدی نیز ظهور دولتهایی که از نظر دموکراتیک پاسخگوتر باشند، احتمالاً دردسرهای قابلتوجهی برای واشنگتن ایجاد خواهد کرد؛ زیرا سیاستمداران جاهطلب ممکن است برای محکوم کردن و انتقاد از ایالات متحده با یکدیگر رقابت کنند.
اما در بلندمدت، خاورمیانهای متشکل از حکومتهایی که کمتر حاضر باشند در سیاستهای نامحبوب از واشنگتن پیروی کنند و کمتر بتوانند مخالفتهای عمومی را سرکوب کنند، احتمالاً از خاورمیانه امروز باثباتتر خواهد بود.
واشنگتن همچنان برای تصور خاورمیانهای که بر آن سلطه نداشته باشد با مشکل روبهرو است. همچنین، صرفنظر از اینکه نظم منطقهای کنونی تا چه اندازه شکست خورده باشد، آمریکا بهسختی میتواند جایگزینهای واقعی برای آن را تصور کند.
اما این نظم اکنون در حال پایان یافتن است و شاید این آخرین فرصت رهبران آمریکا برای تغییر مسیر باشد.
اگر نتوانند چنین کنند، شاهد خواهند بود که «خاورمیانه آمریکایی» نیز همانند امپراتوریهای اروپایی پیش از آن، بهتدریج محو میشود.