ایران را میتوان یکی از بازیگران مهم ژئوپلیتیکی در عصر دوم هستهای دانست؛ کشوری که علیرغم محدودیتهای اقتصادی، تحریمهای گسترده و فشارهای سیاسی و امنیتی، توانسته است جایگاهی فراتر از وزن اقتصادی خود در معادلات منطقهای و بینالمللی به دست آورد.
به گزارش جماران، فرزاد احمدی دوازده امامی ،پژوهشگر ژئوپلیتیک دانشگاه تربیت مدرس در یادداشتی نوشت: تحولات نظام بینالملل در دهههای اخیر نشان میدهد که ساختار قدرت جهانی از الگوی نسبتاً باثبات دوران جنگ سرد فاصله گرفته و به سمت نظمی پیچیده، چندقطبی و مبتنی بر رقابتهای منطقهای حرکت کرده است. در چنین فضایی، دیگر صرفاً قدرتهای بزرگ تعیینکننده معادلات جهانی نیستند، بلکه قدرتهای منطقهای نیز با اتکا بر ظرفیتهای ژئوپلیتیکی، فناوریهای نوین، قدرت نامتقارن و ابزارهای ترکیبی امنیتی قادرند بر موازنه قدرت در سطح منطقهای و حتی جهانی اثرگذار باشند. پائول براکِن این وضعیت را در قالب نظریه «عصر دوم هستهای» تبیین میکند. از دیدگاه وی، جهان پس از جنگ سرد وارد مرحلهای شده که ویژگی اصلی آن، گسترش بازیگران مؤثر، انتقال کانون رقابتهای ژئوپلیتیکی از اروپا به آسیا و خاورمیانه، افزایش اهمیت فناوریهای موشکی، اطلاعاتی و سایبری و شکلگیری الگوهای جدید بازدارندگی است. در این نظم نوین، جغرافیا همچنان اهمیت بنیادین خود را حفظ کرده، اما دیگر صرفاً به معنای کنترل سرزمین نیست، بلکه با فناوری، اطلاعات، زیرساختهای دیجیتال، شبکههای نفوذ و قدرت نامتقارن پیوند خورده است.
در چارچوب چنین برداشتی، ایران را میتوان یکی از بازیگران مهم ژئوپلیتیکی در عصر دوم هستهای دانست؛ کشوری که علیرغم محدودیتهای اقتصادی، تحریمهای گسترده و فشارهای سیاسی و امنیتی، توانسته است جایگاهی فراتر از وزن اقتصادی خود در معادلات منطقهای و بینالمللی به دست آورد. اهمیت ژئوپلیتیکی ایران بیش از هر چیز ناشی از موقعیت جغرافیایی ویژه آن در قلب غرب آسیاست؛ موقعیتی که این کشور را به نقطه اتصال حوزههای ژئوپلیتیکی خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز، شبهقاره هند و شرق مدیترانه تبدیل کرده است. تسلط ایران بر تنگه هرمز بهعنوان یکی از مهمترین گلوگاههای انرژی جهان، جایگاه راهبردی این کشور را دوچندان کرده است؛ زیرا هرگونه بحران یا بیثباتی در این منطقه میتواند مستقیماً امنیت انرژی، تجارت دریایی و اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار دهد. از منظر براکن، در عصر جدید، کنترل یا اثرگذاری بر چنین گلوگاههایی به یکی از مهمترین منابع قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل شده است؛ زیرا جنگهای آینده بیش از آنکه صرفاً بر تصرف سرزمین متمرکز باشند، بر کنترل شریانهای انرژی، تجارت، داده و ارتباطات جهانی متمرکز خواهند بود.
در همین چارچوب، براکن معتقد است که جنگهای نوین دیگر محدود به میدانهای نبرد کلاسیک نیستند، بلکه زیرساختهای فناوری، شبکههای اطلاعاتی، بنادر، خطوط انتقال انرژی، سامانههای ارتباطی و زیرساختهای دیجیتال به بخشی از جغرافیای نبرد تبدیل شدهاند. در چنین شرایطی، هدف قرار دادن زیرساختهای اقتصادی و دیجیتال رقبا میتواند به اندازه حمله مستقیم نظامی در موازنه قدرت اثرگذار باشد. از این منظر، یکی از ابعاد مهم راهبرد بازدارندگی ایران را میتوان در توانایی ایجاد اختلال در شبکههای انرژی، تجارت و زیرساختهای فناورانه منطقه تحلیل کرد. تهدید یا حمله به زیرساختهای دیجیتال و اقتصادی کشورهای حاشیه خلیج فارس، بهویژه کشورهایی که در شبکه مالی، انرژی و لجستیکی غرب نقش کلیدی دارند، در واقع بخشی از راهبرد افزایش هزینه جنگ برای رقبای منطقهای و فرامنطقهای محسوب میشود. این مسئله نشان میدهد که در عصر دوم هستهای، مرز میان ژئوپلیتیک سرزمینی و ژئوپلیتیک سایبری تا حد زیادی از میان رفته و زیرساختهای دیجیتال به بخشی از موازنه قدرت ژئوپلیتیکی تبدیل شدهاند.
علاوه بر موقعیت جغرافیایی، ایران تلاش کرده است با توسعه قدرت بازدارندگی نامتقارن، شکاف قدرت متعارف خود با رقبای منطقهای و فرامنطقهای را جبران کند. براکن معتقد است که در عصر دوم هستهای، قدرتهای منطقهای الزاماً نیازی به برخورداری از توان نظامی همتراز با ابرقدرتها ندارند، بلکه کافی است بتوانند هزینههای راهبردی سنگینی بر رقبا تحمیل کنند. در همین چارچوب، توسعه توان موشکی، پهپادی، سایبری و قابلیتهای جنگ نامتقارن در ایران را میتوان بخشی از راهبرد ایجاد بازدارندگی در برابر تهدیدات خارجی دانست. این راهبرد موجب شده است که ایران بتواند با وجود محدودیتهای اقتصادی و نظامی، در موازنههای امنیتی منطقهای نقش مهمی ایفا کند و تهدید علیه خود را برای رقبا پرهزینه سازد.
از سوی دیگر، یکی از مهمترین ویژگیهای نظم جدید از نگاه براکن، شکلگیری شبکههای قدرت فراملی و افزایش اهمیت نفوذ غیرمستقیم در معادلات ژئوپلیتیکی است. در این چارچوب، ایران طی دهههای اخیر تلاش کرده است با بهرهگیری از پیوندهای مذهبی، ایدئولوژیک، فرهنگی و امنیتی، نوعی عمق راهبردی منطقهای ایجاد کند. این عمق راهبردی به ایران امکان داده است تا تهدیدات امنیتی را در فاصلهای دورتر از مرزهای جغرافیایی خود مدیریت کرده و در تحولات منطقهای نقشآفرینی کند. در واقع، در منطق ژئوپلیتیکی عصر دوم هستهای، قدرت صرفاً به کنترل سرزمین محدود نمیشود، بلکه توانایی ایجاد شبکههای نفوذ، اتصال بازیگران منطقهای و اثرگذاری بر معادلات فراملی نیز بخشی از قدرت ژئوپلیتیکی محسوب میشود.
همزمان، شرایط کنونی ایران را میتوان نمونهای از وضعیت «جنگ ترکیبی» در عصر جدید دانست؛ وضعیتی که در آن مرز میان جنگ نظامی، اقتصادی، اطلاعاتی، سایبری و رسانهای تا حد زیادی از میان رفته است. ایران در سالهای اخیر همزمان در معرض تحریمهای اقتصادی، فشارهای سیاسی، عملیات اطلاعاتی، تهدیدات سایبری، جنگ رسانهای و رقابتهای امنیتی منطقهای قرار داشته و تلاش کرده است با استفاده از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی و ابزارهای نامتقارن، این فشارها را مدیریت کند. از منظر براکن، این وضعیت از ویژگیهای اصلی نظم جدید جهانی است؛ نظمی که در آن رقابتها کمتر به شکل جنگ کلاسیک و بیشتر در قالب جنگهای ترکیبی، فرسایشی و چندلایه جریان مییابد.
در کنار این مسئله، براکن تأکید میکند که بحرانهای ژئوپلیتیکی جهان جدید ماهیتی زنجیرهای و بههمپیوسته دارند؛ به این معنا که جنگ در یک منطقه میتواند بخشی از رقابت بزرگتر قدرتها در مقیاس جهانی باشد. بر همین اساس، تنشها و درگیریهای مرتبط با ایران را نمیتوان صرفاً در سطح منطقهای تحلیل کرد، بلکه باید آن را در بستر رقابت کلان میان بلوکهای قدرت جهانی مورد بررسی قرار داد. از این منظر، بحرانهای غرب آسیا، رقابت بر سر مسیرهای انرژی و کریدورهای ترانزیتی، منازعات دریایی و حتی جنگ روسیه علیه اوکراین را میتوان اجزای یک رقابت ژئوپلیتیکی گستردهتر میان بلوک غرب و محور قدرتهای شرقی دانست. در این چارچوب، فشار بر ایران صرفاً ناشی از مسائل منطقهای یا پرونده هستهای نیست، بلکه بخشی از راهبرد مهار و فرسایش محور شرقی تلقی میشود؛ محوری که بازیگرانی چون روسیه، چین و ایران در آن نقش دارند. به همین دلیل، ایران در منطق ژئوپلیتیکی عصر دوم هستهای صرفاً یک بازیگر محلی نیست، بلکه بخشی از زنجیره موازنه قدرت در نظم چندقطبی آینده محسوب میشود.
در سطح کلان نیز حرکت نظام بینالملل به سمت چندقطبی شدن، فرصتها و چالشهای جدیدی را برای ایران ایجاد کرده است. کاهش نسبی تمرکز قدرت در نظام بینالملل و ظهور بازیگران جدید، زمینه را برای افزایش نقش قدرتهای منطقهای فراهم کرده است. در چنین فضایی، ایران تلاش میکند با تکیه بر ظرفیتهای ژئوپلیتیکی، موقعیت ترانزیتی، منابع انرژی، توان بازدارندگی، فناوریهای نوین و پیوندهای تمدنی و فرهنگی، جایگاه خود را بهعنوان یکی از بازیگران مؤثر غرب آسیا تثبیت کند. در نتیجه، اهمیت ایران در نظم جدید صرفاً ناشی از مؤلفههای سنتی قدرت نیست، بلکه از توانایی این کشور در ترکیب ژئوپلیتیک، فناوری، بازدارندگی نامتقارن، جنگ ترکیبی و شبکههای نفوذ منطقهای ناشی میشود.