توماس فریدمن در یادداشتی در نیویورک‌تایمز با نقد راهبرد دونالد ترامپ در جنگ با ایران می‌نویسد که رئیس‌جمهور آمریکا جنگی را با وعده تغییر معادلات بنیادین آغاز کرد، اما اکنون ممکن است ناچار شود با توافقی معامله‌محور به آن پایان دهد؛ توافقی که شاید تهدید ادعایی هسته‌ای را کاهش دهد، اما هم‌زمان می‌تواند به تهران فرصت تازه‌ای برای بازیابی قدرت، افزایش اهرم فشار در بازار انرژی و تثبیت جایگاه منطقه‌ای بدهد.

سرویس بین‌الملل جماران: تنها دو پرسش اساسی درباره جنگ آمریکا با ایران باقی مانده است؛ نخست اینکه دونالد ترامپ برای پایان دادن به این درگیری، آن هم با حداقلی از دستاوردهای قابل ارائه، تا چه اندازه ناچار خواهد شد از مواضع اولیه خود عقب‌نشینی کند؟ و دوم اینکه آیا او این عقب‌نشینی را همان‌گونه که هست به افکار عمومی توضیح خواهد داد، یا آن را در قالب یک پیروزی بزرگ و توافقی درخشان معرفی می‌کند؟

فریدمن، مفسر سیاسی و نویسنده آمریکایی در آغاز تحلیل خود با لحنی کنایه‌آمیز می‌نویسد اگر ترامپ ناچار شود از شعارهایی مانند «تسلیم بی‌قیدوشرط ایران» عقب‌نشینی کند، این مسئله به‌خودی‌خود قابل تحمل است؛ به‌ویژه اگر نتیجه نهایی آن، خروج حدود هزار پوند اورانیوم ایران با غنای نزدیک به سطح تسلیحاتی از معادله باشد. از نگاه نویسنده، چنین اقدامی می‌تواند تهدید فوری ساخت بمب هسته‌ای از سوی ایران را کاهش دهد و از این جهت، یک دستاورد مهم محسوب شود.

با این حال، نویسنده تأکید می‌کند که نباید چنین توافقی را یک پیروزی کامل، بی‌نقص و خوشایند برای ترامپ معرفی کرد. به باور او، حتی اگر توافق احتمالی بتواند مسئله اورانیوم با غنای بالا را مدیریت کند، پیامدهای سیاسی و راهبردی مهمی خواهد داشت؛ زیرا جمهوری اسلامی را در قدرت حفظ می‌کند، در حالی که تهران همچنان حدود ۱۰ تن اورانیوم با غنای پایین در اختیار خواهد داشت. نویسنده معتقد است چنین توافقی نه‌تنها به پایان جمهوری اسلامی منجر نمی‌شود، بلکه می‌تواند از برخی جهات به تقویت آن نیز بینجامد.

بر اساس این تحلیل، ترامپ، معاون او جی‌دی ونس، وزیر دفاع پیت هگست و وزیر خارجه مارکو روبیو ممکن است در تاریخ به عنوان تیمی شناخته شوند که در مقطعی حساس، فرصت تازه‌ای برای ادامه حیات جمهوری اسلامی فراهم کردند؛ مقطعی که به ادعای نویسنده، حکومت ایران بیش از هر زمان دیگری در داخل کشور با فشارهای اجتماعی و سیاسی روبه‌رو بود.

نویسنده استدلال می‌کند که ایران تنها در صورتی حاضر خواهد شد اورانیوم نزدیک به سطح ساخت بمب را کنار بگذارد که این اقدام در چارچوب توافقی گسترده‌تر انجام شود؛ توافقی که به‌تدریج محدودیت‌های آمریکا بر صادرات نفت ایران و شبکه گسترده تحریم‌های اقتصادی علیه تهران را کاهش دهد یا لغو کند. به باور او، چنین کاهش فشاری می‌تواند منابع مالی قابل توجهی در اختیار حکومت ایران قرار دهد؛ منابعی که از دید نویسنده ممکن است برای مدیریت داخلی، حفظ انسجام ساختار قدرت و تقویت متحدان منطقه‌ای ایران در لبنان، عراق و یمن به کار گرفته شود.

در ادامه، رابرت لیتواک، کارشناس کنترل تسلیحات و نویسنده کتاب «دولت‌های یاغی و سیاست خارجی آمریکا»، در گفت‌وگویی با نویسنده می‌گوید ترامپ این جنگ را با هدفی بزرگ و تحول‌آفرین، یعنی تغییر نظام سیاسی ایران آغاز کرد، اما اکنون در آستانه پایان دادن به آن از مسیر یک توافق معامله‌محور قرار گرفته است؛ توافقی که به گفته او، شباهت زیادی به توافق هسته‌ای سال ۲۰۱۵ دارد؛ همان توافقی که دولت اوباما درباره آن مذاکره کرد و ترامپ در سال ۲۰۱۸ با تصمیمی پرریسک از آن خارج شد.

لیتواک معتقد است توافق احتمالی جدید، در عمل می‌تواند نسخه‌ای دیگر از همان چارچوبی باشد که هدف اصلی آن محدود کردن توان هسته‌ای ایران بود. از این منظر، جنگی که با وعده تغییر معادلات بنیادین آغاز شد، ممکن است در نهایت به توافقی ختم شود که بیش از آنکه یک پیروزی راهبردی تازه باشد، بازگشت به نوعی سازوکار کنترل و محدودسازی برنامه هسته‌ای ایران است.

در مجموع، نویسنده تلاش دارد نشان دهد که پایان جنگ آمریکا با ایران، حتی اگر با خروج اورانیوم نزدیک به سطح تسلیحاتی از دسترس تهران همراه باشد، الزاماً به معنای تحقق اهداف اولیه ترامپ نخواهد بود. برعکس، چنین توافقی می‌تواند نشانه‌ای از عقب‌نشینی از هدف تغییر حکومت و پذیرش یک معامله عمل‌گرایانه با جمهوری اسلامی باشد؛ معامله‌ای که تهدید ادعایی هسته‌ای را کاهش می‌دهد، اما هم‌زمان به تهران فرصت اقتصادی و سیاسی تازه‌ای برای بازیابی قدرت و تثبیت موقعیت خود می‌دهد.

 

توافق احتمالی ترامپ با ایران؛ پایان جنگ یا تولد اهرم تازه قدرت تهران؟

چنین توافق معامله‌محوری، در صورتی که جمهوری اسلامی را در قدرت نگه دارد، برای تندروهای طرفدار ترامپ قابل‌قبول نخواهد بود؛ همان‌هایی که به گفته رابرت لیتواک، تهدید ایران را نه صرفاً در برنامه هسته‌ای یا رفتار منطقه‌ای آن، بلکه در ماهیت نظام سیاسی ایران می‌بینند. از این منظر، هر توافقی که به جای تغییر حکومت، تنها به محدودسازی برنامه هسته‌ای ایران منجر شود، برای این جریان به معنای عقب‌نشینی از هدف اصلی جنگ خواهد بود.

نویسنده در ادامه استدلال می‌کند که ترامپ و تیم امنیت ملی او ظاهراً پیش از آغاز جنگ، برنامه‌ریزی دقیق و سناریومحوری نداشتند. آنان بیش از هر چیز به وعده‌های بنیامین نتانیاهو، نخست‌وزیر اسرائیل، تکیه کردند؛ وعده‌ای مبنی بر اینکه حکومت ایران پس از چند هفته بمباران سنگین، مانند خانه‌ای پوشالی فرو خواهد ریخت. اما این محاسبه، به باور نویسنده، با واقعیت‌های میدانی و ظرفیت‌های پاسخ‌گویی ایران همخوان نبود.

بر اساس این تحلیل، واشنگتن و تل‌آویو نتوانستند پیش‌بینی کنند که ایران، وقتی خود را در تنگنا ببیند، ممکن است به سراغ یکی از مهم‌ترین نقاط آسیب‌پذیر اقتصاد جهانی برود: تنگه هرمز. این گذرگاه حیاتی، مسیر عبور حدود ۲۰ درصد نفت خام جهان است و هرگونه اختلال در آن می‌تواند به سرعت قیمت انرژی را افزایش دهد و فشار مستقیمی بر اقتصاد آمریکا و سایر کشورها وارد کند.

نویسنده تأکید می‌کند که ایران با استفاده از ابزارهایی نسبتاً کم‌هزینه، از جمله پهپادها، موشک‌های کروز و قایق‌های تندرو سپاه پاسداران، دریافت که می‌تواند بدون نیاز به سامانه‌های عظیم و چندمیلیارددلاری، اقتصاد آمریکا و بسیاری از اقتصادهای جهان را تحت فشار قرار دهد. این تجربه نشان داد که قدرت ایران صرفاً در توان هسته‌ای یا شبکه متحدان منطقه‌ای آن خلاصه نمی‌شود، بلکه تهران می‌تواند از موقعیت جغرافیایی و ابزارهای نامتقارن خود برای اثرگذاری مستقیم بر بازار جهانی انرژی استفاده کند.

به بیان دیگر، ترامپ و نتانیاهو تصور می‌کردند سامانه‌های تسلیحاتی پیشرفته و پرهزینه آنان می‌تواند ایران را با بمباران، وادار به عقب‌نشینی از ظرفیت‌های مرتبط با اتمی کند. اما نتیجه ناخواسته این جنگ، از نگاه نویسنده، آن بود که ایران دریافت نوع دیگری از قدرت در اختیار دارد؛ نه «سلاح کشتار جمعی»، بلکه چیزی که می‌توان آن را «سلاح اختلال جمعی» نامید: پهپادهای ارزان‌قیمتی که می‌توانند تنگه هرمز را مختل یا مسدود کنند.

این کشف راهبردی، به باور نویسنده، برای تهران ارزشی بسیار بالا دارد. از این پس، ایرانیان می‌دانند که طرف مقابل نیز می‌داند ایران هر زمان که بخواهد می‌تواند مهم‌ترین شیر نفت جهان را ببندد یا دست‌کم تهدید به بستن آن کند. همین آگاهی متقابل، به یک اهرم فشار تازه و بسیار مهم برای ایران تبدیل شده است؛ اهرمی که می‌تواند در هر مذاکره آینده، وزن چانه‌زنی تهران را افزایش دهد.

نویسنده ناکامی ترامپ در پیش‌بینی چنین پیامدی را تصادفی نمی‌داند. او معتقد است ترامپ به دلیل اعتماد بیش از حد به قضاوت خود و بی‌توجهی به پیچیدگی‌های جنگ‌های مدرن، نتوانست از تجربه‌های مشابه درس بگیرد. در این چارچوب، نویسنده به رفتار ترامپ و معاونش جی‌دی ونس با ولودیمیر زلنسکی، رئیس‌جمهور اوکراین، اشاره می‌کند؛ زمانی که آن دو در دفتر بیضی کاخ سفید به زلنسکی گفتند او «برگی» در اختیار ندارد و باید در برابر خواست ولادیمیر پوتین کوتاه بیاید.

در مقابل، نویسنده می‌گوید اگر ترامپ و ونس به جای سرزنش زلنسکی، با کنجکاوی و فروتنی از او می‌پرسیدند چگونه اوکراین توانسته در برابر قدرت بزرگ روسیه مقاومت کند، پاسخ زلنسکی می‌توانست برای آنان آموزنده باشد. او می‌توانست توضیح دهد که چگونه پهپادها میدان نبرد مدرن را تغییر داده‌اند و به بازیگران کوچک‌تر یا ضعیف‌تر امکان داده‌اند با هزینه‌ای کمتر، اثری بسیار بزرگ‌تر بر دشمنان قدرتمندتر بگذارند.

از نگاه نویسنده، اگر ترامپ چنین درسی را جدی گرفته بود، شاید پیش از آغاز حملات گسترده به ایران، از وزیر دفاع خود می‌پرسید که اگر تهران از همان الگوی جنگ اوکراین استفاده کند و با چند پهپاد ارزان‌قیمت، تنگه هرمز را مختل یا مسدود کند، آمریکا چه پاسخی خواهد داشت. همین پرسش ساده، می‌توانست واشنگتن را نسبت به پیامدهای غیرقابل پیش‌بینی جنگ آگاه‌تر کند.

در مجموع، نویسنده تلاش دارد نشان دهد که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، برخلاف تصور اولیه طراحان آن، تنها به مسئله هسته‌ای محدود نماند. این جنگ به ایران فرصت داد تا یکی از مهم‌ترین اهرم‌های قدرت نامتقارن خود را آشکار کند: توان ایجاد اختلال در شریان حیاتی انرژی جهان. به همین دلیل، حتی اگر جنگ در نهایت با توافقی درباره اورانیوم نزدیک به سطح تسلیحاتی پایان یابد، ایران با یک سرمایه راهبردی تازه وارد مرحله بعدی خواهد شد؛ سرمایه‌ای که می‌تواند در مذاکرات آینده، در معادلات منطقه‌ای و در بازار جهانی انرژی، جایگاه تهران را تقویت کند.

 

اهرم تازه ایران در برابر آمریکا؛ چرا کشورهای عربی خلیج فارس خواهان ادامه جنگ نیستند؟

نویسنده در ادامه تحلیل خود تأکید می‌کند که ترامپ ظاهراً هرگز این پرسش اساسی را مطرح نکرده بود که اگر ایران در پاسخ به حملات آمریکا، تنگه هرمز را ببندد یا زیرساخت‌های انرژی متحدان واشنگتن در خلیج فارس را هدف قرار دهد، آمریکا چه خواهد کرد. به گفته رابرت لیتواک، کارشناس کنترل تسلیحات، همین غفلت باعث شد ایران از طریق توانایی خود برای ایجاد اختلال در اقتصاد جهانی و فشار بر زیرساخت‌های نفتی و غیرنظامی کشورهای خلیج فارس، به اهرمی دست پیدا کند که از نظر کارکرد راهبردی، اثری بسیار بزرگ دارد.

به باور لیتواک، توان ایران برای بستن تنگه هرمز و تهدید شریان اصلی انرژی جهان، در عمل به تهران امکان می‌دهد اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار دهد. از نگاه او، این ظرفیت به ایران قدرتی فراتر از ابزارهای متعارف نظامی می‌دهد؛ قدرتی که می‌تواند در مذاکرات و معادلات منطقه‌ای، نقش یک ابزار بازدارنده و فشارآفرین را ایفا کند.

نویسنده سپس به پرسش مهم دیگری اشاره می‌کند که به اعتقاد او ترامپ هرگز پیش از جنگ به آن نیندیشیده بود: اگر ایران در واکنش به حملات هوایی آمریکا، زیرساخت‌های نفتی و انرژی متحدان عرب واشنگتن در خلیج فارس، از جمله امارات متحده عربی، عربستان سعودی، قطر، کویت و بحرین را هدف قرار دهد، چه خواهد شد؟

بر اساس این تحلیل، ایران دقیقاً همین مسیر را در پیش گرفت. نویسنده با اشاره به گزارش رویترز می‌نویسد که ایران در ماه مارس، با حملات پهپادی و موشک‌های کروز، بخشی از ظرفیت صادرات گاز طبیعی مایع‌شده قطر را از کار انداخت. طبق این گزارش، این حملات ۱۷ درصد از ظرفیت صادرات ال‌ان‌جی قطر را مختل کرد؛ رخدادی که حدود ۲۰ میلیارد دلار زیان سالانه در درآمدها بر جای گذاشت و عرضه انرژی به اروپا و آسیا را نیز با تهدید روبه‌رو کرد.

در همین گزارش آمده بود که روند تعمیرات می‌تواند برای سه تا پنج سال، سالانه ۱۲.۸ میلیون تن از ظرفیت صادرات ال‌ان‌جی قطر را از مدار خارج کند. نویسنده با تأکید بر همین بازه زمانی می‌نویسد: سه تا پنج سال؛ یعنی هزینه‌ای طولانی‌مدت و بسیار سنگین برای کشوری که یکی از بازیگران اصلی بازار جهانی گاز طبیعی مایع‌شده است.

نویسنده برای توضیح پیام راهبردی این حملات از تمثیلی سینمایی استفاده می‌کند و می‌نویسد ایران در واقع به متحدان عرب و نفتی آمریکا در خلیج فارس، پیامی معادل همان جمله معروف فیلم «جادوگر شهر اُز» داد؛ جایی که جادوگر شرور غرب به مترسک ساخته‌شده از کاه می‌گوید: «نظرت درباره کمی آتش چیست، مترسک؟» مقصود نویسنده این است که ایران به کشورهای آسیب‌پذیر خلیج فارس نشان داد زیرساخت‌های حیاتی آنان تا چه اندازه در برابر پاسخ تهران قابل هدف‌گیری است.

از همین‌جا، به باور نویسنده، می‌توان فهمید چرا تولیدکنندگان نفت و گاز عربی خلیج فارس به هیچ وجه علاقه‌ای به ازسرگیری جنگ از سوی ترامپ ندارند. آنان می‌دانند که ادامه یا تشدید جنگ می‌تواند مستقیماً زیرساخت‌های انرژی، درآمدهای ملی و جایگاه آنان در بازار جهانی را تهدید کند. تهران نیز از همین نگرانی به عنوان یک اهرم فشار در مذاکرات خود با واشنگتن استفاده می‌کند.

نویسنده در بخش دیگری از تحلیل خود می‌نویسد که هم ایران و هم متحدان آمریکا اکنون به نکته دیگری نیز توجه دارند: اینکه نمی‌توان به رفتار ترامپ و تصمیم‌های او به عنوان یک روند قابل پیش‌بینی و باثبات اعتماد کرد. از نگاه نویسنده، تازه‌ترین نمونه این بی‌ثباتی، پیشنهادی بود که ترامپ در پایان هفته مطرح کرد؛ پیشنهادی که او آن را در شبکه اجتماعی تروث سوشال منتشر کرد و از همه کشورها خواست فوراً به «توافق‌نامه‌های ابراهیم» بپیوندند.

ترامپ در این پیام نوشت که با توجه به «همه کارهایی که ایالات متحده برای کنار هم قرار دادن این پازل بسیار پیچیده انجام داده است»، او «به‌طور الزامی از همه کشورها درخواست می‌کند که فوراً توافق‌نامه‌های ابراهیم را امضا کنند.» نویسنده این پیشنهاد را نشانه‌ای از نگاه غیرواقع‌بینانه ترامپ به پیچیدگی‌های منطقه‌ای می‌داند؛ زیرا فهرست کشورهایی که او نام برده بود، هرکدام وضعیت و ملاحظات کاملاً متفاوتی در قبال اسرائیل دارند.

در این فهرست، ترکیه قرار داشت؛ کشوری که رهبر آن روابطی پرتنش با بنیامین نتانیاهو دارد و در عین حال، از قبل نیز با اسرائیل روابط رسمی داشته است. پاکستان نیز در فهرست بود؛ کشوری که سال‌هاست موضعی منفی و محتاطانه نسبت به اسرائیل دارد. اردن و مصر هم نام برده شده بودند؛ دو کشوری که از پیش با اسرائیل معاهده صلح دارند و بنابراین روشن نیست چرا باید پیوستن آنان به توافق‌نامه‌های ابراهیم ضرورتی تازه تلقی شود.

عربستان سعودی نیز در این فهرست قرار داشت؛ در حالی که ریاض بارها روشن کرده است عادی‌سازی روابط با اسرائیل تنها در صورتی ممکن است که مسیری معتبر برای حل مسئله فلسطین و حرکت به سوی راه‌حل دو دولتی ایجاد شود. از نگاه نویسنده، نادیده گرفتن این واقعیت‌ها نشان می‌دهد ترامپ همچنان با ساده‌سازی افراطی، به مسائل پیچیده خاورمیانه نگاه می‌کند.

در مجموع، نویسنده تلاش دارد نشان دهد که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، نه‌تنها تهران را از اهرم‌های فشار خود محروم نکرد، بلکه باعث شد ایران توانایی خود برای اثرگذاری بر امنیت انرژی جهان و آسیب‌پذیری متحدان عرب آمریکا را آشکارتر کند. اکنون کشورهای خلیج فارس بیش از گذشته می‌دانند که هرگونه ادامه جنگ می‌تواند مستقیماً هزینه‌های سنگینی برای آنان به همراه داشته باشد. همین مسئله، به ایران قدرت چانه‌زنی تازه‌ای در برابر واشنگتن داده و محاسبات منطقه‌ای را به شکلی جدی تغییر داده است.

نویسنده در بخش پایانی تحلیل خود به ادعای تازه ترامپ درباره «توافق‌نامه‌های ابراهیم» اشاره می‌کند؛ ادعایی که از نگاه او، نشانه‌ای دیگر از ساده‌سازی بیش از حد معادلات پیچیده خاورمیانه است. ترامپ مدعی شده بود چندین متحد آمریکا به او گفته‌اند اگر ایران نیز به توافق‌نامه‌های ابراهیم بپیوندد، این اتفاق برای آنان «مایه افتخار» خواهد بود. او همچنین نوشته بود که اگر ایران چنین توافقی را امضا کند، «مهم‌ترین توافقی خواهد بود که هر یک از این کشورهای بزرگ، اما همیشه درگیر مناقشه، تاکنون امضا کرده‌اند» و «هیچ چیز در گذشته یا آینده از آن فراتر نخواهد رفت.»

نویسنده این ادعا را کاملاً غیرواقع‌بینانه می‌داند و با لحنی کنایه‌آمیز می‌پرسد چگونه ممکن است جمهوری اسلامی ایران، که سیاست منطقه‌ای خود را در تقابل با اسرائیل تعریف کرده، آن هم پس از یک جنگ مستقیم، ناگهان مسیر خود را تغییر دهد و به سمت صلح و عادی‌سازی روابط با اسرائیل حرکت کند. از نگاه نویسنده، چنین تصوری آن‌قدر دور از واقعیت‌های سیاسی و ایدئولوژیک منطقه است که نمی‌تواند محصول یک بررسی کارشناسی جدی باشد.

به باور نویسنده، کل این پیشنهاد آن‌قدر خام، کودکانه و فاقد پشتوانه کارشناسی بود که احتمالاً نگرانی عمیقی در میان متحدان عرب و اسرائیلی آمریکا ایجاد کرده است؛ نگرانی از اینکه واشنگتن، به عنوان قدرتی که قرار است امنیت آنان را تضمین کند، در اختیار رهبری قرار دارد که تصمیم‌هایش قابل پیش‌بینی، منسجم و سنجیده نیست.

در ادامه، نویسنده به موضع اولیه خود در روز آغاز جنگ از سوی ترامپ و نتانیاهو بازمی‌گردد و مدعی است که از نگاه او، هیچ چیز به اندازه پایان یافتن حاکمیت جمهوری اسلامی در تهران و از میان رفتن بلندپروازی‌های هسته‌ای آن نمی‌توانست آینده خاورمیانه را دگرگون کند. با این حال، او تأکید می‌کند که تحقق چنین هدف بزرگی نیازمند یک برنامه بسیار پیچیده، دقیق و چندلایه بود؛ برنامه‌ای که باید همه سناریوهای احتمالی را از پیش بررسی می‌کرد، متحدان بیشتری را با خود همراه می‌ساخت و تا حد امکان مشروعیت بین‌المللی گسترده‌ای به دست می‌آورد.

نویسنده معتقد است ترامپ و تیم او هیچ‌یک از این الزامات را رعایت نکردند. آنان بدون برنامه‌ریزی کافی، بدون سنجش پیامدهای احتمالی و بدون ایجاد یک ائتلاف جهانی منسجم وارد جنگ شدند. نتیجه آن شد که اگرچه آمریکا و اسرائیل توانستند با استفاده از قدرت نظامی گسترده، به بخشی از توان هسته‌ای و نظامی متعارف ایران آسیب وارد کنند، اما به اهداف بزرگ‌تر و اعلام‌شده خود نرسیدند.

او اذعان می‌کند که آسیب وارد شدن به ظرفیت‌های هسته‌ای و نظامی ایران، از نگاه منتقدان تهران، یک دستاورد مهم محسوب می‌شود. همچنین اگر ترامپ بتواند اورانیوم نزدیک به سطح ساخت بمب را از ایران خارج کند یا آن را از دسترس تهران دور سازد، این نیز دستاوردی مهم‌تر خواهد بود. اما به باور نویسنده، مشکل اصلی آن است که هزینه دستیابی به این اهداف می‌تواند بسیار سنگین باشد.

این هزینه، به گفته نویسنده، دادن فرصتی تازه به جمهوری اسلامی برای ادامه حیات سیاسی و اقتصادی است؛ آن هم در شرایطی که تهران در جریان جنگ توانسته اهرم‌های تازه‌ای برای فشار بر آمریکا و متحدانش کشف و تثبیت کند. از نگاه او، ایران اکنون نه‌تنها ممکن است از مسیر توافق به منابع مالی تازه دست یابد، بلکه توانسته نشان دهد می‌تواند بر منابع حیاتی نفت و انرژی جهان اثر بگذارد و از این ظرفیت به عنوان ابزار چانه‌زنی استفاده کند.

نویسنده در جمع‌بندی خود هشدار می‌دهد که حامیان ترامپ نباید چنین نتیجه‌ای را به عنوان یک پیروزی کامل و بی‌هزینه معرفی کنند. حتی اگر بخشی از اهداف نظامی و هسته‌ای واشنگتن محقق شده باشد، پیامدهای راهبردی جنگ می‌تواند به تقویت موقعیت ایران در برخی حوزه‌ها منجر شود؛ از جمله ایجاد اهرم پایدار بر جریان انرژی جهان و فراهم شدن منابع لازم برای ادامه نقش‌آفرینی منطقه‌ای تهران.

در نهایت، نویسنده با بازگشت به استعاره آغازین خود تأکید می‌کند که این نتیجه را نباید در قالب یک پیروزی لوکس و خوش‌طعم معرفی کرد. از نگاه او، این نه «لابستر» است و نه «فیله مینیون»؛ بلکه معامله‌ای تلخ، پرهزینه و همراه با عقب‌نشینی از اهداف اولیه است؛ معامله‌ای که ممکن است تهدید فوری هسته‌ای را کاهش دهد، اما هم‌زمان به جمهوری اسلامی فرصت تازه‌ای برای بازیابی توان، افزایش قدرت چانه‌زنی و تداوم نقش‌آفرینی در منطقه بدهد.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.