در یادداشتی تحلیلی که هارولد جیمز، استاد تاریخ و روابط بین‌الملل دانشگاه پرینستون، در پراجکت سیندیکیت (Project Syndicate) منتشر کرده، با بررسی وضعیت کنونی اروپا تأکید می‌شود که این قاره با وجود فشارها و بحران‌های چندلایه، در آستانه یک آزمون تاریخی دیگر برای بازآفرینی سیاسی و نقش‌آفرینی جهانی قرار دارد.

به گزارش سرویس بین‌الملل جماران، هارولد جیمز، استاد تاریخ و روابط بین‌الملل در دانشگاه پرینستون و نویسنده کتاب «هفت سقوط: بحران‌های اقتصادی‌ای که جهانی‌شدن را شکل دادند» در یادداشتی برای پراجکت سیندیکیت نوشت: در یک سال گذشته، اروپا به ترکیبی نازیبا بدل شده است: هم کیسه‌بوکس و هم مایه تمسخر. با این حال، حتی اگر رویدادهای اخیر خوش‌بینی را دشوار کرده باشند، تاریخ این قاره سرشار از یادآوری‌هایی است که نشان می‌دهد بازآفرینی و بازیابی، قاعده بوده است نه استثنا.

با شروع سال نو، احساس خوش‌بینی نسبت به اروپا دشوار است. بخش بزرگی از جهان با نگاهی تحقیرآمیز به این قاره می‌نگرد و دولت دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، آشکارا نسبت به اتحادیه اروپا رویکردی تحقیرآمیز دارد. در شرایطی که بسیاری از کشورهای عضو اتحادیه اروپا به درون‌گرایی سیاسی روی آورده‌اند، این پرسش مطرح است که آیا هنوز می‌توان از یک رنسانس سیاسی اروپایی سخن گفت؟

در نگاه اول، دوم و حتی سوم، چشم‌انداز تیره و ناامیدکننده به نظر می‌رسد. اروپا در طول سال گذشته به هیبریدی ناپسند بدل شده است: هم سیبل ضربات و هم مضحکه. راهبرد امنیت ملی دولت ترامپ با لحنی تحقیرآمیز مدعی است که اروپا با «محو تمدنی» روبه‌روست و ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، رهبران اروپایی را «خوکچه‌های کوچک» می‌نامد. هرچند چین از ادبیاتی همدلانه‌تر استفاده کرده و اروپا را به همکاری برای حفظ چندجانبه‌گرایی فرا می‌خواند، اما رهبران کلیدی اروپا، از جمله امانوئل مکرون رئیس‌جمهور فرانسه و اورزولا فون‌درلاین رئیس کمیسیون اروپا، معتقدند عدم‌توازن‌های تجاری چین در حال نابود کردن صنعت اروپا است.

در کنار این مسائل، مشکلات مالی اروپا نیز به ضعف سیاسی آن دامن زده است. مخالفت اخیر بلژیک با طرح استفاده از دارایی‌های مسدودشده بانک مرکزی روسیه برای حمایت از اوکراین، هرچند ممکن است از منظر حقوقی قابل دفاع باشد، اما در عمل به‌عنوان نمونه‌ای دیگر از ناتوانی اروپا در پیگیری و تحقق تصمیمات خود تلقی می‌شود.

با این حال، تاریخ همچنان دلیلی برای امیدواری فراهم می‌کند. این نخستین بار نیست که اروپا تا این اندازه آسیب‌پذیر به نظر می‌رسد. احساس یأس و فرسودگی در پایان جنگ‌های ناپلئونی، پس از شکست انقلاب‌های ۱۸۴۸ و همچنین پس از فاجعه‌ها و هولناکی‌های دو جنگ جهانی قرن بیستم، حتی عمیق‌تر از امروز بود. در آن دوره‌ها نیز بسیاری از اروپاییان از قاره خود ناامید شدند و به مهاجرت روی آوردند.

در میانه قرن نوزدهم، نویسندگان و گردآورندگان آلمانی، از جمله یوزف فون آیشندورف، بر این نکته تأکید داشتند که چگونه پذیرش «پیشرفت» در اروپا با فرهنگ نوستالژی آن در تعارض قرار گرفته و به نوعی رکود انجامیده است. سراسر قاره خسته و بیمار بود و از درد وجودی یا همان «ولتشمرتس» رنج می‌برد. به‌طور مشابه، جان مینارد کینز، اقتصاددان برجسته، در نقد ترتیبات سیاسی پس از جنگ جهانی اول، نشانه‌های فروپاشی را آشکارا می‌دید. او با نقل از نمایش‌نامه «سلسله‌ها» اثر توماس هاردی – درامی با حال‌وهوای تولستوی‌وار درباره عصر ناپلئون – نوشت: «چیزی باقی نمانده است؛ جز کینه‌توزی در میان نیرومندان و خشمِ عقیم در میان ناتوانان.»

با این وجود، اروپا هر بار توانست با بازاندیشی درباره اینکه جهان چه می‌تواند باشد، خود را از نو بسازد. گاه این بازآفرینی به معنای پیگیری تهاجمی امپراتوری یا دامن‌زدن به بحران‌هایی تازه بود که در نهایت آمریکاِ انزواطلب را ناچار به مداخله می‌کرد. اما در مواردی نیز این روند به دستاوردهای مثبت‌تری انجامید که موفق‌ترینِ آن‌ها پس از سال ۱۹۴۵ رقم خورد.

امروزه رایج است – به‌ویژه با نگاهی پسینی – که گفته شود برداشت محدود از موفقیت مادی، نظم اروپای پس از جنگ را شکل داد؛ نظمی که در آن پیوندهای اقتصادی و رفاه، پشتوانه ثبات سیاسی بودند. با این حال، چنین تفسیری رادیکالیسم آن دوره را نادیده می‌گیرد. پشت شکل‌گیری اروپای جدید، یک چشم‌انداز سیاسی تازه و عمیقاً متفاوت نهفته بود که بارزترین نمود آن را می‌توان در اندیشه‌های ژنرال شارل دوگل مشاهده کرد.

تفکر گُلیستی اغلب به دیدگاهی درباره «میهن» یا «اروپای میهن‌ها» (l’Europe des patries) تقلیل داده می‌شود، اما این تصویر حق مطلب را ادا نمی‌کند. دوگل با تأمل عمیق درباره خصومت تاریخی فرانسه و آلمان، شکست فرانسه در سال ۱۹۴۰ و تسلیم خودخواسته نخبگان نظامی و سیاسی این کشور، چشم‌اندازی اساساً نو به سیاست اروپایی عرضه کرد. او به این نتیجه رسید که یک زخم عمیق تنها با نزدیک‌کردن دوباره دو طرف قابل ترمیم است. فرانسه نمی‌توانست بدون بازسازی سیاسی آلمان، خود را از نظر سیاسی بازسازی کند.

همین منطق امروز نیز در جست‌وجوی راه‌حلی برای تهدید امنیتی روسیه جریان دارد. افزایش توان دفاعی اروپا پاسخی به چالش فوری محسوب می‌شود، اما لزوماً تضمین‌کننده ثبات پایدار نیست. تحقق چنین ثباتی مستلزم کنار گذاشتن منطق «مناطق نفوذ» است؛ منطقی که هم راهبرد امنیت ملی جدید ترامپ – با بازاعلام چشمگیر دکترین مونرو (که اکنون «دکترین دونرو» نامیده می‌شود) برای آمریکای لاتین – و هم بیانیه ۲۰۲۱ پوتین با عنوان «درباره وحدت تاریخی روس‌ها و اوکراینی‌ها» را شکل داده است. هر دو سند بازتاب‌دهنده وسواسی عمیق نسبت به دعاوی تاریخی‌اند؛ از بازگشت پوتین به غسل تعمید ولادیمیر مقدس و روسِ کیف گرفته تا تهدیدی که مشترک‌المنافع لهستان-لیتوانی در دوره اوایل مدرن برای روسیه ایجاد می‌کرد.

با این حال، هیچ دلیلی وجود ندارد که تصور کنیم آمریکایی‌ها یا روس‌ها واقعاً مایل‌اند خود را به دکترین‌های عجیب و به‌شدت پرهزینه رهبران کنونی‌شان متعهد کنند. در واقع، نشانه‌های یک واکنش اعتراضی در ایالات متحده از هم‌اکنون قابل مشاهده است؛ جایی که فضای عمومیِ هنوز باز، شاهد مناظره‌های تند درباره فساد دولت، سیاست خارجی معامله‌محور، اخراج‌های غیرانسانی و جنایات جنگی است.

تصور شکل‌گیری روسیه‌ای نو نیز دور از ذهن نیست. هرچند ماهیت سرکوبگرانه رژیم پوتین سنجش دیدگاه‌های واقعی جامعه را دشوار می‌کند، اما برای کسانی که می‌دانند چگونه نشانه‌ها را ببینند، این علائم وجود دارد. نمونه‌ای از این نشانه‌ها، استقبال گسترده از بازآفرینی سینمایی رمان «مرشد و مارگاریتا» اثر میخائیل بولگاکف به کارگردانی فیلم‌ساز روسی-آمریکایی، مایکل لاکشین، است؛ فیلمی که با جذب بیش از شش میلیون تماشاگر در روسیه، به یکی از پرفروش‌ترین آثار تاریخ سینمای این کشور تبدیل شده است.

نسخه‌های آمریکایی و روسی سیاست قدرت بر این فرض استوارند که تهدید نظامی الزاماً مستلزم جنگ و بسیج ملی است. اما به محض آنکه این تهدید ادعایی نفوذ خود را بر افکار عمومی از دست بدهد، رژیم‌هایی که بر آن تکیه کرده‌اند نیز پایگاه قدرت خود را از دست خواهند داد. توماس هاردی پرسش درستی مطرح کرده بود: «چرا اراده، کنشی چنین بی‌معنا و بدشکل را برمی‌انگیزد؟» هرچند او در نهایت به این نتیجه رسید که همه‌چیز ویران شده و «چیزی باقی نمانده است»، اما وارونگی همواره ممکن است. کسانی که ضعیف به نظر می‌رسند، همچنان می‌توانند بدیلی بهتر از کینه‌توزی بی‌معنا و ویرانگرِ نیرومندان ارائه دهند.

 

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.