رئیسجعفری با اشاره به افزایش نابرابری در دوره پایانی صفویه گفت: عدم تعادل درآمدها، تقسیم نامناسب ثروت و انباشت املاک و داراییهای فراوان نزد رجال، روحانیون و فرماندهان نظامی، شکاف عمیقی میان طبقات مختلف جامعه ایجاد کرده بود. در اوایل دوره صفویه و تا مدتی پس از شاه عباس، بخشی از ثروت کشور صرف جنگهای خارجی، ساخت سدها، حفر قناتها و اجرای طرحهای عمرانی میشد؛ اما بهتدریج این منابع در اختیار خانوادههای معدودی قرار گرفت یا صرف خرید جواهرات و اشیای گرانبها شد.
دکتر رسول رئیسجعفری، پژوهشگر تاریخ اقتصادی، در نشست «کالبدشکافی فروپاشی سلسله صفوی: هنگامی که یک امپراطوری از درون فرو میریزد»، از مجموعهای از عوامل سیاسی، اقتصادی، نظامی و مذهبی بهعنوان زمینههای سقوط صفویه یاد کرد و گفت فرسایش مشروعیت حکومت، گسترش فساد مالی، تضعیف جایگاه افراد شایسته، کاهش امنیت اقتصادی و سختگیریهای مذهبی، بهتدریج توان حکومت برای اداره کشور و جلب حمایت جامعه را از میان برد. به گفته او، پیش از آنکه ضعف تجهیزات و توان نظامی صفویان آشکار شود، پایگاه اجتماعی حکومت در شهرهای مختلف فرو ریخته بود؛ وضعیتی که به پیشروی افغانها و سقوط اصفهان انجامید.
سقوط اصفهان؛ پایان عملی حکومت صفوی
دکتر رسول رئیسجعفری در نشست مؤسسه مطالعات دین و اقتصاد با موضوع «کالبدشکافی فروپاشی سلسله صفوی: هنگامی که یک امپراتوری از درون فرو میریزد» که به مناسبت سیصد و چهارمین سال سقوط اصفهان برگزار شد، اظهار کرد: اول آبان سال ۱۱۰۱ هجری شمسی، یکی از اتفاقات تلخ تاریخ ایران رقم خورد و اصفهان به دست نیروهای افغان قَلَزایی سقوط کرد. این واقعه عملاً پایان سلسله صفویه بود، هرچند در سالهای بعد نیز افرادی با عنوان پادشاه صفوی تاجگذاری کردند یا حاکمان دیگر از نام و جایگاه آنان برای کسب مشروعیت سیاسی بهره بردند.
او با اشاره به ادامه استفاده از عنوان پادشاهان صفوی پس از سقوط اصفهان گفت: نادرشاه در سالهای نخست حکومت خود، به نیابت از پادشاهان صفوی عمل میکرد. شاه طهماسب دوم، پسر شاه سلطان حسین، و پس از او پسرش شاه عباس سوم، از جمله کسانی بودند که عنوان پادشاهی صفوی را داشتند. حتی کریمخان زند نیز خود را نایبالسلطنه مینامید. بنابراین، ممکن است گفته شود که سلسله صفویه پس از شاه سلطان حسین نیز ادامه داشته است، اما پایان واقعی و عملی این سلسله با سقوط اصفهان رقم خورد.
رئیسجعفری ادامه داد: اکنون حدود ۳۰۴ سال از آن واقعه گذشته است و هدف از این نشست، بازخوانی سقوط صفویه و بررسی عوامل فروپاشی این حکومت است. برای فهم بهتر این فروپاشی، ابتدا باید به عوامل شکلگیری و قدرتیابی صفویه پرداخت؛ حکومتی که از نخستین حکومتهای پس از اسلام بود که اقتدار ملی را احیا کرد و مفهوم ایران را دوباره در مرکز سازمان سیاسی کشور قرار داد.
صفویه و شکلگیری پایهای تازه برای مشروعیت سیاسی
این استاد تاریخ اقتصادی با اشاره به تحولات سیاسی ایران پس از سقوط ساسانیان اظهار کرد: پس از هجوم اعراب و مسلمانان و سقوط حکومت ساسانی، حکومتهایی که در ایران بر سر کار میآمدند، برای مدت طولانی مشروعیت خود را از خلافت عباسی میگرفتند. در این دوره، پیوند میان قدرت سیاسی در ایران و خلافت اسلامی، یکی از مبانی مهم مشروعیت حکومت بود.
او با اشاره به نقش ایرانیان در سقوط خلافتهای اموی و عباسی گفت: خلافت اموی با نقشآفرینی ابومسلم خراسانی و نیروهای خراسانی سرنگون شد. در روایتهای تاریخی آمده است که سپاه خراسان در نبرد با نیروهای مروان، خلیفه اموی، در موقعیتی قرار گرفت که فرمانده سپاه برای صدور دستور حمله از عبارتی فارسیگونه استفاده کرد: «دهید یا جوانکان، دهید جوانکان». برخی مورخان از این عبارت چنین برداشت کردهاند که این فرمانده به زبانی سخن میگفت که نیروهای تحت فرمانش آن را میفهمیدند و این موضوع میتواند نشانهای از نقش و هویت ایرانی سپاه باشد. از این منظر، سرنگونی خلافت اموی به دست سپاه ابومسلم، حرکتی با نقش محوری ایرانیان تلقی میشود.
رئیسجعفری در ادامه به سقوط خلافت عباسی اشاره کرد و گفت: در جریان حمله مغول، دو مرحله مهم وجود داشت؛ نخست حمله سپاه مغول و حدود ۲۰ سال بعد، لشکرکشی هلاکوخان که به بغداد رسید و به سقوط خلافت عباسی انجامید. در این تحولات نیز چهرههایی ایرانی نقش داشتند. خواجه نصیرالدین طوسی از جمله شخصیتهایی بود که در جریان لشکرکشی هلاکوخان حضور داشت. پیش از آن نیز، هنگامی که سپاه مأمون برای شکست دادن سپاه امین به بغداد لشکر کشید، طاهر ذوالیمینین، فرمانده ایرانی، نقش مهمی در این درگیری داشت.
او افزود: در طول این دوره، کشاکشی مستمر میان عناصر ایرانی و عربی در ساختار امپراتوری اسلامی وجود داشت و ایرانیان در چند مقطع در تغییر حکومتها نقش ایفا کردند. آلبویه نیز به بغداد رفتند، در کنار خلیفه قرار گرفتند و عملاً قدرت سیاسی را در دست گرفتند. این وضعیت تنها به فرمانروایان محدود نبود؛ بسیاری از وزیران و خاندانهایی که اداره امور حکومت را بر عهده داشتند، از جمله برمکیان، ریشه ایرانی داشتند و در عمل، بخش مهمی از اداره حکومت به دست ایرانیان انجام میشد.
به گفته رئیسجعفری، سقوط خلافت عباسی نقطه عطفی در امکان شکلگیری حکومتهای مستقل ایرانی بود؛ زیرا با فروپاشی این خلافت، یکی از مهمترین مبانی مشروعیت سیاسی حکومتها پس از اسلام، یعنی اتکا به خلافت و پیوند آن با خاندان پیامبر، از میان رفت و خلأیی در ساختار مشروعیت سیاسی ایجاد شد.
او با اشاره به بهرهگیری صفویه از این وضعیت گفت: پس از دوره تیموریان و آققویونلوها، صفویه از این خلأ استفاده کرد و با ترویج تشیع و تأکید بر انتساب خود به امام موسی کاظم، حکومتی ایرانی بر پایه تشیع بنا نهاد. این موضوع یکی از ارکان مهم حکومت صفوی بود و به آنها کمک کرد وحدت سرزمینی ایران را شکل دهند و حفظ کنند.
رئیسجعفری ادامه داد: صفویه در کشمکش و تقابل دائمی با عثمانیها قرار داشت؛ حکومتی که در امتداد ساختار سیاسی خلافت اسلامی شکل گرفته بود. به این ترتیب، جهان اسلام به دو بخش عمده تقسیم شد؛ در یک سو عثمانیها و در سوی دیگر صفویه قرار داشتند. صفویه با تکیه بر این مبانی مذهبی و سیاسی توانست وحدت ملی ایران را حفظ کند و گسترش دهد.
هفت دهه آشوب پس از فروپاشی صفویه
رئیسجعفری با تأکید بر اهمیت بررسی سقوط صفویه گفت: اهمیت این واقعه فقط در پایان یک سلسله خلاصه نمیشود، بلکه سقوط صفویه آغاز دورهای از فروپاشی اقتدار سیاسی و تضعیف ساختار حکمرانی در ایران بود. از سقوط اصفهان در سال ۱۱۰۱ هجری شمسی تا تاجگذاری نادرشاه در دشت مغان و سپس دوره افشاریه، حکومت زندیه و سرانجام قدرتگیری آقامحمدخان قاجار و سقوط کرمان، حدود ۷۲ سال گذشت. در این فاصله، ۲۵ پادشاه به قدرت رسیدند و ایران دورهای گسترده از آشوب و ناامنی را تجربه کرد.
او با مقایسه این تحولات با وضعیت اروپا و روسیه اظهار کرد: این دوره همزمان بود با زمانی که کشورهای غربی به سمت انقلاب صنعتی حرکت میکردند. هنگامی که وضعیت ایران با حکومتهایی مانند انگلستان و روسیه مقایسه میشود، تفاوت آشکار است. در شرایطی که برخی کشورهای اروپایی و روسیه دورههایی از ثبات و اقتدار حکومتی را تجربه میکردند، ایران گرفتار بیثباتی بود و تقریباً هر ۱۳ تا ۱۴ ماه یک نفر تاجگذاری میکرد.
استاد تاریخ اقتصادی با اشاره به چندپارگی قدرت در ایران گفت: در برخی مقاطع، کشور عملاً به چند بخش تقسیم شده بود. فرزندان نادرشاه همچنان در خراسان حکومت میکردند، کریمخان در شیراز و مناطق اطراف آن قدرت داشت و نصیرخان لاری نیز در جنوب کشور حکومت میکرد. آزادخان افغان در آذربایجان حضور داشت و قاجارها در استرآباد و گرگان حکومت میکردند. در چنین وضعیتی، گاه چهار یا پنج حکومت بهطور همزمان در بخشهای مختلف ایران وجود داشت.
او برای نشان دادن گستردگی این چندپارگی، به روایتی درباره سفر یکی از بزرگان از شیراز به لار اشاره کرد و گفت: هنگامی که آن شخص از سفر بازگشت و درباره وضعیت مسیر از او پرسیدند، پاسخ داد که از شیراز تا لار، مردم میگفتند «حسبنا الله و نعم الوکیل» و از لار به بعد میگفتند «نعم المولا و نعم النصیر». این روایت، به گفته رئیسجعفری، تصویری از پراکندگی قدرت و تفاوت مراکز نفوذ در بخشهای مختلف کشور ارائه میدهد.
این پژوهشگر حوزه تاریخ و اقتصاد با اشاره به روند قدرتگیری آقامحمدخان قاجار گفت: هنگامی که آقامحمدخان کرمان را فتح کرد، برای آنکه بتواند تاجگذاری کند و حکومت مرکزی را مستقر سازد، حدود ۵۰ حاکم محلی را سرکوب کرد. بازگرداندن اقتدار سیاسی و یکپارچگی ایران پس از چند دهه آشوب، مستلزم غلبه بر شمار زیادی از نیروهای محلی و مدعیان قدرت بود.
رئیسجعفری با یادآوری بیتی از مرحوم رضاقلی درباره وضعیت ایران در این دوره گفت: «ز سم ستوران در آن پهندشت، زمین شد شش و آسمان گشت هشت.» این تصویر، به گفته او، با شرایطی متناسب بود که در آن کشور پیوسته عرصه تاختوتاز نیروهای مختلف قرار داشت.
او همچنین با اشاره به توصیف شاردن از وضعیت ایران پس از مرگ شاه عباس اظهار کرد: شاردن معتقد بود پس از درگذشت شاه عباس، اقتدار، عزت و بزرگی ایران نیز برای مدتی طولانی از میان رفت. این ارزیابی، از نظر رئیسجعفری، با دوره طولانی ضعف و بیثباتی سیاسی پس از سقوط صفویه قابل بررسی است.
هزینههای سنگین جنگهای نادرشاه
رئیسجعفری در ادامه با اشاره به دیدگاه مرحوم باستانی پاریزی درباره نادرشاه افشار گفت: باستانی پاریزی گفته بود اگر در این مملکت اختیار داشت، مجسمه نادرشاه را از طلا میساخت و سپس آن را به آتش میکشید. این تعبیر به هزینههای سنگینی اشاره دارد که لشکرکشیهای نادرشاه برای کشور به همراه داشت.
او افزود: نادرشاه در دوره حکومت خود، ماشین جنگی عظیمی را در سراسر ایران به حرکت درآورد. برای نمونه، پس از فتح قندهار که آخرین پایگاه باقیمانده در دست افغانها بود، از حاکم هندوستان خواست افغانهای فراری را به او بازگرداند. با بازنگرداندن این افراد، نادرشاه از قندهار به سمت هندوستان لشکر کشید، بخشهای گستردهای از هند را غارت کرد و دوباره به قندهار بازگشت. این لشکرکشی حدود یک سال طول کشید و یک نیروی نظامی ۲۳ هزار نفری در آن مسیر رفتوبرگشت کرد.
رئیسجعفری با اشاره به پیامدهای این جنگها برای مناطق ایران گفت: هنگامی که نادرشاه میخواست از کرمان به سمت قندهار حرکت کند، آنقدر از مردم این منطقه باج و خراج و نیروی انسانی گرفت که کرمان تا شش یا هفت سال پس از آن گرفتار قحطی بود. این نمونه نشان میدهد که هزینه لشکرکشیها تنها به میدان جنگ محدود نمیشد و مناطق مختلف کشور نیز بار سنگین تأمین منابع نظامی را تحمل میکردند.
او تأکید کرد: سقوط صفویه دورهای بسیار تلخ را برای ایران رقم زد. هرچند شخصیتهایی مانند نادرشاه و کریمخان زند ظهور کردند، هیچیک نتوانستند ثباتی پایدار ایجاد کنند و کشور را به مسیر مطمئن رشد و توسعه بازگردانند.
غفلت از دوره میان سقوط صفویه و ظهور قاجار
رئیسجعفری با اشاره به همزمانی این تحولات با انقلاب صنعتی و جهش کشورهای اروپایی گفت: این دوره از تاریخ ایران، سالهایی از دسترفته در مقایسه با تحولات و پیشرفتهای کشورهای اروپایی بود. به اعتقاد او، در روایتهای تاریخی گاه آنچه بهعنوان دوره بیخبری و عقبماندگی ایران به قاجاریه نسبت داده میشود، بدون توجه کافی به حدود ۶۰ تا ۷۰ سال میان سقوط صفویه و قدرتگیری آقامحمدخان قاجار بررسی شده است.
او ادامه داد: نادیده گرفتن این دوره میتواند به برداشت نادرستی از ریشههای عقبماندگی ایران منجر شود. دوره نادرشاه و افشاریه و پس از آن زندیه، دورههایی با ثبات پایدار و زمینهساز رشد، توسعه و پیشرفت مستمر نبودند. بنابراین، برای شناخت دلایل فاصله گرفتن ایران از تحولات جهانی، باید این دوره طولانی از آشوب، جنگ و بیثباتی نیز مورد توجه قرار گیرد.
این پژوهشگر در پایان این بخش از سخنان خود، به پرسشی اشاره کرد که پس از شکستهای ایران در جنگ با روسیه و انعقاد عهدنامه ترکمانچای، از سوی عباسمیرزا مطرح شد. به گفته او، شاید نخستین تلنگرهای جدی برای بازاندیشی درباره وضعیت ایران پس از این شکستها شکل گرفت؛ زمانی که عباسمیرزا در نامه معروف خود به یک فرانسوی پرسید: «آفتابی که بر سر شما میتابد، با آفتابی که بر سر ما میتابد چه فرقی دارد؟»
روایتهای مختلف از علل سقوط صفویه
دکتر رسول رئیسجعفری در ادامه نشست، با تأکید بر ضرورت بررسی دیدگاههای مختلف درباره زوال حکومتها اظهار کرد: در تحلیل هر موضوع تاریخی، بهویژه فروپاشی حکومتها، ممکن است روایتها و تفسیرهای متفاوتی وجود داشته باشد و سقوط صفویه نیز از این قاعده مستثنا نیست.
او با اشاره به دیدگاه قطبالدین نیلیزی درباره سقوط صفویه گفت: او فتنهها و آشوبهای آن دوره را ناشی از فساد و تباهی و در نتیجه، عذاب الهی میدانست. این دیدگاه را میتوان نوعی تفسیر آخرتگرایانه تلقی کرد که بر اساس آن، گسترش فساد و تباهی به نزول عذاب الهی منجر میشود. البته این برداشت را میتوان از زاویه دیگری نیز بررسی کرد؛ به این معنا که فساد در جامعه، پیامدهایی در سازوکارهای اجتماعی و سیاسی ایجاد میکند و همین پیامدها زمینه سقوط حکومت را فراهم میسازند، هرچند در روایتهای دینی از این روند با عنوان عذاب الهی یاد شود.
رئیسجعفری با اشاره به دیدگاههای دیگر تاریخنگاران آن دوره افزود: میرمحمد خاتونآبادی از خاموش شدن چراغ علم و درگذشت عالمان بهعنوان عواملی یاد میکند که در نهایت به تضعیف ارکان دولت و سست شدن بنیاد سلطنت انجامید. میرفندرسکی نیز در کتاب «تحفهالعالم» بر موضوع اسراف تأکید کرده و معتقد بوده است که شاه باید از چنین تبذیر و اسرافی جلوگیری کند و بهجای آن، تدبیر امور سپاهیان را در اولویت قرار دهد. این دیدگاه به ضعف شخصیت و شیوه حکمرانی شاه سلطان حسین مربوط میشود.
استاد تاریخ اقتصادی همچنین به دیدگاهی اشاره کرد که بلایای طبیعی را از عوامل تضعیف حکومت صفوی میداند. به گفته رئیسجعفری، در روایت مطرحشده از سوی برخی پژوهشگران، قحطی بزرگ و زلزلهای شدید در سال ۱۳۳۴ هجری قمری، یعنی حدود یک تا دو سال پیش از سقوط اصفهان، از عوامل تضعیف حکومت معرفی شدهاند. او با اشاره به وقوع ۲۳ زلزله بزرگ در ایران از سال ۹۰۵ تا ۱۱۳۵، گفت در زلزله مورد اشاره، فقط در تبریز ۶۰ هزار نفر جان خود را از دست دادند. ارتباط دقیق تاریخ ذکرشده با توالی وقایع سقوط صفویه در متن پیادهشده نیازمند بررسی است.
از بین رفتن مبنای مشروعیت حکومت
رئیسجعفری در ادامه، دیدگاه رسول جعفریان درباره سقوط صفویه را مورد توجه قرار داد و گفت: به اعتقاد جعفریان، مبنای مشروعیت حکومت صفوی تا حدی از میان رفته بود. برای فهم این موضوع، باید به تصوری توجه کرد که در دوره صفویه درباره ارتباط این حکومت با امام زمان شکل گرفته بود.
او با اشاره به کتاب جعفریان درباره رسالههای نوشتهشده در دوره صفویه پیرامون نظریه اتصال دولت صفوی به امام زمان اظهار کرد: در شماری از این رسالهها، علمای بزرگ صفوی معتقد بودند که حکومت صفویه در نهایت پرچم را به دست امام زمان خواهد سپرد. در یکی از اشعاری که به گفته او، این عالمان بر منبر میخواندند، آمده بود: «امید است این دولت پایدار، به مهدی کشد رقیه اعتبار».
رئیسجعفری افزود: این اعتقاد در برخی نمادهای حکومتی نیز بازتاب داشت. برای نمونه، عبارتی که بهعنوان نقش نگین شاه طهماسب صفوی نقل شده، چنین بود: «قاعده عسکر المهدی صاحبالزمان است، سلطانه ابن سلطان ابوظفر شاه طهماسب صفویه». این عبارت، در روایت سخنران، نشاندهنده پیوندی بود که میان حکومت صفوی و آینده ظهور امام زمان برقرار میشد.
او با اشاره به روایتی درباره شاه طهماسب گفت: حسینی بهادرخان نقل کرده است که روزهای جمعه، هنگام ظهر، دو اسب اصیل و آراسته به تجهیزات و ادوات جنگی در مقابل کاخ سلطنتی در قزوین آماده میشدند تا اگر امام زمان در عصر جمعه ظهور کرد و قیام خود را آغاز کرد، شاه طهماسب همراه او حرکت کند. رئیسجعفری همچنین به روایتی درباره روستایی در اطراف کاشان اشاره کرد که بنا بر آن، هنوز هم روزهای جمعه اسبی را آماده میکنند، به بیابان میبرند و بازمیگردانند.
به گفته او، در روایت دیگری آمده است که شاه طهماسب اجازه ازدواج خواهر خود را نمیداد، زیرا معتقد بود او باید منتظر بماند تا هنگام ظهور امام زمان با وی ازدواج کند. همچنین تعبیر «دولت نافی آخرالزمان» در دوره صفویه بهطور مکرر به کار میرفت و نشان میداد که در میان بخشی از حاکمان و حامیان این حکومت، باور به انتقال قدرت صفوی به امام زمان وجود داشته است.
رئیسجعفری با تأکید بر پیامدهای سیاسی این باور اظهار کرد: چنین تصوری ممکن بود نوعی بیعملی در میان دولتمردان سالهای پایانی صفویه ایجاد کند؛ زیرا این تصور وجود داشت که سلسله صفویه سقوط نخواهد کرد و سرانجام به حکومت امام زمان متصل خواهد شد. او به روایتی نیز اشاره کرد که بر اساس آن، هنگامی که شاه سلطان حسین برای مقابله با افغانها حرکت میکرد، گروهی از مردم ایستاده بودند و به آسمان نگاه میکردند و انتظار داشتند منجی ظهور کند و اوضاع را سامان دهد. در این شرایط، به گفته سخنران، تصور غلبه دشمن بیرونی بر حکومت صفوی در میان آنان جدی نبود و این انتظار میتوانست به انفعال گسترده در ساختار حکومت دامن بزند.
چگونه محمود افغان به اصفهان رسید؟
رئیسجعفری برای توضیح روند قدرتگیری نیروهای افغان گفت: در بسیاری از حرکتهای شورشی و غارتگرانه در تاریخ، گروهی کوچک از افراد شورش را آغاز میکردند و با پیوستن نیروهای دیگر، بهتدریج گسترش مییافتند و در نهایت به جنبشی بزرگ تبدیل میشدند.
او با اشاره به روایتی درباره عبدالله بن خجستانی که رضا قلی در بحث جامعهشناسی تاریخی خود آورده است، اظهار کرد: از عبدالله بن خجستانی پرسیده بودند که چگونه از شترداری به امارت خراسان رسیده است. او در پاسخ، به بیتی از حنظله بادغیسی اشاره کرده بود که مضمون آن، تشویق فرد به بلندپروازی و به دست آوردن جایگاهی بزرگ، حتی در صورت دشوار بودن مسیر، بود. عبدالله بن خجستانی روایت میکند که پس از شنیدن این شعر، الاغهای خود را فروخت، چند نفر را گرد آورد و حرکتش را آغاز کرد. با تقسیم غنایم، افراد بیشتری به او پیوستند و در نهایت توانست خراسان را تصرف کند.
رئیسجعفری با استفاده از این مثال تأکید کرد که حرکتهای سیاسی و نظامی ممکن است از گروههایی کوچک آغاز شوند، اما ضعف حکومت مرکزی و گسترش نارضایتی میتواند زمینه رشد آنها را فراهم کند. او سپس به دیدگاه باستانی پاریزی درباره ماهیت حمله محمود افغان پرداخت و گفت: باستانی پاریزی معتقد بود فتح اصفهان به دست افغانها را نباید مانند حمله یک دولت خارجی یا هجوم مغول و اسکندر تحلیل کرد. در این برداشت، افغانها گروهی بودند که در همان فضای سیاسی و اجتماعی ایران برای به دست گرفتن قدرت وارد عمل شدند. به گفته رئیسجعفری، محمود افغان و شاه سلطان حسین با یکدیگر فارسی صحبت میکردند و قدرتگیری افغانها را میتوان در کنار ظهور نیروهایی مانند نادرشاه و قاجارها در چارچوب تحولات داخلی قدرت در ایران بررسی کرد.
او در توضیح زمینههای شورش محمود افغان گفت: قندهار در اختیار پدر محمود بود و شاه سلطان حسین، گرگینخان گرجی را به حکومت کرمان و سیستان منصوب کرده بود؛ قندهار نیز در حوزه نفوذ او قرار داشت. سختگیریها و رفتارهای گرگینخان باعث شد میرویس، از بزرگان قندهار، برای شکایت به دربار اصفهان برود. میرویس حدود شش ماه در اصفهان ماند، اما به گفته رئیسجعفری، به شکایت او رسیدگی نشد.
این پژوهشگر افزود: برخی تاریخنگاران معتقدند حضور میرویس در اصفهان و مشاهده وضعیت دربار، به او نشان داد که حکومت صفوی از قدرت و انسجام لازم برخوردار نیست. میرویس پس از آنکه به شکایتش رسیدگی نشد، با اجازه سفر حج به مکه رفت و از علمای آنجا برای قیام علیه صفویه فتوا گرفت. او سپس به قندهار بازگشت، علیه گرگینخان شورید و او را کشت.
رئیسجعفری ادامه داد: در پی این اتفاق، دربار صفوی برادرزاده گرگینخان را به منطقه فرستاد. در همین فاصله میرویس درگذشت و برادرش به قدرت رسید. به گفته سخنران، میرویس شاید در ابتدا قصد سرپیچی از اصفهان را نداشت، اما محمود افغان چنین هدفی را دنبال میکرد. هنگامی که محمود دید عمویش در پی مصالحه با حکومت اصفهان است، او را شبانه کشت و خود قدرت را به دست گرفت و شورش را ادامه داد.
او با اشاره به تحرکات نظامی محمود افغان گفت: محمود یک بار به کرمان لشکر کشید و آن را تصرف کرد، اما پس از دریافت خبر آشوب در قندهار، دوباره به آن منطقه بازگشت. رئیسجعفری تأکید کرد که فاصله میان قندهار و کرمان، فتح شهر و بازگشت دوباره محمود، بدون واکنش مؤثر حکومت مرکزی سپری شد. محمود در مرحله بعد نامهای به شاه سلطان حسین فرستاد و خواستار واگذاری حکومت کرمان و بلوچستان و ازدواج با دختر شاه شد.
به گفته رئیسجعفری، درخواست ازدواج با دختر شاه را باید در چارچوب مناسبات سیاسی آن دوره نیز بررسی کرد؛ زیرا سپردن یکی از اعضای خانواده سلطنتی به طرف مقابل، در برخی موارد کارکرد گروگانگیری سیاسی داشت. او برای توضیح این رویه به دوره زندیه اشاره کرد و گفت آقامحمدخان نیز مدتی در شیراز در موقعیت گروگان قرار داشت تا قاجارها دست به شورش نزنند. با این حال، شاه سلطان حسین درخواست محمود افغان را نپذیرفت و محمود به سوی اصفهان حرکت کرد.
چرا ایران به کمک اصفهان نیامد؟
رئیسجعفری با طرح پرسشی درباره تفاوت قدرت صفویه در آغاز حکومت و سالهای پایانی آن اظهار کرد: شاه اسماعیل در هرات، شیبکخان ازبک را شکست داد و نیروهای قزلباش با او چنان برخورد کردند که به روایت سخنران، حتی پیکر او نیز مورد تعرض قرار گرفت. پرسش این است که چگونه حکومتی با چنین قدرت نظامی، در دوره شاه سلطان حسین در برابر حدود ۱۱ هزار نیروی افغان قلزایی آسیبپذیر شد؟
او افزود: نیروهای افغان پس از حرکت به سوی کرمان، این شهر را تصرف کردند و سپس به سمت یزد رفتند. آنها در یزد به مصالحه رسیدند و نتوانستند آن شهر را نیز به همین شیوه فتح کنند. با وجود این، از یزد به سوی اصفهان حرکت کردند و پایتخت را شش ماه در محاصره نگه داشتند. به گفته رئیسجعفری، در جریان این محاصره حدود ۷۰ هزار نفر جان باختند، اما حکومت مرکزی نتوانست بر نیروی حدود ۲۰ هزار نفری محاصرهکنندگان غلبه کند و از هیچیک از مناطق ایران نیز نیرویی برای کمک به اصفهان نرسید.
رئیسجعفری در پایان این بخش از سخنان خود پرسید: چه اتفاقی برای حکومت و جامعه ایران افتاده بود که چنین نیرویی توانست کرمان را تصرف کند، از یزد عبور کند و پایتخت را به محاصره درآورد، بیآنکه واکنشی مؤثر از سوی دیگر مناطق کشور شکل بگیرد؟ چرا حفظ حکومت مرکزی برای نیروهای دیگر اهمیت نداشت و کسی برای دفاع از آن به میدان نیامد؟ به اعتقاد او، این وضعیت نیازمند ریشهیابی است و باید بررسی کرد که ساختار حکومت صفوی در سالهای پایانی خود چه شرایطی ایجاد کرده بود که بخشهای مختلف جامعه و نیروهای سیاسی، انگیزهای برای دفاع از آن نداشتند.
او در ادامه اعلام کرد که برای تکمیل این بررسی، به برخی عوامل سقوط صفویه خواهد پرداخت و سپس به جمعبندی بحث بازمیگردد. رئیسجعفری در همین زمینه اشاره کرد که از دیدگاه برخی تحلیلگران، شماری از عواملی که در دوره شاه عباس به قدرتگیری صفویه کمک کرده بودند، در دورههای بعد و در شرایطی متفاوت، به عواملی برای زوال این حکومت تبدیل شدند.
تمرکز قدرت در مرکز و تضعیف نیروی نظامی
رئیسجعفری در ادامه بررسی عوامل فروپاشی صفویه، به سیاستهای شاه عباس و پیامدهای تغییرات ساختاری در نظام حکمرانی این سلسله پرداخت و اظهار کرد: یکی از اقدامات مهم شاه عباس، تغییر شیوه اداره ایالتها و محدود کردن قدرت قزلباشها بود. پیش از این، قزلباشها هر یک اداره یک ایالت را بهصورت تیول در اختیار داشتند. این شیوه، نوعی نظام توزیع قدرت منطقهای بود که با توجه به وسعت کشور، تفاوتهای جغرافیایی و هزینه بالای اداره مستقیم تمام مناطق از سوی حکومت مرکزی شکل گرفته بود.
او توضیح داد: در چنین ساختاری، امکان گسترش اقتدار حکومت مرکزی به همه نقاط کشور به دلایل مختلف جغرافیایی و هزینههای اجرایی وجود نداشت. بنابراین، اداره مناطق به حاکمان محلی سپرده میشد و آنها مسئولیت اداره امور منطقه را بر عهده میگرفتند. این حاکمان بخشی از مالیات و نیروهای مورد نیاز برای جنگ را در مواقع حساس در اختیار حکومت مرکزی قرار میدادند. در برخی مناطق نیز تصمیمگیری درباره مالیات، شیوه اخذ آن و حتی مقررات مربوط به این حوزه، عملاً در اختیار خود حاکم محلی بود.
رئیسجعفری با اشاره به پیامدهای این شیوه حکمرانی گفت: این وضعیت در دورههای پیش از شاه عباس باعث شکلگیری حکومتهای محلی بسیار مقتدری شده بود که در مواردی به مردم ظلم میکردند. در عین حال، اقتدار حکومت مرکزی نیز تحت تأثیر قدرت این حاکمان قرار داشت و منابع مالی کشور تا اندازه زیادی به عملکرد و تصمیمهای قزلباشها وابسته بود.
او افزود: شاه عباس در بخشی از اصلاحات خود، بهجز برخی مناطق مرزی که از نظر نظامی اهمیت ویژهای داشتند، تعدادی از ایالتها را از وضعیت تیول خارج کرد و به املاک خالصه تبدیل ساخت. در این مناطق، نمایندگان شاه مستقیماً اداره امور را بر عهده میگرفتند و درآمدها به خزانه مرکزی واریز میشد. این تغییر، درآمد قابلتوجهی برای حکومت مرکزی ایجاد کرد، اما در عین حال، نظام تأمین نیروی نظامی همچنان تا اندازهای پابرجا ماند؛ زیرا ایالتهای مهمی مانند کرمان، بلوچستان، خراسان و آذربایجان همچنان در اختیار قزلباشها بودند و در زمان جنگ نیروهای مورد نیاز را تأمین میکردند.
رئیسجعفری ادامه داد: پس از شاه عباس، این سیاست به شکل افراطیتری دنبال شد. شاه صفی، نوه شاه عباس، فارس را نیز به املاک خالصه تبدیل کرد. فارس منطقهای مهم بود، اما از نظر راهبردی در جایگاهی قرار نداشت که مانند برخی مناطق مرزی، مستقیماً در معرض تهدید حمله دشمن خارجی باشد. با این حال، در دورههای بعد، گسترش این سیاست به بخشهای وسیعتری از کشور رسید و بهتدریج نظام پیشین تأمین هزینههای نظامی را مختل کرد.
او با اشاره به پیامدهای این تغییرات گفت: پیش از این، هزینه و حقوق نیروهای نظامی از طریق حکومتهای ایالتی پرداخت میشد، اما با تمرکز یافتن منابع در حکومت مرکزی، پرداخت حقوق نیروها به سازوکارهای متمرکز وابسته شد. در این روند، فساد گستردهای در توزیع حقوق شکل گرفت و پرداخت منظم آن با مشکل مواجه شد. در نتیجه، ارتشی که باید از اقتدار حکومت مرکزی دفاع میکرد، به نیرویی ضعیف تبدیل شد.
رئیسجعفری تأکید کرد: هنگام حرکت نیروهای افغان به سوی اصفهان، از مناطق اطراف نیروی مؤثری برای کمک به پایتخت اعزام نشد. به گفته او، در آن مقطع حتی شماری از کشاورزان و برزگران اصفهان را لباس نظامی پوشاندند و مسلح کردند تا در برابر مهاجمان بجنگند، اما این نیروها بهشدت شکست خوردند. این وضعیت نشان میداد که ارتش قدرتمندی که در دوره شاه عباس شکل گرفته بود، دیگر توانایی لازم برای دفاع از پایتخت را نداشت.
او برای نشان دادن محدودیتهای نظامی نیروهای افغان نیز به تحولات پس از سقوط اصفهان اشاره کرد و گفت: افغانها پس از تصرف اصفهان به سوی قزوین رفتند، اما نتوانستند این شهر را فتح کنند و مردم قزوین آنها را بیرون راندند. آنها پیشتر نیز در فتح کرمان و یزد با محدودیتهایی روبهرو شده بودند. از نظر رئیسجعفری، این نمونهها نشان میدهد که مسئله اصلی صرفاً قدرت نظامی مهاجمان نبود، بلکه ضعف ساختار نظامی صفویه و از میان رفتن توان واکنش هماهنگ حکومت مرکزی، نقش مهمی در سقوط اصفهان داشت.
حذف شاهزادگان از تجربه حکمرانی
رئیسجعفری در ادامه به یکی دیگر از عواملی پرداخت که به اعتقاد او، در دوره شاه عباس آغاز شد و در نسلهای بعدی به تضعیف حکومت صفوی انجامید: تغییر سیاست تربیت شاهزادگان و دور نگه داشتن آنان از تجربه عملی حکمرانی.
او با اشاره به تجربههای شاه عباس در دوران کودکی گفت: شاه عباس شاهد کشته شدن اعضای خاندان سلطنتی و جابهجایی پادشاهان به دست قزلباشها بود. شاه اسماعیل دوم، عموی شاه عباس و برادر شاه محمد خدابنده، در جریان رقابتهای درون خاندان سلطنتی به قدرت رسید. شاه عباس همچنین شاهد بود که قزلباشها چگونه پادشاهان مورد نظر خود را بر تخت مینشاندند و با شاهانی که با سیاستهای آنان همراه نبودند، برخورد میکردند.
رئیسجعفری افزود: شاه عباس در هفت تا دهسالگی از هرات به مرکز تحولات سیاسی منتقل شد و در جریان اقداماتی که علیه پدرش، شاه محمد خدابنده، صورت گرفت، عملاً با شیوه جابهجایی قدرت آشنا شد. پس از آنکه سوءقصدهایی علیه خود او نیز انجام شد و نسبت به نقش قزلباشها در تلاش برای جایگزین کردن یکی از پسرانش به جای او بدگمان شد، سیاست تربیت شاهزادگان را تغییر داد.
او توضیح داد: پیش از این، شاهزادگان از دوران کودکی برای حکومت به ولایات مختلف فرستاده میشدند تا اداره امور، کشورداری و فنون نظامی را در عمل بیاموزند. اما شاه عباس این رویه را کنار گذاشت و شاهزادگان را در دربار و حرمسرا نگه داشت. رئیسجعفری همچنین با اشاره به برخورد خشونتآمیز شاه عباس با پسران خود گفت که او برخی از آنان را کور کرد و شماری نیز کشته شدند؛ بهگونهای که پس از مرگش، هیچیک از پسران او امکان جانشینی مستقیم نداشتند.
به گفته رئیسجعفری، پیامد این سیاست در نسلهای بعدی آشکار شد. شاه صفی، شاه عباس دوم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسین در محیط دربار و حرمسرا پرورش یافتند و از تجربه مستقیم اداره ایالتها و فرماندهی نظامی محروم ماندند. در نتیجه، شاهزادگانی که باید برای اداره کشور و مقابله با بحرانها آماده میشدند، فرصت کافی برای یادگیری عملی وظایف حکومتی نداشتند.
او با اشاره به وضعیت برخی از این پادشاهان اظهار کرد: شاه صفی در ۳۲سالگی و در پی افراط در مصرف مشروبات الکلی و افیون درگذشت و شاه عباس دوم نیز در ۳۳سالگی بر اثر سفلیس جان باخت. رئیسجعفری این نمونهها را نشانهای از وضعیت دربار و سبک زندگی برخی پادشاهان صفوی دانست و تأکید کرد که دور ماندن شاهزادگان از تجربه حکمرانی، در کنار شرایط حاکم بر دربار، به روی کار آمدن پادشاهانی ضعیف انجامید که آمادگی لازم برای اداره کشور را نداشتند.
او اضافه کرد: همزمان با این تحولات، نفوذ حرمسرا و زنان دربار بر سیاست خارجی و تصمیمگیریهای حکومتی نیز افزایش یافت. در عمل، بخشی از سیاستها به دست زنان دربار و وزیرانی تعیین میشد که به این محافل نزدیک بودند. رئیسجعفری گفت که نمونههای متعددی از این وضعیت در اسناد و یادداشتهای تاریخی وجود دارد و در ادامه بحث، به برخی از آنها اشاره خواهد کرد.
افول مدارا با اقلیتهای مذهبی
رئیسجعفری در بخش دیگری از سخنان خود، به تغییر رویکرد حکومت صفوی در قبال اقلیتهای مذهبی پرداخت و گفت: در دوره شاه عباس، نوعی مدارا و تساهل مذهبی در جامعه وجود داشت و اقلیتهای دینی میتوانستند فعالیت کنند. کلیساهای متعدد در اصفهان و حضور زرتشتیان در شهرهایی مانند یزد و کرمان، از نمونههای این وضعیت بود.
او ادامه داد: اما از دوره شاه عباس به بعد، این تساهل و تسامح تا اندازه زیادی کاهش یافت و فشار بر اقلیتهای مذهبی افزایش پیدا کرد. برای نمونه، در کرمان مسئولی برای دریافت جزیه از زرتشتیان وجود داشت که به او «سرکلهگیر» میگفتند. وظیفه این فرد، شمارش زرتشتیان و دریافت جزیه از آنان بود.
رئیسجعفری با اشاره به اینکه این مسئول معمولاً از میان تازهمسلمانان انتخاب میشد، توضیح داد: برخی از این افراد پیشتر زرتشتی بودند و به همین دلیل، از وضعیت مالی و درآمد خانوادههای زرتشتی اطلاع داشتند. این شناخت، بهجای آنکه موجب درک شرایط آنان شود، در مواردی به سختگیری بیشتر در دریافت جزیه منجر میشد.
او با اشاره به روایتی درباره شمار زرتشتیان کرمان گفت: در یکی از گزارشها، تعداد زرتشتیانی که مبنای دریافت جزیه قرار گرفته بودند، حدود ۶۰ هزار نفر یا رقمی دیگر عنوان شده است، اما عدد دقیق در یادداشتهای سخنران در دسترس نبود. به گفته رئیسجعفری، زرتشتیان اعتراض میکردند که جمعیت آنان به اندازهای نیست که بتوان چنین مبلغی از آنها دریافت کرد. عدد دقیق این روایت به دلیل در دسترس نبودن یادداشت اصلی قابل تأیید نیست.
او افزود: فشارها موجب شد گروهی از زرتشتیان از شهر کرمان بیرون رانده شوند و در اطراف شهر خانههایی بسازند و ساکن شوند. رئیسجعفری مدعی شد که در جریان فتح کرمان به دست نیروهای محمود افغان، زرتشتیان از نخستین گروههایی بودند که با مهاجمان همراهی کردند. او این همراهی را در ارتباط با فشارهای مذهبی و اجتماعی واردشده بر آنان در دوره صفویه تحلیل کرد.
رئیسجعفری با اشاره به مذهب اهل سنت محمود افغان گفت: شاه سلطان حسین پیشتر درخواست محمود برای ازدواج با دخترش را نپذیرفته بود و در این ماجرا، اختلاف مذهبی نیز مطرح شده بود؛ به این معنا که پادشاه صفوی حاضر نبود دختر خود را به فردی از اهل سنت بدهد. پس از آنکه محمود کرمان را تصرف کرد و اصفهان را به محاصره درآورد، شاه سلطان حسین نامهای برای او فرستاد و اعلام کرد که با شروطش موافقت میکند؛ از جمله واگذاری برخی مناطق، پرداخت پیشکش و ازدواج دختر شاه با محمود.
او ادامه داد: محمود در پاسخ گفت که مناطقی مانند کرمان، یزد و بلوچستان را که پیشتر تصرف کرده بود، دیگر نمیتوان به او واگذار کرد، زیرا اکنون در اختیار خودش قرار دارند. او همچنین تأکید کرد که با حرکت به سوی اصفهان، باقیمانده قلمرو صفویه را نیز تصرف خواهد کرد. در نهایت، پس از سقوط اصفهان، دختر شاه سلطان حسین به ازدواج محمود افغان درآمد.
رئیسجعفری این تحولات را در چارچوب تبعیض مذهبی در سالهای پایانی صفویه بررسی کرد و افزود: فشار تنها متوجه زرتشتیان نبود و اقلیتهای مسیحی و یهودی نیز با محدودیتهایی روبهرو شدند. او به دوره شاه عباس دوم اشاره کرد و گفت در آن زمان فرمانهایی برای مسلمان شدن یهودیان صادر شد و با کسانی که حاضر به تغییر دین نبودند، برخوردهای خشونتآمیزی صورت گرفت. از نظر او، این روند نشان میدهد که سیاست مذهبی صفویه در مقایسه با دوره شاه عباس تغییر کرده بود و کاهش مدارا با اقلیتها، یکی دیگر از تحولات مهم در مسیر تضعیف این حکومت به شمار میرفت.
گسترش فساد اداری و تجملگرایی دربار
دکتر رسول رئیسجعفری در ادامه سخنان خود، گسترش فساد اداری و تجملگرایی را از دیگر عوامل تضعیف حکومت صفوی و زمینهساز سقوط آن دانست و گفت: در روایتهای تاریخی، حتی واگذاری وصول جزیه زرتشتیان نیز به شکلی انجام میشد که زمینه سوءاستفاده را فراهم میکرد. برای مثال، وصول جزیه زرتشتیان کرمان به فردی واگذار میشد که در برابر پرداخت مبلغی مشخص، این مسئولیت را بر عهده میگرفت؛ اما اینکه این افراد در عمل چه میزان از مردم دریافت میکردند، موضوع دیگری بود.
او با اشاره به گسترش فساد در ساختار اداری صفویه اظهار کرد: فساد به اندازهای رسیده بود که افراد برای گرفتن حکومت یک منطقه رشوه میدادند و اگر شخص دیگری مبلغ بیشتری پیشنهاد میکرد، حکم قبلی را لغو میکردند. این وضعیت حتی در ادبیات فارسی نیز بازتاب یافته است؛ آنجا که گفته میشود: «معزول شدم بنده به کاشان نرسیده، گرگ دهنآلوده یوسف نَدریده».
رئیسجعفری با اشاره به دیدگاه زندهیاد علی رضاقلی درباره این بیت گفت: رضاقلی معتقد بود ادبیات فارسی چقدر شیرین است که حتی تلخترین و وحشتناکترین واقعیتها را در قالب عباراتی شیرین بیان میکند؛ اما وقتی این عبارات را بررسی میکنیم، متوجه عمق تلخی آنها میشویم. در این مثال، فردی که هنوز به کاشان نرسیده، برکنار شده است، چون شخص دیگری پول بیشتری پرداخته بود. چنین وضعیتی نشان میدهد که فساد و معاملهگری تا چه اندازه در اداره کشور نفوذ کرده بود.
او افزود: یکی دیگر از عوامل سقوط صفویه، تجملگرایی، رفاهزدگی و فساد گسترده دولتمردان بود. پس از تضعیف قدرت حکمرانان قزلباش، حکومت بیش از اندازه به شخص شاه وابسته شد و ضعف شاه به ضعف قدرت و کاهش اقتدار کشور انجامید.
این پژوهشگر تاریخ اقتصادی با استناد به روایتهای تاریخی گفت: سیبری درباره جانشینان شاه عباس نوشته است که همه امور دولت تحتتأثیر تجملگرایی قرار گرفته بود. شاردن نیز از هزینههای سنگین اندرون، شمار زیاد زنان دربار و مخارجی سخن گفته است که برای زندگی تجملی و تهیه کالاهای گرانبها صرف میشد. به نوشته شاردن، عطریات و اشیای گرانبها پیوسته خریداری و جایگزین میشدند و زنان دربار در ناز و نعمت و تجملی بیحدوحصر زندگی میکردند.
رئیسجعفری ادامه داد: شاردن درباره جشن تاجگذاری شاه سلیمان نیز نوشته است که ارزش تاج، شمشیر و خنجر مرصع او را بیش از ۱۰۰ هزار تومان برآورد کرده بودند. این روایتها تصویری از هزینههای سنگین دربار صفوی در دوره جانشینان شاه عباس ارائه میکند.
او با اشاره به گزارشهای تاریخی درباره رفتار شاهان صفوی اظهار کرد: شاردن درباره شاه عباس دوم روایتی نقل میکند که بر اساس آن، کودکی را به قهوهچی سپردند و پس از آنکه کودک بر اثر تعرض به او حمله کرد و قهوهچی را زخمی کرد، شاه بهجای مجازات قهوهچی، دستور داد شکم کودک را پاره کنند.
وی افزود: سامسون نیز درباره مجالس مهمانی دربار نوشته است که امرا و بزرگان را وادار میکردند بیش از اندازه شراب بنوشند. به روایت او، یکی از سرگرمیهای شاه سلیمان این بود که میدید امرا و بزرگان مست و ناتوان از مجلس بیرون برده میشوند.
رئیسجعفری با اشاره به روایت دیگری از سامسون درباره شیخ علیخان زنگنه، از صدراعظمهای قدرتمند صفویه، گفت: بر اساس این روایت، شاه سلیمان از شیخ علیخان خواست در نوشیدن شراب با او همراه شود. وزیر پاسخ داد که نشئه شراب با جوانی تناسب دارد و زندگی باید متناسب با سن پیری باشد. شاه سپس از او خواست مقداری معجون نشاطآور مصرف کند. شیخ علیخان این پیشنهاد را پذیرفت و پس از مصرف معجون، رفتارهایی از او سر زد که شاه را به خنده انداخت.
او ادامه داد: شاه دیگر درباریان را نیز فراخواند تا وزیر را در آن وضعیت ببینند و سپس دستور داد ریش او را بتراشند و به خانهاش ببرند. شیخ علیخان پس از آنکه به هوش آمد و از ماجرا مطلع شد، از مقام وزارت استعفا کرد. این روایت نشان میدهد که مناسبات دربار تا چه اندازه از جایگاه و شأن حتی وزیر قدرتمند حکومت فاصله گرفته بود.
بحران مالی و افزایش هزینههای حکومت
رئیسجعفری با بیان اینکه حکومت صفوی پس از شاه عباس با بحران مالی شدیدی روبهرو شد، گفت: شاردن هزینههای حکومت را به چند بخش تقسیم کرده است؛ بهطوریکه ۳۸ درصد هزینهها به ارتش، ۱۲ درصد به حرمسرا، ۳۰ درصد به خاندان سلطنتی و ملازمان و ۲۰ درصد به سایر امور اختصاص داشت. این تقسیمبندی نشان میدهد که چه سهم بزرگی از منابع حکومت صرف ارتش، دربار و وابستگان سلطنت میشد.
او برای نشان دادن تفاوت شیوه اداره کشور در دوره شاه عباس و جانشینانش به سفرهای شاهان اشاره کرد و افزود: شاه عباس در سفری که ۲۸ روز طول کشید، پیاده از اصفهان به مشهد رفت. این سفر هم برای اثبات اقتدار او در خراسان اهمیت داشت و هم در امتداد سیاست توسعه راههای تجاری قرار میگرفت. بسیاری از کاروانسراهای مسیر اصفهان به خراسان و مسیرهای مرتبط با جاده ابریشم، از جمله کاروانسراهای معروف به عباسی، در چارچوب توجه او به تجارت ساخته شدند.
وی ادامه داد: در مقابل، شاه سلطان حسین برای زیارت حضرت معصومه و شاهچراغ همراه با شش هزار نفر از ملازمان، درباریان و افراد وابسته به حرمسرا حرکت کرد و سفرش یک سال طول کشید. باید دید چنین سفری چه هزینهای بر اقتصاد کشوری تحمیل میکرد که با مشکلات مالی روبهرو بود و جایگاه خود را در تجارت جهانی از دست میداد.
این پژوهشگر با اشاره به ارتباط هزینههای دربار و بحران درآمدی دولت گفت: هزینههای ارتش، خاندان سلطنتی و دربار، فشار زیادی بر منابع حکومت وارد میکرد. پس از شاه عباس نیز سیاست تبدیل تیولها به اراضی خالصه از حدود پیشین فراتر رفت و به یکی از عوامل تضعیف تولید و درآمد کشور تبدیل شد.
تغییر نظام مالیاتی و تضعیف تولید
رئیسجعفری با توضیح تفاوت نظام تیولداری و اداره اراضی خالصه اظهار کرد: هنگامی که اداره یک منطقه بهصورت تیول به حاکمی واگذار میشد، او برای حفظ درآمد خود ناچار بود منطقه را آباد نگه دارد. در این زمینه، روایت معروفی از غازانخان نقل شده است که وقتی امرا پیشنهاد غارت میدادند، به آنها میگفت اگر قرار است غارت کنید، باید چیزی برای سال بعد باقی بگذارید؛ زیرا اگر همهچیز از بین برود، دیگر تولیدی وجود نخواهد داشت که بتوان از آن درآمد کسب کرد.
او افزود: حاکمان قزلباش که مناطق را به شیوه تیولداری اداره میکردند، معمولاً ناچار بودند بخشی از ظرفیت تولید را برای سال بعد حفظ کنند. اما وقتی منطقه به خالصه تبدیل میشد، نماینده شاه برای جمعآوری مالیات به آنجا میرفت و درآمد را به خزانه مرکزی منتقل میکرد. در چنین شرایطی، ممکن بود مالیات جمعآوری شود، اما بستر لازم برای تداوم تولید به همان اندازه مورد توجه قرار نگیرد. این روند به تضعیف کشاورزی و کاهش درآمد کشور کمک کرد.
وی با اشاره به گزارشهای تاریخی درباره فساد مأموران حکومتی گفت: یکی از مورخان نوشته است که هر حاکمی عجله داشت پول زیادی جمع کند و با آن قصری بخرد؛ در حالی که این ثروت از جیب مردم تأمین میشد. مینورسکی نیز درباره عملکرد مأموران در استانها نوشته است که آنها با استفاده نامشروع از موقعیت خود، مردم را تحت فشار میگذاشتند و چنان رفتار میکردند که گویی هیچ قانون و قاعدهای مانع اقداماتشان نیست.
رئیسجعفری ادامه داد: حتی انتصاب مأموران مالیاتی نیز گاه با جلب نظر درباریان و پرداخت پول انجام میشد. افرادی که برای جمعآوری مالیات به مناطق مختلف فرستاده میشدند، با پرداخت مبالغی به افراد بانفوذ، موقعیت خود را به دست میآوردند؛ روشی که زمینه سوءاستفاده از مردم را بیشتر میکرد.
او با استناد به روایت شاردن گفت: شاردن نوشته است که در فاصله میان نخستین حضورش در ایران در دوره شاه عباس دوم و خروجش از ایران در عهد شاه سلیمان، ثروت کشور در فاصلهای کوتاه، حدود ۱۲ سال، به نصف کاهش یافته بود. او همچنین به افت کیفیت مسکوکات و کمیاب شدن پول معتبر اشاره کرده است.
این پژوهشگر تاریخ اقتصادی افزود: در سال دوم سلطنت شاه سلیمان، کمبود مواد غذایی و گرانی شدت گرفت و قیمت نان در اصفهان از حد گذشت. آشوب و بیماری در بسیاری از ایالتها گسترش یافت و شمار زیادی از مردم جان باختند. در همین دوره، خزانه دولت تقریباً خالی شده بود و بیش از یکسوم مالیات مورد انتظار از ولایات به حکومت نرسید. بنابراین، دولت با کاهش درآمد و ناتوانی در پاسخگویی به بحرانهای اقتصادی و اجتماعی روبهرو بود.
تضعیف حقوق مالکیت و خروج نیروهای خلاق
رئیسجعفری با اشاره به تضعیف حقوق مالکیت پس از شاه عباس گفت: یکی از عواملی که در دوره شاه عباس به رونق تولید کمک کرد، توجه به حقوق مالکیت بود؛ اما در دورههای بعد، تجاوز به اموال و افزایش فشارهای حکومتی، این حقوق را تضعیف کرد.
او افزود: شاردن نوشته است که کارگران ماهر و مخترعان در کارگاههای سلطنتی حقوق سالانه دریافت میکردند، اما برای نوآوریهای جدید، حق انحصاری یا امتیاز ویژهای در نظر گرفته نمیشد. به بیان دیگر، فردی که خلاقیت و نوآوری داشت، صرفاً حقوق خود را دریافت میکرد و از منافع اقتصادی متناسب با نوآوریاش بهرهمند نمیشد.
وی با اشاره به روایت تاورنیه اظهار کرد: افراد صاحب ذوق و دانش، چون خود را محکوم به گمنامی میدیدند، به هند میرفتند و خدماتشان را به دربار گورکانی عرضه میکردند. این روایت نشان میدهد که وقتی افراد از امنیت مالکیت و امکان بهرهمندی از دستاوردهای خود برخوردار نباشند، ممکن است سرمایه انسانی کشور به سرزمینهای دیگر منتقل شود.
رئیسجعفری با اشاره به آثار فشار مالیاتی بر زندگی مردم گفت: مشیزی در «تذکره صفویه» گزارش میدهد که عموزادگان او در کرمان، چون از عهده پرداخت مالیات برنمیآمدند، ناچار شدند زمین خود را به کلانتر کرمان بفروشند. در مواردی نیز افزایش مالیات باعث میشد دهقانان روستاهای خود را ترک کنند و به راهزنی روی بیاورند؛ زیرا هزینه نگهداری زمین و پرداخت مالیات از درآمد حاصل از آن بیشتر میشد.
او افزود: وین فلور نیز درباره شیرینیفروشان اصفهان نوشته است که اجبار آنها به تأمین شربتخانههای سلطنتی، زمینه اعتراض این صنف را فراهم کرد. در واقع، حکومت هزینه برگزاری جشنها و مراسم را از کسبوکارها مطالبه میکرد و این فشار، فعالیت اقتصادی آنها را دشوار میساخت.
رئیسجعفری در پایان این بخش از سخنان خود گفت: چند سال پیش از سقوط صفویه، افزایش مالیات از اصناف تبریز به شورش آنها منجر شد. این نمونهها نشان میدهد که فشار مالیاتی، تضعیف حقوق مالکیت، فساد اداری و افزایش هزینههای دربار چگونه میتوانستند توان تولیدی جامعه را کاهش دهند و پایههای اقتصادی حکومت را سست کنند.
تضعیف حقوق مالکیت و گسترش مصادره اموال
دکتر رسول رئیسجعفری در ادامه سخنان خود درباره عوامل تضعیف حکومت صفویه گفت: هزینه جلوگیری از تعدی و تجاوز به داراییها در دوره صفوی بسیار بالا بود. حتی فردی مانند مشیزی که از کارگزاران دولتی به شمار میرفت، نتوانست مانع تعرض کلانتران کرمان به زمین خود شود. او برای دادخواهی به اصفهان رفت و هزینه زیادی نیز پرداخت، اما به نتیجه نرسید. این وضعیت یادآور ماجرای میرویس هوتکی است که به اصفهان آمد و حدود شش ماه در انتظار رسیدگی به شکایت خود ماند، اما دادخواهیاش به نتیجه نرسید.
او با اشاره به روایت شاردن درباره ضعف امنیت مالکیت افزود: شاردن نوشته است اگر کسی زمینی را بهصورت غیرقانونی تصرف میکرد و یک سال از تصرف او میگذشت، ممکن بود مالک آن شناخته شود و دیگر ادعایی درباره آن زمین پذیرفته نشود. این وضعیت، جدا از مصادرههایی بود که خود حکومت انجام میداد.
رئیسجعفری با اشاره به نمونههایی از مصادره اموال در دوره صفویه گفت: بکتاشخان افشار، از سران قزلباش، کشته شد و سر او را در کاشان به پای شاه انداختند. او مالک قیاسآباد تخت بود و بنا بر روایتهای تاریخی، ثروت قابل توجهی داشت؛ از جمله ۴۰ لک روپیه، ۳۸۰ زیور مرصع و املاک نفیس در کرمان که ارزش آنها ۵۰ هزار تومان ذکر شده است. این داراییها مصادره شد.
وی ادامه داد: شاردن نوشته است که بیمهری شاه و مغضوب شدن نزد او در ایران، معمولاً با مصادره اموال و ثروت همراه بود. این انتقال ثروت گاه چنان ناگهانی و هراسانگیز اتفاق میافتاد که فرد در یک لحظه همهچیز خود را از دست میداد؛ بهگونهای که نهتنها اموال، بلکه غلامان و گاهی زن و فرزندش نیز از او گرفته میشدند و ممکن بود تنها یک پیراهن برای تعویض داشته باشد.
این پژوهشگر تاریخ اقتصادی با اشاره به نمونههایی از مصادره دارایی خاندانهای محلی اظهار کرد: در مازندران و گیلان نیز خاندان سادات مرعشی از جمله گروههایی بودند که با چنین وضعیتی روبهرو شدند. به روایتهای تاریخی، حکام مازندران از خاندان مرعشی در آن دوره از میان رفتند و سراسر مازندران به تصرف شاه درآمد.
او افزود: سید فخرالدین، فرزند سید قوامالدین و از نیاکان خاندان مرعشی، ۱۴ پسر داشت و شمار فرزندان و نوادگانش به اندازهای بود که در ابتدای دوره صفویه، اعضای این خاندان در نواحی مختلف مازندران حکومت میکردند. در روایتی درباره گستردگی خانواده او آمده است که هنگام رفتن به ییلاق برای گذراندن تابستان، ۴۰ گهواره از فرزندانش همراه کاروان بود؛ اما وقتی شب به کجور رسیدند، ۱۲ نفر از کودکان از دنیا رفته بودند. رئیسجعفری با اشاره به این روایت گفت که چنین خاندانهایی نیز ممکن بود ناگهان با مصادره اموال و از دست دادن موقعیت خود روبهرو شوند.
او با بیان اینکه نمونههای فراوانی از مصادره اموال در تاریخ ایران وجود دارد، افزود: یکی از راههایی که ایرانیان برای مصون نگه داشتن دارایی خود از تعرض حاکمان به کار گرفتند، وقف بود. افراد بخشی از اموال خود را وقف میکردند تا از مصادره آن جلوگیری شود و در بسیاری موارد، این سازوکار توانست داراییها را تا حدی از تعرض حکومت حفظ کند.
رئیسجعفری درباره سازوکار وقف توضیح داد: در این روش، فرد دارایی خود را وقف میکرد و خود بهعنوان متولی آن باقی میماند. در برخی موقوفات نیز تولیت نسلبهنسل به بزرگترین فرزند ذکور منتقل میشد. البته در عمل، اختلاف بر سر تعیین متولی و شرایط صلاحیت او میتوانست مشکلاتی ایجاد کند.
او با اشاره به موقوفه گنجعلیخان در کرمان گفت: این موقوفه که از دوره صفویه باقی مانده، همچنان وجود دارد؛ اما بر سر تولیت آن اختلافهایی مطرح شده است. در این موقوفه، معیار انتخاب متولی صرفاً بزرگترین فرزند ذکور نیست، بلکه صلاحیت فرد نیز اهمیت دارد و همین موضوع میتواند به اختلاف بر سر اینکه چه کسی شایستهتر است، منجر شود. رئیسجعفری افزود که در چنین مواردی، تعیین متولی حتی به موضوع رسیدگی قضایی و ارائه برنامه برای اداره موقوفه تبدیل میشود.
کاهش ارزش پول و فرار سرمایه
رئیسجعفری با جمعبندی این عوامل گفت: ناامنی، شکاف طبقاتی، سوءمدیریت و تضعیف حقوق مالکیت، در سالهای پایانی حکومت صفویه بهویژه در دوره شاه سلطان حسین و پیش از او در دوره شاه سلیمان، وضعیت حکومت را بهشدت تضعیف کرده بود.
او با اشاره به کاهش ارزش پول در دوره شاه سلیمان اظهار کرد: در سفرنامه سامسون آمده است که وضعیت پول در ایران به اندازهای نامناسب شده بود و ارزش آن چنان کاهش یافته بود که تجار تمایلی نداشتند کالاهای خود را به ایران بیاورند و در مقابل، پول ایرانی دریافت کنند. به نوشته این سیاح، یکی از دلایل این وضعیت، ضعف برخورد با افرادی بود که سکه تقلبی تولید و وارد چرخه معاملات میکردند. حتی اگر تقلب آنها آشکار میشد، گاه بهجای مجازات، به دریافت رشوه و پول از آنها اکتفا میشد.
این پژوهشگر تاریخ اقتصادی با اشاره به پیامدهای کاهش ارزش پول گفت: وقتی ارزش پول ملی پیوسته کاهش مییابد، مردم و صاحبان سرمایه تمایل خود را به نگهداری آن از دست میدهند و بهدنبال تبدیل داراییهایشان به کالاها یا داراییهای دیگر میروند. در چنین وضعیتی، سرمایهگذاری در تولید نیز آسیب میبیند؛ زیرا افراد ترجیح میدهند دارایی خود را از کاهش ارزش حفظ کنند، نه اینکه آن را در فعالیتی سرمایهبر و بلندمدت به کار بگیرند.
او برای توضیح این سازوکار، نمونهای از وضعیت امروز را مطرح کرد و گفت: وقتی از افراد درباره نحوه نگهداری پولشان سؤال میشود، یکی از توصیههای رایج این است که ریال نگه ندارند و دارایی خود را به مواد اولیه مورد نیاز کسبوکار، دلار یا طلا تبدیل کنند. این رفتار، از نگاه او، نشان میدهد که کاهش ارزش پول چگونه میتواند تصمیمهای اقتصادی را از سرمایهگذاری مولد به سمت حفظ ارزش دارایی سوق دهد. رئیسجعفری تأکید کرد که وضعیتی مشابه نیز در دوره صفویه شکل گرفته بود؛ بهطوریکه تجار خارجی تمایلی به معامله با پول ایران نداشتند.
اختلال در پرداخت حقوق نظامیان
رئیسجعفری در ادامه به وضعیت پرداخت حقوق نیروهای نظامی در دوره شاه سلیمان اشاره کرد و گفت: بنا بر گزارش یکی از سیاحان خارجی، پرداخت حقوق نیروهای نظامی بهدرستی انجام نمیشد و گاهی بهجای پرداخت نقدی، حوالههایی در اختیار سربازان قرار میگرفت تا حقوق خود را از اراضی و روستاهایی دریافت کنند که شاه ضبط کرده بود.
او توضیح داد: این شیوه مشکلات متعددی ایجاد میکرد. سرباز ممکن بود برای دریافت حقوق خود مجبور شود مسافتی بسیار طولانی، حتی چندصد فرسنگ، طی کند تا به روستایی برسد که حواله برای آن صادر شده بود. دریافت پول نیز به این معنا نبود که مأموران محلی آن را بدون دردسر پرداخت میکردند؛ زیرا در این مسیر امکان سوءاستفاده و مطالبه مبالغ اضافی وجود داشت.
این پژوهشگر با اشاره به روایت همان سیاح افزود: او نوشته است که وزیران و مأموران راه دریافت حقوحساب را بهخوبی آموخته بودند و اگر یک نظامی میتوانست دو سوم حقوق خود را وصول کند، کار بزرگی انجام داده بود. در نتیجه، سربازان نهتنها حقوقشان را بهموقع دریافت نمیکردند، بلکه برای وصول همان حقوق نیز متحمل هزینه و دردسر میشدند.
رئیسجعفری ادامه داد: حوالههای حقوقی گاهی با تخفیف قابل توجه خریدوفروش میشدند. افرادی حواله را با پرداخت نصف یا حتی یکسوم ارزش اسمی آن میخریدند و سپس برای وصول مبلغ کامل اقدام میکردند. در این وضعیت، سربازی که به پول نقد نیاز داشت، ناچار میشد بخشی از حقوق خود را از دست بدهد تا بتواند بخشی از آن را زودتر دریافت کند.
او با اشاره به سازوکارهای مشابه در اقتصاد امروز گفت: در برخی فعالیتهای اقتصادی کنونی نیز کسبوکارها از تأخیر در پرداخت و خرید مطالبات دیگران درآمد کسب میکنند. برای مثال، ممکن است چکهای مدتدار با کسر درصدی از مبلغ نقد شوند یا شرکتهایی با دریافت اقساط و پرداخت دیرتر به طرف مقابل، از فاصله زمانی میان دریافت و پرداخت منابع مالی بهره ببرند. رئیسجعفری این نمونهها را برای توضیح اهمیت زمان پرداخت و هزینه تأخیر در دسترسی به پول مطرح کرد، نه بهعنوان یکسان بودن کامل این سازوکارها با نظام حوالهپردازی صفوی.
فروپاشی توان واقعی ارتش صفوی
رئیسجعفری با استناد به روایت شاردن گفت: در دوره شاه سلیمان، حدود ۸۰ هزار سرباز حقوقبگیر در ولایات ثبت شده بودند؛ اما هنگام نیاز، بیش از ۱۰ هزار نفر از آنها عملاً قابل استفاده نبودند. به بیان دیگر، شمار نیروهای ثبتشده و حقوقبگیر با توان واقعی ارتش تناسب نداشت و بخش بزرگی از نیروی نظامی موجود در اسناد، در میدان حضور نداشت.
او افزود: همچنین، فوج توپچیان که در دوره شاه عباس دوم منحل شده بود، از جمله نشانههای تضعیف ساختار نظامی به شمار میرفت. در دوره شاه عباس بزرگ، ارتش از نیروهای مجهز و آمادهبهجنگ برخوردار بود و شمار سربازان آن، بنا بر روایت مطرحشده، به حدود ۱۲۰ هزار نفر میرسید؛ اما در دورههای بعد، این ظرفیت بهشدت کاهش یافت.
این پژوهشگر تاریخ اقتصادی با اشاره به گزارشی درباره نمایش توان نظامی شاه سلیمان اظهار کرد: در یکی از روایتها آمده است که هنگام سان دیدن شاه از سپاه، گروههایی از سربازان و تجهیزات را چندین بار از برابر او عبور دادند تا شمار نیروها بیش از میزان واقعی به نظر برسد. این روایت، اگرچه تصویری از نمایش ظاهری قدرت ارائه میکند، در کنار گزارشهای مربوط به کمبود نیرو و اختلال در پرداخت حقوق، نشاندهنده فاصله میان توان نظامی واقعی و تصویری است که حکومت از ارتش خود ارائه میداد.
رئیسجعفری با اشاره به پرسشی که زندهیاد استاد باستانی پاریزی درباره سقوط صفویه مطرح کرده بود، گفت: باید توضیح داد که چگونه نیرویی حدود ۲۰ هزار نفری از افغانها توانست حکومت صفوی را سرنگون کند و اصفهان را به تصرف درآورد؛ شهری که بنا بر روایتهای مطرحشده، در جریان قحطی تلفات سنگینی داده بود. به گفته او، فهم سقوط صفویه تنها با اشاره به حمله افغانها ممکن نیست؛ بلکه باید مجموعه عواملی مانند ضعف اقتصادی، فساد اداری، کاهش ارزش پول، تضعیف حقوق مالکیت، اختلال در پرداخت حقوق نظامیان و فاصله میان شمار اسمی و توان واقعی ارتش را در کنار یکدیگر بررسی کرد.
فرسایش حکومت از درون و گسترش فساد درباری
دکتر رسول رئیسجعفری با طرح این پرسش که چگونه حکومتی با اقتدار صفویه به مرحله فروپاشی رسید، گفت: یکی از تاریخنگاران برای توصیف وضعیت حکومت پس از شاه عباس، آن را به داستان حضرت سلیمان تشبیه کرده است؛ پادشاهی که به عصای خود تکیه داده بود و پس از آنکه موریانه عصا را خورد، پیکرش بر زمین افتاد. به تعبیر این روایت، حکومت صفوی نیز پیش از سقوط نهایی، از درون فرسوده شده بود و آنچه در ظاهر از اقتدار آن باقی مانده بود، نمیتوانست ضعفهای ساختاریاش را پنهان کند.
او با اشاره به فساد در میان صدراعظمها و درباریان اظهار کرد: در گزارشهای تاریخی، نمونههای متعددی از رشوهگیری در سطوح بالای حکومت وجود دارد. از جمله درباره علیقلیخان آمده است که فساد او به اندازهای گسترده بود که مملکت را به آتش کشید. او تنها از میرزا ابراهیم، وزیر آذربایجان، پنجهزار تومان رشوه گرفت؛ در حالی که این وزیر طی شش ماه اقامت خود، نزدیک به ۶۰ هزار تومان به شاه، وزیر اعظم و دیگر صاحبان قدرت پرداخت کرده بود.
رئیسجعفری افزود: علیقلیخان سرانجام به دستور شاه سلیمان کشته شد، در حالی که تنها شش هفته پیش از مرگش، سه جقه و یک شمشیر و خنجر بهعنوان خلعت از شاه دریافت کرده بود که ارزش آنها بیش از ۵۰ هزار اکو برآورد میشد. همچنین گفته شده است که درآمد او تنها از آذربایجان به بیش از ۳۰ هزار تومان رسیده بود. چنین روایتهایی نشان میدهد که بخش مهمی از مناسبات قدرت در دربار صفوی، با پرداخت رشوه، دریافت امتیاز و انباشت ثروت پیوند خورده بود.
او با اشاره به تجملگرایی دربار گفت: شاردن در توصیف زندگی شاه سلیمان نوشته است که خیمههای شاه چنان وسیع بودند که درون آنها حمام، حوض آب و باغچههای زیبا و پرگل وجود داشت. این باغچهها را با گلهایی میآراستند که همراه خود حمل میکردند. شاردن همچنین خرگاه شاه را در گرگان بهگونهای توصیف کرده است که حدود ۶۰ پا طول، ۳۵ پا عرض و ۳۰ پا ارتفاع داشت و بر پنج ستون مدور تکیه میکرد؛ ستونهایی که با تزئینات طلا و نقره آراسته شده بودند و در بالای آنها گویهایی از طلای توپر قرار داشت.
رئیسجعفری ادامه داد: این تصویر مربوط به دوره شاه سلیمان، پدر شاه سلطان حسین، است؛ پادشاهی که در نهایت جانشینش با سقوط صفویه روبهرو شد. در دوره شاه سلطان حسین نیز وضعیت نهتنها بهتر نشد، بلکه ضعفهای حکومت تشدید شد.
افول امنیت و ناکارآمدی دستگاه اداری
این استاد تاریخ اقتصادی با مقایسه وضعیت امنیت در دوره شاه عباس و سالهای پایانی صفویه گفت: یکی از ابتکارهای شاه عباس برای رونق تجارت، ایجاد سازوکاری برای تأمین امنیت مسیرهای ترانزیتی و تجاری بود. مسیرها به بخشهای مختلف تقسیم شده بود و هر بخش به مسئول یا حاکمی سپرده میشد. بازرگانان در ابتدای مسیر، اموال خود را اظهار میکردند و اگر در محدودهای که مسئولیت آن بر عهده یک حاکم بود، کالایی به سرقت میرفت، حاکم و مسئول همان منطقه بر اساس اظهار اولیه باید خسارت را جبران میکردند. این سازوکار، مسئولیت حفظ امنیت را مشخص میکرد و انگیزهای برای جلوگیری از سرقت به وجود میآورد.
او افزود: در اواخر دوره صفویه، حتی سازوکار برخورد با دزدی نیز به شکلی درآمده بود که منافع مأموران با اموال مسروقه پیوند میخورد. در «تذکرةالملوک» آمده است که میرشبها در محلات گشت میزدند و باید وقوع سرقت را به داروغه اطلاع میدادند. با این حال، از مالی که پیدا میشد، دو دانگ بهعنوان حق میرشب برداشته میشد و باقیمانده باید به اطلاع دیوان میرسید تا به صاحب مال بازگردانده شود. به این ترتیب، مأمور کشف دزدی نیز سهمی از مال مسروقه داشت؛ وضعیتی که میتوانست انگیزههای او برای مقابله با سرقت را مخدوش کند.
رئیسجعفری با اشاره به نحوه انتصاب حکام در دوره شاه سلطان حسین اظهار کرد: واگذاری مناصب همچنان تحت تأثیر رشوه قرار داشت و هرکس پول بیشتری میپرداخت، میتوانست موقعیت فرد قبلی را تصاحب کند. همان مضمون تلخ در شعر «معزول شدم بنده به کاشان نرسیده، گرگ دهنآلوده یوسف نَدریده» نیز بازتاب یافته است؛ یعنی فردی پیش از رسیدن به محل مأموریت، به دلیل پیشنهاد مالی بیشتر دیگری برکنار میشد.
او در ادامه به نمونهای از تصمیمگیری درباره انتخاب وزیر کرمان اشاره کرد و گفت: میرزا طاهر قزوینی که در دوره شاه سلطان حسین مسئول انتخاب وزیر کرمان بود، نتوانست به تصمیم برسد و سرانجام به استخاره متوسل شد. او پنج نام را روی کاغذ نوشت و آنها را نزد مولانا محمدباقر، شیخالاسلام اصفهان، فرستاد. بر اساس روایت نقلشده، استخاره به نام شاهوردیخان خوب آمد و قرار شد حکم او صادر شود؛ اما تصمیم در هیئت صوفیان توحیدخانه، که ظاهراً در تصمیمگیریهای مهم مملکتی نقش داشت، به تعویق افتاد.
رئیسجعفری افزود: در نتیجه، در یکی از حساسترین مقاطع سیاسی، بخش مهمی از کشور بدون وزیر و کارگزار مؤثر باقی ماند. همزمان، میرزا شجاع که خواهان تصدی منصب وزارت کرمان بود، با پرداخت ۲۰۰ تومان پیشکش در پی بهدست آوردن این مقام بود. این در حالی بود که کرمان از مناطقی بود که افغانها توانستند بدون مقاومت جدی آن را تصرف کنند و سپس به سوی اصفهان پیشروی کنند. چنین نمونهای نشان میدهد که در لحظهای که کشور به مدیریت کارآمد و آمادگی دفاعی نیاز داشت، تصمیمگیریهای اداری گرفتار تعلل و مناسبات مالی شده بود.
شکاف طبقاتی و کاهش توان نظامی
رئیسجعفری با اشاره به افزایش نابرابری در دوره پایانی صفویه گفت: عدم تعادل درآمدها، تقسیم نامناسب ثروت و انباشت املاک و داراییهای فراوان نزد رجال، روحانیون و فرماندهان نظامی، شکاف عمیقی میان طبقات مختلف جامعه ایجاد کرده بود. در اوایل دوره صفویه و تا مدتی پس از شاه عباس، بخشی از ثروت کشور صرف جنگهای خارجی، ساخت سدها، حفر قناتها و اجرای طرحهای عمرانی میشد؛ اما بهتدریج این منابع در اختیار خانوادههای معدودی قرار گرفت یا صرف خرید جواهرات و اشیای گرانبها شد.
او با استناد به نوشتههای شاردن افزود: در دوره شاه عباس، سربازان از حوالههای بهتری برخوردار بودند؛ اما در سالهای بعد، وضعیت پرداخت حقوق بهقدری نامناسب شد که بسیاری از درجهداران و کارکنان شاه دو سال حقوق معوقه داشتند. به این ترتیب، حکومت از یک سو منابع قابل توجهی را صرف تجمل دربار میکرد و از سوی دیگر، در پرداخت حقوق نیروهایی که باید از کشور دفاع میکردند، ناتوان بود.
رئیسجعفری با اشاره به گسترش ناامنی در مناطق مختلف کشور گفت: وضعیت تنها به مرکز و شمال کشور محدود نبود. در جنوب نیز ضعف حکومت آشکار شده بود. بنا بر روایت نقلشده، اعراب عمان به بندر کنگ حمله کردند و هیچ نیرویی مانع آنها نشد. مهاجمان شهری را که مملو از کالاها و داراییهای بازرگانان بود، به مدت سه روز غارت کردند و سپس با کشتیهای خود بازگشتند. این اتفاق نشان میدهد که حکومت حتی در تأمین امنیت بنادر تجاری نیز با مشکلات جدی روبهرو شده بود.
او تأکید کرد: مجموعه عواملی مانند فساد، سوءمدیریت، کاهش ارزش پول، مصادره اموال، شکاف طبقاتی و ضعف نیروهای نظامی، بهتدریج توان حکومت را تحلیل برده بود. با این حال، یکی از پرسشهای مهم درباره سقوط صفویه این است که چرا در لحظه نهایی، مقاومت گستردهای در حمایت از شاه شکل نگرفت و چرا بسیاری از حاکمان و نیروهای صاحب قدرت، برای حفظ حکومت اقدامی مؤثر نکردند.
تسلیم شاه سلطان حسین و پایان حکومت صفوی
رئیسجعفری با اشاره به روایتهای تاریخی درباره تسلیم شاه سلطان حسین گفت: یکی از روایتها، وضعیت شاه را در روزهای پایانی محاصره اصفهان بسیار رقتانگیز توصیف میکند. بر اساس این روایت، تنها سه شتر برای شاه باقی مانده بود و او دستور داد آنها را قربانی کنند و گوشتشان را میان مردم تقسیم کنند. سپس با چشمانی اشکبار نماز خواند و به مردم گفت که تصمیم گرفته است از تاجوتخت کنارهگیری کند و ایران را به افغانها بسپارد.
او ادامه داد: روز بعد، شاه همراه حدود ۳۰۰ سوار و شماری از امرا از شهر خارج شد و به سوی اردوی افغانها رفت. هنگامی که به اردوگاه نزدیک شدند، به آنها گفته شد محمود در خواب است و مدتی منتظر ماندند؛ اما در روایت نقلشده، این پاسخ را اقدامی عمدی برای معطل نگه داشتن شاه دانستهاند. شاه را حدود نیم ساعت در آفتاب و در دامنه کوه نگه داشتند و سپس نزد محمود بردند.
این پژوهشگر تاریخ اقتصادی افزود: محمود استقبال رسمی و متعارفی از شاه به عمل نیاورد و در دیوانخانه، در کنار رجال خود، ایستاد. شاه به او سلام کرد و محمود پاسخ داد. سپس شاه سلطان حسین محمود را در آغوش گرفت، چشمهای او را بوسید و جقهای را که همراه داشت بر سر او گذاشت. شاه گفت که تقدیر، تاجوتخت ایران را از او گرفته و محمود را شایسته آن دانسته است؛ سپس به او تبریک گفت و اعلام کرد که از آن پس، پادشاهی به محمود تعلق دارد.
رئیسجعفری گفت: در این روایت، پس از این گفتوگو قهوه و قلیان آوردند و محمود نخست نوشید. زمان این واقعه در متن تاریخی مورد اشاره، روز جمعه دوازدهم محرم سال ۱۱۳۵ هجری قمری ذکر شده است. این روایت، تصویری از پایان حکومتی ارائه میکند که زمانی از اقتدار سیاسی و نظامی برخوردار بود، اما در سالهای پایانی به مرحلهای رسیده بود که شاه آن بدون مقاومت مؤثر از سلطنت کنارهگیری کرد.
چرا کسی از حکومت صفوی دفاع نکرد؟
رئیسجعفری با طرح دوباره پرسش اصلی سخنان خود گفت: نکته قابل تأمل این است که چرا در جریان محاصره اصفهان، همراهی مؤثری با شاه سلطان حسین صورت نگرفت و چرا حاکمان مناطق مختلف برای دفاع از حکومت وارد عمل نشدند. به گفته او، در مقطعی گروهی از قزلباشها پیشنهاد کردند که شاه از سلطنت کنارهگیری کند و حکومت به شاهزاده عباس، برادر شاه سلطان حسین، واگذار شود؛ اما شاه این پیشنهاد را در روزهای پایانی و در آستانه سقوط اصفهان نپذیرفت.
او توضیح داد: هنگامی که شاه سلیمان درگذشت، درباریان میان انتخاب دو پسر او، سلطان حسین و عباس، قرار گرفتند. بنا بر روایتی که رئیسجعفری نقل کرد، درباریان عباس را فردی جدیتر و سختگیرتر میدانستند و تصور میکردند در دوره حکومت او امکان رفتارهای بیضابطه کمتر خواهد بود. در مقابل، سلطان حسین به دلیل گرایشهای مذهبی و حضور در مسجد و محافل دینی، فردی آسانگیرتر تلقی میشد و در نهایت او را برگزیدند.
رئیسجعفری در پایان این بخش تأکید کرد: با وجود پیشنهاد کنارهگیری شاه به سود برادرش، مقاومت جدی و سازمانیافتهای در برابر افغانها شکل نگرفت. در سالهای بعد نیز حکومت محمود و اشرف افغان نتوانست اقتدار خود را بر تمام ایران تثبیت کند؛ بخشهایی از شمال و شمالشرق به دست روسها افتاد، قسمتهایی از غرب تحت نفوذ عثمانیها قرار گرفت و افغانهای ابدالی نیز در خراسان به قدرت رسیدند. در گرگان، مازندران و استرآباد، خاندان قاجار قدرت گرفتند و سرانجام نادر توانست نیروهای مختلف را مطیع کند و یکپارچگی کشور را تا حد زیادی بازگرداند.
او با بازگشت به پرسش محوری نشست گفت: برای فهم سقوط صفویه، صرفاً نباید به شمار نیروهای مهاجم یا نتیجه یک نبرد توجه کرد. باید توضیح داد که چرا در کرمان مقاومت مؤثری صورت نگرفت، چرا در یزد دفاعی تعیینکننده شکل نگرفت و چگونه نیروی افغان توانست اصفهان را تصرف کند. پرسش اصلی این است که چه اتفاقی افتاده بود که مردم از حکومت ناراضی شده بودند، دولتمردان بیتفاوت مانده بودند و شاهزادگان و صاحبان قدرت نیز برای نجات حکومت وارد عمل نشدند. از نگاه او، پاسخ به این پرسشها در بررسی فرسایش درونی حکومت، گسترش فساد، ضعف اداره کشور و از بین رفتن پیوند میان حکومت و جامعه نهفته است.
زوال مشروعیت و بیتفاوتی جامعه در برابر سقوط صفویه
رئیسجعفری در ادامه سخنان خود با اشاره به قدرت نظامی ایران در سالهای پس از سقوط صفویه، این پرسش را مطرح کرد که چگونه حکومتی که نیروهای مهاجم افغان توانستند آن را سرنگون کنند، چند سال بعد به قدرتی تبدیل شد که در دوره نادرشاه، هند را فتح کرد، تا کربلا و نجف پیش رفت، بغداد را از عثمانی گرفت و در جبهههای دیگر نیز توانست مناطقی مانند گرجستان را بازپس بگیرد.
او با تأکید بر اینکه این تحول را نمیتوان تنها با مقایسه توان نظامی حکومتها توضیح داد، گفت: یکی از عوامل اصلی سقوط صفویه، از دست رفتن مشروعیت حکومت بود. به گفته او، هنگامی که حکومت پشتوانه اجتماعی خود را از دست میدهد، حتی اگر هنوز از نظر ظاهری ارتش و امکانات نظامی داشته باشد، در عمل توان مقاومت آن کاهش مییابد.
رئیسجعفری برای توضیح این موضوع به تحولات روزهای پایانی حکومت بشار اسد اشاره کرد و گفت: در آن دوره، حقوق نظامیان به حدود ۲۰ دلار رسیده بود و حکومت بهسرعت سقوط کرد؛ درحالیکه در جامعه نیز مقاومت گستردهای برای جلوگیری از سقوط آن شکل نگرفت. او این نمونه را بهعنوان مقایسهای برای توضیح نقش بیتفاوتی اجتماعی و فرسایش مشروعیت در فروپاشی حکومتها مطرح کرد.
این سخنران تأکید کرد: در بررسی سقوط صفویه نیز باید به همین مسئله توجه کرد. به اعتقاد او، پیش از آنکه حکومت از نظر نظامی مغلوب شود، پیش از آنکه ضعف مالی و کمبود تجهیزات و زیرساختها خود را نشان دهد، پایگاههای حکومت در میان مردم شهرهای مختلف از دست رفته بود. در غیر این صورت، نیروهای افغان نمیتوانستند بهسادگی پیشروی کنند و شهرهایی مانند قزوین و مشهد را در معرض سقوط قرار دهند.
او با اشاره به سرنوشت نیروهای افغان پس از تصرف اصفهان گفت: این نیروها در ادامه نیز نتوانستند موقعیت خود را بهطور پایدار تثبیت کنند. نادرشاه در چند نبرد آنان را شکست داد و در مقاطعی، نیروهای افغان در جریان جنگ عقب نشستند یا پراکنده شدند. رئیسجعفری به نبرد مورچهخورت اشاره کرد و افزود که در ادامه درگیریها، نیروهای افغان در برابر لشکر نادر نیز انسجام خود را از دست دادند.
به گفته او، در جریان نبردهای بعدی، حتی اشرف افغان، پسرعموی محمود افغان، با مخالفتهایی در میان نیروهای خود روبهرو شد. در روایت مطرحشده در سخنرانی، برخی از افغانها یک مرجع مذهبی را که سختگیریهای دوره جنگ و حوادث اصفهان را به او نسبت میدادند، مسئول وضعیت خود دانستند و در نهایت نیروهای افغان پراکنده شدند. رئیسجعفری این تحولات را نشانهای از شکنندگی قدرتی دانست که توانسته بود صفویه را سرنگون کند، اما نتوانست اقتدار خود را در سراسر ایران تثبیت کند.
او گفت: پرسش مهم آن است که چرا حکومت صفوی نتوانست چند سال پیش از سقوط، جلوی پیشروی چنین نیرویی را بگیرد، اما در دورهای کوتاه پس از آن، نیروهای ایرانی توانستند آن را شکست دهند. از نظر او، پاسخ این پرسش را باید در مجموعهای از عوامل، بهویژه زوال مشروعیت سیاسی، ضعف ساختار نظامی و از بین رفتن پیوند حکومت با جامعه جستوجو کرد.
سه عامل زوال حکومتها در روایت فردوسی
رئیسجعفری برای جمعبندی بحث خود به ابیاتی از شاهنامه فردوسی اشاره کرد و گفت: فردوسی هنگام بررسی عوامل زوال حکومتها، سه عامل اساسی را مطرح میکند. او بیت «سر تخت شاهان بپیچد سه کار» را یادآور شد و توضیح داد که نخستین عامل، ستمگری و بیعدالتی پادشاه است.
به گفته او، فردوسی در ادامه، بر برکشیدن افراد بیمایه و کنار زدن انسانهای شایسته تأکید میکند؛ یعنی زمانی که افراد فاقد توانایی و شایستگی به موقعیتهای مهم میرسند و در مقابل، افراد هنرمند و کارآمد تحقیر میشوند. رئیسجعفری این مسئله را با رفتار حکومت صفوی با برخی چهرههای کارآمد و شیوه برخورد قهری با حاکمان و مدیران پیوند داد.
او در این زمینه به شیخعلیخان زنگنه اشاره کرد و گفت: برخوردهای تحقیرآمیز با افراد شایسته و میدان دادن به کسانی که از توانایی لازم برخوردار نیستند، به تضعیف ساختار حکومت منجر میشود. از نظر او، این شیوه اداره کشور تنها به جابهجایی افراد محدود نمیماند، بلکه بهتدریج توانایی حکومت برای تصمیمگیری و حل بحرانها را نیز از میان میبرد.
رئیسجعفری سومین عامل را فساد مالی دانست و با اشاره به مضمون ابیات فردوسی درباره انباشتن گنج و کوشش برای گردآوری دینار، گفت فساد و اولویت یافتن ثروتاندوزی بر اداره درست کشور نیز از عوامل زوال حکومتهاست. او تأکید کرد: این سه عامل، یعنی ستمگری، کنار زدن شایستگان و فساد مالی، در کنار یکدیگر میتوانند زمینه فروپاشی سیاسی را فراهم کنند.
این سخنران سپس به تناقض میان تصور دیرپای حکومت صفوی از جایگاه خود و سرانجام آن اشاره کرد و گفت: صفویان حکومتی را بنیان گذاشته بودند که بخشی از مشروعیت خود را از پیوند با تشیع میگرفت و تصور میکرد پرچم این حکومت در نهایت به دست امام زمان سپرده خواهد شد. او به کتابی از رسول جعفریان درباره رسالههای علمای دوره صفوی در زمینه نظریه اتصال دولت صفوی به حکومت امام زمان اشاره کرد و گفت: حکومتی که خود را دارای چنین رسالتی میدانست، سرانجام به دست نیرویی نظامی از قندهار سرنگون شد.
او افزود: پس از سقوط صفویه، گروههای مختلف افغان در تحولات سیاسی منطقه نقش داشتند؛ از جمله گروههایی که در روایت سخنران از آنان با نامهایی مانند آزادخان افغان یاد شد و نیز ابدالیها که پس از مرگ نادرشاه در شکلگیری حکومت افغانستان نقش پیدا کردند. با این حال، به گفته او، حضور نیروهای افغان در ایران و سقوط صفویه به معنای تثبیت یک حکومت فراگیر و پایدار از سوی آنان نبود. رئیسجعفری این موضوع را نیز پرسشی مهم برای بررسی تاریخی دانست: چگونه نیرویی توانست به سقوط سلسلهای بزرگ منجر شود، اما پس از آن نتوانست ساختار سیاسی مشابهی را در سراسر کشور برقرار کند؟
جمعیت ایران و محدودیتهای تاریخی
در بخش پرسشوپاسخ، یکی از حاضران درباره جمعیت ایران در دوره صفوی پرسید. رئیسجعفری در پاسخ گفت برآورد جمعیت ایران در دورههای پیش از درآمدهای نفتی با محدودیتهای جغرافیایی و اقتصادی روبهرو بوده است. او توضیح داد: از نظر وی، جمعیت ایران در بخش عمده تاریخ خود از حدود ۱۵ میلیون نفر فراتر نرفته بود و در بسیاری از مناطق گسترده کشور، جمعیت اندک باقی میماند.
او برای توضیح این مسئله به استانهای امروزی سیستانوبلوچستان و کرمان اشاره کرد و گفت: این مناطق با وجود وسعت زیاد، در دورههای تاریخی جمعیت محدودی داشتند. به اعتقاد او، گسترش جمعیت ایران در دوره معاصر و بهویژه پس از افزایش درآمدهای نفتی شتاب گرفت و تا سال ۱۳۵۷ به حدود ۳۰ میلیون نفر رسید.
سختگیری مذهبی، تغییر دین و مهاجرت
در ادامه، یکی از حاضران درباره نقش یهودیان تازهمسلمانشده، علمای مذهبی و فتاوای دوره صفوی پرسید. رئیسجعفری در پاسخ، بار دیگر بر نقش سختگیریهای مذهبی در تضعیف حکومت صفوی تأکید کرد و گفت: در برخی مناطق، افرادی که بهتازگی مسلمان شده بودند، بهعنوان حاکم منصوب میشدند. به گفته او، بعضی قواعد فقهی نیز انگیزههایی اقتصادی برای تغییر دین ایجاد میکردند.
او مثالی از قاعدهای مطرح کرد که بر اساس روایت او، اگر یکی از فرزندان خانوادهای غیرمسلمان به اسلام میگروید، ممکن بود در موضوع ارث بر دیگر اعضای خانواده برتری پیدا کند و اموال به او برسد. رئیسجعفری توضیح داد: چنین قواعدی میتوانست برخی افراد را برای حفظ داراییهای خانوادگی به تغییر دین سوق دهد. او این موضوع را در چارچوب پیامدهای اجتماعی و اقتصادی سختگیریهای مذهبی بررسی کرد، نه صرفاً بهعنوان یک مسئله اعتقادی.
رئیسجعفری سپس به مهاجرتهای گسترده میان ایران، قلمرو عثمانی و هند اشاره کرد و گفت: در دورههای مختلف، جابهجایی جمعیت در هر دو جهت رخ داده است. او این تحولات را با شکلگیری نوعی جدایی و غربال جمعیتی میان شیعیان و اهل سنت مرتبط دانست و تأکید کرد که بخشی از این مهاجرتها به خروج افراد توانمند و شکلگیری فرار مغزها انجامید؛ بهویژه با توجه به جایگاه هند بهعنوان یکی از مراکز مهم تجمع ایرانیان.
با این حال، او میان پیامدهای منفی سختگیری مذهبی و نقش تاریخی تشیع در ایجاد همبستگی سیاسی تمایز قائل شد. به گفته رئیسجعفری، اگر مشروعیت مبتنی بر تشیع و ظرفیت آن برای متحد کردن بخشهایی از جامعه در برابر عثمانی وجود نداشت، ممکن بود بازسازی قدرت سیاسی ایران دشوارتر شود. او در عین حال تأکید کرد که این نقش وحدتبخش به معنای تحقق تساهل و تسامح مذهبی نبود و سختگیریها همچنان پیامدهای زیانباری داشت.
در پایان این بخش از نشست، رئیسجعفری به فاصله زمانی میان سقوط اصفهان و بازپسگیری آن اشاره کرد و گفت در این دوره هفت تا هشتساله، هیچیک از نیروهای مسلط نتوانستند کنترل یکپارچهای بر سراسر ایران به دست آورند و بخشهای مختلف کشور در اختیار حکومتها و نیروهای گوناگون قرار داشت.