ابوالفضل هادی منش
مفهومشناسی غضب
حضرت امام خمینی(س) در توضیح مفهوم غضب به کلام «ابن مسکویه» اشاره کرده، مینویسد: محقق کبیر، احمد بن محمد، معروف به ابن مسکویه، در کتاب طهارة الاعراق، که از کتب نفیس کمنظیر است در نیکویی ترتیب و حسن بیان، چیزی میفرماید که حاصل ترجمهاش قریب به این مضمون است... : غضب در حقیقت عبارت از حرکتی است نفسانی که به واسطة آن جوشش در خون قلب حادث شود برای شهوت انتقام پس وقتی که این حرکت سخت شود آتش غضب را فروزان کند و برافروخته نماید و متمکن کند جوشش خون قلب را در آن، و پر کند شریانها و دماغ را از یک دود تاریک مضطربی که به واسطة آن حال عقل بد و ناچیز شود و کار او ضعیف شود.[1]
حضرت امام(س) خود نیز در این باره مینویسد: قوۀ غضبیه، یکی از نعم بزرگ الهی است که به واسطۀ آن تعمیر دنیا و آخرت شود... اگر این قوه شریفه در حیوان نبود، از ناملایمات طبیعت دفاع نمیکرد و دستخوش زوال و اضمحلال میگردید. و اگر در انسان نبود، علاوه بر این، از بسیاری از کمالات و ترقیات باز میماند. بلکه حدّ تفریط و نقص از حال اعتدال نیز از مذامّ اخلاق و نقایص ملکات شمرده شود که بر آن مفاسدی بسیار و معایبی بیشمار مترتب گردد؛ از قبیل ترس و ضعف و سستی و تنبلی و طمع و کمصبری و قلّت ثبات... و راحتطلبی و خمودی و زیر بار رفتن و انظلام و رضای به رذایل و فضایح که پیش آید برای خود یا عایلهاش و بیغیرتی و کم همتی. خدای تعالی در صفت مؤمنین فرماید: (أشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ)؛[2]... چنانچه حال تفریط و نقصِ از اعتدالْ از صفات رذیله و موجب مفاسد بسیاری است، که شمهای از آن را شنیدی، همینطور حد افراط و تجاوز از حد اعتدال نیز از رذایل اخلاقی و موجب فسادهای بیشمار است.[3]
غضب در قرآن
1. (وَالّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبَائِرَ الإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ)؛[4] و کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاریها خود را به دور میدارند و چون به خشم درآیند، درمیگذرند.
2. (وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ أنْ لا إِلَهَ إِلا أنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنْ الظَّالِمِینَ)؛[5] و [به یاد آور] ذوالنون (یونس) را آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما هرگز بر او قدرتی نداریم تا این که در [دل] تاریکیها ندا در داد: معبودی جز تو نیست، تو منزهی، به راستی که من از ستمکاران بودم.
3. (الّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنْ النَّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ)؛[6] کسانی که در گشادگی و سختی انفاق میکنند و خشم خود را فرو میخورند و از مردم درمیگذرند و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.
4. (قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمْ اللهُ بِأیْدِیکُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ * وَیُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْ)؛[7] با آنان بجنگید تا خدا آنان را به دست شما عذاب و رسوایشان کند و شما را بر ایشان پیروزی بخشد و دلهای گروه مؤمنان را خنک گرداند و خشم دلهایشان را فرو نشاند.
5. (وَإِذَا لَقُوکُمْ قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمْ الأنَامِلَ مِنْ الغَیْظِ قُلْ مُوتُوا بِغَیْظِکُمْ إِنَّ اللهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ)؛[8] هنگامی که با شما برخورد میکنند، میگویند: ایمان آوردیم و چون [با هم] خلوت میکنند، از شدت عصبانیت از شما سر انگشتان خود را میگزند. [به آنان] بگو: از [این] عصبانیتتان بمیرید که خداوند به آنچه در درون سینهها است آگاه است.
6. (وَرَدَّ اللهُ الّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْراً)؛[9] و خداوند آنان را که کفر ورزیدهاند، بدون آنکه به مالی رسیده باشند، به خشم بازگرداند.
7. (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالّذِینَ مَعَهُ أشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ... لِیَغِیظَ بِهِمُ الْکُفَّارَ)؛[10]
محمد(ص) پیامبر خدا است و کسانی که با اویند، بر کافران سختگیر [و] با همدیگر مهربانند... تا [خدا] از آنان کافران را به خشم دراندازد.
بر آستان جانان
1. امام صادق(ع) از قول پیامبر اکرم(ص) فرمود: «الغضب یفسد الإیمان کما یفسد الخلّ العسل»؛[11] غضب، ایمان را فاسد میکند، همان گونه که سرکه عسل را فاسد میکند.
2. امام باقر(ع) میفرماید: «إنّ هذا الغضب جمرةٌ من الشیطان توقد فی قلب ابن آدم»؛[12] همانا این غضب، برقۀ آتشی است از شیطان که افروخته میشود در قلب فرزند آدم.
3. امام باقر(ع) میفرماید: «مکتوبٌ فی التوراة فیما ناجی الله، عزّ وجلّ، به موسی: یا موسی! أمسک غضبک عمّن ملّکتک علیه أکفّ عنک غضبی»؛[13] در تورات در ضمن آنچه خداوند به واسطه آن با موسی(ع) سخن گفته است آمده: ای موسی! خشم خود را از کسی که تو را بر او مسلّط نمودم، نگاه دار تا آن که من نیز خشمم را از تو نگاه دارم.
4. امام صادق(ع) فرمود که پدرم میفرمود: «کان أبی یقول: أیّ شیء أشدّ من الغضب؟ إنّ الرجل لیغضب فیقتل النفس التی حرّم الله ویقذف المحصنة»؛[14] چه چیزی شدیدتر [و بدتر] از غضب است؟ به درستی که مرد غضب میکند و نفسی را که خدا [کشتن] او را حرام کرده است، به قتل میرساند و به زن محصنه افترا میزند.
5. امام صادق(ع) فرمود از پدرم شنیدم که میفرمود: «أتی رسول الله رجلٌ بدویّ، فقال: إنّی أسکن البادیة، فعلّمنی جوامع الکلام. فقال: آمرک أن لا تغضب، فأعاد علیه الأعرابی المسألة ثلاث مرّاتٍ، حتّی رجع الرجل إلی نفسه، فقال: لا أسأل عن شیءٍ بعد هذا؛ ما أمرنی رسول الله إلا بالخیر»؛[15] مردی بیاباننشین خدمت رسول خدا(ص) آمد و عرض کرد: من ساکن بیابان هستم. مرا سخنی جامع تعلیم فرما! پس رسول خدا(ص) فرمود: من تو را امر میکنم که خشم نورزی! سپس مرد اعرابی سه مرتبه سؤال خود را مطرح کرد تا آنکه به نفس خود رجوع کرد و گفت: پس از این دیگر از چیزی پرسش نمیکنم که رسول خدا(ص) امر نکرد مرا، مگر به خیر.
6. امام باقر(ع) میفرماید: «... إنّ أحدکم إذا غضب احمرّت عیناه وانتفخت أوداجه ودخل الشیطان فیه، فإذا خاف أحدکم ذلک من نفسه، فلیلزم الأرض، فإنّ رجز الشیطان لیذهب عنه عند ذلک»؛[16] همانا هر گاه یکی از شما خشمگین میشود، چشمانش سرخ گشته و رگهای گردنش باد شود و شیطان در او وارد گردد. پس هرگاه که یکی از شما از آن در مورد خودش ترسید، به زمین بچسبد و ملازم آن شود (کاری در موقع عصبانیت انجام ندهد)؛ زیرا پلیدی شیطان در این لحظه از او برطرف میشود.
7. امام باقر(ع) میفرماید: «إنّ الرجل لیغضب فما یرضی أبداً حتّی یدخل النار. فأیّما رجلٍ غضب علی قوم وهو قائمٌ فلیجلس من فوره ذلک، فإنّه سیذهب عنه رجز الشیطان، وأیّما رجلٍ غضب علی ذی رحمٍ فلیدن منه فلیمسّه، فإنّ الرحم إذا مسّت سکنت»؛[17] همانا مرد غضب میکند پس راضی نشود هرگز تا داخل آتش شود. (یعنی غضب او فرو ننشیند تا او را به آتش جهنم کشاند). پس هر مردی که غضب کرد بر قومی، و حال آنکه ایستاده است، فوراً بنشیند که همانا به زودی برود از او وسوسه شیطان و هر مردی که غضب کند بر خویشاوندان خود، نزدیک او رود و او را مسّ کند؛ زیرا که رحم وقتی ممسوس شد، به مثل خود، ساکن شود.
8. امام صادق(ع) میفرماید: «قال الحواریّون لعیسی(ع): أیّ الأشیاء أشدّ؟ قال: أشدّ الأشیاء غضب الله عزّ وجلّ، قالوا: بما نتّقی غضب الله؟ قال: بأن لا تغضبوا»؛[18] حواریون به عیسی(ع) گفتند: چه چیز [از همه] شدیدتر است؟ فرمود: شدیدترین چیزها خشم خداوند بلند مرتبه و بزرگ است. پرسیدند: با چه چیزی از آن دوری کنیم؟ فرمود: به این که عصبانی و خشمگین نشوید.
9. «کان رسول الله(ص) إذا غضب وهو قائم جلس وإذا غضب وهو جالس اضطجع فیذهب غیظه»؛ از اهل سنت نقل شده که پیغمبر خدا(ص) وقتی غضب مینمود، اگر ایستاده بود، مینشست و اگر نشسته بود، به پشت میخوابید. آنگاه غضبش [از بین] میرفت.[19]
گلبرگی از آفتاب
1. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «من طبائع الجهّال التسرّع إلی الغضب فی کلّ حالٍ»؛[20] از [جمله] ویژگیهای روحی نادانان، شتاب کردن در غضب در هر حالتی است.
2. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «الغضب نارٌ موقدةٌ من کظمه أطفأها ومن أطلقه کان أوّل محترقٍ بها»؛[21] غضب، آتشی افروخته است. هر کس خشم خود را فرو نشاند، آن آتش را خاموش کرده و هر کس غضبش را رها کند، خود اوّلین کسی است که به آتش آن میسوزد.
3. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «أقدر النّاس علی الصواب من لم یغضب»؛[22] تواناترین مردم بر درستی و درستاندیشی، کسی است که خشم نورزد.
4. امام باقر(ع) میفرماید: «من کظم غیظاً وهو یقدر علی إمضائه حشا الله قلبه أمناً وإیماناً یوم القیامة»؛[23] هر کس خشم خود را فرو نشاند، در حالی که میتواند آن را رها سازد، خداوند در روز رستاخیز قلبش را پر از آرامش و ایمان خواهد ساخت.
5. رسول خدا(ص) میفرماید: «إنّ لجهنّم باباً لا یدخلها إلا من شفی غیظه بمعصیة الله»؛[24] به درستی که برای جهنم دری است که از آن داخل نمیشود، مگر کسی که خشم خود را با معصیت خدا فرو نشانده باشد.
6. رسول خدا(ص) میفرماید: «یا علی! لا تغضب فإذا غضبت فاقعد وتفکّر فی قدرة الربّ علی العباد وحلمه عنهم»؛[25] ای علی! خشم نورز و هنگامی که خشمگین شدی بنشین و در قدرت پروردگار بر بندگان و بردباری او در مورد [سرکشی] آنان تفکر کن.
7. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «من غضب علی من لا یقدر علی مضرّته طال حزنه وعذّب نفسه»؛[26] هر کس بر کسی که توانی بر زیان او ندارد، خشم گیرد، اندوه خود را زیاد کرده و نفس خود را عذاب میکند.
8. امام صادق(ع) میفرماید: «من کفّ غضبه ستر الله عورته»؛[27] هر کس خشم خود را فرو نشاند، خدا عیبش
را میپوشاند.
پرتو نور
1. تسلط بر خشم
بسیاری از رسانههای تبلیغاتی جهان استکبار با دید مادیگرایانه و شیطان مآبانه خود سعی داشتند از خشم امام(س) نسبت به استکبار سوء استفاده کنند و از ایشان چهرهای خشن و غیر عاطفی ترسیم نمایند. حضرت امام با برخورداری از بینش و تربیت الهی، حتی در مورد بدترین انسانها مانند صدام، ریگان و نصیری، خشم و کینه شخصی نداشت؛ برخلاف آن چیزی که دشمنان القا میکردند و طغیان و غضب امام نسبت به آنان فقط به جهت عصیان آنها از فرمان حق و نیز ظلم به بندگان خدا بود. حتماً اگر امام مرگ ریگان را از خدا میخواست، قبل از آن که این کار را یک نفرین نسبت به آنها تلقی کند آن را یک دعای خیر و رحمت میدانست؛ خیر برای بندگان خدا که گرفتار ستم آنهایند و خیر برای خود آنها که بار گناه و کیفرشان بیش از این سنگینتر و شدیدتر نشود. اگر به مبارزه با شاه برخاستند، نه به موجب یک غرض شخصی و نابودی شخص او و رسیدن خود به حکومت بود؛ که بالفرض شاه قبل از ارتکاب جنایات صددرصد دگرگون میشد و به اجرای دستورات خدا در جامعه قیام میکرد، به طور قطع به حمایت از او برخاسته و هر کاری که برای تقویت او نیاز بود انجام میداد. بدین ترتیب، معیار و
مبنای خشم و بغض و دشمنی امام(س) خدا بود نه خویشتن. امام(س) هرگز برای خودش با کسی دشمنی نکرد و هر جا که پای خودشان در کار بود، بدون استثنا چشمپوشی میکردند. نه فقط افرادی را که نسبت به شخص معظم له خطا و ظلمی را روا میداشتند، میبخشیدند که غالباً و بر حسب مورد نیز به نوعی آنان را مورد تفقد قرار میدادند و برای آنان دعا میکردند. چه بسا افراد بیهویت و مغرض و جاهلی که در قم و بعد از آن در نجف اشرف، حضرت امام را مورد بدترین آزارهای روحی، تهمتها، افتراها و توهینها قرار دادند؛ نمونه آن را حضرتشان در پیام به حوزهها و روحانیت در مورد آب کشیدن ظرف آب فرزند برومندشان، مرحوم آیت الله سید مصطفی، در مدرسه فیضیه اشاره نمودند؛ ولی حضرت امام چه قبل از انقلاب که به مرجعیت اعلی و هیمنه مطلقه در حوزهها دست یافتند و چه بعد از انقلاب که به اوج عظمت و قدرت همه جانبه نایل آمدند، گویی حتی در یک مورد هم به ذهنشان خطور نکرد که در صدد تلافی و انتقام برآیند. ایشان همواره بر نفس خود مسلط بودند و حتی موارد بسیار و افراد متعددی از این طایفه را که علاقمندان به امام به جهت سوابق سیاه و آزارهایشان نسبت به امام(س) حاضر نبودند آنها
را روی زمین خدا زنده ببینند، حضرت امام در وهله اوّل، سراغ آنها را میگرفتند و به آنها کمک میکردند و اگر مریض بودند از طرف خود کسی را برای عیادت آنها میفرستادند و گرفتاریهای شخصی آنان را در حد توان برطرف میکردند.[28]
2. نمونهای از خشم امام
حساسترین ساعت خشم وافر استاد روزی بود که علیه قانون ننگین کاپیتولاسیون در منزل شخصی خودشان، حیاط بزرگ اندرون، قبل از ظهر سخنرانی فرمودند. در اولین جمله بعد از «بسمله» فرمودند: قلب من در اضطراب است. در آن لحظه، هر کس به چهرۀ نورانیاش نظاره میکرد، میدید که چهره ایشان رنگ پریده است و استاد بسیار مضطرب و خشمگین به نظر میرسید.[29]
3. خشم امام از عملکرد هیأت حسن نیّت در کردستان
رفتن بعضی از مسئولین هیأت دولت موقت به سنندج به عنوان حُسن نیت که عملاً ثمرۀ آن سلطه مزدوران حزب دموکرات و کوموله بر جوانان سپاه پاسداران و کشتن مظلومانۀ آنان به کیفیت فجیع بود که با شنیدن این خبر، خشم امام به حدّ اعلا رسید و در خطاب صریح فرمودند: قلبم درد میکند و من تهران میآیم و جملاتی شدیداللحن که بعد منجر به عارضه سکتۀ قلبی امام شد.[30]
4. تداعی خطبه شقشقیه
حضرت امام رسمشان بر این بود که روز آخر درس، قبل از تعطیلات ماه مبارک رمضان و محرم را به اندرز و تذکرات اخلاقی و عرفانی اختصاص بدهند. در یکی از این روزها به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک در نجف اشرف، معظم له در زمینۀ مذکور داد سخن میدادند و به تعبیر یکی از دوستان که در جلسههای متعددی از درسهای اخلاق آن حضرت در قم نیز شرکت کرده بود، این جلسه یکی از بهترین و تکاندهندهترین درسهای بینظیر امام بود. سخنان امام در این روز، آنچنان همه را منقلب نمود که صدای گریه، فضای مسجد شیخ انصاری را پر کرده بود. طلاب تحت تأثیر سخنان روحبخش حضرتش که از جان برمیخاست و بر دل مینشست، از خود رسته و در فضای لایتناهی عالم بالا به پرواز درآمده بودند. این آهنگ دلربای کلمات او بود که جانهای همه را تسخیر کرده و از کالبدهای خاکی رهانده و به عشق معبود رسانده بود. سخن به اوج خود رسیده بود و این مضمون را داشت: «تا جوان هستید، خود را اصلاح کنید که در پیری...»، که ناگهان صدای ناهنجاری از گوشۀ مجلس، چون پتکی بر سر همه کوبیده شد، رشتۀ افکار را گسست و آرامش جمع سالکان را برهم زد. شیخی که در عین صفا و فضل نسبی، به بذلهگویی و
حرکتهای ناهنجار معروف بود و سری کچل و بسیار بدریخت و برّاق داشت... محکم با کف دست بر سر خود کوبید که صدای آن در فضای شبستان پیچید و گفت: «من این سر کچل را چگونه اصلاح کنم؟.» به طور مسلّم او غرض و مرضی نداشت و خصلت شوخ طبعی توأم با وقتنشناسی، او را به این کار واداشته بود؛ ولی به هر حال، این حرکت بیجا، اثر خود را بر جای گذاشت. امام بدون آن که عکسالعمل خاصی نسبت به ایشان نشان دهد، به یک بار ادامۀ مطلب را رها و آهنگ صدایشان را کوتاه کردند و با چند جمله دعا، درس را به پایان رساندند.
در آن لحظه، در ذهن بسیاری از افراد، ماجرای خطبۀ شقشقیه و حرکت ناهنجار اعرابی که موجب قطع سخنان حضرت امیرالمؤمنین(ع) شد، تداعی شد. همه به شدت متأثر و ناراحت شدند و اگر چنان نبود که از معراج یک درس ملکوتی بازگشته بودند و همچنان در شرایط معنوی والایی به سر میبردند، شاید جان شیخ بیچاره به خاطر حرمانی که موجب شده بود، در امان نمیماند.[31]
5. خشم امام(س) از تنفیذ حکم ریاست جمهوری بنیصدر
در لحظهای که فرمان ریاست جمهوری را به بنیصدر عطا فرمودند، صورت نورانی استاد خشمگین به نظر میرسید. به جای آنکه به او تبریک بگویند، فرمودند: هر کس مرا میبیند و صدای مرا میشنود، بداند که قال الصادق(ع): «حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئةٍ». گرچه این جمله ظاهراً موعظه عمومی به نظر میرسید، ولی ما میدیدیم که آثار خشم از چهرۀ نورانیاش آشکار است.[32]
6. صلابت و خشم
حضرت امام هیچ گاه در برابر مخالفان داخلی و خارجی کوچکترین ضعفی از خودشان نشان نمیدادند و هر قدر مخالفی قویتر بود، ایشان سختتر و طبق تشخیصشان با تمام قدرت برخورد میکردند. روزی که ایادی طاغوت به مدرسه فیضیه یورش بردند و بنا داشتند که بعد از اتمام جنایاتشان در فیضیه، به منزل امام(س) نیز حملهور شوند، حضرتشان راضی نشدند درب خانه را ببندند. حتی آیت الله لواسانی تمنا کردند که درب را ببندند که ایشان به شدت عصبانی شدند و فریاد زدند: «سید از خانه من برو بیرون! من چگونه درب خانهام را ببندم و بچههای مرا در فیضیه کتک بزنند و در شکنجه باشند». همان روزها و شبهای سخت، ایشان را در اواخر شب به اتفاق حاج آقای صانعی در کوچههای قم میدیدم و در آن شبهای سخت راضی نمیشدند که چند نفر خدمت ایشان باشند. حتی به یاد دارم که شبی متوجه شدند که چند نفری در زیرزمین ماندهاند، با کمال قاطعیت فرمودند: «شما به خانههایتان بروید».[33]
7. خشم، برای خدا
روزی پس از بازگشت حضرت امام(س) از زندان در خدمتشان بودیم. نزدیک ظهر که خواستیم برویم، فرمودند: چند نفر از شما بمانید. متوجه شدیم که کسانی میخواهند به خدمت ایشان بیایند. خلاصه پس از مدتی سرهنگ مولوی، رئیس امنیت تهران، به همراهی مردی دیگر وارد شدند؛ ولی در همان بیرونی ماندند. مدتی بعد، حضرت امام هم تشریف آوردند. روزهای اوّل نخستوزیری منصور بود. مولوی گفت: «آقا! از تهران از جانب نخستوزیر آمدهایم. آمدهایم تا پای شما را ببوسیم و به عرض برسانیم که نخستوزیر اجازه خواستهاند که شروع به کار بنمایند». حضرت امام در جواب فرمودند: «ما با کسی عقد اخوت نبستهایم و دشمنی هم نداریم؛ به اعمال آقای منصور نگاه میکنیم. اگر ایشان برگشتند، ما هم تجدید نظر میکنیم و الا وظیفه خود را انجام خواهیم داد».
مولوی گفت: «آقا! 15 خرداد بسیار سخت بود. مردم زیادی کشته شدند». حضرت امام فرمودند: «چه کسی مردم را کشت؟ جز شاه؟ این درست است که کسی که ادعا دارد اوّل شخصیت مملکت است، بگوید: من میزنم، میبندم، میکشم؟ آقا! کوتاهی نکردی، زدی، بستی، کشتی، دیگر چه کار از تو بر میآید؟ پایت را در یک کفش کردی و هر چه میخواستی انجام دادی، دیگر چه کار از تو بر میآید؟» مولوی که میلرزید، گفت: «آقا! اجازه میدهید یادداشت نمایم؟» امام فرمودند: «یادداشت کن». مولوی گفت: اجازه میفرمایید باز خدمت برسم و دست شما را ببوسم؟» امام فرمودند: «خیر!» مولوی از جا برخاست و عقب عقب از در خارج شد.[34]
8. خشم و قاطعیت امام
من خودم حاضر بودم که امام دربارۀ بنیصدر گفتند: «اگر تخلف کند، همینجا او را بازداشت میکنم». به نظرات مسئولین گوش میدادند، غالباً مشوق آنها بودند و به حرف مخالفین توجه نداشتند. اگر کسی متمایل به سیاست آمریکا بود، امام را این امر ناراحت میکرد و عکسالعمل نشان میدادند. راجع به اسلام و مسلمین بیاندازه مصرّ بودند. راجع به مستضعفان و طبقه فقیر و کمدرآمد امام بسیار غصه میخوردند و از این غصهها امام زیاد در دل داشتند و به همراه خود بردند.[35]
9. جلوگیری از غیبت دیگران
کفایه را نزد آیت الله آقای حاج شیخ یوسف صانعی میخواندم. نکات زیادی از حیات امام برایم گفتند. از جمله اگر کسی در محضر آن حضرت میخواست غیبت را شروع کند، سخت خشمگین شده و اجازه ادامه نمیدادند و ملاحظه طرف را هم نمیکردند که کیست.[36]
در سایه سار عترت
1. تأثیر کظم غیظ
روزی امام سجاد(ع) نزد یاران و اصحاب خویش نشسته بود که یکی از بستگان ایشان آمد و با دیدن صمیمیت امام با یارانش عصبانی شد و به امام ناسزا گفت و رفت. امام چیزی نگفت. وقتی مرد رفت، امام رو به اصحاب خود کرد و فرمود: «آنچه را که این مرد گفت، شنیدید. اکنون دوست دارم به همراه من بیایید تا نزد او برویم و من نیز پاسخم را به او بگویم». همگی پذیرفتند و گفتند: «ما حاضریم؛ اما دوست داشتیم شما همانجا پاسخش را میدادید و ما نیز هر آنچه میخواستیم به او میگفتیم». امام(ع) نعلین خود را پا کردند و به اتفاق حاضران به راه افتادند. حضرت در راه این آیه را زیر لب میخواند: (وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ(.[37] امام(ع) به در خانه مرد رسید و او را صدا زد و فرمود: «به او بگویید علی بن الحسین(ع) آمده و با تو کار دارد». مرد همین که متوجه شد، امام سجاد(ع) آمده است، در حالی که آماده دفاع و مقابله بود، بیرون آمد. هنگامی که چشم امام به او افتاد، فرمود: «ای برادر! ساعتی پیش نزد من آمدی و آنچه را که خواستی به من نسبت دادی و رفتی. اگر آن نسبتهایی که به من دادی، در من هست،
هم اکنون استغفار میکنم و از خدا میخواهم که مرا ببخشاید؛ اما اگر آنچه گفتی در من نیست، از خداوند میخواهم که تو را ببخشاید». مرد که از سخنان امام(ع) سخت غافلگیر شده بود، نزدیک آمد و پیشانی حضرت را بوسید و عرض کرد: «آنچه گفتم، در شما نیست و خود بدانچه که به شما نسبت دادم، سزاوارترم». سپس از امام(ع) طلب بخشش نمود.[38]
2. هدایت دیگران با فرو نشاندن خشم
مدتی بود که مرد عربی هرگاه امام کاظم(ع) را میدید، در حضور دیگران به امام(ع) توهین میکرد و به ایشان ناسزا میگفت. روزی مرد عرب همین کار را در نزد جمعی از اصحاب آن حضرت که گردش نشسته بودند، تکرار کرد. اصحاب خشمگین شدند و به امام(ع) عرض کردند: «اجازه بدهید ما پاسخ این مرد فاسق را بدهیم». اما حضرت اجازه نداد و از برخی که او را میشناختند، نشانی مزرعه او را پرسید و سپس سوار بر مرکب خود شد و به محل کار و زراعت مرد عرب رفت. مرد وقتی امام(ع) را از دور دید، فریاد زد: «آی! مواظب باش از میان مزرعه من نیایی و محصول مرا لگدمال نکنی». امام کاظم(ع) از مرکب پیاده شد و با لبخندی ملیح بر چهره نزد او آمد و به او فرمود: «چقدر برای این مزرعه هزینه کردهای؟» مرد با بیحوصلگی پاسخ داد: «صد دینار (سکه طلا)». امام دوباره از او پرسید: «امید داری چقدر سود ببری؟» پاسخ داد: «دویست
دینار». امام کیسهای بیرون آورد و به او داد و فرمود: «این سیصد دینار را بگیر و محصولت هم مال خودت باشد. امیدوارم که خداوند آنچه را که به آن امید داری، به تو مرحمت نماید». مرد با تعجب کیسه را از دست امام(ع) گرفت و شرمنده سرش را پایین انداخت و از آن حضرت عذر خواست. پس پیشانی امام(ع) را بوسید. حضرت از جایش برخاست و رفت. فردا پیش از آن که امام(ع) به همراه دوستان و یاران خود به مسجد بیاید، مرد عرب را در مسجد یافت که در گوشهای نشسته بود. وقتی امام(ع) را دید، با خرسندی گفت: (اللهُ أعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ)؛ خداوند میداند رسالت خود را کجا قرار دهد.
اصحاب با تعجب پرسیدند: «او را چه شد؟ دیروز چه میگفت و امروز چه میگوید؟» امام کاظم(ع) رو به اصحاب خود کرد و فرمود: «شما دیروز گفتید اجازه بده ما پاسخ او را با تندی بدهیم؛ ولی من با مبلغی پول او را اصلاح کردم».[39]
3. مهربان چون نسیم
عربی بادیهنشین شنیده بود که پیامبر اکرم(ص) اموال بسیاری از صدقات و غنایم جنگی در دست دارد و بین مردم تقسیم میکند. او به خیال آنکه حقش خورده شده است، با خشم نزد پیامبر اکرم(ص) که در جمع یاران خویش بود، آمد. نزدیک حضرت رسید و گریبان ایشان را با عصبانیت گرفت و لباس رسول خدا(ص) را کشید؛ به گونهای که اثر کنارههای لباس بر گردن ایشان ماند و پوست آن را سرخ کرد، آنگاه فریاد کشید: «ای محمد! دستور بده از آن همه مالی که نزد تو است، به من هم بدهند». پیامبر(ص) به سوی او برگشت و با مهربانی بدون آنکه خشم خود را نشان دهد و رفتار زشت او را به او متذکر شود، دستور داد تا از بیتالمال سهم او را بدهند.[40]
4. پاسخ ظریف به یک درخواست
روزی یکی از کنیزان امام سجاد(ع) آب روی دست امام میریخت و امام دست خود را میشست. او فردی بیتوجه بود. در این لحظه آفتابه فلزی که سنگین و پر از آب بود، در اثر بیتوجهی از دست او رها شد و دست [یا صورت] امام را زخمی کرد. امام از شدت درد نگاه تندی به او کرد. کنیز نیز در این لحظه تلاوت کرد: (وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ). امام لبخندی زد و فرمود: «کظمت غیظی»، خشم خود را فرو خوردم. کنیز دوباره تلاوت کرد: (وَالْعَافِینَ عَنْ النَّاسِ). امام فرمود: «عفی الله عنک»؛ خداوند [نیز] تو را ببخشاید . کنیز ادامه داد: (وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ). امام(ع) خندهای کرد و فرمود: «فاذهبی فأنت حرّةٌ لوجه الله»؛ [حال که خدا احسانکنندگان را دوست دارد] پس برو که تو در راه خدا آزاد هستی.[41]
دلبرگهای عاشقی
همانگونه که گذشت، فرو خوردن خشم در همه حال پسندیده نیست و در مواردی حتی میتوان از آن با تعبیر «خشم مقدس» یاد کرد و آن خشمی است که انسان برای خدا آن را در خود برمیافروزد و برای دفاع از دین و عرض و ناموس خود، تنورۀ خشم خود را گداختهتر میسازد و در برابر متجاوزان دینی قد علم میکند؛ چنانکه قرآن کریم فرموده است: (أشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ). هرگاه این غیرت دینی و خشم مقدس خدشهدار شود، دین خدا بییاور مانده، فجایع بزرگی به بار میآید. جامعه اسلامی از بدو تشکیل همواره با چنین چالشی مواجه بوده است و هرگاه خشم مقدس از بین میرود، اسلام در خطر تهدید قرار میگیرد. امیر مؤمنان(ع) در خطبهای، نبود خشم مقدس و غیرت دینی در بین کوفیان را مورد نکوهش قرار داده، میفرماید: «وقد ترون عهود الله منقوضةً فلا تغضبون وأنتم لنقض ذمم آبائکم تأنفون وکانت اُمور الله علیکم ترد وعنکم تصدر وإلیکم ترجع فمکّنتم الظّلمة من منزلتکم»؛[42]
میبینید که قوانین الهی شکسته شده است؛ اما خشم نمیگیرید؛ در حالی که اگر پیمان پدرانتان نقض میشد، ناراحت میشدید. شما مردمی بودید که دستورات الهی ابتدا به دست شما میرسید و از شما به دیگران ابلاغ میشد و آثار آن به شما باز میگشت؛ اما امروز [به دلیل عدم خشم بر ستمگران] جایگاه خود را به آنان دادهاید.
امام چنان از این خصلت کوفیان ناراحت بود که آنان را سرزنش میکرد ومیفرمود: «فیا عجباً عجباً! والله یمیت القلب ویجلب الهمّ من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم وتفرّقکم عن حقّکم فقبحاً لکم وترحاً حین صرتم غرضاً یرمی یغار علیکم ولا تغیرون وتغزون ولا تغرون ویعصی الله وترضون... یا أشباه الرّجال ولا رجال»؛[43]
شگفتا! شگفتا! به خدا سوگند! این واقعیت قلب انسان را میمیراند و دچار غم و اندوه میکند که شامیان در باطل خود وحدت دارند؛ ولی شما در حقّ خود پراکندهاید. زشتباد روی شما و از اندوه رهایی نیابید که آماج تیر بلا شدید! به شما حمله میکنند؛ شما حمله نمیکنید. با شما میجنگند؛ ولی شما نمیجنگید. اینگونه معصیت خدا میشود و شما رضایت میدهید!... ای مردنمایان نامرد.
از سوی دیگر، حضرت کسانی را که به دفاع از حق برمیخاستند و در راه خدا خشم میگرفتند، میستود، هر چند تعداد آنان اندک بود. امام(ع) خطاب به آنان مینوشت: «من عبدالله علیّ أمیر المؤمنین(ع) إلی القوم الذین غضبوا لله حین عصی فی أرضه وذهب بحقّه فضرب الجور سرادقه علی البرّ والفاجر والمقیم والظاعن فلا معروفٌ یستراح إلیه ولا منکرٌ یتناهی عنه»؛[44] از بنده خدا، علی امیر مؤمنان(ع)، به مردمی که برای خدا خشم ورزیدند در آن هنگامهای که دیگران خدا را در زمین نافرمانی کردند و حقّ او را نابود ساختند. پس ستم، خیمه خود را بر سر نیک و بد، مسافر و حاضر و بر همگان برافراشت؛ نه معروفی ماند که در پناه آن آرامش یابند و نه کسی از زشتیها نهی میکرد.
در دوران امام حسین(ع) نیز چنین اوضاعی تکرار شد. امام حسین(ع) در آستانه رواق شهادت ایستاد و در واپسین روزهای زندگانی پرخیر و برکت خویش آنان را که بر طاغوت زمان خود نمیشوریدند، نکوهید و یاران خود را که خشم برای خدا در نگاههایشان موج میزد ستایش نمود و آشکارا فریاد برآورد: «ألا ترون الحقّ لا یعمل به وأنّ الباطل لا یتناهی عنه»؛[45] آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل نهی صورت نمیگیرد.
امام(ع) در آخرین ساعات، سخن پدر خویش را با کوفیان تکرار کرد به آنان فرمود: «یا أهل الکوفة! قبحاً لکم وترحاً»؛[46] تا شاید این کلمات آشنا در آنان تأثیری بگذارد. شاید بتوان گفت یکی از نمودهای خشم امام حسین(ع) در روز عاشورا صحنهای از پیکار است که دشمن پیش از شهادت امام(ع) به سوی خیمهگاه ایشان هجوم آورد و امام(ع) با پیکری خونین و ناتوان از زخمهای بیشمار فریاد برآورد: «ویحکم یا شیعة آل أبی سفیان! إن لم تکن دین وکنتم لا تخافون المعاد فکونوا أحراراً فی دنیاکم... أنا الذی اُقاتلکم وتقاتلونی والنساء لیس علیهنّ جناحٌ، فامنعوا عتاتکم وطغاتکم وجهّالکم عن التعرّض لحرمی ما دمت حیّاً»؛[47] نفرین بر شما ای پیروان خاندان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمیترسید، پس [لااقل] در دنیایتان آزاده باشید. این من هستم که با شما میجنگم و شمایید که با من میجنگید؛ در حالی که بر زنان گناهی نیست. پس تا هنگامی که من زنده هستم، سرکشان و طغیانگران و نادانان خود را از تعرض به حرم من باز دارید.
[1]. شرح چهل حدیث، ص 133.
[2]. فتح (48): 29.
[3]. شرح چهل حدیث، ص 134ـ135.
[4]. شوری (42): 37.
[5]. انبیاء (21): 87.
[6]. آل عمران (3): 134.
[7]. توبه (9): 14 ـ 15.
[8]. آل عمران (3): 119.
[9]. احزاب (33): 25.
[10]. فتح (48): 29.
[11]. شرح چهل حدیث، ص 135.
[12]. همان، ص 136.
[13]. همان.
[14]. همان، ص 137.
[15]. همان، ص 138 ـ 139.
[16]. همان، ص 140.
[17]. همان.
[18]. همان، ص 144.
[19]. ر.ک: همان، ص 141.
[20]. غرر الحکم و درر الکلم، ح 9351.
[21]. همان، ح 1787.
[22]. همان، ح 3047.
[23]. الکافی، ج 2، ص 110، ح 7.
[24]. کشف الریبه، ص 29؛ مجموعه ورّام، ج 1، ص 121.
[25]. بحار الانوار، ج 74، ص 68، ح 6؛ تحف العقول، ص 13.
[26]. غرر الحکم و درر الکلم، ح 8728.
[27]. الکافی، ج 2، ص 303، ح 6.
[28]. ر.ک: در سایه آفتاب، ص 94 ـ 95؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان.
[29]. صحیفه دل، ج 1، ص 96؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین سید جواد علم الهدی.
[30]. همان.
[31]. در سایه آفتاب، ص 98 - 99؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان.
[32]. صحیفه دل، ج 1، ص 96 ـ 97؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین سید جواد علم الهدی.
[33]. ر.ک: همان، ص 110؛ به نقل از حجة الاسلام والمسلمین سید علی غیوری.
[34]. همان، ص 49 ـ 50؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین جلالی خمینی.
[35]. همان، ص 60؛ به نقل از: آیتالله خلخالی.
[36]. همان، ص 28؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین حسین انصاریان.
[37]. آل عمران (3): 134.
[38]. بحار الانوار، ج 46، ص ش54.
[39]. همان، ج 48، ص 103.
[40]. همان، ج 16، ص 230.
[41]. همان، ج 68، ص 398؛ روضة الواعظین، ج 1، ص 199؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 157.
[42]. نهج البلاغه، خطبه 106.
[43]. همان، خطبه 27.
[44]. همان، نامه 38.
[45]. بحار الانوار، ج 44، ص 192 و 381؛ تحف العقول، ص 245؛ مثیر الاحزان، ص 44؛ مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 68.
[46]. الفتوح، ج 5، ص 133.
[47]. بحار الانوار، ج 45، ص 51؛ ایمان الشیعه، ج 1، ص 609؛ الدمعة الساکبه، ج 4، ص 343؛ مقتل الحسین، للخوارزمی، ج 2، ص 32؛ الملهوف علی قتلی الطفوف (اللهوف)، ص 119؛ البدایة و النهایه، ج 8 ، ص 203.
کپی شد