ابوالفضل هادی منش
1. سختتر از عمل
از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: «الإبقاء علی العمل أشدّ من العمل» قال وما الإبقاء علی العمل؟ قال: «یصل الرجل بصلةٍ وینفق نفقةً لله وحده لا شریک له فکتب له سرّاً ثمّ یذکرها فتمحی فکتب له علانیةً ثمّ یذکرها فتمحی فتکتب له ریاءً»؛[1] باقی ماندن بر عمل، سختتر از انجام عمل است. راوی پرسید: باقی ماندن بر عمل چیست؟ فرمود: گاهی شخص برای خدا صله میکند یا انفاقی مینماید و شریکی برای او قرار نمیدهد. پس آن عمل برای او به صورت پنهانی نوشته میشود (ثواب عبادت پنهانی به او میدهند). سپس آن عمل را بیان میکند. پس آن محو شود و برای او به صورت آشکارا نوشته شود (ثواب عبادت آشکارا به او میدهند). سپس آن را ذکر کند. پس آن عمل محو شود و برای او به صورت ریایی نوشته شود.
حضرت امام خمینی در توضیح این حدیث مینویسد: تحریص بر آن است که انسان از اعمالی که میکند باید مراعات و مواظبت نماید، چه در حین اتیان آن و چه بعد از آن. زیرا که گاه شود که انسان در حال اتیان عمل آن را بیعیب و نقص تحویل دهد و خالی از ریا و عجب و غیر آن باشد، ولی بعد از عمل به واسطۀ ذکر آن به ریا مبتلا شود. چنانچه در حدیث شریف کافی وارد است.[2]
2. برتری نیت از عمل
تخلیص نیت از مطلق شرک، کار بسیار بزرگی است که از هر کس نیاید، و کمال و نقص اعمال تابع کمال و نقص نیّات است... و در حدیث شریف اشاره به همین مطالب مینماید؛ آنجا که فرماید: «والنیّة أفضل من العمل. ألا، وإنّ النیّة هی العمل»؛[3] نیت، از عمل افضل است، بلکه نیت تمام حقیقت عمل است و این مبنی بر مبالغه نیست... بلکه مبنی بر حقیقت است؛ زیرا نیّت صورت کاملۀ عمل و فصل محصِّل او است، و صحت و فساد و کمال و نقص اعمال به آن است...
ظاهر نماز علی بن ابیطالب(علیه السلام)، و نماز فلان منافق در اجزاء و شرایط [و] صورت ظاهری عمل هیچ تفاوتی ندارد، لیکن آن یک با آن عمل معراج الی الله کند و صورتش ملکوت اعلی است؛ و دیگری با آن عمل به جهنم سقوط کند و صورتش ملکوت اسفل است و از شدت ظلمت شبیه ندارد... چنانچه گوییم روح افضل از بدن است. و لازم نیاید که عملِ بینیّتْ صحیح باشد، و بدنِ بیروح بدن باشد؛ بلکه به تعلق نیت به عمل و روح به بدن، آن یک عمل و این یک بدن گردد... و این معنی حدیث مشهور است: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله»[4].[5]
3. ضرورت و آثار اخلاص
ای عزیز! علاج، کل العلاج، در این است که انسان که میخواهد علمش الهی باشد، وارد هر علمی که شد مجاهده کند و با هر ریاضت و جدیتی شده قصد خود را تخلیص کند. سرمایه نجات و سرچشمۀ فیوضات، تخلیص نیت و نیت خالص است؛ «من أخلص لله أربعین صباحاً جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه»؛[6]
اخلاص چهل روزه این است آثار و فوایدش؛ پس شما که چهل سال یا بیشتر در جمع اصطلاحات و مفاهیم در هر علمی کوشیدید و خود را علامۀ در علوم میدانید و از جندالله محسوب میکنید، و در قلب خود اثری از حکمت و در لسان خود قطرهای از آن نمیبینید، بدانید تحصیل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده... پس، اکنون که دیدید از این علوم کیفیت و حالی حاصل نشد، چندی برای تجربه هم باشد به اخلاص نیّت و تصفیۀ قلب از کدورات و رذایل بپردازید. اگر از آن اثری دیدید، آن وقت بیشتر تعقیب کنید. گرچه باب تجربه که پیش آمد در اخلاص بسته میشود؛ ولی باز شاید روزنهای به آن باز شود و نور آن تو را هدایت کند.[7]
گلبرگی از آفتاب
1. رسول الله(ص) میفرماید: «بالإخلاص تتفاضل مراتب المؤمنین»؛[8] به وسیله اخلاص، مرتبۀ مؤمنان از هم متفاوت میگردد.
2. رسول الله(ص) میفرماید: «أخلص دینک یکفیک القلیل من العمل»؛[9] دینت را خالص گردان [تا] عملی اندک تو را بسنده باشد.
3. امام حسن عسکری(ع) میفرماید: «لو جعلت الدّنیا کلّها لقمةً واحدةً لقّمتها من یعبد الله خالصاً لرأیت أنّی مقصّر فی حقّه»؛[10] اگر من دنیا را به لقمهای بدل کنم و کسی که خدا را از روی اخلاص پرستش میکند، آن را بخورد، هر آینه خواهی دید که من در حق او کوتاهی کردهام.
4. امام علی(ع) میفرماید: «کیف یستطیع الإخلاص من یغلبه الهوی»؛[11] اخلاص برای کسی که هوای نفس بر او چیره شده، چگونه امکانپذیر است.
پرتو نور
پرهیز از شهرتطلبی
امام در دورانی که در ترکیه بودند، مطالبی به تحریر الوسیله افزودند. که در ابتدا کتاب وسیلة النجاة مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی بود و امام بر آن حاشیه زده بودند. اما در ترکیه حاشیهای را که امام زده بودند در متن برده و یکجا چاپ نمودند. در ضمن مطالبی را هم به آن افزودند و یک رسالۀ ارزنده و اعلا چاپ گردید. پیش از چاپ و انتشار یک نسخه از آن را برای من آوردند. من کتاب را نزد امام بردم. پشت جلد این کتاب از امام تجلیل فراوانی شده بود. خدمت امام رسیدم. تابستان بود. کتاب را به امام نشان دادم. به محض اینکه چشم امام به پشت جلد کتاب افتاد، به اندازهای ناراحت شدند که کتاب را به گوشهای انداختند و فرمودند: «به من نمیگویند! [بدون اجازۀ من این کارها را میکنند] باید این نوشته از بین برود!» من با دیدن عصبانیت حضرت امام جرأت نکردم حرفی بزنم. بیرون آمدم و به شخصی که متصدی انجام این کار بود، گفتم: این نوشته بایستی از بین برود و هیچ فایدهای ندارد؛ زیرا اگر امام حرفی بزنند، همان است و سپس جریان را تعریف نمودم. شخصی که متصدی چاپ کتاب بود، عرب زبان بود. او تا به حال جریانی اینچنین را نه شنیده و نه دیده بود و پیوسته با شگفتی میپرسید: «این آقا کیست؟» هم اکنون نیز اگر رسالههایی را که در نجف چاپ شده ببینید، متوجه میشوید که نوشتههای پشت جلد کتاب را بعداً از بین بردهاند.[12]
روی برتافتن از تجلیل شدن
مرحوم آیت الله حکیم از دنیا رفتند؛ اما هنوز جنازه ایشان را برای دفن به نجف نیاورده بودند. حضرت امام خادمی به نام «مشهدی حسین» داشتند. وی نزد من آمد و گفت: «آقا (حضرت امام) میفرمایند: بیا». اول صبح بود، من به درب منزل ایشان رفتم، امام تشریف آوردند و به من فرمودند: «به رفقای من بگویید صحبتی نکنند». منظور امام این بود که رفقایی که به حضرت امام علاقه داشتند از تبلیغ برای حضور ایشان و تجلیل وی بپرهیزند. من خدمت دوستان رسیدم و سخن حضرت امام را ابلاغ کردم که کسی هنگام شروع مراسم از ایشان تجلیل ننماید؛ چرا که اگر حضرت امام این دستور را نمیدادند، یکی از اینها خود من بودم که به تبلیغ ایشان میپرداختم. هر کس ا از دوستان که میدیدم، سخن حضرت امام را به او میرساندم؛ ولی اگر خدا بخواهد کسی را بزرگ کند، کسی نمیتواند جلوی بزرگ شدن او را بگیرد. خدا میخواست رچم را به دست حضرت امام بدهد.[13]
غیرخوشایند انگاشتن تبلیغ شخصی
پس از درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی دستهای مرموزی فعالیت میکرد که نام هیچ مرجعی در مجالس عزاداری آن مرحوم برده نشود. پس از هجده روز، دربار شاهنشاهی خبر درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی را به نجف مخابره نمود؛ به امید که مرجعیت از قم به نجف منتقل شود و به تدریج، حوزه علمیه قم متلاشی شود. در آن موقع، تنها کاری که میشد کرد، این بود که در مسجد اعظم قم که مرکز عزاداری بود و تا چهل روز ادامه داشت، به نام شخصیتهای حوزه علمیه قم مجلس فاتحه گرفته شود... پانزده روز از درگذشت ایشان میگذشت و ردیف فاتحه شخصیتها تمام شده بود. و این مایه نگرانی شده بود و حضرت امام هم فاتحهای نگرفت. روز 25 شوال که شهادت امام صادق(ع) و مخصوص طلاب مشهد بود آیت الله سعیدی با عدهای دیگر از فضلای مشهد پیش حضرت امام آمدند و به ایشان یادآوری کردند که اگر برای فوت آیت الله بروجردی فاتحه نگیرید، بازتاب خوبی ندارد. با عنوان این مطالب و تفویض وقت طلاب مشهد به حضرت امام، روز 25 شوال به نام حضرت امام فاتحه برقرار شد. وقتی امام که صاحب عزا بودند وارد مجلس شدند، مسئول اعلان فواتح ورود حضرت امام را اعلام کرد و گفت: این فاتحه از طرف حضرت آیت الله العظمی خمینی برقرار است. امام او را فراخواند و با اعتراض شدیدی به او فرمود: تا عصر که این مجلس برقرار است، حق نداری نام مرا بر زبان جاری سازی.[14]
پرهیز از خودشیفتگی
روز 13 خرداد بود و جمعیت زیادی برای شنیدن سخنرانی حضرت امام در مدرسه فیضیه جمع شده بودند. من به همراه حاجآقا مصطفی خمینی و حاجآقا شهاب اشراقی و جمعی از شاگردان حضرت امام پشت سر ایشان روی سکوی مدرسه فیضیه ایستاده بودیم. سیل جمعیت از شهرهای دور و نزدیک حضور یافته بودند. شاید حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا امام به سکو رسیدند و روی سکو قرار گرفتند؛ به گونهای که ما ترس آن را داشتیم که امام را پس از سخنرانی چگونه از میان آن همه جمعیت عبور دهیم. ما توانستیم کلید درب مدرسه فیضیه که به صحن حرم حضرت معصومه باز میشد را به دست آوریم تا بتوانیم امام را از آن درب عبور دهیم. وقتی سخنرانی تمام شد، خدمت امام عرض کردیم که این درب کلیدش آماده است و شما از اینجا تشریف ببرید. امام فرمودند: «نخیر!» آقای اشراقی اصرار کردند، اما امام فرمودند: «نخیر بایستی از همان طرفی که آمدهام، برگردم». ما متوجه شدیم که امام نمیخواهند عدهای خیال کنند که ایشان حرفهای تندی زدند و خودشان از درب امنی خارج شدند. برخی به ایشان گفتند: همه، شما را به خوبی میشناسند و شما هرگز کسی نیستید که یک حرفی را بزنید و بروید و الآن اگر شما بخواهید از راهی که آمدهاید برگردید، تمام خیابانها پر از ماشین است. با اصرار زیاد، امام پذیرفتند. هنگام رفتن مردم برای زیارت امام فشار آوردند ما پشت سر امام قرار گرفتیم؛ اما ازدحام جمعیت آن قدر بود که من کفشم از پایم درآمد. تعدادی از شاگردان و افراد متدین تهران پشت سر ایشان صف کشیدند تا امام را بدرقه کنند و مانع فشار جمعیت بشوند. امام با عصبانیت به آنها رو کردند و فرمودند: «مگر عروس میبرید! بروید کنار!».[15]
دوری از مظاهر خودشیفتگی
پدرم نقل میکردند که در سالهای پیش از انقلاب در کوچه یخچال قاضی (محلهای که منزل امام در آنجا بود) به طرف منزل میرفتم. ناگهان دیدم امام دارند به طرف منزلشان حرکت میکنند. چون نزدیک ایشان رسیدم، گامهای خود را کوتاهتر کردم تا از ایشان سبقت نگیرم و احتراماً پشت سر ایشان راه خود را ادامه دهم. امام که احساس کردند فردی پشت سرشان حرکت میکند، ایستادند و رو به من کردند و پس از سلام و احوالپرسی فرمودند: «فرمایشی دارید؟» عرض کردم: خیر. فرمودند: «خواهش میکنم بفرمایید و به راه خود ادامه دهید و پشت سر من حرکت نکنید!».[16]
پرهیز از مقامطلبی
امام کوچکترین روی خوشی به کسانی که در صدد تملق و چاپلوسی و یا منت برآمدهاند، نشان نمیدهد شدیداً از اقدام اطرافیان برای مطرح نمودن خود جلوگیری میکند و شاید در گذشته و امروز مسأله پخش و یا نشر رسالههای عملیه و احیاناً پوستر و عکس در منزل علما، حتی از وجوه اسلامی یک کار مفید قلمداد گردیده است و در همه جا رایج میباشد؛ ولی از آنجایی که امام میخواهد حتی شائبه این مطلب را که در منزل ایشان برای مرجعیت و رهبری او تلاش میشود، از بعضی دهنها بیرون آورد، اعلان میکند که: «من راضی نیستم در خانه من کوچکترین قدمی در این جهت برداشته شود» و شما حتی برای نمونه هم سراغ ندارید که چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن، یک توضیح المسائل یا یک عکس در منزل امام به کسی داده شود و بعضی از دوستان نقل میکردند که در سالهای 41 و 42 از بسیاری شهرها و کشورهای خارج و به خصوص پاکستان از ما تقاضای رساله عملیه میکردند که ما هر چه سعی کردیم که رضایت امام را جلب کنیم که اجازه دهند از وجوهات در این راه مصرف شود، اجازه نفرمودند... این سخن امام است که: «خدا گواه است من برای رسیدن به مرجعیت حتی یک قدم برنداشتهام؛ ولی اگر به سراغم آمد، از پذیرفتن آن باکی ندارم!».[17]
پافشاری بر حفظ اخلاص
پس از درگذشت آیت الله حکیم، جمعی از علما و فضلای حوزه که حدود 13یا 14 نفر بودند، به طور مشترک در برگهای مرجعیت و نیز اعلمیت حضرت امام را تأیید و امضا نمودند. این برگه منتشر و به همه جا فرستاده شد. هنوز ابتدای امر بود. من به نجف اشرف مشرف شدم. من خیال میکردم که حتماً حضرت امام این برگه را دیدهاند.
امام از اوضاع ایران از من سؤال کرد و من در پاسخ گفتم: ورقهای به صورت اعلامیۀ طوماری با امضای جمعی از آقایان فضلا منتشر شده است. گفتم لابد خدمت حضرت عالی هم آوردهاند. ایشان اظهار بیاطلاعی کردند. من عرض کردم: من اطلاع نداشتم و الا ورقه را خدمتتان میآوردم. سپس مضمون برگه را به استحضار حضرت امام رساندم.
امام به شدت، ناراحت شد و فرمود: بیخود اینها این کار را کردهاند. نمیبایست چنین میکردند.[18]
اخلاص در انجام تکلیف
یکی از دوستان که از شاگردان امام بود، برای تبلیغ به روستاهای نزدیک قم میرفت. مردم آنجا احتیاج به مسجدی داشتند. دو نفر از مالکین روستا گفته بودند حاضر هستند اقدامات مالی لازم برای ساخت مسجد را انجام دهند، به شرطی که حضرت امام کلنگ احداث مسجد را بزنند. آن طلبه پذیرفت و مطلب را از طریق داماد امام آقای اشراقی، به امام رسانید. امام پاسخ دادند: من اهل این کارها نیستم.
اما مسجد برای مردم روستا بسیار ضروری بود و راهی برای ساختنش جز از طریق همین مالکین وجود نداشت. مالکین هم به غیر از آنچه گفته بودند، راضی نمیشدند هزینههای ساخت مسجد را بپردازند. آن دوستمان دوباره خدمت آقای اشراقی رسید و مطلب را بازگو کرد. آقای اشراقی فرمودند: «آنچه را امام در مقابل آن خاضع است، وظیفه الهی و کار برای خدا است. اگر مسأله برای ایشان توضیح داده شود و احساس بفرمایند که وظیفه ایشان است که بیایند، حتماً خواهند آمد». با اصرار زیاد، امام حاضر به انجام این کار شدند. وقتی امام به روستای مذکور رفتند، هنگامی که برای کلنگ زدن احداث مسجد رفتند، دیدیم امام راهشان را کج کردند و به سمت دیگری رفتند. امام به سمت جوانی رفتند و به او فرمودند: این انگشتری که در دست تو است، اگر طلا است، از دستت بیرون بیاور. گرچه امام پذیرفتند برای احداث مسجد در روستایی که دو سه هزار نفر جمعیت بیشتر نداشت، بروند، اما در آنجا هم [که] رسیدند به وظیفه الهی خود عمل نمودند.[19]
تلاش در خلوص نیت
یکی از علما که مردی خوب و موجه در همدان بود، به قم مشرف شد و در منزل برادرش وارد گردید. برادرش هم از شاگردان حضرت امام بود. یک روز صبح، بنده و مرحوم حجة الاسلام حاج آقا مهدی شاهآبادی به حضور حضرت امام در منزل ایشان شرفیاب شدیم. آقای شاهآبادی به ایشان عرض کرد: فلانی از همدان آمده و مرد خوبی است و اهل مبارزه است. خیلی در ایام مبارزه کوشش کرده و الآن در قم در منزل برادرش هست. خوب است که شما از این شخص دیدن کنید. امام در پاسخ فرمودند: من حالم مساعد نیست. مرحوم شاهآبادی اصرار نمودند؛ به این معنا که برادرش شاگرد شما است و خودش هم به شما ارادت دارد. حضرت امام برای بار دوم فرمودند: اینکه گفتم حالم مساعد نیست، چون تب دارم؛ ولی آنقدر تب ندارم که نتوانم به منزل این آقا بروم و از او دیدن کنم؛ اما چون نمیتوانم قصد قربت کنم ـ زیرا شما گفتید این آقا از ارادتمندان شما است ـ به این جهت، نمیآیم. مرحوم آقای شاهآبادی با شنیدن این سخن حضرت امام ساکت شد. و بنده هم بر اعتقادم به امام افزوده شد.[20]
یکرنگی در عمل
گاه حضرت امام در جماران برای کمک به رزمندگان در جبههها مینشستند و با دست مبارک خود، آجیل در پاکت میریختند. من به ایشان میگفتم: اجازه بدهید پشت پاکت بنویسیم که این بسته آجیل توسط امام پر شده است تا رزمندگان خوشحال شوند. اما ایشان میفرمودند: نه لازم نیست.[21]
خلوص در دوستیها
در نجف که بودم یادم هست از بعضی از افراد گلایهای میشنیدم که امام خیلی با ما گرم نمیگیرد. من این مسأله را به مرحوم حاج آقا مصطفی منتقل کردم که به امام عرض کنید قدری بیشتر با این افراد گرم بگیرند. ایشان گفت: ما اینقدر این مسأله را به امام گفتهایم، و امام فرمودهاند: «این از تسویلات و دسیسههای شیطان است؛ یعنی در حقیقت این نفس من است که مرا دعوت میکند با افراد بیشتر گرم بگیرم که تعداد علاقهمندانم بیشتر بشود؛ ولی برای اینکه امر به من مشتبه شود، شیطان میگوید: برای خدا و اسلام است! لذا من این کار را نمیتوانم بکنم».[22]
دعوت دیگران به اخلاص
اوایل نهضت، بعضی از روحانیون در قم به زندان افتاده بودند که مرحوم شهید محلاتی هم از جملۀ آنها بود. امام در همان اوایل آنها را جمع کرده و فرمودند: «اگر برای من این کار را کردید و زندان رفتید، من نه پاداشی دارم به شما بدهم، نه اینکه اقدامی میتوانم بکنم. خوب، التماس دعا! برای من این کار را نکنید. اگر برای خدا میکنید، صبر کنید و از این چیزها باکی نداشته باشید و کار خودتان را انجام بدهید».[23]
دوری از رقابتهای غیر مخلصانه
بعد از فوت حضرت آیت الله بروجردی همۀ فقها و علمای بزرگ قم جلسۀ استفتا داشتند؛ ولی امام خمینی چنین جلسهای نداشتند... یک روز خدمت ایشان رسیدم و گفتم: عدهای از فقها و فضلا هستند که اگر اجازه بدهید من آنان را دعوت کنم که بعضی از شبها در منزل شما بیایند و مسائل مشکل فقهی را با آنان در میان بگذارید تا بحث کنند و ورزیده شوند. البته منظور من همان جلسه استفتا بود؛ اما اسمش را نبردم مبادا امام قبول نکنند. بعد از خاتمه حرف من، امام نگاهی به من کردند و گفتند: آقای امینی! از شما چنین انتظاری نداشتم!
منتظر بودم به من بگویی تو دیگر پیر شدهای و مرگت نزدیک شده، به فکر خدا و معاد باش و خودت را اصلاح کن و با نفس امّارهات مبارزه کن. [24]
آری حضرت امام بیش از هر چیزی مراقب و مواظب نفس خودشان بودند و با تمایلات و هوسهای نفسانی شرکانگیز مبارزه میکردند و در اخلاص آن میکوشیدند.
لذت کار برای خدا
پس از اینکه از زندان آزاد شدم، نمیدانم به چه انگیزهای دست به قلم بردم و برای حضرت امام نامهای نوشتم و جریان زندانی شدن و سختی زندان انفرادی را برای امام توضیح دادم. حضرت امام در پاسخ چند سطر برایم به طور خلاصه جواب نوشتند: از گرفتاری شما بیاطلاع بودم. من هم روزگار سختی را میگذرانم؛ ولی چون همگی اینها برای خدا است، گوارا است.[25]
بیم نداشتن از شکست و فراز و نشیب
یکی از فقهای شورای نگهبان نقل میکرد که در سفری به همراه حضرت امام به تهران میرفتم. به ایشان عرض کردم: چه خوب است که دولت عراق اجازه مسافرت به ایرانیها نمیدهد وگرنه فضلا و طلاب حوزه علمیه قم همگی به سوی نجف میرفتند و حوزه علمیه قم خلوت میشد. امام از این طرز سخن گفتن من برآشفت و از قم تا تهران برای من صحبت کردند که اگر کسی در فکر غیر خدا باشد و بخواهد که یکی بالا و دیگری پایین بیاید، حوزۀ قم شلوغ شود و حوزه نجف خلوت یا بالعکس و خلاصه اگر کسی جز راه خدا و رضای خدا به فکر تأمین مسأله دیگری باشد، از مدار توحید دور میشود. محور باید کار برای خدا باشد، نه علاقهها و نه روابط و تعصبهای محلی و نژادی و نه روابط منطقهای و قبیلهای و....[26]
در سایهسار عترت
1. نشانه ایمان واقعی
«نگاشتهاند: سفیان ثوری به منزل امام صادق(ع) رفت و به حضرت گفت: ای ابا عبدالله! خطبۀ رسول اکرم(ص) را در مسجد خیف برایم بیان کن. امام خطبه را برای وی بازگو کرد که بخشی از آن چنین است: سه چیز است که دل هیچ فرد مسلمانی به آن سه خیانت نکند: نخست عمل خالصانه برای خداوند، دوم خیرخواهی و نصیحت برای مسئولان مردم، و سوم پیوستن به جماعت مسلمانان».[27]
2. پاداش اخلاص
«یکی از اصحاب امیرمؤمنان(ع) که در جنگ شرکت جسته بود، پس از پایان جنگ خدمت ایشان رسید و گفت: دوست داشتم برادرم اینجا بود و میدید که چگونه پروردگار شما را بر گروه دشمن پیروز گردانید تا او نیز چون من خوشحال میشد و به اجر و پاداش شرکت در جهاد میرسید. امام از او پرسید: آیا دل برادرت با ما بود؟ عرض کرد: آری. امام فرمود: بنابراین، او نیز در این جنگ همراه ما بوده است».[28]
3. کارسازی و راهگشایی اخلاص
«در مسیر سفری، پیامبر اکرم(ص) رو به اصحاب کرد و فرمود: اکنون از این بیابان شخصی نزد ما میرسد که سه روز است شیطان به او دست نیافته است. طولی نکشید که از دور سواری نمایان شد. عربی صحرانشین بود با سر و وضعی ژولیده و خاکآلود که غبار پیری، بر سر و رویش نشسته و چشمهایش از شدت گرسنگی گود افتاده بود. نزدیک آمد و پرسید: فرستاده خدا کدام یک از شما است؟ کاروانیان پیامبر(ص) را به وی نشان دادند. او نزد ایشان رفت و از ایشان خواست تا اسلام را بر وی عرضه کند.
حضرت(ص) وظایف دینی را برایش بیان کرد و او تمام آنها را پذیرفت و همراه کاروان به راه خود ادامه داد. شتر مرد عرب اندکی از کاروان عقب افتاد. دیری نگذشت که پیامبر اکرم(ص) متوجه شد و ایستاد و پس از جستوجو دریافتند که پای شتر او درون سوراخی فرو رفته و او را بر زمین زده است و هم او و هم شترش، هر دو جان دادهاند.
پیامبر(ص) دستور داد تا خیمهای بر پا سازند. سپس به کمک اصحاب، مشغول غسل دادن و کفن کردن مرد عرب شدند. پیامبر اکرم(ص) با دست مبارک خویش او را کفن نمود و در حالی که عرق از پیشانیاش میچکید، فرمود: این مرد عرب، در حال گرسنگی از دنیا رخت بربست و در حالی از دنیا رفت که ایمانش آلودۀ به ظلم نگشت و با ایمان پاک دیده بر جهان بست. از این رو، بهشتیان با میوههای بهشت به پیشواز او آمدند و در خدمت به او بر یکدیگر پیشی گرفتند».[29]
4. هدف اخلاص
«کامل، از دانشوران دوران امام حسن عسکری(ع) بود. او برای پرسیدن برخی پرسشهای علمی نزد امام شرفیاب شد؛ ولی برخلاف انتظار، ایشان را در لباسی سفید و نرم یافت و با خود گفت: چگونه است که حجّت و ولیّ خدا لباسهای نرم و لطیف میپوشد و آنگاه به ما دستور میدهد که با برادران خود مواسات و ایثار کرده، حال آنان را رعایت نماییم و از پوشیدن لباسهایی اینچنین پرهیز کنیم؟ امام با نگاهی به او فهماند که از آنچه درونش میگذرد، آگاه است و در این لحظه، آستین لباس خود را بالا زد و لباس تیره و خشنی را که زیر آن پوشیده بود، نشان وی داد و با لبخندی ملیح بر چهره، به او فرمود: ای کامل! این لباس خشن و زُمخت برای خدا است و این لباس لطیف و نرم به جهت شما است».[30]
5. تلاش بیبهره
«در مدینه مردی به نام قزمان میزیست که بسیاری عبادتها و کارهای شایستهاش، از وی شخصیتی محترم ساخته بود. اما پیامبر اکرم(ص) در مورد او میفرمود: او اهل آتش جهنم است.
مدتی گذشت و آتش جنگ احد برافروخته گردید و قزمان نیز در میدان نبرد آماده شد و دوشادوش مسلمانان با شجاعت خاصی مشغول پیکار گردید. قزمان در نتیجۀ جنگ، زخمهای زیادی برداشت و پس از پایان جنگ او را به خانههای «بنیظفر» بردند. رسول خدا(ص) بر بالین او حاضر شد و حاضران زبان به تحسین او گشودند و به او گفتند: بهشت بر تو مژده باد که در راه خدا جانفشانی کردی و از خویشتن گذشتی. قزمان که هنوز جان در بدن داشت، چهره درهم کشید و با صدای ضعیفی گفت: مژدۀ بهشت را برای چه میخواهم! به خدا سوگند فداکاری و جنگم تنها برای دفاع از قبیله و بستگانم بوده است و اگر به جهت قوم و قبیلهام نبود، هرگز در این نبرد حاضر نمیشدم. در این هنگام، زخمهای بسیار، وی را بیتاب کرده بود و از درد به خود میپیچید و برای پایان دادن به دردهای جسمیاش، خنجرش را کشید و رگ گردن خود را زد و به زندگی خویش پایان داد».[31]
6. مخلصان، یاران راستین امام
«روزی «سدیر صَیْرفی» نزد امام صادق(ع) رفت و عرض کرد: به خدا سوگند که خانهنشینی بر شما روا نیست؛ زیرا یاران بسیاری دارید. امام اندکی ساکت ماند و سپس فرمود: اگر مایل باشی و زحمتی برایت نداشته باشد، همراه من تا یَنبُع (مزرعهای نزدیک مدینه) بیا! سپس هر دو سوار مرکب شده، تا نزدیکیهای ظهر راه پیمودند. پس از نماز، چوپانی به همراه گله اندک گوسفندان خویش از جلو آنان گذشت. امام که همچنان پرسش سدیر را در خاطر داشت و موقعیت را برای پاسخ دادن مناسب دید، به او رو کرد و فرمود: به خدا سوگند ای سدیر! اگر یاران مخلص ما به اندازه تعداد این گوسفندان بودند، هرگز خانهنشینی و سکوت را برنمیگزیدیم. سدیر گوسفندان را شمرد و دید که تعداد آنها هفده عدد است. او که گویا پاسخ خود را دریافت کرده بود، سر به زیر انداخت و دیگر هیچ نگفت».[32]
7. پیروی راستین
«نوشتهاند روزی ابوصباح کنانی نزد امام و استاد بزرگوار خویش، حضرت صادق(ع)، نشسته بود که زبان به شکایت گشود و به امام صادق(ع) عرض کرد: چه زخم زبانها که ما به جهت شما از مردم نمیشنویم. امام به او فرمود: چه زخم زبانی؟ ابوصباح پاسخ داد: هرگاه با کسی درگیری لفظی پیدا میکنیم، در پاسخ به ما میگوید: ای جعفری خبیث! امام صادق(ع) فرمود: آیا شما را به جهت من اینگونه سرزنش میکنند؟ پاسخ داد: آری. امام فرمود: چقدر یاران من اندکند. پیروان من آنانند که عملشان را برای خدا خالص گردانیدهاند و به پاداش او امید دارند».[33]
دلبرگهای عاشقی
آنچه سبب ماندگاری نهضت عاشورا شده، اخلاص عاشوراییان است. آن هم در روزگاری که همه امام خویش را تنها گذاشته، به کنج گرم خانههایشان خزیدند و در فاصلهای نه چندان دور از شهر علی(ع)، پسر علی(ع) را سر بریدند. تاریخ صحنههای خونین بسیاری به خود دیده است؛ اما آنچه از عاشورا نقشی ابدی ساخت، رنگ الهی و خدایی آن بود. امام حسین(ع) آن گاه که برای این سفر خطیر پا در رکاب کرد، فرمود:
«اللّهم إنّک تعلم أنّه لم یکن ما کان منّا تنافساً فی سلطان ولا التماساً من فضول الحطام ولکن لنری المعالم من دینک وتظهر الإصلاح فی بلادک ویأمن المظلومون من عبادک ویعمل بفرائضک وسنّتک وأحکامک»؛[34] بار خدایا! تو میدانی که آنچه از آن ما بود، هرگز نزاع بر سر قدرت و دنبال کالای دنیا رفتن نبود؛ بلکه ما میخواهیم معالم دین و نشانههای مکتب را آشکار کنیم و با ایجاد اصلاح در جامعه، مظلومان ایمن شوند و فرایض و سنن اجرا گردد. از آنجا که امام حسین(ع) مخلصانه برای عمل به تکلیف گام برمیداشت، پنددهی وخیرخواهی هیچ کس در انگیزه او خللی وارد نمینمود. از همین روی، در روز عاشورا نیز فرمود:
«ألا وإنّی زاحف بهذه الاُسرة علی قلّة العدد وکثرة العدوّ وخذلة الناصر»؛[35] من با همین گروه اندک با آنکه دشمن بسیار است و یاوران ترک یاریام کردهاند، خواهم جنگید.
اینگونه است که در زیارت حرم او سلام میگوییم: «السلام علیک یا خالصة الله».[36]
امام عزیز نیز به ایشان اقتدا کرد و فرمود: کشته شدن سیدالشهدا ـ سلام الله علیه ـ شکست نبود، چون قیامْ لله بود، قیامِ لله شکست ندارد.[37]
[1]. الکافی، ج 2، ص 297، ح 16؛ بحار الانوار، ج 7، ص 230.
[2]. شرح چهل حدیث، ص 329.
[3]. الکافی، ج 2، ص 16، ح 4.
[4]. همان، ص 84 ، ح 2.
[5]. شرح چهل حدیث، ص 331 ـ 332.
[6]. بحار الانوار، ج 67، ص 242، ح 10. هر کس چهل روز عمل خود را برای خدا خالص گرداند، سرچشمههای حکمت از قلبش به زبانش جاری میشوند.
[7]. شرح چهل حدیث، ص 394.
[8]. تنبیه الخواطر، ج 2، ص 119.
[9]. کنز العمال، ح 5273.
[10]. بحار الانوار، ج 67، ص 245؛ ج 68، ص 164.
[11]. غرر الحکم و درر الکلم، ح 6977.
[12]. ر.ک: سرگذشتهای ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، ج 6، ص 138ـ 139؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین عبدالعلی قرهی.
[13]. همان، ص 147؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین عبدالعلی قرهی.
[14]. پا به پای آفتاب، گفتهها و ناگفتهها از زندگی امام خمینی، ج 4، ص 174؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین مصطفی زمانی.
[15]. ر.ک: سرگذشتهای ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، ج 5، ص 14 ـ 16؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین سید عبدالمجید ایروانی.
[16]. صحیفه دل، ج 1، ص 67 ـ 68؛ به نقل از حجة الاسلام والمسلمین دینپرور.
[17]. ویژگیهایی از زندگانی امام خمینی، ص 82 ـ 83؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین مرتضی تهرانی.
[18]. ر.ک: سرگذشتهای ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، ج 5، ص 178 ـ 179؛ به نقل از: آیت الله محمد مؤمن.
[19]. ر.ک: همان، ص 176 ـ 178؛ به نقل از: آیت الله محمد مؤمن.
[20]. ر.ک: برداشتهایی از سیره امام خمینی، ج 3، ص 226؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین مرتضی تهرانی.
[21]. ر.ک: همان، ص 228؛ به نقل از: زهرا مصطفوی.
[22]. همان، ص 226 ـ 227؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین موحدی کرمانی.
[23]. همان، ص 224؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین محمدرضا ناصری.
[24]. پرتوی از خورشید، ص 26 ـ 27؛ به نقل از: آیت الله ابراهیم امینی.
[25]. ر.ک: صحیفه دل، ج 1، ص 108؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین عمید زنجانی.
[26]. ر.ک: جلوههای حسینی در سیمای خمینی، ص 117؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین محسن قرائتی.
[27]. الکافی، ج 1، ص 391، ح 5.
[28]. بحار الانوار، ج 32، ص 245؛ ج 100، ص 96.
[29]. همان، ج 22، ص 75؛ ج 68، ص 282.
[30]. همان، ج 50، ص 253؛ ج 70، ص 117؛ ج 72، ص 163؛ ج 79، ص 302.
[31]. همان، ج 6، ص 32.
[32]. الکافی، ج 2، ص 242، ح 4.
[33]. همان، ص 77، ح 6.
[34]. تحف العقول، ص 238؛ بحار الانوار، ج 97، ص 79، ح 37.
[35]. مناقب آل ابیطالب، ج 4، ص 110؛ بحار الانوار، ج 45، ص 83.
[36]. مفاتیح الجنان، ص 421.
[37]. صحیفه امام، ج 8، ص 9 ـ 10.