پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

ره توشه ماه مبارک رمضان با نگاهی به آثار و سیره امام خمینی(س)

اخلاص در نیت و عمل

ابوالفضل هادی منش

1. سخت­تر از عمل

از امام باقر(ع) روایت شده که فرمود: «الإبقاء علی العمل أشدّ من العمل» قال وما الإبقاء علی العمل؟ قال: «یصل الرجل بصلةٍ وینفق نفقةً لله وحده لا شریک له فکتب له سرّاً ثمّ یذکرها فتمحی فکتب له علانیةً ثمّ یذکرها فتمحی فتکتب له ریاءً»؛[1] باقی ماندن بر عمل، سخت­تر از انجام عمل است. راوی پرسید: باقی ماندن بر عمل چیست؟ فرمود: گاهی شخص برای خدا صله می‏کند یا انفاقی می­نماید و شریکی برای او قرار نمی‏دهد. پس آن عمل برای او به صورت پنهانی نوشته می­شود (ثواب عبادت پنهانی به او می­دهند). سپس آن عمل را بیان می­کند. پس آن محو شود و برای او به صورت آشکارا نوشته شود (ثواب عبادت آشکارا به او می­دهند). سپس آن را ذکر کند. پس آن عمل محو شود و برای او به صورت ریایی نوشته شود.

حضرت امام خمینی در توضیح این حدیث می­نویسد: تحریص بر آن است که انسان از اعمالی که می­کند باید مراعات و مواظبت نماید، چه در حین اتیان آن و چه بعد از آن. زیرا که گاه شود که انسان در حال اتیان عمل آن را بی­عیب و نقص تحویل دهد و خالی از ریا و عجب و غیر آن باشد، ولی بعد از عمل به واسطۀ ذکر آن به ریا مبتلا شود. چنانچه در حدیث شریف کافی وارد است.[2]

2. برتری نیت از عمل

تخلیص نیت از مطلق شرک، کار بسیار بزرگی است که از هر کس نیاید، و کمال و نقص اعمال تابع کمال و نقص نیّات است... و در حدیث شریف اشاره به همین مطالب می­نماید؛ آن‏جا که فرماید: «والنیّة أفضل من العمل. ألا، وإنّ النیّة هی العمل»؛[3] نیت، از عمل افضل است، بلکه نیت تمام حقیقت عمل است و این مبنی بر مبالغه نیست... بلکه مبنی بر حقیقت است؛ زیرا نیّت صورت کاملۀ عمل و فصل محصِّل او است، و صحت و فساد و کمال و نقص اعمال به آن است...

ظاهر نماز علی بن ابی­طالب(علیه السلام)، و نماز فلان منافق در اجزاء و شرایط [و] صورت ظاهری عمل هیچ تفاوتی ندارد، لیکن آن یک با آن عمل معراج الی الله کند و صورتش ملکوت اعلی است؛ و دیگری با آن عمل به جهنم سقوط کند و صورتش ملکوت اسفل است و از شدت ظلمت شبیه ندارد... چنانچه گوییم روح افضل از بدن است. و لازم نیاید که عملِ بی­نیّتْ صحیح باشد، و بدنِ بی‏روح بدن باشد؛ بلکه به تعلق نیت به عمل و روح به بدن، آن یک عمل و این یک بدن گردد... و این معنی حدیث مشهور است: «نیّة المؤمن خیرٌ من عمله»[4].[5]

3. ضرورت و آثار اخلاص

ای عزیز! علاج، کل العلاج، در این است که انسان که می­خواهد علمش الهی باشد، وارد هر علمی که شد مجاهده کند و با هر ریاضت و جدیتی شده قصد خود را تخلیص کند. سرمایه نجات و سرچشمۀ فیوضات، تخلیص نیت و نیت خالص است؛ «من أخلص لله أربعین صباحاً جرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه»؛[6]

اخلاص چهل روزه این است آثار و فوایدش؛ پس شما که چهل سال یا بیش‏تر در جمع اصطلاحات و مفاهیم در هر علمی کوشیدید و خود را علامۀ در علوم می­دانید و از جندالله محسوب می­کنید، و در قلب خود اثری از حکمت و در لسان خود قطره­ای از آن نمی­بینید، بدانید تحصیل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده... پس، اکنون که دیدید از این علوم کیفیت و حالی حاصل نشد، چندی برای تجربه هم باشد به اخلاص نیّت و تصفیۀ قلب از کدورات و رذایل بپردازید. اگر از آن اثری دیدید، آن وقت بیش‏تر تعقیب کنید. گرچه باب تجربه که پیش آمد در اخلاص بسته می­شود؛ ولی باز شاید روزنه­ای به آن باز شود و نور آن تو را هدایت کند.[7]

گلبرگی از آفتاب

1. رسول الله(ص) می‏فرماید: «بالإخلاص تتفاضل مراتب المؤمنین»؛[8] به وسیله اخلاص، مرتبۀ مؤمنان از هم متفاوت می‏گردد.

2. رسول الله(ص) می‏فرماید: «أخلص دینک یکفیک القلیل من العمل»؛[9] دینت را خالص گردان [تا] عملی اندک تو را بسنده باشد.

3. امام حسن عسکری(ع) می‏فرماید: «لو جعلت الدّنیا کلّها لقمةً واحدةً لقّمتها من یعبد الله خالصاً لرأیت أنّی مقصّر فی حقّه»؛[10] اگر من دنیا را به لقمه­ای بدل کنم و کسی که خدا را از روی اخلاص پرستش می­کند، آن را بخورد، هر آینه خواهی دید که من در حق او کوتاهی کرده­ام.

4. امام علی(ع) می‏فرماید: «کیف یستطیع الإخلاص من یغلبه الهوی»؛[11] اخلاص برای کسی که هوای نفس بر او چیره شده، چگونه امکان­پذیر است.

پرتو نور

پرهیز از شهرت­طلبی

امام در دورانی که در ترکیه بودند، مطالبی به تحریر الوسیله افزودند. که در ابتدا کتاب وسیلة النجاة مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی بود و امام بر آن حاشیه زده بودند. اما در ترکیه حاشیه‏ای را که امام زده بودند در متن برده و یک­جا چاپ نمودند. در ضمن مطالبی را هم به آن افزودند و یک رسالۀ ارزنده و اعلا چاپ گردید. پیش از چاپ و انتشار یک نسخه از آن را برای من آوردند. من کتاب را نزد امام بردم. پشت جلد این کتاب از امام تجلیل فراوانی شده بود. خدمت امام رسیدم. تابستان بود. کتاب را به امام نشان دادم. به محض این‏که چشم امام به پشت جلد کتاب افتاد، به اندازه­ای ناراحت شدند که کتاب را به گوشه­ای انداختند و فرمودند: «به من نمی­گویند! [بدون اجازۀ من این کارها را می­کنند] باید این نوشته از بین برود!» من با دیدن عصبانیت حضرت امام جرأت نکردم حرفی بزنم. بیرون آمدم و به شخصی که متصدی انجام این کار بود، گفتم: این نوشته بایستی از بین برود و هیچ فایده­ای ندارد؛ زیرا اگر امام حرفی بزنند، همان است و سپس جریان را تعریف نمودم. شخصی که متصدی چاپ کتاب بود، عرب زبان بود. او تا به حال جریانی این­چنین را نه شنیده و نه دیده بود و پیوسته با شگفتی می­پرسید: «این آقا کیست؟» هم اکنون نیز اگر رساله­هایی را که در نجف چاپ شده ببینید، متوجه می­شوید که نوشته­های پشت جلد کتاب را بعداً از بین برده­اند.[12]

روی برتافتن از تجلیل شدن

مرحوم آیت الله حکیم از دنیا رفتند؛ اما هنوز جنازه ایشان را برای دفن به نجف نیاورده بودند. حضرت امام خادمی به نام «مشهدی حسین» داشتند. وی نزد من آمد و گفت: «آقا (حضرت امام) می­فرمایند: بیا». اول صبح بود، من به درب منزل ایشان رفتم، امام تشریف آوردند و به من فرمودند: «به رفقای من بگویید صحبتی نکنند». منظور امام این بود که رفقایی که به حضرت امام علاقه داشتند از تبلیغ برای حضور ایشان و تجلیل وی بپرهیزند. من خدمت دوستان رسیدم و سخن حضرت امام را ابلاغ کردم که کسی هنگام شروع مراسم از ایشان تجلیل ننماید؛ چرا که اگر حضرت امام این دستور را نمی­دادند، یکی از این‏ها خود من بودم که به تبلیغ ایشان می­پرداختم. هر کس ا از دوستان که می­دیدم، سخن حضرت امام را به او می­رساندم؛ ولی اگر خدا بخواهد کسی را بزرگ کند، کسی نمی­تواند جلوی بزرگ شدن او را بگیرد. خدا می­خواست رچم را به دست حضرت امام بدهد.[13]

غیرخوشایند انگاشتن تبلیغ شخصی

پس از درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی دست­های مرموزی فعالیت می­کرد که نام هیچ مرجعی در مجالس عزاداری آن مرحوم برده نشود. پس از هجده روز، دربار شاهنشاهی خبر درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی را به نجف مخابره نمود؛ به امید که مرجعیت از قم به نجف منتقل شود و به تدریج، حوزه علمیه قم متلاشی شود. در آن موقع، تنها کاری که می­شد کرد، این بود که در مسجد اعظم قم که مرکز عزاداری بود و تا چهل روز ادامه داشت، به نام شخصیت­های حوزه علمیه قم مجلس فاتحه گرفته شود... پانزده روز از درگذشت ایشان می­گذشت و ردیف فاتحه شخصیت­ها تمام شده بود. و این مایه نگرانی شده بود و حضرت امام هم فاتحه­ای نگرفت. روز 25 شوال که شهادت امام صادق(ع) و مخصوص طلاب مشهد بود آیت الله سعیدی با عده­ای دیگر از فضلای مشهد پیش حضرت امام آمدند و به ایشان یادآوری کردند که اگر برای فوت آیت الله بروجردی فاتحه نگیرید، بازتاب خوبی ندارد. با عنوان این مطالب و تفویض وقت طلاب مشهد به حضرت امام، روز 25 شوال به نام حضرت امام فاتحه برقرار شد. وقتی امام که صاحب عزا بودند وارد مجلس شدند، مسئول اعلان فواتح ورود حضرت امام را اعلام کرد و گفت: این فاتحه از طرف حضرت آیت الله العظمی خمینی برقرار است. امام او را فراخواند و با اعتراض شدیدی به او فرمود: تا عصر که این مجلس برقرار است، حق نداری نام مرا بر زبان جاری سازی.[14]

پرهیز از خودشیفتگی

روز 13 خرداد بود و جمعیت زیادی برای شنیدن سخنرانی حضرت امام در مدرسه فیضیه جمع شده بودند. من به همراه حاج­آقا مصطفی خمینی و حاج­آقا شهاب اشراقی و جمعی از شاگردان حضرت امام پشت سر ایشان روی سکوی مدرسه فیضیه ایستاده بودیم. سیل جمعیت از شهرهای دور و نزدیک حضور یافته بودند. شاید حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا امام به سکو رسیدند و روی سکو قرار گرفتند؛ به گونه­ای که ما ترس آن را داشتیم که امام را پس از سخنرانی چگونه از میان آن همه جمعیت عبور دهیم. ما توانستیم کلید درب مدرسه فیضیه که به صحن حرم حضرت معصومه باز می­شد را به دست آوریم تا بتوانیم امام را از آن درب عبور دهیم. وقتی سخنرانی تمام شد، خدمت امام عرض کردیم که این درب کلیدش آماده است و شما از این‏جا تشریف ببرید. امام فرمودند: «نخیر!» آقای اشراقی اصرار کردند، اما امام فرمودند: «نخیر بایستی از همان طرفی که آمده­ام، برگردم». ما متوجه شدیم که امام نمی­خواهند عده­ای خیال کنند که ایشان حرف­های تندی زدند و خودشان از درب امنی خارج شدند. برخی به ایشان گفتند: همه، شما را به خوبی می­شناسند و شما هرگز کسی نیستید که یک حرفی را بزنید و بروید و الآن اگر شما بخواهید از راهی که آمده­اید برگردید، تمام خیابان­ها پر از ماشین است. با اصرار زیاد، امام پذیرفتند. هنگام رفتن مردم برای زیارت امام فشار آوردند ما پشت سر امام قرار گرفتیم؛ اما ازدحام جمعیت آن قدر بود که من کفشم از پایم درآمد. تعدادی از شاگردان و افراد متدین تهران پشت سر ایشان صف کشیدند تا امام را بدرقه کنند و مانع فشار جمعیت بشوند. امام با عصبانیت به آن‏ها رو کردند و فرمودند: «مگر عروس می­برید! بروید کنار!».[15]

دوری از مظاهر خودشیفتگی

پدرم نقل می­کردند که در سال­های پیش از انقلاب در کوچه یخچال قاضی (محله­ای که منزل امام در آن‏جا بود) به طرف منزل می­رفتم. ناگهان دیدم امام دارند به طرف منزلشان حرکت می‏کنند. چون نزدیک ایشان رسیدم، گام­های خود را کوتاه­تر کردم تا از ایشان سبقت نگیرم و احتراماً پشت سر ایشان راه خود را ادامه دهم. امام که احساس کردند فردی پشت سرشان حرکت می‏کند، ایستادند و رو به من کردند و پس از سلام و احوال­پرسی فرمودند: «فرمایشی دارید؟» عرض کردم: خیر. فرمودند: «خواهش می­کنم بفرمایید و به راه خود ادامه دهید و پشت سر من حرکت نکنید!».[16]

پرهیز از مقام­طلبی

امام کوچک­ترین روی خوشی به کسانی که در صدد تملق و چاپلوسی و یا منت برآمده‏اند، نشان نمی­دهد شدیداً از اقدام اطرافیان برای مطرح نمودن خود جلوگیری می­کند و شاید در گذشته و امروز مسأله پخش و یا نشر رساله­های عملیه و احیاناً پوستر و عکس در منزل علما، حتی از وجوه اسلامی یک کار مفید قلمداد گردیده است و در همه جا رایج می‏باشد؛ ولی از آن‏جایی که امام می­خواهد حتی شائبه این مطلب را که در منزل ایشان برای مرجعیت و رهبری او تلاش می­شود، از بعضی دهن­ها بیرون آورد، اعلان می‏کند که: «من راضی نیستم در خانه من کوچک­ترین قدمی در این جهت برداشته شود» و شما حتی برای نمونه هم سراغ ندارید که چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن، یک توضیح المسائل یا یک عکس در منزل امام به کسی داده شود و بعضی از دوستان نقل می­کردند که در سال­های 41 و 42 از بسیاری شهرها و کشورهای خارج و به خصوص پاکستان از ما تقاضای رساله عملیه می­کردند که ما هر چه سعی ­کردیم که رضایت امام را جلب کنیم که اجازه دهند از وجوهات در این راه مصرف شود، اجازه نفرمودند... این سخن امام است که: «خدا گواه است من برای رسیدن به مرجعیت حتی یک قدم برنداشته­ام؛ ولی اگر به سراغم آمد، از پذیرفتن آن باکی ندارم!».[17]

پافشاری بر حفظ اخلاص

پس از درگذشت آیت الله حکیم، جمعی از علما و فضلای حوزه که حدود 13یا 14 نفر بودند، به طور مشترک در برگه­ای مرجعیت و نیز اعلمیت حضرت امام را تأیید و امضا نمودند. این برگه منتشر و به همه جا فرستاده شد. هنوز ابتدای امر بود. من به نجف اشرف مشرف شدم. من خیال می­کردم که حتماً حضرت امام این برگه را دیده­اند.

امام از اوضاع ایران از من سؤال کرد و من در پاسخ گفتم: ورقه­ای به صورت اعلامیۀ طوماری با امضای جمعی از آقایان فضلا منتشر شده است. گفتم لابد خدمت حضرت عالی هم آورده­اند. ایشان اظهار بی­اطلاعی کردند. من عرض کردم: من اطلاع نداشتم و الا ورقه را خدمتتان می­آوردم. سپس مضمون برگه را به استحضار حضرت امام رساندم.

امام به شدت، ناراحت شد و فرمود: بی­خود این‏ها این کار را کرده­اند. نمی­بایست چنین می­کردند.[18]

اخلاص در انجام تکلیف

یکی از دوستان که از شاگردان امام بود، برای تبلیغ به روستاهای نزدیک قم می‏رفت. مردم آن‏جا احتیاج به مسجدی داشتند. دو نفر از مالکین روستا گفته بودند حاضر هستند اقدامات مالی لازم برای ساخت مسجد را انجام دهند، به شرطی که حضرت امام کلنگ احداث مسجد را بزنند. آن طلبه پذیرفت و مطلب را از طریق داماد امام آقای اشراقی، به امام رسانید. امام پاسخ دادند: من اهل این کارها نیستم.

اما مسجد برای مردم روستا بسیار ضروری بود و راهی برای ساختنش جز از طریق همین مالکین وجود نداشت. مالکین هم به غیر از آنچه گفته بودند، راضی نمی­شدند هزینه­های ساخت مسجد را بپردازند. آن دوستمان دوباره خدمت آقای اشراقی رسید و مطلب را بازگو کرد. آقای اشراقی فرمودند: «آنچه را امام در مقابل آن خاضع است، وظیفه­ الهی و کار برای خدا است. اگر مسأله برای ایشان توضیح داده شود و احساس بفرمایند که وظیفه ایشان است که بیایند، حتماً خواهند آمد». با اصرار زیاد، امام حاضر به انجام این کار شدند. وقتی امام به روستای مذکور رفتند، هنگامی که برای کلنگ زدن احداث مسجد رفتند، دیدیم امام راهشان را کج کردند و به سمت دیگری رفتند. امام به سمت جوانی رفتند و به او فرمودند: این انگشتری که در دست تو است، اگر طلا است، از دستت بیرون بیاور. گرچه امام پذیرفتند برای احداث مسجد در روستایی که دو سه هزار نفر جمعیت بیش‏تر نداشت، بروند، اما در آن‏جا هم [که] رسیدند به وظیفه الهی خود عمل نمودند.[19]

تلاش در خلوص نیت

یکی از علما که مردی خوب و موجه در همدان بود، به قم مشرف شد و در منزل برادرش وارد گردید. برادرش هم از شاگردان حضرت امام بود. یک روز صبح، بنده و مرحوم حجة ­الاسلام حاج آقا مهدی شاه­آبادی به حضور حضرت امام در منزل ایشان شرفیاب شدیم. آقای شاه­آبادی به ایشان عرض کرد: فلانی از همدان آمده و مرد خوبی است و اهل مبارزه است. خیلی در ایام مبارزه کوشش کرده و الآن در قم در منزل برادرش هست. خوب است که شما از این شخص دیدن کنید. امام در پاسخ فرمودند: من حالم مساعد نیست. مرحوم شاه­آبادی اصرار نمودند؛ به این معنا که برادرش شاگرد شما است و خودش هم به شما ارادت دارد. حضرت امام برای بار دوم فرمودند: این‏که گفتم حالم مساعد نیست، چون تب دارم؛ ولی آنقدر تب ندارم که نتوانم به منزل این آقا بروم و از او دیدن کنم؛ اما چون نمی­توانم قصد قربت کنم ـ زیرا شما گفتید این آقا از ارادتمندان شما است ـ به این جهت، نمی­آیم. مرحوم آقای شاه­آبادی با شنیدن این سخن حضرت امام ساکت شد. و بنده هم بر اعتقادم به امام افزوده شد.[20]

یکرنگی در عمل

گاه حضرت امام در جماران برای کمک به رزمندگان در جبهه­ها می­نشستند و با دست مبارک خود، آجیل در پاکت می­ریختند. من به ایشان می­گفتم: اجازه بدهید پشت پاکت بنویسیم که این بسته آجیل توسط امام پر شده است تا رزمندگان خوشحال شوند. اما ایشان می­فرمودند: نه لازم نیست.[21]

خلوص در دوستی­ها

در نجف که بودم یادم هست از بعضی از افراد گلایه­ای می­شنیدم ‏که امام خیلی با ما گرم نمی­گیرد. من این مسأله را به مرحوم حاج آقا مصطفی منتقل کردم که به امام عرض کنید قدری بیش‏تر با این افراد گرم بگیرند. ایشان گفت: ما این­قدر این مسأله را به امام گفته­ایم، و امام فرموده‏اند: «این از تسویلات و دسیسه­های شیطان است؛ یعنی در حقیقت این نفس من است که مرا دعوت می­کند با افراد بیش‏تر گرم بگیرم که تعداد علاقه­مندانم بیش‏تر بشود؛ ولی برای این‏که امر به من مشتبه شود، شیطان می­گوید: برای خدا و اسلام است! لذا من این کار را نمی‏توانم بکنم».[22]

دعوت دیگران به اخلاص

اوایل نهضت، بعضی از روحانیون در قم به زندان افتاده بودند که مرحوم شهید محلاتی هم از جملۀ آن‏ها بود. امام در همان اوایل آن‏ها را جمع کرده و فرمودند: «اگر برای من این کار را کردید و زندان رفتید، من نه پاداشی دارم به شما بدهم، نه این‏که اقدامی می­توانم بکنم. خوب، التماس دعا! برای من این کار را نکنید. اگر برای خدا می‏کنید، صبر کنید و از این چیزها باکی نداشته باشید و کار خودتان را انجام بدهید».[23]

دوری از رقابت­های غیر مخلصانه

بعد از فوت حضرت آیت الله بروجردی همۀ فقها و علمای بزرگ قم جلسۀ استفتا داشتند؛ ولی امام خمینی چنین جلسه­ای نداشتند... یک روز خدمت ایشان رسیدم و گفتم: عده­ای از فقها و فضلا هستند که اگر اجازه بدهید من آنان را دعوت ­کنم که بعضی از شب­ها در منزل شما بیایند و مسائل مشکل فقهی را با آنان در میان بگذارید تا بحث کنند و ورزیده شوند. البته منظور من همان جلسه استفتا بود؛ اما اسمش را نبردم مبادا امام قبول نکنند. بعد از خاتمه حرف من، امام نگاهی به من کردند و گفتند: آقای امینی! از شما چنین انتظاری نداشتم!

منتظر بودم به من بگویی تو دیگر پیر شده­ای و مرگت نزدیک شده، به فکر خدا و معاد باش و خودت را اصلاح کن و با نفس امّاره­ات مبارزه کن. [24]

آری حضرت امام بیش از هر چیزی مراقب و مواظب نفس خودشان بودند و با تمایلات و هوس­های نفسانی شرک­انگیز مبارزه می­کردند و در اخلاص آن می‏کوشیدند.

لذت کار برای خدا

پس از این‏که از زندان آزاد شدم، نمی­دانم به چه انگیزه­ای دست به قلم بردم و برای حضرت امام نامه­ای نوشتم و جریان زندانی شدن و سختی زندان انفرادی را برای امام توضیح دادم. حضرت امام در پاسخ چند سطر برایم به طور خلاصه جواب نوشتند: از گرفتاری شما بی­اطلاع بودم. من هم روزگار سختی را می­گذرانم؛ ولی چون همگی این‏ها برای خدا است، گوارا است.[25]

بیم نداشتن از شکست و فراز و نشیب

یکی از فقهای شورای نگهبان نقل می­کرد که در سفری به همراه حضرت امام به تهران می­رفتم. به ایشان عرض کردم: چه خوب است که دولت عراق اجازه مسافرت به ایرانی­ها نمی­دهد وگرنه فضلا و طلاب حوزه علمیه قم همگی به سوی نجف می­رفتند و حوزه علمیه قم خلوت می­شد. امام از این طرز سخن گفتن من برآشفت و از قم تا تهران برای من صحبت کردند که اگر کسی در فکر غیر خدا باشد و بخواهد که یکی بالا و دیگری پایین بیاید، حوزۀ قم شلوغ شود و حوزه نجف خلوت یا بالعکس و خلاصه اگر کسی جز راه خدا و رضای خدا به فکر تأمین مسأله دیگری باشد، از مدار توحید دور می­شود. محور باید کار برای خدا باشد، نه علاقه­ها و نه روابط و تعصب‏های محلی و نژادی و نه روابط منطقه­ای و قبیله­ای و....[26]

در سایه­سار عترت

1. نشانه ایمان واقعی

«نگاشته­اند: سفیان ثوری به منزل امام صادق(ع) رفت و به حضرت گفت: ای ابا عبدالله! خطبۀ رسول اکرم(ص) را در مسجد خیف برایم بیان کن. امام خطبه را برای وی بازگو کرد که بخشی از آن چنین است: سه چیز است که دل هیچ فرد مسلمانی به آن سه خیانت نکند: نخست عمل خالصانه برای خداوند، دوم خیرخواهی و نصیحت برای مسئولان مردم، و سوم پیوستن به جماعت مسلمانان».[27]

2. پاداش اخلاص

«یکی از اصحاب امیرمؤمنان(ع) که در جنگ شرکت جسته بود، پس از پایان جنگ خدمت ایشان رسید و گفت: دوست داشتم برادرم این‏جا بود و می­دید که چگونه پروردگار شما را بر گروه دشمن پیروز گردانید تا او نیز چون من خوشحال می­شد و به اجر و پاداش شرکت در جهاد می­رسید. امام از او پرسید: آیا دل برادرت با ما بود؟ عرض کرد: آری. امام فرمود: بنابراین، او نیز در این جنگ همراه ما بوده است».[28]

3. کارسازی و راهگشایی اخلاص

«در مسیر سفری، پیامبر اکرم(ص) رو به اصحاب کرد و فرمود: اکنون از این بیابان شخصی نزد ما می­رسد که سه روز است شیطان به او دست نیافته است. طولی نکشید که از دور سواری نمایان شد. عربی صحرانشین بود با سر و وضعی ژولیده و خاک­آلود که غبار پیری، بر سر و رویش نشسته و چشم­هایش از شدت گرسنگی گود افتاده بود. نزدیک آمد و پرسید: فرستاده خدا کدام یک از شما است؟ کاروانیان پیامبر(ص) را به وی نشان دادند. او نزد ایشان رفت و از ایشان خواست تا اسلام را بر وی عرضه کند.

حضرت(ص) وظایف دینی را برایش بیان کرد و او تمام آن‏ها را پذیرفت و همراه کاروان به راه خود ادامه داد. شتر مرد عرب اندکی از کاروان عقب افتاد. دیری نگذشت که پیامبر اکرم(ص) متوجه شد و ایستاد و پس از جست­وجو دریافتند که پای شتر او درون سوراخی فرو رفته و او را بر زمین زده است و هم او و هم شترش، هر دو جان داده­اند.

پیامبر(ص) دستور داد تا خیمه­ای بر پا سازند. سپس به کمک اصحاب، مشغول غسل دادن و کفن کردن مرد عرب شدند. پیامبر اکرم(ص) با دست مبارک خویش او را کفن نمود و در حالی که عرق از پیشانی­اش می­چکید، فرمود: این مرد عرب، در حال گرسنگی از دنیا رخت بربست و در حالی از دنیا رفت که ایمانش آلودۀ به ظلم نگشت و با ایمان پاک دیده بر جهان بست. از این رو، بهشتیان با میوه­های بهشت به پیشواز او آمدند و در خدمت به او بر یکدیگر پیشی گرفتند».[29]

4. هدف اخلاص

«کامل، از دانشوران دوران امام حسن عسکری(ع) بود. او برای پرسیدن برخی پرسش‏های علمی نزد امام شرفیاب شد؛ ولی برخلاف انتظار، ایشان را در لباسی سفید و نرم یافت و با خود گفت: چگونه است که حجّت و ولیّ خدا لباس­های نرم و لطیف می­پوشد و آن­گاه به ما دستور می­دهد که با برادران خود مواسات و ایثار کرده، حال آنان را رعایت نماییم و از پوشیدن لباس­هایی این­چنین پرهیز کنیم؟ امام با نگاهی به او فهماند که از آنچه درونش می­گذرد، آگاه است و در این لحظه، آستین لباس خود را بالا زد و لباس تیره و خشنی را که زیر آن پوشیده بود، نشان وی داد و با لبخندی ملیح بر چهره، به او فرمود: ای کامل! این لباس خشن و زُمخت برای خدا است و این لباس لطیف و نرم به جهت شما است».[30]

5. تلاش بی­بهره

«در مدینه مردی به نام قزمان می­زیست که بسیاری عبادت­ها و کارهای شایسته­اش، از وی شخصیتی محترم ساخته بود. اما پیامبر اکرم(ص) در مورد او می­فرمود: او اهل آتش جهنم است.

مدتی گذشت و آتش جنگ احد برافروخته گردید و قزمان نیز در میدان نبرد آماده شد و دوشادوش مسلمانان با شجاعت خاصی مشغول پیکار گردید. قزمان در نتیجۀ جنگ، زخم­های زیادی برداشت و پس از پایان جنگ او را به خانه­های «بنی­ظفر» بردند. رسول خدا(ص) بر بالین او حاضر شد و حاضران زبان به تحسین او گشودند و به او گفتند: بهشت بر تو مژده باد که در راه خدا جان­فشانی کردی و از خویشتن گذشتی. قزمان که هنوز جان در بدن داشت، چهره درهم کشید و با صدای ضعیفی گفت: مژدۀ بهشت را برای چه می­خواهم! به خدا سوگند فداکاری و جنگم تنها برای دفاع از قبیله و بستگانم بوده است و اگر به جهت قوم و قبیله­ام نبود، هرگز در این نبرد حاضر نمی‏شدم. در این هنگام، زخم­های بسیار، وی را بی­تاب کرده بود و از درد به خود می‏پیچید و برای پایان دادن به دردهای جسمی­اش، خنجرش را کشید و رگ گردن خود را زد و به زندگی خویش پایان داد».[31]

6. مخلصان، یاران راستین امام

«روزی «سدیر صَیْرفی» نزد امام صادق(ع) رفت و عرض کرد: به خدا سوگند که خانه‏نشینی بر شما روا نیست؛ زیرا یاران بسیاری دارید. امام اندکی ساکت ماند و سپس فرمود: اگر مایل باشی و زحمتی برایت نداشته باشد، همراه من تا یَنبُع (مزرعه­ای نزدیک مدینه) بیا! سپس هر دو سوار مرکب شده، تا نزدیکی­های ظهر راه پیمودند. پس از نماز، چوپانی به همراه گله اندک گوسفندان خویش از جلو آنان گذشت. امام که همچنان پرسش سدیر را در خاطر داشت و موقعیت را برای پاسخ دادن مناسب دید، به او رو کرد و فرمود: به خدا سوگند ای سدیر! اگر یاران مخلص ما به اندازه تعداد این گوسفندان بودند، هرگز خانه­نشینی و سکوت را برنمی­گزیدیم. سدیر گوسفندان را شمرد و دید که تعداد آن‏ها هفده عدد است. او که گویا پاسخ خود را دریافت کرده بود، سر به زیر انداخت و دیگر هیچ نگفت».[32]

7. پیروی راستین

«نوشته­اند روزی ابوصباح کنانی نزد امام و استاد بزرگوار خویش، حضرت صادق(ع)، نشسته بود که زبان به شکایت گشود و به امام صادق(ع) عرض کرد: چه زخم زبان­ها که ما به جهت شما از مردم نمی­شنویم. امام به او فرمود: چه زخم زبانی؟ ابوصباح پاسخ داد: هرگاه با کسی درگیری لفظی پیدا می­کنیم، در پاسخ به ما می­گوید: ای جعفری خبیث! امام صادق(ع) فرمود: آیا شما را به جهت من این­گونه سرزنش می‏کنند؟ پاسخ داد: آری. امام فرمود: چقدر یاران من اندکند. پیروان من آنانند که عملشان را برای خدا خالص گردانیده­اند و به پاداش او امید دارند».[33]

دلبرگ­های عاشقی

آنچه سبب ماندگاری نهضت عاشورا شده، اخلاص عاشوراییان است. آن هم در روزگاری که همه امام خویش را تنها گذاشته، به کنج گرم خانه­هایشان خزیدند و در فاصله­ای نه چندان دور از شهر علی(ع)، پسر علی(ع) را سر بریدند. تاریخ صحنه­های خونین بسیاری به خود دیده است؛ اما آنچه از عاشورا نقشی ابدی ساخت، رنگ الهی و خدایی آن بود. امام حسین(ع) آن گاه که برای این سفر خطیر پا در رکاب کرد، فرمود:

«اللّهم إنّک تعلم أنّه لم یکن ما کان منّا تنافساً فی سلطان ولا التماساً من فضول الحطام ولکن لنری المعالم من دینک وتظهر الإصلاح فی بلادک ویأمن المظلومون من عبادک ویعمل بفرائضک وسنّتک وأحکامک»؛[34] بار خدایا! تو می­دانی که آنچه از آن ما بود، هرگز نزاع بر سر قدرت و دنبال کالای دنیا رفتن نبود؛ بلکه ما می‏خواهیم معالم دین و نشانه­های مکتب را آشکار کنیم و با ایجاد اصلاح در جامعه، مظلومان ایمن شوند و فرایض و سنن اجرا گردد. از آن‏جا که امام حسین(ع) مخلصانه برای عمل به تکلیف گام برمی­داشت، پنددهی وخیرخواهی هیچ کس در انگیزه او خللی وارد نمی­نمود. از همین روی، در روز عاشورا نیز فرمود:

«ألا وإنّی زاحف بهذه الاُسرة علی قلّة العدد وکثرة العدوّ وخذلة الناصر»؛[35] من با همین گروه اندک با آن‏که دشمن بسیار است و یاوران ترک یاری­ام کرده­اند، خواهم جنگید.

این­گونه است که در زیارت حرم او سلام می­گوییم: «السلام علیک یا خالصة الله».[36]

امام عزیز نیز به ایشان اقتدا کرد و فرمود: کشته شدن سیدالشهدا ـ سلام الله علیه ـ شکست نبود، چون قیامْ لله بود، قیامِ لله شکست ندارد.[37]

[1]. الکافی، ج 2، ص 297، ح 16؛ بحار الانوار، ج 7، ص 230.

[2]. شرح چهل حدیث، ص 329.

[3]. الکافی، ج 2، ص 16، ح 4.

[4]. همان، ص 84 ، ح 2.

[5]. شرح چهل حدیث، ص 331 ـ 332.

[6]. بحار الانوار، ج 67، ص 242، ح 10. هر کس چهل روز عمل خود را برای خدا خالص گرداند، سرچشمه­های حکمت از قلبش به زبانش جاری می­شوند.

[7]. شرح چهل حدیث، ص 394.

[8]. تنبیه الخواطر، ج 2، ص 119.

[9]. کنز العمال، ح 5273.

[10]. بحار الانوار، ج 67، ص 245؛ ج 68، ص 164.

[11]. غرر الحکم و درر الکلم، ح 6977.

[12]. ر.ک: سرگذشت­های ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، ج 6، ص 138ـ 139؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین عبدالعلی قرهی.

[13]. همان، ص 147؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین عبدالعلی قرهی.

[14]. پا به ­پای آفتاب، گفته­ها و ناگفته­ها از زندگی امام خمینی، ج 4، ص 174؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین مصطفی زمانی.

[15]. ر.ک: سرگذشت­های ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، ج 5، ص 14 ـ 16؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین سید عبدالمجید ایروانی.

[16]. صحیفه دل، ج 1، ص 67 ـ 68؛ به نقل از حجة الاسلام والمسلمین دین­پرور.

[17]. ویژگی­هایی از زندگانی امام خمینی، ص 82 ـ 83؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین مرتضی تهرانی.

[18]. ر.ک: سرگذشت­های ویژه از زندگی حضرت امام خمینی، ج 5، ص 178 ـ 179؛ به نقل از: آیت الله محمد مؤمن.

[19]. ر.ک: همان، ص 176 ـ 178؛ به نقل از: آیت الله محمد مؤمن.

[20]. ر.ک: برداشت‏هایی از سیره امام خمینی، ج 3، ص 226؛ به نقل از: حجة ­الاسلام والمسلمین مرتضی تهرانی.

[21]. ر.ک: همان، ص 228؛ به نقل از: زهرا مصطفوی.

[22]. همان، ص 226 ـ 227؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین موحدی کرمانی.

[23]. همان، ص 224؛ به نقل از: حجة ­الاسلام والمسلمین محمدرضا ناصری.

[24]. پرتوی از خورشید، ص 26 ـ 27؛ به نقل از: آیت الله ابراهیم امینی.

[25]. ر.ک: صحیفه دل، ج 1، ص 108؛ به نقل از: حجة الاسلام والمسلمین عمید زنجانی.

[26]. ر.ک: جلوه­های حسینی در سیمای خمینی، ص 117؛ به نقل از: حجة ­الاسلام والمسلمین محسن قرائتی.

[27]. الکافی، ج 1، ص 391، ح 5.

[28]. بحار الانوار، ج 32، ص 245؛ ج 100، ص 96.

[29]. همان، ج 22، ص 75؛ ج 68، ص 282.

[30]. همان، ج 50، ص 253؛ ج 70، ص 117؛ ج 72، ص 163؛ ج 79، ص 302.

[31]. همان، ج 6، ص 32.

[32]. الکافی، ج 2، ص 242، ح 4.

[33]. همان، ص 77، ح 6.

[34]. تحف العقول، ص 238؛ بحار الانوار، ج 97، ص 79، ح 37.

[35]. مناقب آل ابی­طالب، ج 4، ص 110؛ بحار الانوار، ج 45، ص 83.

[36]. مفاتیح الجنان، ص 421.

[37]. صحیفه امام، ج 8، ص 9 ـ 10.

انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
0 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.