رشید داودی
مقدمه
خداشناسی (Theology)، جهان شناسی (cosmology) و انسان شناسی (Anthropology) موضوعات اصلی و سؤالات اساسی تفکرات معرفتی و دینی و اندیشه های علمی می باشند که رابطه خدا با جهان و رابطه خدا با انسان و رابطه انسان با طبیعت (جهان) را جستجو می کند. و از طرفی یکی از مهم ترین مسائل درباره هر مکتب و آئین وهر منظومه معرفتی، تصویری است که آن مکتب یا آیین درباره انسان ارائه می کند. از این رو می توان گفت، هر مکتبی را با انسان شناسی آن بهتر می توان شناخت، چون انسان شناسی هر مکتب، بیان گر همه ایده آل ها، آرمان ها و طرح های آن مکتب، برای انسان است؛ و اساساً دین، علم، عقل، معرفت، اخلاق، هنر، سیاست، مدیریت، جامعه، تاریخ، حکومت و مفاهیمی از این دست، بدون وجود نوع انسان و حتی تصور او بدون موضوعاند.
بی تردید انسان در هر یکی از این مکاتب با انسانی در مکاتب دیگر تفاوت اساسی دارد. مثلاً انسان اسلام، یهود، مسحیت، بودیسم، مارکسیسم، اکزیستانسیالیسم، لیبرالیسم، سوسیالیسم و... تفاوتها و چه بسا تعارضهای آشکاری با هم دارند. بدیهی است که وقتی شناخت انسان بر اساس این دیدگاهها، متفاوت بود، قهرا علومی که مبتنی بر گونه انسانی شناشیها هستند نیز تفاوت پیدا میکنند. از این رو تمامی نظامهای فکری و فلسفی در طول تاریخ، به انسان و شناسایی او، عنایتی داشته اند. و مکاتب مختلف چه آسمانی و چه زمینی براساس انسان شناسی خود، قوانین و برنامه های سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و... خود را ارائه می دهند.
از این رو در این نوشتار یک رویکردی تطبیقی و مقایسه ای بین مؤلفه های شناخت انسان در دو نگرش اسلامی و غیر اسلامی (غربی) ارائه می شود.
تعریف انسان شناسی: هر منظومه معرفتی را که به بررسی انسان یا بعد یا ابعادی از وجود او، یا گروه و قشر خاصی از انسان ها می پردازد می توان انسان شناسی نامید.
بررسی انسان در نگرش اسلامی
قرآن به عنوان کاملترین کتاب آسمانى که قوانین حاکم بر نظام هستى و واقعیتهاى مربوط به انـسان و جهان را بیان کرده، و حقایق را آن چنان که هست بازگو مى کند، درباره انسان به عنوان گـل سـرسـبـد جـهـان آفـریـنـش و اشـرف مـخـلوقـات بـه بـهـتـریـن شـکـل سـخـن گفته و از حقایق مربوط به او پرده برداشته است. با توجه به ویژگیهاى این کـتـاب آسـمـانـى مى توان گفت آن گونه که قرآن درباره انسان سخن گفته هیچ کتاب آسمانى سخن نگفته است. قـرآن مـى خـواهـد شالوده جامعه اى نوین با الهام از وحى الهى و قوانین مترقى و حیات بخش تحت رهـبـری هـاى پـیـشـوایـان مـعـصـوم (ع) پـى ریـزى کـنـد کـه انـسـان تـنـهـا عـنـصـر تشکیل دهنده آن است. قرآن کریم بر پایه واقعیتهاى مربوط به انسان از یکسو از وى ستایش کرده و از سوى دیگر نـکـوهـش عـالیـتـریـن سـتـایـشـها و بزرگترین نکوهشهاى قرآن مربوط به انسان است؛ برخى انـسـانـهـا را از همه موجودات زمینى و آسمانى، حتى از فرشته برتر دانسته، و بعضى را از دیو چارپایان پست تر شمرده است. از نظر قرآن، انسان موجودى است که توانایى دارد جهان را مسخر خویش سازد، و فرشتگان را به خدمت گمارد. امام باقر (ع) در این زمینه می فرماید: «ما خلق الله خلقا ارم الله عزوجل من مومن لان الملائکه خدام المومنین» ترجمه: خداوند مخلوقی شریف تر و بزرگوارتر از مومن خلق نکرده است زیرا فرشتگان خدمتگزاران مومنان هستند (بحار الانوار،ج69،ص19). و نیز مى تواند راه انحطاط و پـسـتـى را پـیـمـوده، از هـمـه ارزشها تهى شود، و به پایین ترین درجه ممکن، و به تعبیر قـرآن بـه «اسـفل السافلین» (تین/5) سقوط کند. این انسان است که باید درباره خود تصمیم بگیرد، و سرنوشت نهایى خویش را تعیین کند.
ویژگی های انسان در نگرش اسلام
شاید بیش از 63 بار واژه انسان در آیات قرآن تکرار شده است. مجموعا در مجموع این آیات به طور توصیفی (Description)، از ویژگی های مثبت و منفی انسان یاد می شود، قرآن گاه او را می ستاید و زمانی از او انتقاد می کند. انتخاب میان دو راه متضاد، یک روش دیالکتیکی است که باریک تر از مو و برنده تر از شمشیر است که در اصطلاح قرآن با عنوان «صراط مستقیم» آمده است. طبیعی است وقتی که آدمی دارای کرامت باشد و از حقارت و پستی به دور قطعا چندین صفت مثبت را نیز دارا خواهد بود که می توان آن ها را صفات مثبت انسانی نامید. در داستان آفرینش، آنجا که ملائکه در آفرینش آدم لب به اعتراض گشودند و با تقدیس رحمان، از نقصان انسان گفتند که موجودی است که خطا می کند و حتی مرتکب قتل می شود! خداوند پاسخ داد که ای قدوسیان، شما از حریم کبریایی کرامت او آگاه نیستید و در او سری نهفته است که پنهان است و به جز من کسی دیگر از آن آگاهی ندارد. او جانشین من در روی زمین است و دارای ویژگی های است که مختص او است.
1) انسان خلیفهء خدا در زمین و موجودی برگزیده است.
«روزی که خواست او را بیافریند ، اراده خویش را به فرشتگان اعلام کرد. آنها گفتند: آیا موجودی میآفرینی که در زمین تباهی خواهد کرد و خون خواهد ریخت؟ او گفت: من چیزی میدانم که شما نمیدانید». (بقره/30)
«اوست که شما انسانها را جانشینهای خود در زمین قرار داده تا شما را در مورد سرمایههایی که داده است در معرض آزمایش قرار دهد». ( انعام/165)
آفرینش انسان، آفرینشی حساب شده است، تصادفی نیست. انسان موجودی انتخاب شده و برگزیده است. «خداوند آدم را بر گزید و توبهاش را پذیرفت و او را هدایت کرد». (طه/121)
2) او دارای علم و آگاهی است(و علم آدم الاسماء کلها).
ظرفیت علمی انسان بزرگترین ظرفیت هایی است که یک مخلوق ممکن است داشته باشد.
«تمام اسماء را به آدم آموخت (او را به همهء حقایق آشنا ساخت). آنگاه از فرشتگان (موجودات ملکوتی) پرسید: نامهای اینها را بگویید چیست. گفتند: ما جز آنچه تو مستقیما به ما آموختهای نمیدانیم ( آنچه را تو مستقیما به ما نیاموخته باشی ما از راه کسب نتوانیم آموخت ). خدا به آدم گفت : ای آدم ! تو به اینها بیاموز و اینها را آگاهی ده. همینکه آدم فرشتگان را آموزانید و آگاهی داد، خدا به فرشتگان گفت: نگفتم که من از نهانهای آسمانها و زمین آگاهم ( میدانم چیزی را که حتمانمیدانید ) و هم میدانم آنچه را شما اظهار میکنید و آنچه را پنهان میدارید؟» (بقره/31-33)
3) او فطرتی خدا جوی و عنصری ملکوتی دارد.
«فطرت الله التی فطر الناس علیها » (روم/30) و در روز الست خداوند از انسان تعهد گرفت که راه شرک نجوید و به جز راه حق نپوید. صدق گوید و صفا آرد وفا پیشه کند و خطا را رها سازد که: «والعصر، ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنو وعملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» (والعصر) منظور از فطرت آن گرایش فراغریزی است که آدمی را در همه جای دنیا به تعالی فرا می خواند، بی آنکه در ارگانیسم وجود پایگاهی بیوشیمیک یا فیزیولوژیک داشته باشد.
به خدای خویش در عمق وجدان خویش آگاهی دارد . همهء انکارها و تردیدها ، بیماریها و انحرافهایی است از سرشت اصلی انسان یا همان فطرت انسان.
«هنوز که فرزندان آدم در پشت پدران خویش بوده (و هستند و خواهند بود) خداوند (با زبان آفرینش) آنها را بر وجود خودش گواه گرفت و آنها گواهی دادند». (اعراف/172)
«چهرهء خود را به سوی دین نگهدار ، همان که سرشت خدایی است و همهء مردم را بر آن سرشته است». (روم/43)
در سرشت انسان علاوه بر عناصر مادی که در جماد و گیاه و حیوان وجود دارد ، عنصری ملکوتی و الهی وجود دارد. انسان ترکیبی است از طبیعت و ماورای طبیعت ، ماده و معنی ، جسم و جان . به عبارت دیگر روح بعد غیر مادی انسان انسان است.
«آن که هر چه را آفرید نیکو آفرید و آفرینش انسان را از گل آغاز کرد، سپس نسل او را از شیرهء کشیدهای که آبی پست است قرارداد ، آنگاه او را بیاراست و از روح خویش در او دمید». (سجده/7-9)
4) نه بر دیگران که بر خود نیز آگاهی دارد.
«بل الانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره»، بلکه انسان خود بر نیک و بد خویش آگاه است و هر چند پرده های عذر بر چشم بصیرت بیفکند. (قیامت/15-14)؛ «ان الانسان لربه لکنود و انه علی ذلک شهید»، همانا انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است و خود او بر این ناسپاسی گواهی خواهد داد.
5) خوب و بد را می شناسد.
« و نفس و ماسواها فالهمها فجورها و تقواها » (شمس 8-7) ترجمه: قسم به نفس انسان و آن کس که او را کامل آفرید و نیک و بدش را به وی الهام کرد. « و هدیناه النجدین» (بلد10) ترجمه: و آیا دو راه خیر و شر را به او نشان ندادیم؟
6) استعدد کمال بی نهایت
در تعالی خواهی آدمی می تواند تا بی نهایت بپیماید و کمال را بجوید. «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه » (انشقاق 6) ترجمه: ای انسان، همانا تو سخت کوشایی به سوی پروردگارت پس با او دیدار خواهی کرد. این تعالی خواهی و سدره نشینی تا آن جا می رود که به اندازه قاب قوسین یا کمتر از آن با مبداء اعلی فاصله دارد. « یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی» (فجر 30-28) ترجمه: ای نفس ملکوتی به سوی پروردگارت بازگرد که هم تو از او خوشنود باشی وهم او از تو، داخل در زمره بندگان خاص من شو و وارد بهشت من.
7) وجدان اخلاقی دارد.
از تجلیات این نفس تعالی خواه، وجدان اخلاقی است که در اصطلاح قرآن به " نفس لوامه" یا نفس ملامت گر، تعبیر شده است. «لا اقسم بیوم القیمه و لا اقسم بالنفس اللوامه» (قیامت 2-1) ترجمه: سوگند به روز قیامت و سوگند به نفس ملامت گر. به کار بردن واژه نفس برای وجدان به این معنی است که این نیرو از ابعاد نفس انسان است و جزو ذات آدمی است. این تمایل فطری از ذات انسان ریشه می گیرد و دارای نمودهای بی شماری است. از جمله: 1- وجدان برخی بایستگی ها را از نبایستگی ها تفکیک می کند. 2- وجدان قاضی امین است. 3- وجدان نظارت می کند. 4- وجدان راهنمای مطمئن است. 5- وجدان شکنجه می دهد، شکنجه می بیند. 6- وجدان زشت و زیبا می شود. 7- وجدان خود را برخود می نهد. 8- وجدان مسئول واقع می شود. 9- وجدان میزان سنجش بسیاری از امور می باشد. 10- وجدان حکم می کند. 11- وجدان آرامش می یابد. 12- وجدان شماتت می کند.
8) آزادی وکرامت انسان
خداوند در میان ویژگی های مثبت انسانی از کرامت و بزرگ واری و مناعت انسان سخن می گوید و آن را از امتیازات انسان می شمارد که به او ارزانی داشته است. خداوند در سوره بنی اسرائیل سخن از کرامت انسانی گفته است: «و لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا»، و ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم و آن ها را به مرکب دریا و صحرا سوار کردیم و از روزی های پاکیزه به آنها عطا کردیم و آنها را به بیشتر آفریده ها برتری و تفضیل دادیم. (الاسراء/70)
مفسران اسلامی کرامت ذاتی را در آن ویژگی های خاص بشری توصیف می کنند که انسان بدان ها انسان شده است. از قبیل عقل و خردورزی، تدبیر امور و مدیریت و سازماندهی، نیروی تسخیر موجودات و نفوذ در عمق آسمان و زمین، و امثال این ویژگی ها که او را از دیگر جانداران جدا ساخته است. ولی علاوه بر امتیازات ید شده یک ویژگی دیگر انسان که او را متمایز می سازد، حس استقلال طلبی، بزرگ منشی و سیادت او است که از زیر بار هر گونه ذلت و تحقیر رفتن در عمق ذات خود ابا دارد و همواره از افرادی که او را استثمار نمایند و استحمارش کنند، سرباز می زند و با دشمنان ذاتی بشر: فقر و جهل و مرض به مقاومت پرداخته و مبارزه می نماید. این همان کرامت ذاتی انسان است که خداوند به او ارزانی داشته و پایه اساسی حقوق طبیعی انسان به حساب آمده است. بر این مبنا است که امروزه بشریت با الهام فطرت طبیعی خود و آموزش ادیان متعالی توحیدی، سازمان دفاع از حقوق بشر را تاسیس کرده و از حقوق اساسی، استقلال، کرامت و سیادت ملت ها دفاع می نمایند. این معارف در تعالیم اسلامی به طرق مختلف بیان شده است: پیغمبراسلام(ص) فرمودند:«لیس للمومن ان یذل نفسه»، انسان مؤمن حق ندارد که زیر بار ذلت برود و خود را حقیر ساخته و کرامتش را لکه دار کند. یا آنجا که قرآن از هامزان و لامزان انتقاد می کند (ویل لکل همزه و لمزه ) از کسانی یاد می کند که شخصیت دیگران را به سخریه گرفته و کرامت انسانها را لکه دار می کنند.
9) نعمتهای زمین برای انسان آفریده شده است.
رابطه انسان و دنیا دراسلام به درستی تعریف شده است. «همانا اوست که آنچه در زمین است برای شما آفرید». (جاثیة/13). «آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است مسخر او قرار داده است ( پس او حق بهرهگیری مشروع همهء اینها را دارد)».
10) اطاعت خداوند
او را برای این آفرید که تنها خدای خویش را پرستش کند و فرمان او را بپذیرد . پس او وظیفهاش اطاعت امر خداست. «همانا جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه مرا پرستش کنند». ( ذاریات/56)
انسان جز در راه پرستش خدای خویش و جز با یاد او خود را نمییابد، و اگر خدای خویش را فراموش کند خود را فراموش میکند و نمیداند که کیست و برای چیست و چه باید کند و کجا باید برود. «همانا از آنان مباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند خودشان را ازیاد خودشان برد». (حشر/18)
11) انسان در پی دستیابی به اهداف مادی و معنوی است.
او احیانا برای هدفها و آرمانهایی بس اعلی میجنبد و میجوشد . او ممکن است که از حرکت و تلاش خود جز رضای آفریننده ، مطلوبی دیگر نداشته باشد . نیازهای مادی و معنوی انسان مجموعاً موجب حرکت انسانها می شوند. «ای نفس آرامش یافته ! همانا به سوی پرورد گارت باز گرد با خشنودی متقابل : تو از او و او از تو خشنود». (فجر/28)
«خداوند به مردان و زنان با ایمان باغها وعده کرده است که در آنها نهرها جاری است ، جاویدان در آنجا خواهند بود و هم مسکنهای پاکیزه ، اما خشنودی خدا از همهء اینها برتر و بالاتر است. آن است رستگاری بزرگ». (توبه/72)
حقیقت انسان در نگاه اسلام!S1!
بنابر آنچه گفته شد از نظر قرآن و اسلام انسان موجودی است برگزیده از طرف خداوند، خلیفه و جانشین او در زمین، نیمه ملکوتی و نیمه مادی، دارای فطرتی خدا آشنا، آزاد، مستقل، امانتدار خدا و مسؤول خویشتن و جهان، مسلط بر طبیعت و زمین و آسمان، ملهم به خیر و شر، و جودش از ضعف و ناتوانی آغاز میشود و به سوی قوت و کمال سیر میکند و بالا میرود اما جز در بارگاه الهی و جز با یاد او آرام نمیگیرد، ظرفیت علمی و عملیاش نا محدود است، از شرافت و کرامتی ذاتی بر خوردار است، احیانا انگیزه هایش هیچ گونه رنگ مادی و طبیعی ندارد، حق بهره گیری مشروع از نعمتهای خدا به او داده شده است ولی در برابر خدای خودش و ظیفه دار است.
این خصائص و ویژگی ها به عنوان گوهر آدمیان هستند و در تمام انسان ها وجود دارد است و تفاوت هاى فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سیاسى موجود بین آنها به پوسته ها و عوارض مرتبط است. این نوع نگرش را تمامى نحله هاى دینى، فرق عرفانى، شاخه هاى علم و غالب مکاتب فلسفى پذیرفته اند، هر چند در تفسیر این حقیقت یگانه، راه هاى گوناگونى رفته و آراى مختلفى عرضه کرده اند.
در مقابل، این دیدگاه وجود دارد که گوهر آدمى در زمان ها یا در بین اقوام و ملل گوناگون با یک دیگر مختلف است.
حقیقت انسان در نگرش غربی
نظر دوم را گروهى از مکاتب فلسفى متأخر در غرب برگزیده اند و با ادعاى این امر که حقیقت انسان یک هویت فرهنگى است، تفاوت فرهنگ ها را موجب تفاوت ذات آدمیان شمرده اند. برخى نیز با طرح واژگان انسان سنتى و انسان مدرن به این سو رفته اند که حقیقت انسان در اثر آنچه در روزگار رنسانس، [Renaissance] اصلاح دینى[Reformation] و روشنگرى[Enlightenment] رخ داد، دگرگون شد و انسان سنتى به انسان مدرن تبدیل گردید.
اما در واقع آنچه در پى تبدّل فرهنگ ها تغییر یافت، شکل روابط و پوسته زندگى آدمى بود، در حالى که لبّ این حقیقت و ذات این هویت همچنان دست نخورده باقى ماند.
از نگاه اسلام، چه آحاد افراد انسان در یک زمان و چه انسان هاى گوناگون در زمان هاى مختلف، با تمام تفاوتى که با یک دیگر از حیث فرهنگ، دانش، و آداب و رسوم دارند، از نوعى اشتراک و وحدت هویت برخوردارند. هویت واحد انسانى امرى است که هم قرآن بر آن شهادت مى دهد، هم نگاه و بینش فلسفى آن را اقتضا مى کند و هم دانش هاى تجربى در ساحت علوم طبیعى و علوم انسانى چنین نگرشى دارند.
از نگاه فلسفى هم قضیه به همین شکل است. مکاتب فلسفى، چه در یونان باستان و چه در اسلام و چه در غرب معاصر، همواره نگاهى وحدت گرایانه نسبت به انسان داشته و تصویرى کلى را، به عنوان هویت عمومى انسان ها عرضه کرده اند. این تصویر ممکن است خوشبینانه باشد؛ مانند تصویرى که اسلام ارائه کرده و فطرت انسان ها را فطرتى پاک دانسته است، و امکان دارد تصویرى بدبینانه باشد؛ مثل تصویرى که مسیحیت تاریخى عرضه نموده و انسان ها را موجوداتى پلید و گناهکار و طبیعتشان را طبیعتى زشت و ناپاک دانسته، هر چند تصویرهایى که از انسان در اندیشه هاى دینى و مکاتب فلسفى ارایه شده، با هم تفاوت دارد، اما همگى آنها در این جهت با یک دیگر مشترک هستند که براى انسان، با تمام تفاوت هایش، هویت واحدى قائل شده اند.
بررسی انسان در نگرش غربی
در دیدگاه اسلامی، انسان مبدأیی دارد و معادی؛ مبدأش الهی است «انالله» و معادش هم الهی «وانا الیه راجعون»، و انسان در یک سیر دائم است. از این رو انسان در این عالم در حال ساختن خود است و این فرآیند برای او هویتی فراهم می آورد که این هویت در آخرت تجلی می کند.
تفاوت این دیدگاه با دیدگاه غرب: در مقابل این تصویر، جریانی در غرب وجود دارد که در تلاش است به ما بقبولاند که انسان مدرن، با انسان سنتی تفاوتی جوهری دارد و نمی توان انسان مدرن را با انسان سنتی مقایسه کرد. انسان سنتی خصلت ها و کشش هایی داشت و انسان مدرن خصلت ها و کشش های دیگری دارد. مثلا در توضیح و تفسیر سکولاریزم اندیشه های مدرنیستی مطرح می شود و فهرستی از خصوصیات انسان مدرن در برابر انسان کهن ارائه می شود؛ مثل این که انسان مدرن خواهان دنیاست، انسان کهن خواهان آخرت، انسان مدرن عقل را برای «نقد» می خواهد و انسان کهن عقل را برای فهم، انسان مدرن شک و تردید را می طلبد و انسان کهن تعیین و جزم را. انسان مدرن قانع نیست و انسان کهن موجودی است قانع.
و بر این فهرست می افزایند تا بگویند؛ انسان مدرن، انسان دیگری است و نمی توان در جهان مدرن سخن از دین سنتی گفت و باید یک دین مدرن ارائه کرد.
علت این نوع نگرش درغرب به انسان
عامل اصلی این نحوه نگاه به انسان را باید در تحولات عصر رنسانس دنبال کرد. در این مورد باید به زمینه های پیدایش رنسانس توجه کرد، در این صورت خواهیم دید که یکی از عناصر اصلی در پیدایش رنسانس، انتقال دانش مسلمین به جوامع غربی در پرتو جنگ های صلیبی است. در پی ارتباط فرهنگ های مسیحی و مسلمان، دانش های اسلامی به حوزه اندیشه مسیحی نفوذ کرد.
تحقیقات دانشمندان مسلمانی چون جابربن حیان در شیمی، ابن هیثم در فیزیک نور، شیخ الرئیس ابوعلی سینا در طبیعی و پزشکی، فارابی در موسیقی و ریاضیات، خوارزمی، بیرونی و صدها عالم دیگر به فرهنگ و تمدن اروپا رسید. در پرتو بهره گیری از علومی که بسیاری از آن ها در دامن تمدن اسلامی رشد کرده بود و در پی ارتباط با سرزمین های شرقی مثل چین از طریق سیاحان و جهان گردان، زمینه یک جنبش وسیع فکری و علمی در اروپا پیدا شد که از آن به رنسانس یا نوزایی تعبیر می شود.
عهد رنسانس
در دوران رنسانس هم در ساحت علوم تجربی و هم در ساحت علوم اجتماعی، سیاسی و فلسفی، اندیشه های تازه ای در اروپا ظهور کرد و این در حالی بود که اندیشه های کلیسایی ابری غلیظ بر فراز اندیشه و تفکر در اروپا کشیده بود و اجازه هیچ گونه مطالعه علمی و تحقیقی را نمی داد و هرگونه آزمون و تجربه در طبیعت را به عنوان کفر و الحاد معرفی می کرد. در این وضعیت با وزش خوش نسیم علوم از شرق به غرب، جان های آن ها زنده شد، اندیشه ها سر از خاک بر آوردند و مطالب تازه ای در ساحت علوم مختلف عرضه کردند. امکانات مالی گسترده ای که در پرتو مستعمرات برای اروپا ایجاد شده بود، این توان را فراهم آورد که اروپا بتواند از دستاوردهای این علوم به سرعت استفاده کند.
رنسانس که دربرابر اندیشه کلیسایی پدید آمده بود و با آن مخالفت می ورزید به طور پیوسته، از حوزه دین دور و دورتر شد. اندیشه هایی که در کلیسای کاتولیک وجود داشت راه بین دنیا و آخرت را مسدود و جهان آخرت را جدای از دنیا معرفی می کرد و راه رسیدن به آخرت را ترک دنیا می دانست. در این وضعیت بود که کم کم گرایش به دنیا پیدا شد و چهره های دنیا زده دین، سر از آستین معرفت بیرون آوردند. در همین دوران است که ما می بینیم، پروتستانیزم در غرب پیدا می شود.
پیدایش پروتستان
پروتستان یعنی «مخالف» و «ضد»، این ها در برابر اندیشه های کلیسایی به مخالفت برخاستند و مسلمات کلیسایی را زیر سوال بردند و روز به روز پروتستانیزم در غرب گسترش پیدا کرد و به گفته برخی از جامعه شناسان مثل «وبر» در واقع رشد سرمایه داری در پرتو اندیشه های پروتستانی شکل گرفت، پروتستانیزم گرایش به دنیا را ترویج می کند. آبادانی دنیا را به عنوان یک ارزش الهی معرفی می کند و پیروان خود را به سوی دنیا فرا می خواند. پروتستانیزم پیدا شد و روزبه روز گسترش یافت و امروز در ساحت فرهنگ مسیحی حرف اول را می زند. پروتستان ها، بیش از هر چیز به عقل آن هم به معنای امروزی کلمه، یعنی عقل مصلحت اندیش، معتقدند.
گذر از خدا و دین
کم کم کسانی در این عرصه پیدا شدند و اعلام کردند، دوران دین گذشته است، بشر وارد مرحله تازه ای شده و معرفتی پیدا کرده که دیگر مجالی برای دین نیست. سپس رابطه انسان غربی و خدا به گونه ای شدکه کسانی مثل «نیچه» پیدا شدند و به صراحت اعلام کردند، «خدا مرده است». مرگ خدا یکی از عناوین موجود در این مکتب غربی است. اما با مردن خدا کار تمام نشد. به قول «سارتر» خدا مرد و انسان خدا شد. اومانیسم نفی هرگونه اندیشه الهی و محور قرار دادن انسان برای همه چیز است.
مغرب زمین با کشتن خدا (در توهمات خودشان) و خدا کردن انسان، باز هم نتوانست نجات پیدا کند. به همین دلیل اندیشمند متاخر غرب «میشل فوکو» گفته است: خدا مرد، انسان خدا شد و انسان مرد. انسانی که خدای او مرده، خودش هم مرده است. هیچ هویتی و هیچ هدفی ندارد.
ویژگی های انسان در نگرش غربی
نتیجة اندیشة عدم استقلال انسان و بیتوجهی وبها ندادن به او در مسیحیت قرون وسطی (کاتولیک) موجب ایجاد امواج انسانگرایی در پایان این قرون بود. این امواج به دو صورت دینی و غیردینی در قالب «نهضت اصلاح دینی» و «رنسانس» پدید آمد. محور تأکید هر دو جریان بر شخصیت مستقل و مسئولیت افراد و در مبانی فکری تمدن غرب انسان بود. (مسیحیت، عبدالرحیم سلیمانی اردستانی،ص240)
مبانی فکری تمدّن غرب (که در عکسالعمل به تفکرات مسیحیت قرون وسطایی و سرکوب علم و دانش و تعقل و خرد انسانی و فساد حاکم بر کلیسا و پیشفروش بهشت و فروش آمرزشنامه به وجود آمد) تحولات عمدهای در مناسبات او با جهان هستی و با طبیعت و با انسانهای دیگر (جامعه) پدید آورد:
۱ـ تغییر در نگاه او به جهان هستی و در نتیجه رشد دنیاگرایی.
۲ـ تغییر رابطة او با طبیعت و تلاش برای تسلط و استخدام هر چه بیشتر آن بر پایة «منفعتطلبی» و «لذتجویی».
۳ـ تغییر مناسبات با جامعه و انتظارات از دیگران و در نتیجه رشد «فردگرایی» در میان «بشر ساخته تمدن غرب» که تمدنی گریزپای از دین (مسیحیت کلیسیایی) بود. (عرفی شدن در تجربة مسیحی واسلامی،علیرضا شجاعیزند،ص۱۱۷)
در حوزة نگرشها نیز انسان ساخته شده در این تمدّن دچار چند تحول اساسی و انتقال جدی گردید (همان،ص120):
انتقال از ارزش مداری به فایدهگرایی، از نوعدوستی به خودخواهی، از حقجویی به مصلحتاندیشی، از عاقبتاندیشی به دم غنیمت شماری، انتقال از تعالیخواهی به لذتجویی؛ انتقال از سعادتطلبی به عافیت طلبی، از طلب رضایت الهی به مطالبة خرسندی دنیوی و انتقال از عدالتخواهی به منفعتطلبی.
نتیجه نگرش غربی به انسان
و بدینگونه به دلیل آنچه از کلیسا مشاهده شده بود ( یعنی عدم توانایی کلیسا در اداره امور زندگی و عدم پاسخگویی به اندیشة انسانی و برخوردهای متحجرانه با هجوم سیلآسای اندیشههای دانشمندان و متفکران مسلمان که به طرق مختلف به سمت اروپا جاری شده بود و رو آوردن به تفتیش عقاید و سرکوب آنان) کاهلی و سبکسری در انجام وظایف و سستی در رعایت آداب دینی مسیحیت در اروپا شکل گرفت و جریان بیاعتنایی در انجام تکالیف توسط پیروان این دین هر روز گستردهتر گردید و مبانی اولیة تمدن مادی غرب شکل گرفت:
- اصالت خود انسان و علم و خرد او و مبنا بودن این دو به عنوان ابزار رسیدن به سعادت، بینیاز از ماوراءطبیعت (که البته صرفاً یک سعادت این دنیایی مورد نظر بود و به اصطلاح، هدف بهشت نقد ایجاد نمودن بود.)
- تکیهگاه قرار گرفتن علم و خرد خود انسان و جانشینی با آنچه دین به آن میخواند.
- اصالت نفع و سود و اصالت تلاش انسانها برای کسب آن
- پذیرش ثروتاندوزی و توجیه تکاثر در اموال
- گسترش فردیت و توجه به خود و به فرد و خواستهای او
- مرکز توجه شدن خود انسان، حتی جسم و اعضاء او
- مرکز توجه شدن و تقدیس و پرستش علم ( ساینتیسم ) و ابزاری شدن علم و وسیله کسب ثروت و قدرت گردیدن آن.
کلام آخر
بنابراین انسان در دیدگاه اسلامی موجودی است «خداشناس» و «خداگرا» و به همین دلیل به سوی «حقیقت» و «زیبائیها» و «خیرها» گرایش دارد و از «جهالتها» و «زشتیها» و «شرها» و «پستیها» گریزان است. او در دامان تربیت الهی ،بوسیلة پیامبران و اوصیاء آنان میتواند تربیت یافته و ابعاد لایتناهی وجودش شکوفا گردد. این انسان نه راهبی گوشهنشین که عارفی عابد و مجاهدی اصلاحگر اجتماع میباشد که با انگیزههای الهی برای خدا قیام مینماید. و همة اینها او را از عشق به انسانها چه با ایمان و چه سایر مردم باز نمیدارد و برای رسیدن به کمال وجودی خود رسیدگی به انسانهای نیازمند را سرلوحة کار خود قرار میدهد و تنها منافع شخصی خود را در نظر نمی گیرد.
نمونة عملی و تربیت شده چنین انسانهایی در انقلاب اسلامی تحت تربیت امام خمینی(ره) ظهور نمودند و به عنوان«الگوی متعالی انسان» به جهان معرفی گردید. نمونههای بارز این انسان شهید گرانقدر آیتالله بهشتی، شهید آیتالله مطهری و... و هزاران شهید گرانقدر جبهههای دفاع مقدس چون شهیدان چمران، باکری، همت، زینالدین،خرازی، باقری و... بودند که بعنوان الگو به عصر ما و زمان ما و انسانهای معاصر اهداء شدند.
مى بینیم که این تصویر از انسان، کامل ترین و والا ترین تصویرى است که تمام وجودِ او را به نمایش مى گذارد، کمترین اغراق و گزافه گویى در آن راه ندارد، و چشم اندازى روشن براى سیرِ انسان فراهم مى سازد.
امّا تمامى انسان شناسى هاى دیگرى که عرضه شده اند سراسر عیب و اشکال هستند که باید در جای خود بیان شود اما به طور کلی دو عیب بنیادین در ذات آنها نهفته است:
1) ترسیم چهره اى دروغین از انسان که هیچ گونه تناسبى با حقیقتِ وجودِ او نداشته است.
2) ناکارآمدى براى روشن ساختن نقشه حرکت انسان به سوى سعادت.