سیم های خاردار، کانال های حفر شده برای پناه گرفتن، میدان های مین و ارتفاعات صعب العبور در بانه و مریوان، دریاچه نمک، خرمشهر، آبادان، شلمچه، نفت شهر، جزایر مجنون، سه راه جفیر، نهر جاسم، شهرک دوعیجی و کانال ماهی، سوسنگرد، دهلاویه، بستان، تنگه چزابه، مهران و دهلران واژه های آشنایی هستند که زمانی بهترین و خالص ترین انسان ها با آنها زندگی می کردند، همان هایی که فارغ از همه چیز و همه کس در جبهه های جنوب و غرب، در سنگرها، آرپی چی به دست و بی سیم بر دوش بر روی سیم های خاردار و میدان های مین می لغزیدند ، شیرینی شهادت را می چشیدند، جانبازی را می آموختند و یا طعم تلخ اسارت را تجربه می کردند. 26 مرداد ماه 1369 سالروز بازگشت اولین کاروان اسراء جنگ تحمیلی به کشورمان است.اسرایی که بعضی شان نزدیک به دو دهه در بند رژیم بعثی عراق و به دور از خانواده هایشان بودند.
پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران در سالروز بازگشت اولین کاروان از رزمندگان آزاده و سرفراز به مهین مان، گزیده ای از خاطرات و نقل قول های این عزیزان، در رابطه با امام خمینی(س)، در دوران اسارت را به نقل از کتاب «روایت هجران: امام خمینی و آزادگان، خاطرات و نامههای دوران اسارت آزاگان» که در سال 1375 از سوی موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(س) منتشر شده است،عرضه می دارد.
خاطره اول: خمینی مسلم، خمینی قائد
عراقیها ما را به اسارت گرفتند.دستهایمان را بستند و به عقبه خود بردند. در بین راه، یک سربازعراقی دست مرا گرفت و درون گودالی برد که از دید بقیه نیروهای عراقی پنهان بود. آنگاه رو به من کرد و پرسید: «عکس امام را داری؟!! اگر داری، بده به من!» گفتم: «دوستانت در همان لحظات اول همه جیبهای مرا خالی کردند.» او در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: «انا مسلم و انت مسلم. خمینی مسلم، خمینی قائد مسلمی العالم ... » و از این قبیل عبارات. اما بر عکس او سربازانی هم بودند که ما را میزدند، آب دهان به رویمان میانداختند و به رهبر عزیزمان توهین میکردند.
(خاطره از یدالله نیکنام، از نورآباد ممسنی که به مدت 9 سال در اسارت بودند)
خاطره دوم: اعتصاب غذا
بهمنماه سال 1360 بود. برنامه گذاشتیم که سالروز پیروزی انقلاب اسلامی را جشن بگیریم. با درست کردن یک نوع شیرینی که از خرما و آرد بود، خود را برای جشن 22 بهمن آماده کردیم. روز 22 بهمن با شیرینی از تمام اسرای دربند پذیرایی کردیم. جلو اتاق دکتر، یک افسر اطلاعات نشسته بود. یکی از بچهها مقداری شیرینی به افسر اطلاعات عراق تعارف کرد. افسر عراقی پرسید: «این شیرینی به چه مناسبتی است؟» آن برادر گفت: «به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی و به یاد شهدای انقلاب.» افسر عراقی با شنیدن این کلمات رنگ باخت و شروع کرد به بدگویی از انقلاب، شهدا، امام و... به محض شنیدن این خبر که افسر اطلاعات اردوگاه به امام و شهدا توهین کرده، تمامی 1200 نفری که در اردوگاه بودیم، رفتیم داخل آسایشگاهها. ظهر که شد، بیرون نیامدیم. سربازان عراقی آمدند و گفتند: «وقت غذا است. بروید غذا بگیرید!» اما احدی از جایش تکان نخورد. این عکسالعمل در تمام آسایشگاهها یکسان بود. دیگهای غذا وسط حیاط بودند و کسی برای گرفتن غذا بیرون نمیرفت. شب شد. سربازان آمدند تا برویم غذا بیاوریم. اما کسی از جایش تکان نخورد. روز دوم هم به همین ترتیب سپری شد. روز
سوم، همان افسر اطلاعات به همراه تعدادی سرباز آمد و تهدید کرد که اگرغذا نگیرید،چه میکنم و... اما همۀ این حرفها بیفایده بود.در هر آسایشگاه یک «حبابه» (ظرف آب) داشتیم. افسر بعثی بهسربازان دستور داد آب حبابه را خالی کردند و کتک سیری هم به مازدند و در را قفل کردند و رفتند. روز چهارم به همین ترتیب سپری شد.فرماندۀ اردوگاه دست و پایش را گم کرده بود و میخواست هر طورکه شده، ما اعتصاب غذا را بشکنیم. با اینکه در بین ما پیرمرد، نوجوان چهاردهساله و مجروحان بودند، اما کسی زیر بار حرف زور آنها نمیرفت. عراقیها ریختند داخل آسایشگاه و تمام سیگارها را جمع کردند تا شاید سیگاریها اعتصاب را بشکنند، امّا باز هم به نتیجهای
نرسیدند. با اینکه چهار روز از اعتصاب ما میگذشت، کسی حاضر نبود تن به ذلت بدهد و از حرفش برگردد. یکی از برادران نانی داشت که آن را بین 54 نفر تقسیم کرد. به هر نفر ذرهای نان رسید. با تاریک شدن هوا، باران شروع به باریدن کرد. نخی به تکّۀ ابری بستیم و از
پنجره دادیم پایین. روی زمین مقداری آب جمع شده بود. ابر را می دادیم پایین، وقتی که آب به خود میگرفت، آن را بالا می کشیدیم و می چلاندیم. چند بار که این کار را کردیم، دو - سه لیوان آب گل آلود به دست آوردیم و بین همه تقسیم کردیم. به هر نفر، فقط به اندازه خیس کردن لبها رسید. نکته قابل توجه این بود که وقت نماز، ناخودآگاه نیروی عجیبی میگرفتیم. با شور و هیجان بلند میشدیم و با چهرههای متبسم، نماز جماعت را برپا میکردیم. بعد از نماز،دست در دست یکدیگر، یکصدا شعار وحدت سر میدادیم و بعد از نماز دوباره بیحال میافتادیم کف آسایشگاه. روز پنجم و ششم را هم پشت سر گذاشتیم و وارد روز هفتم شدیم. از شدت ضعف، به زور حرف میزدیم. در این روز بود که از بغداد یک افسر عالیرتبه به همراه تعدادی سرباز وارد اردوگاه شد و به تک تک آسایشگاهها رفت. وارد آسایشگاه که شد، کسی قدرت و توان حرکت نداشت. همه بیحال افتاده بودیم. نفسمان به زور بالا میآمد.
افسر که وضع ما را دید، پرسید: «علت اعتصاب شما چیست؟» یکی از برادران گفت: «شما یک عراقی هستید و رهبرتان را دوست دارید، درست است؟» افسر عراقی گفت: «بله، من رهبرم را دوست دارم.» همان برادر گفت: «آیا تحمل میکنید ما به رهبر و رئیس جمهور شما توهین کنیم؟» افسر عراقی که گیج شده بود، با بیحوصلگی گفت: «نه، تحمل نمیکنم.» آن برادر گفت: «چرا افسر اطلاعات اردوگاه به رهبر ما توهینکرده؟ ما ایرانی هستیم و رهبرمان را دوست داریم. اگر ما را تکه تکه کنید، هر تکه از وجودمان میگوید، خمینی. اگر ما به رهبر شماتوهین کنیم، آیا شما دست روی دست میگذارید و هیچ عکس العملی نشان نمیدهید؟ درست است ما اسیر هستیم، اما وقتی دیدیم کاری از دستمان بر نمیآید، دست به اعتصاب غذا زدیم تا شاید کسی پیدا شود و حرفمان را گوش کند.» (خاطره از حبیب الله آتش بسته) وقتی که افسر عراقی این حرفهای منطقی را شنید، گفت: «من از طرف افسر اطلاعات اردوگاه عذرخواهی میکنم و قول میدهم دیگر این مسئله تکرار نشود.» ما هم اعتصاب غذا را شکستیم. حدود چهارصد نفر را به بیمارستان بردند و سِرُم وصل کردند. به این ترتیب،در دیار غربت و در بند
اسارت، از رهبر انقلاب و خون شهدای مان دفاع کردیم.
(خاطره از حبیب الله آتش بسته)
خاطره سوم: جام زهر
تیرماه 1367 بود که خبر قول قطعنامه را به ما دادند. اول باور نکردیم تا اینکه شب، رادیو تلویزیون عراق خبر پذیرش قطعنامه 598 را از جانب ایران اعلام کرد و نیز گوشهای از صحبتهای حضرت امام را پخش کرد. وقتی امام آن جملۀ سوزناک را گفتند که من این جام زهر را نوشیدم، گریه امان همه را برید. ناراحتی بچهها فقط به خاطر ناراحتی حضرت امام بود. میگفتند که قبول قطعنامه مسئلهای نیست، چون ما پیرو رهبریم و امر، امر رهبر است. بچهها فقط نگران بودند که خدای نکرده امام کسالتی داشته باشند. آن شب تا صبح بچهها برای سلامتی امام دعا کردند.
(خاطره از محمد مهدی تیموریان)
خاطره چهارم: قال خمینی
صبح یکی از روزهای سال 67 بود، قبل از کشیدن سوت صبحانه، مشغول قدم زدن در اردوگاه بودیم که ناگهان شنیدیم بلندگوها شروع به پخش صدای رادیو کردند و اولین جمله که با لحنی
رسا و کشیده ادا میشد این بود: «قال خمینی» و سپس شروع به قرائت پیام امام کردند که مضمون آن بدین صورت بود که «کسانی که در این جنگ شرکت کردند و کسانی که شرکت نکردند یادشان باشد که یکسان نیستند و کشتههای جنگ شهیدند و با شهدای صدر اسلام محشور میشوند» و بعد سرودهای جنگی عراق (انا شیدالمعرکه) پخش شد و به دنبال آن شادی و هلهله کردند، بچهها تعجب کردند که چه شده که پیام امام قرائت شده و بالاخره متوجه این قضیه شدیم که امام قطعنامه را قبول کرده اند. تحلیلها و صحبتهای مختلفی انجام گرفت. ولی خوب، اکثربچه ها ناراحت بودند و میگفتند، چرا این مسئله اتفاق افتاده است و حتماً برای امام این مسئله خیلی سخت بوده و یا اینکه حتماً کار به جای خیلی باریک کشیده شده که امام این مسئله را قبول کردهاند.خلاصه بعضی گریه میکردند و تا سه چهار روز کسی حتی دل و دماغ غذا خوردن هم نداشت.با خود میگفتیم ایکاش اینجا نبودیم، کاش در جبهه بودیم و
لااقل یک کاری انجام میدادیم، افسوس که کاری از دستمان بر نمی آید، ولی بعد میگفتیم که حکم، حکم امام است و هر چه تا به حال انجام دادهایم تکلیف بوده است و از این به بعد هم تکلیف است. ایشان میگویند جنگ نباشد، ما هم اطاعت میکنیم. همان طور که گفتند بروید جنگ و آمدیم، حالا هم که گفتهاند جنگ تمام شده، سلاحها را کنار میگذاریم.
(خاطره از عزیزالله فرخی)
خاطره پنجم:درسی برای نسلهای آینده
در اردوگاه هجده بعقوبه بودیم، یک قطعه شعر که توسط بچه ها دربارۀ دنیای اسارت سروده شده بود، به دست عراقیها افتاد. آنها پس از ترجمه، همۀ ما را در آسایشگاهها محبوس و تا چهل و هشت ساعت از آب و غذا و دستشویی محروممان کردند. بعد از این «کیسه در ماست کردن»، فرماندهِ اردوگاه ـ که یک سرگرد بود ـ آمد و شروع کرد به اراجیف بافتن. از جملۀ صحبتهایش این بود که «شماانسانهای خطرناکی هستید. (منظورش بچههای حزب اللهی بود) و خیلی هم سمج، چرا که امامتان (نام امام را با اهانت برد) جام زهر را نوشید و جنگ را به سختی تمام کرد و ما درس خوبی از شما یاد گرفتیم و به نسل اندر نسلمان سفارش میکنیم که هیچ وقت با ایرانی ها نجنگند!»
(خاطره از حسین منصوری ـ از خرم آباد)
خاطره ششم:در سوگ آفتاب
خرداد ماه 1368 بود، چهاردهم خرداد. نزدیک غروب دیدیم عراقیها شادی میکنند . معلوم بود اتفاقی افتاده است. از بلندگو خبر پخش شد؛ خبر جانگداز رحلت امام خمینی!
چه بگویم؟آن شب، شب سختی بود. شب تلخ جدایی، شب پرواز آفتاب، شب داغ بیپدری و تنهایی. عاشقان امام، امید و آرزویشان را از دست داده بودند. هم او که دلهای خفته را بیداری بخشید. هم او که آمده بود، به اسلام و مسلمین عزتی دوباره دهد و تا قدرت داشت، چنین کرد. هم او که تنها خدا رامیدید و جلوۀ خدا بود. اسرا، این عاشقان راه و اندیشۀ خمینی، این رزمندگان جبهۀ بر حق خمینی و این اسیران در چنگال دشمنان خمینی، آن شب، چه نالهها که نکردند! آن شب، با شنیدن غم جانکاه هجران و جدایی، گویی آتشی به اردوگاه افتاد. اردوگاه، شاهد اشک بیقراران بود. دریایی از درد و رنج بر دلها هجوم آورده بود. نالهها در سینهها شکست. دستها در برابر خدا به التماس نشستند. مگر اشک، راحتمان میگذاشت. مگر اشک، لحظهای بند میآمد. مثل ابر بهاران زار زار میگریستیم و ناله میکردیم. غم تلخ جدایی در دلهایمان نشست. و پشتمان خمیده و آنچنان اثر گذاشت که همۀ مقررات اردوگاه، یکباره رخت بر بست. تماشای صحنههای اندوه، دلهای سخت و شیطانی دشمن را نرم کرد!عراقیها دیگر شادمانی نمیکردند! آنها با تأثر و تأسف ما را مینگریستند! از آن روز، اردوگاه همواره عزادار بود. به دور از چشم عراقیها، زمزمه میکردیم. با سینهزنی و عزاداری، خاطرۀ امام راحلمان را گرامی میداشتیم. گاهی کتک میخوردیم، ولی یاد امام را در اردوگاه همچنان زنده نگاه میداشتیم. یادم هست، سالگرد امام را به بهترین وجه برگزار کردیم. از هفتهها قبل از سالگرد، با برنامهریزی در حد امکان بر در و دیوار اردوگاه علامت سیاه نصب کردیم و مظلومانه ولی مصمّم عزاداری کردیم و یاد پیر جماران را گرامی داشتیم.
(خاطره ای از حسین تمنایی)
خاطره هفتم:چتر عزا و غم
زمانی که حضرت امام در بستر بیماری بودند. مأمورین امنیتی عراق مرتب در رفت و آمد و سرکشی و کسب خبر بودند. آنها عکسالعمل بچهها را زیر نظر داشتند؛ چون میدانستند که اگر امام از دنیا برود حتماً بلوایی به پا خواهد شد. این بود که مراقبتهای ویژهایگذاشته بودند تا از وضعیت آسایشگاهها لحظه به لحظه باخبر باشند. یک روز عراقی ها آمدند و چند نفر از بچهها را به عنوان نماینده برای گفتگو در مورد همین مسئله با خودشان بردند. در آن نشست صحبتهای زیادی رد و بدل شد. عراقیها گفته بودند: میدانید که رهبر شما سن زیادی دارد و اکنون در بیمارستان بستری است. ممکن است فوت کند. بچه ها میگویند: مردن حق است، پیر و جوان نمیشناسد. ممکن است کسی جوان هم باشد وی عجلش برسد و بمیرد. پس اگر امامتان بمیرد، دیگر شما شکست خوردهاید، این طور نیست؟
خیر، هرگز، چون پس از رحلت پیامبر اسلام، مرام او شکست نخورد و اسلام روز به روز قویتر گردید. اسرا لحظهای هم نمیتوانستند به از دنیا رفتن امام فکر کنند و اصلاً فکرش غیر قابل تحمل بود؛ ولی در برابر دشمن مستقیم و استوار و حاضر جواب بودند.یک روز در محوطه اردوگاه در حال قدم زدن بودیم که دیدیم وضع اردوگاه تغییر کرد و غیر عادی شد. لحظه به لحظه بر نفربرها و سربازها و اسلحهها اضافه میشد. هادی با دلهره آمد و گفت: فلانی میدانی چه خبر شده؟ گفتم: «نه!»
بلندگو اعلام کرد که امام فوت کرده! به محض شنیدن این خبر، پاهایم سست شد، نشستم و سرم را در میان دو دست گرفتم. نفهمیدم چقدر گذشت؛ ولی مدتی بعد بلند شدم و به آسایشگاه برگشتم. چتری از عزا و غم فضای، اردوگاه را پوشاند. از هر طرف صدای شیون بلند شد. و بچهها سر در گریبان و سر بر شانه هم گذاشته بودند و های های میگریستند. چنان اوضاعی شده بود که حتی همان سربازان وحشی که سر زده به آسایشگاه میریختند و در دل تاریکی بر سر بچهها چوب و چماق و شلاق میکشیدند، آن روز حالت عجیبی داشتند. عدهای از بچهها غش کردند. کار به جایی کشید که خود فرمانده به اردوگاه آمد و گفت: من فوت رهبر و امامتان را به شما تسلیت میگویم ... شما در عزاداری آزادید، ولی صدایتان نباید بیرون برود. عراقیها تا این حد عقب نشینی کرده بودند. من نمیتوانم از سنگینی غمی که بعد از رحلت امام در دل و جان اسرا نشست چیزی بگویم. این غم نهفته، تا ابد همسایه ما خواهد بود.
(خاطره ای از اسماعیل حاجی بیگی)
خاطره هشتم:تا چهلم
موقع رحلت امام صبح زود آمدند برای گرفتن آمار. پخش نوارهای موسیقی برنامه بعدی آنان بود. این موضوع خشم آزادهها را برانگیخت، به طوری که بچهها به ارشدهای آسایشگاه گفتند: «شما موظف هستید با فرماندههان اردوگاه صحبت کنید و به آنها بگویید امام ما رحلت کرده. این نوارهای کثیف را قطع کنید.» دشمن با شنیدن این موضوع جا خورد و نوارها را قطع کرد. ما تا چهلم امام در چنگال دشمنان بعثی به سوگ نشستیم.
(خاطره ای از سید جلال حسینی)
خاطره نهم:عزاداری زیر پتو
ما از بیماری امام اطلاع داشتیم؛ ولی آن شب دلم خیلی شور میزد و منتظر، پشت پنجره ایستاده بودم. سربازان عراقی اعتراض میکردند که چرا ایستادهای و من بیماری را بهانه میکردم؛ ولی بر اثر اضطراب و ناراحتی نمیتوانستم بنشینم و دائم در سلامتی امام را از خدا میخواستم. وقتی صبح شد و به داخل حیاط اردوگاه آمدیم، مشاهده کردیم که برادرانی که در آسایشگاههای دیگر بودند و تلویزیون داشتند در حال پچ و پچ و گفتگوی در گوشی هستند. از یکی سئوال کردم که آیا خبری شده؟ گفت: بله پدرمان از دست رفته. با شنیدن این جمله چشمم سیاهی رفت و فوراً به داخل آسایشگاه رفتم. همه ناراحت بودند و سرشان را به دیوار میزدند و فریاد میکشیدند؛ولی چارهای نبود و باید تحمل میکردیم ... در زیر پتو با دوستانمان به عزاداری برای امام پرداختیم.
(خاطره از سید ربیع سیادت پور)
خاطره دهم:تونل مرگ
روزی که به اتفاق چهل و نه نفر دیگر از اردوگاه رمادیه 7 به موصل، کمپ 1 برده شدیم، شب هنگام بود که به محل جدید رسیده و دشمن بدون اینکه ما را بشناسد، همه را به داخل اتاقها فرستاد. صبح روز بعد بعثیها تازه متوجه شدند که دیشب پنجاه نفر را چرا آرام به زندان فرستادهاند؛ میبایست از آنان با شلاق و باتوم پذیرایی کرد. لهذا سوت به صدا درآمد و همه آن جمع را به درون آسایشگاه ها فرستادند، جایگاهی که محل شکنجه آنها بود. وقتی که وارد آسایشگاه شدیم، یک ستوانیار بعثی به اتفاق تعدادی سرباز کابل به دست وارد شدند. ستوان یار آدم بسیار پستی بود و معروف به «افسر والله العلیالعظیم
خمس خمس اعدام» بود. این شعار همیشگی وی به حساب میآمد و میگفت: پنج تا پنج تا شما را اعدام میکنم.
در درون آسایشگاه کانال بزرگی بود بنام «تونل مرگ» آنجا محل شکنجه ما بود. سربازان به دستور ستوانیار بعثی به ما گفتند که باید به حضرت امام اهانت کنید. همین که این دستور به یکی از افراد ما داده میشد، آن فرد به پای خودش به درون «تونل مرگ» میرفت. این حرکت خود بیانگر این حقیقت بود که ما شکنجه را میپذیریم، اما اهانت به رهبرمان را هرگز قبول نخواهیم کرد. خدا شاهد است که در آن روز، یکی از این پنجاه نفر، حتی یک بار التماس نکرد که ای دشمن! مرا عفو کن. حتی یک نفر را نیاوردند که به طرف کانال ببرند؛ خود فرد به درون تونل میرفت و شکنجه را می پذیرفت و لب باز نمیکرد! همین که به فرد گفته شد: «سب الامام!» او با پای خود به طرف کانال به راه میافتاد. و این حرکت برای ما در آنجا، قبل از تأثر، لذت داشت. تعدادی را که شکنجه کردند، نوبت به من رسید، ولی یک مرتبه متوجه شدم که به من گفته شد: ابوترابی تو برو کنار. همه خیال کردند
که مرا بخشیدهاند. من هم تصور کردم که قضیه چیز دیگری است و آنها با این حرکت، قصد تفرقه بین ما را دارند. به هر حال از موضوع ناراحت شدم و در همان ناراحتی، خوشحال بودم که برادران عزیزمان اینگونه پایمردی مینمایند. نوبت به یکی از پاسداران عزیز به نام سید کمال معنوی رسید. خیلی ریز بود، تمام سربازان با کابل به جانش افتادند. آنقدر او را زدند که بیهوش بر روی زمین افتاد، در این هنگام که یکی از سربازان به فرماندهشان گفت: سیدی، هذا شقی؟ این از لاتهاست؟ فرمانده: چطور!
سرباز: در اردوگاه رمادیه هنگامی که خواستیم آنان را بزنیم، وی با تیغ به سربازها حمله کرد! فرمانده: عجب! بیاوریدش. درد شکنجه طاقت را از او گرفته بود و دیگر توان حرکت نداشت، لهذا سربازان عراقی به طرفش حملهور شده و او را آوردند و دیگر بار وحشیانه به طرفش هجوم بردند. ده تا ده تا کابل بود که بر روی سرش فرود میآمد و سینه و صورتش را میآزرد. بعد از این همه شکنجه به او گفته شد: «سب الامام» و باز راضی به این خلاف نشد و چون دید عذاب سختتر شد، قرآن را به بغل گرفت و به قرآن پناه برد. در اینجا بود که با یاری خداوند، ستوان یار دستور داد، چون به قرآن پناهنده شد، رهایش کنید، ولی هرگز از آن دلیر مرد سخن خلافی شنیده نشد. بعد از آقای معنوی، نوبت به من رسید و ستوانیار بعثی گفت: حالا ابوترابی تو بیا! و دستور داد: به این پنج تا پنج تا بزنید. جلادان شروع به زدن نمودند، بدنم پر از خون شده بود که آنها از ترس مردنم، رهایم کردند.
(خاطره از حجت الاسلام ابوترابی)