در بخش دوم از این سخنرانی، «میکو پلد» فرزند «ماتیتیاهو پلد» از ژنرال های ارشد ارتش اسرائیل در جنگ های 1967 و پس از آن، به بیان خاطرات خود از برخورد با فلسطنیان خارج از سرزمین های اشغالی و مرگ دلخراش خواهرزاده ی خود «مدار الهانان» سخن می گوید. این اتفاق ناگوار مسیر زندگی پلد و خانواده ی او را تغییر داد و او پس از آشنایی با یک گروه فلسطینی در ساندیاگو حقیقت را درباره ی رژیم نژادپرست صهیونیستی دانست و فعالیت های خود برای صلح را آغاز کرد.
جماران ـ سید محمد یوسف ثانی: میکو پلد(متولد ۱۹۶۱ در اورشلیم) فعال صلح یهودی، نظامی سابق اسرائیلی و فرزند یکی از افسران ارشد ارتش اسرائیل است. وی در کتاب خود با عنوان «فرزند ژنرال: سفر یک اسرائیلی در فلسطین» دست به بررسی مستند و میدانی مسأله ی فلسطین زده است.
سخنرانی او که به بهانه ی چاپ این کتاب در اکتبر سال ۲۰۱۲ و در شهر سیاتل امریکا ایراد شد همچنان بازگو کننده ی حقایقی تلخ و تکان دهنده درباره ی اسرائیل و مسأله ی فلسطین است. در این روز ها که جامعه ی جهانی دردمندانه شاهد حملات وحشیانه ی ارتش اسرائیل به غزه بوده است، بازخوانی این سخنان برای مخاطبان دربر دارنده ی دانستنی های مهمی درباره ی مسأله ی فلسطین و رژیم صهیونیستی خواهد بود.
در قسمت دوم این سخنرانی وی به بیان بخش هایی از زندگی خود و خانواده ی خود می پردازد و وقایعی را شرح می دهد که طی آن ها دیدگاه او نسبت به مسأله ی فلسطین تغییر یافت و فعالیت و تلاش برای برقراری عدالت و صلح عادلانه را آغاز کرد.(برای مطالعه بخش نخست اینجا را کلیک کیند)
«بعد از این قسمت (چنانکه گفتم) داستان کتاب میان زندگی شخصی خانواده ی من و تاریخچه ی اسرائیل رفت و آمد می کند و به این می پردازد که چگونه این دو موضوع به یکدیگر مرتبط اند.
این عکس خواهر زاده من «مدار» است
در ۴ سپتامبر ۱۹۹۷ او کشته شد. دو فلسطینی جوان خود را در اورشلیم منفجر کردند و زندگی خود و چندین اسرائیلی را گرفتند که یکی از آن ها «مدار» بود. او ۱۳ سال داشت.
زمانی که یک دختر بچه ی ۱۳ ساله که او را می شناسید و دوستش دارید اینگونه کشته می شود، دیگر نمی دانید باید چکار کنید. نمی دانید چه فکری کنید و نمی دانید چه احساسی باید داشته باشید. و نمی دانید چگونه پس از آن می خواهید به زندگی بازگردید.
علاوه بر این ها او نوه ی یک ژنرال مشهور بود. این هم از یک خبر مهم! و بالاتر از آن او نوه ی «آقای صلح با فلسطینیان» بود. و حالا [همه خواهند گفت] ببینید که آن ها با او چه کرده اند. ببینید با نوه ی او چکار کرده اند. البته پدر من در آن زمان درگذشته بود. بنابراین این خبر مهمی بود و هنگامی که من به اورشلیم بازگشتم خانه ی خواهرم درست همانگونه بود که در صفحه ی اول روزنامه ها دیده بودم و در بالای آن نوشته شده بود«نوه ی ژنرال پلد توسط فلسطینیان کشته شد.» خانه ی خواهرم البته پر از کسانی بود که سوگواری می کردند و برای همدردی آمده بودند و همچنین مملو از خبرنگاران بود! صفی بی پایان از خبرنگاران!
پس از مراسم تدفین خواهرم بیرون آمد و احوالپرسی کرد و همه را دید و دو چیز گفت که مسیر [زندگی] مرا تغییر داد. و من فکر می کنم مسیر خود او را هم تغییر داد و به بسیاری از ما کمک کرد تا افکار خود را درباره ی این واقعه ی غم انگیز و غیر قابل بیان منسجم کنیم. اولین چیزی که از او سوال شد درباره ی انتقام و مقابله به مثل بود. و پاسخی که او داد این بود که: «هیچ مادر واقعی هرگز نمی خواهد که چنین اتفاقی برای مادر دیگری بیافتد. با من درباره ی انتقام حرف نزنید! مادر بودن یک نیروی جهانی ست. این نیرو از همه ی تفاوت هایی که ممکن است میان ما وجود داشته باشد فراتر است.» و گفت او بالاتر از هر چیز دیگری یک مادر است.(او ۳ پسر دیگر هم دارد. پسر های فوق العاده ای هستند.) نکته ی دومی که او گفت این بود که: «...دولت من مسئول این اتفاق است. دولت من این دو مرد جوان را به درجه ای از ناامیدی رساند، که باعث شد آن ها زندگی خود را بدهند و زندگی چندین انسان بیگناه دیگر و از جمله یک دختر بچه ی ۱۳ ساله را بگیرند. ظلم و ستم وحشیانه ای که فلسطینیان به خاطر ما تحمل می کنند علت این حادثه بود. این دلیل اتفاقی ست که افتاده است. اگر می خواهید که دیگر چنین اتفاقی تکرار نشود باید ظلم و ستم را پایان دهید. تا زمانی که برای فلسطینیان داشتن امید و آزادی و آب و سرزمین و خانه هایشان ممنوع است این اتفاقات ادامه خواهد داشت. من انگشت اتهام خود را به سمت دولت خود می گیرم.» و جالبتر از همه این که بنجامین نتانیاهو که امروز نخست وزیر اسرائیل است آن روز ها هم نخست وزیر بود. او قبل از آن، از دوستان شخصی نزدیک خواهر من بود زیرا با هم به یک مدرسه در اورشلیم می رفتند که این البته خود داستان دیگری ست...
بعد از آن پس از ۷ روز سوگواری که سنت ما یهودیان است و پس از آن تمام می شود، من به امریکا برگشتم و در آن زمان در امریکا زندگی می کردم. خب شما باید روز بعد سر کار بروید، اما چطور می توانید این کار را بکنید؟ جمله ای که خواهرم گفت مرا در مسیر دیگری قرار داد و آن گاه با خود گفتم اکنون زمان آن رسیده که باید کاری کرد. زیرا او پس از آن بسیار کم صحبت شد و بجای آن شوهر او «رامی» بسیار این روزها صحبت می کند و بعضی از شما در اینجا ممکن است نام او را شنیده باشید و او را بشناسید. او اکنون درباره ی صلح و نیاز به این که به فلسطینیان حقوق و آزادی هایشان داده شود سخن می گوید. من بسیار خوش شانس بودم زیرا در ساندیاگو گروهی را ملاقات کردم. یک گروهی گفتگوی یهودی-فلسطینی. مدتی گذشت تا آن ها را پیدا کنم و مدتی گذشت تا بفهمم چه کاری باید انجام دهم. و نکته ی جالب این که من در آن زمان ۳۹ ساله بودم، در این جا در ایالات متحده بودم، و تازه در اینجا بود که برای اولین بار با فلسطینیان ملاقات کردم! من در اورشلیم به دنیا آمدم و بزرگ شدم! اورشلیم ظاهرا یک شهر با قومیت های مختلف است. اما اولین باری بود که در کنار فلسطینیان کاملا مانند افرادی مساوی با خود پشت یک میز نشستم. اولین بار در اینجا در ایالات متحده این اتفاق افتاد. زیرا درست است که اورشلیم را هم متحد می نامد اما در واقع کاملا تفکیک شده است. به همین دلیل یک پسر اسرائیلی هرگز فلسطینیان را ملاقات نمی کند. ممکن است فقط در حالی که راه می روند یا ظرف می شویند آن ها را ببینید. و در آن جا بود که برای اولین بار قصه هایی را شنیدم که پیش از آن هرگز نشنیده بودم...
این یک گروه گفتگو بود و اصلا بحث در آنجا بر سر متهم کردن یا جدال نبود. هر کسی داستان خودش را می گفت. درکنار فلسطینیانی نشستم که از «آوارگی بالأجبار» و «کشتار ها» و تمامی چیز هایی گفتند که ما هرگز انجام نمی دهیم!! ما اسرائیلیان هرگز این کار ها را انجام نمی دهیم! ما مردمان اخلاقی ای هستیم! با یک لشکر پایبند به اخلاق! ما البته اشتباه می کنیم! و خب کامل نیستیم! اما اصولا ما این کار ها را نمی کنیم!!
شانسی که آوردم این بود که افرادی دور و برم بودند (و بیشترشان هم فلسطینیان بودند) که به من کمک کردند تا این تغییر را پشت سر بگذارم. می دانید... این مانند این است که دندان هایتان را بدون بی حسی بیرون بکشند! بسیار دردناک است. این که بدانید هیچ کدام از چیز هایی که می دانید حقیقت ندارد. و با توجه به پیشینه ی من و خانواده ی من این بسیار دردناک بود.
اما آن ها بسیار مهربان و بخشنده بودند. در واقع آن ها به من اجازه دادند خود از این مرحله عبور کنم. من تا ابد خود را مدیون این گروه فلسطینی در ساندیاگو می دانم که مرا آرام آرام راه بردند. این مسیر چند سال به طول انجامید. این گونه که امروز از آن سخن می گوییم شاید ساده به نظر بیاید. اما واقعا سخت بود و زمانی بسیار طولانی برد. و پس از آن من خود فعال شدم. پس از آن تصمیم گرفتم با گروه های فلسطینی در درون اسرائیل دیدار کنم. از کرانه ی باختری دیدن کردم. شروع کردم به آموختن بیشتر و بیشتر درباره ی مسأله.
زمانی که به کرانه ی باختری سفر می کردم با این تابلو مواجه شدم:
اگر به ایست بازرسی اصلی «کولندیا» برسید، این علامت را می بینید. اندازه اش به بزرگی یکی از دیوار های اینجاست! علامت بسیار بزرگی ست. چنان که میبینید با حروف سفید در پسزمینه ی سرخ نوشته شده است که معمولا به معنای «خطر» است. میبینید که تابلو به زبان عبری ست. و بر روی آن نوشته است:«این جاده به منطقه ی A منتهی می شود که تحت کنترل فلسطینیان است. و ورود اسرائیلیان به منطقه ی A ممنوع است و خطر مرگ درپی دارد. و یک جنایت است!!» و همانطور که میبینید دو علامت تعجب هم دارد! اگر هنوز هم نترسیده اید دو علامت تعجب کار را تمام می کند! البته من این را هم فهمیدم که اگر عبری بلد نباشید این متن به نظرتان کاملا بیربط است. این تنها در صورتی کار می کند که بتوانید عبری بخوانید.
اکنون اگر چنین نشانه ای ببینید. و اگر کلا حسی در وجودتان باشد. دور میزنید و به خانه باز می گردید. کدام آدم عاقلی هست که علامت خطر را (مثلا علامت منطقه ی آتش سوزی را) ببینید و درست به سمت آن حرکت کند؟ شانس خوبی که من آوردم این است که من ازین حواس ندارم! و دوستان زیادی هم دارم که چنین حسی ندارند. و ما درست در جهت مستقیم ادامه دادیم. و هربار که می خواهم دوستان خود را در آن سوی دیوار ببینم درست از کنار از این ایست بازرسی و این تابلو عبور می کنم. و نکته ی جالب این است که هر بار یک چیز مشابه می بینم.
جالب این است که از همان بار اول، تا همین امروز که چندین سال می گذرد، من هر بار از این علامت عبور کرده ام و هر بار هم دقیقا یک چیز دیده ام! راهبندان های ترافیک را دیده ام، و بچه هایی که به سمت مدرسه می روند. (که به نظرم در طرف فلسطینی معمول ترین صحنه ای ست که می تواند دید که بچه ها به مدرسه می روند و می آیند.) مردم را می بینم که سر کار می روند و فروشگاه ها را.
هنوز به دنبال فلسطینیانی می گردم که می خواهند مرا بکشند! هنوز هم دنبال فلسطینیانی می گردم تا آماده اند با رگبار مسلسل و تانک و اف ۱۶ مرا تنها به این دلیل که اسرائیلیم بمباران کنند. هنوز هم می خواهم این را ببینم. و می دانم بسیاری از اسرائیلیانی که این کار را می کنند هم این ها را ندیده اند.
بعد از آن که زمان گذشت متوجه شدم که این علامت هیچ ربطی به امنیت ندارد. دیوار هم هیچ ربطی به امنیت ندارد. نظامیان بسیار زیاد اطراف جاده هم ربطی به امنیت ندارند. وحشت زده کردن و آزاری که فلسطینیان ساکن اسرائیل هر بار که به فرودگاه اسرائیل می روند مجبورند تحمل کنند و پروسه ی تحقیر کننده ای که آنان هر بار می خواهند به آن سوی دریا سفر کنند باید تحمل کنند هم ربطی به امنیت ندارد. تنها دلیل آن نژادپرستی، نفرت و تلاش فوق العاده برای از هم جدا نگاه داشتن ماست. تا امثال مرا برتر و آنان را بدون هیچ حقوقی نگاه دارد. این هدف تمام بازی و هدف همه ی این کار ها و هدف آن علامت ست.
در عکس بعدی نوشته شده است:
«قطعنامه ی ۳۰۱۳ سازمان ملل در سال ۱۹۷۳ بیان می کند: «مقاومت ملت های تحت استعمار و همچنین تحت نفوذ بیگانگان یا رژیم های نژادپرست، برای احقاق حق خود برای حاکمیت بر سرنوشت خویش، و همچنین استقلال، مشروع است و در مطابقت کامل با اصول قوانین بین المللی ست.» »
مشروع و در مطابقت کامل با اصول قوانین بین المللی ست! این توصیف کننده ی مقاومت فلسطینیان است. زیرا [عبارت قبل از آن] دقیقا همان چیزی ست که اسرائیل است!
در این عکس من در کنار دوست خود جمال ایستاده ام که برای سالیان سال در زندان های اسرائیل زندانی بود. او در واقع محکوم به حبس ابد بود. اما در یکی از تبادلات زندانیان میان سازمان آزادی بخش و اسرائیل آزاد شد. دلیل محکومیت او به حبس ابد این بود که او یک سرباز را کشته بود. او و ۳ نفر دیگر، دو سرباز جوان اسرائیلی را دیدند که از یک بانک در رام الله نگهبانی می کنند، و سرباز ها هم معمولا تا بن دندان مسلح اند. و آن جوانان فلسطینی با آن ها روبرو شدند و با چاقو آنقدر به آن ها ضربه زدند تا آن سرباز ها از پای در آمدند. و به همین دلیل هم آن ها فرار کردند، دستگیر و شکنجه شدند و به حبس ابد محکوم شدند. اما هنگامی که من عکس هر دومان را در کنار هم می بینم، از این امر متعجبم که کدام یک از ما واقعا تروریست هستیم!؟ زیرا بر اساس این قطعنامه قطعا او نیست!
از طرف مقابل من در ارتش اسرائیل خدمت کرده ام. یک ارتش اشغالگر و ظالم، ارتشی که هدف نهایی آن این است که مطمئن شود امثال جمال دولتی نخواهند داشت و از حقوق خود برخوردار نخواهند شد و جرأت مقاومت را هم نخواهند داشت. البته درست است، ارتش من لباس فرم دارد، فرمانده و ژنرال دارد، اما کدام یک از ما تروریست واقعی هستیم؟
و در نهایت (و کتاب هم اینگونه پایان می یابد) چه باید کرد؟ چگونه دو ملت باید یک دولت و یک کشور را با هم سهیم شوند؟
مثال های بسیاری وجود دارد. مثلا به سوئیس نگاه کنید. به بلژیک نگاه کنید. این کشورها چند ملیتی اند. سوئیس، سوئیس است و بلژیک، بلژیک است. فارغ از این که چه ملیت هایی در پشت این نام ها هستند. بنابراین مثال های بسیاری از کشور هایی وجود دارد که در درون خود چند ملیت دارند. یک بار دیگر به این سوال بازگردیم، آیا یک دولت راه حل درست است؟ آیا دو دولت راه حل درست است؟ آیا ۳ دولت راه حل درست است؟ بعضی افراد سخن از کنفدراسیون می زنند.
حقیقت این است که اسرائیل به عنوان یک دولت یکتا ساخته شد. از دید یک اسرائیلی مرزها کاملا مشخص اند. مرز های کشور اسرائیل [از دید یک اسرائیلی] از رود اردن در شرق آغاز و در دریای مدیترانه تمام می شود. همین. اگر به کتاب های درسی نگاه کنید، اگر به نقشه های هواشناسی نگاه کنید، اگر به هر نقشه ی رسمی در کشور اسرائیل نگاه کنید مطلقا مشخص است، هیچ سوالی در ذهن هیچ کس نیست که مرزهای دولت اسرائیل کجا هستند. و این نقشه آن است:
بنابراین این تصور که ممکن است دولتی اسرائیلی بر سرکار بیاید که بخشی از آن را واگذار کند کاملا باطل است. و اسرائیل هم بر این یک کشور با مهارت از طریق سه نوع قانون حکومت می کند. قوانینی وجود دارد که بر افرادی مانند خود من اعمال می شوند. که می توانند بروند و بیایند و هرچه می خواهند بگویند. یک دولت دموکراتیک کامل از همه لحاظ.
قوانین دیگری وجود دارد که بر فلسطینیان شهروند اسرائیل اعمال می شود. در کتاب قانون ۳۰ قانون وجود دارد که صریحا علیه آنان تبعیض ایجاد می کند. و علاوه تمام فرهنگ نیز در جهت تبعیض علیه آن ها ست و در جامعه ی اسرائیلی عمیقا نهادینه شده است.
و همچنین قوانینی هست که بر فلسطینیان ساکن کرانه ی باختری و غزه اعمال می شود و بیشتر به هوا و هوس ارتش اسرائیل وابسته است. هر گاه که بخواهند ویران کنند ویران می کنند، اگر بخواهند دستگیر کنند و کتک بزنند دستگیر می کنند و کتک می زنند. اگر بخواهند شکنجه کننده می کنند. اگر بخواهند بکشند می کشند. و از فلسطینیان نیز هیچ سابقه ای ثبت نمی شود. این واقعیت است.
یک نظام آموزشی صهیونیستی وجود دارد (و خواهر من هم کتاب درباره ی آن نوشته است. خود او معلم است) که نژاد پرستی را به شکلی بسیار ماندگار آموزش می دهد. یک بروکراسی کامل وجود دارد تنها و تنها برای این که زندگی را از طریق انواع ظلم ها و اجازه نامه ها و درخواست های کاملا غیر ضروری، برای فلسطینیان غیر ممکن کند. البته همه ی این کارها تحت عنوان امنیت صورت می پذیرد.
و از طرف دیگر هم ارتش اسرائیل است. ارتشی که می خواهم درباره ی آن بگویم، یکی از آموزش دیده ترین، مجهزترین و تندرست ترین سازمان های تروریستی در جهان است...
و بله در آن ژنرال هست و لباس های فرم شکیل دارند. اما تمام هدف آن ها، تروریسم است. به عنوان تنها یک مثال،(فقط یک مثال برای شما می زنم) تقریبا ۴ سال پیش در چنین روزی، اسرائیل حمله ی خود به غزه را در ساعت ۱۱:۲۵ صبح ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۸ آغاز کرد. روزی که از نظر من شرم آورترین روز در تمام تاریخ یهودیت است. شرم آورترین روز در تاریخ پیروان دین یهود.
اسرائیل در اینروز بمباران غزه را آغاز کرد و تنها در روز اول، (حمله ۲۱ روز به طول انجامید) ۱۰۰ تن بمب بر روی غزه ریخت. ۱تن بمب به اندازه ی یک منطقه کامل از یک شهر تلفات ایجاد می کند، و غزه یکی از متراکم ترین مناطق جهان به لحاظ جمعیت است. ۸۰۰۰۰ کودک در غزه زندگی می کنند. ۱۱:۲۵ دقیقا همان ساعتی ست که دانش آموزان نوبت صبح جای خود را به دانش آموزان نوبت عصر می دهند. بنابراین تمام کودکان در خیابانند. این دقیقا همان زمانی بود که تصمیم گیرندگان در اسرائیل تصمیم به آغاز حمله گرفتند.
و این تنها روز اول بود. و ۲۱ روز این کشتار به طول انجامید. که مطلقا هیچ توجیهی نداشت. اگر این تروریسم نیست نمی دانم چه چیز دیگری ست.
این همان روشی ست که دولت اسرائیل تصمیم دارد از طریق آن ملت های مختلف را کنترل کند. و این کار را هنوز هم با یک ژست لیبرال بسیار دوست داشتنی انجام می دهد.
اما هنوز این سوال مطرح است که چگونه می توانیم از این شرایط عبور کنیم؟ ببینید که در آفریقای جنوبی چه اتفاقی افتاد. آنجا از شر دولت نژادپرست خلاص شدند. این یک مثال است. در خود امریکا چه کردند؟ خود را از شر قوانین نژادپرستانه ی جنوب خلاص کردند. آیا سفید پوستان در افریقای جنوبی این کار را دوست داشتند؟ این را می خواستند؟ مطلقا خیر. آیا سفیدپوستان جنوب شرقی امریکا این را می خواستند یا دوست داشتند؟ خیر. این کار هم از طریق اجماع عمومی به انجام نرسید.
اما صهیونیسم هم مانند نژادپرستی باید برود.
دولت صهیونیستی باید جای خود را به دموکراسی و حقوق برابر بدهد. در اینجا حدود ۵.۵ میلون فلسطینی و حدود ۶.۷ میلیون اسرائیلی وجود دارد. هیچ دلیلی در این جهان وجود ندارد که ما نتوانیم در کنار یکدیگر به مساوات زندگی کنیم. معمولا وقتی افراد یهودی این را می شنوند (مخصوصا اگر از حامیان صهیونیسم باشند) می گویند:«تو درباره ی نسل کشی سخن می گویی! تو درباره ی یک هلوکاست دیگر سخن می گویی» این تنها یک بهانه است.
هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم این اقدام خشونت آمیز خواهد بود. هیچ دلیلی وجود ندارد که چرخش قدرت خشونت آمیز باشد. حتی حکومت ها و رژیم های دیکتاتوری نیز می توانند بدون خشونت جای خود را به دموکراسی بدهند. قبلا این اتفاق رخ داده است و دلیلی ندارد که دوباره رخ ندهد. امروز حرفهایی شنیدم درباره ی تفاوت های عمیق و فرهنگی میان اسرائیلیان و فلسطینیان! و برتری فرهنگی اسرائیلیان نسبت به فلسطینیان! در تمام زندگیم چنین مزخرفی نشنیده بودم!! دو جامعه اصلا نمی توانند از این به هم شبیه تر باشند! زبان ما به یکدیگر شبیه است. ادیان ما به یکدیگر شبیه است. بیش از نیمی از اسرائیلیان نوادگان کسانی هستند که از خاور میانه آمده اند. آن ها نوادگان یهودیان عرب اند که از عراق و شمال افریقا و یمن آمده اند.
فرهنگ اعراب بخشی از چیزی ست که ما هستیم! وقتی بغداد بمباران می شد یهودیان پیر اهل بغداد را می دیدید که گریه می کنند زیرا شهرشان بمباران می شود. تفاوتی وجود ندارد. و شباهت میان دو ملتی که اهداف مشترک، و مقاصد مشترک خود را می بینند هر تفاوتی را که میان آن ها وجود داشته باشد از سر راهشان کنار خواهد زد.
و آن زمان فلسطینیان و اسرائیلیان جوان می توانند رشد کنند و آینده داشته باشند، و تحت نظام واقعی دموکراسی زندگی کنند و کارهای بزرگی انجام دهند، چون این کشور کشور زیبایی ست. و فرصت های بسیاری وجود دارد. بنابراین برنامه باید دموکراسی و حقوق برابر باشد نه هیچ چیز دیگری.
از همه ی شما ممنونم.»
ترجمه: سید محمد یوسف ثانی ـ پایگاه خبری و اطلاع رسانی جماران