گفتگو با آیتالله حسین موسوی تبریزی دادستان اسبق انقلاب
• حضور احمد آقا در دفتر به عنوان فرزند امام چه نقشی بود؟
رفاقت بنده با مرحوم حاج احمد آقا به سال 1345 یعنی بعد از تبعید حضرت امام برمیگردد. قبل از آن هم همدیگر را میدیدیم. جوان بودند و به مدرسه میرفتند. غیر معمم بودند. وقتی طلبه شدند با اینکه سن من یکسال از سن حاج احمد آقا کمتر است، ولی زودتر طلبه شدم از نظر درسی من درس خارج را شروع کردم که احمد آقا بعد از دیپلم آمدند و درس را شروع کردند. اخوی بنده آقا سید محسن، چهار پنج سال بعد از بنده آمدند و در قم طلبه شدند و با حاج احمد آقا در درس کفایه نزد آقای ابطحی کاشانی شرکت میکردند. حاج احمد آقا چهار پنج سال از نظر درسی از بنده عقبتر بودند چرا که ایشان بر خلاف بنده به دبیرستان میرفت که من نرفتم. با هم رفیق بودیم. خیلی باهوش و زرنگ بود. حاج احمد آقا هیچوقت نخواست در بیت امام خودنمایی داشته باشد. کسی که به دفتر امام میرفت احساس نمیکرد که حاج احمد آقا وجود مدیریتی دارد. اینگونه نبود که حاج احمد آقا آنجا خودی نشان بدهد. مشغول درس خواندن و مدیریت بیت حضرت امام بود. هیچکس از طلبهها، روحانیون و افراد عادی خاطره بدی از احمد آقا پیدا نکردند. خیلی خوش اخلاق و خوش صحبت بود. جلساتش شیرین بود. آدم خسته نمیشد. ما شبهای
ماه رمضان به اتفاق چند نفر از دوستان با ایشان تا سحر مینشستیم و در مورد مسائل مختلف صحبت میکردیم. با اینکه تکراری بود اما هیچوقت خسته نمیشدیم. از جلساتی که در خدمت ایشان بودیم، لذت میبردیم. تکبر و آقازاده بودن در وجودشان نبود. از قبل از انقلاب خود نمایی نکردن، اخلاق خوب ومطیع امام بودن، سه خصوصیتی بود که باعث میشد حاج احمد آقا پشت پرده مبارزین ایران و انقلابی ها را خوب سازماندهی کند. پس از ازدواج با دختر آیتالله سلطانی، به نجف رفتند و آنجا در خدمت امام خیلی مؤثر بودند. بخصوص پس از شهادت حاج آقا مصطفی که دیگر نقش حاج احمد آقا بسیار برجسته شد. کار خدا بود که ایشان در نجف خدمت امام باشد و امام احساس تنهایی نکند. دوستانی که از ایران به نجف رفته بودند و نزدیک امام بودند را جمع میکرد و مشکلاتشان را حل میکرد. خیلی مفید بود.
بعد از پیروزی انقلاب نقشهای بسیار مهمی عهدهدار بود. البته به نظر بعضیها این نقشها منفی جلوه داده میشد اما واقعیت این است که ایشان واقعاً عقلش بیش از سنش بود. در کارهای سیاسی ای که انجام میداد انگار یک سیاستمدار کهنهکار سی چهل ساله در سیاست است. لذاست که ما معتقدیم کارهای حاج احمد آقا در پیشرفت انقلاب بسیار مؤثر بود. اوایل پیروزی انقلاب ایشان رفتار خوبی با گروههای مختلف داشت. حتی آنها که به ظاهر ادعای پیروی از انقلاب را داشتند. دل خوانی و نیت خوانی نداشت. کاری نداشت که برخیها برای چه طرفداری از حضرت امام میکنند. امام را برای همه میدانست و لذا ایشان در اوایل پیروزی انقلاب با نهضت آزادی همان قدر خوب بود که با آقای بهشتی، آقای هاشمی، و دیگران خوب بود. البته این آقایان جایگاه خودشان را داشتندولی میخواست بگوید که همه در کنار امام و در خدمت امام باشند.
برای نمونه عرض میکنم پس از تشکیل حزب جمهوری اسلامی وقتی بحث ملاقاتهای آنها با امام پیش میآمد بین آنها و حتی نهضت آزادی که اگر اعضایش ملاقات با امام را درخواست میکرد مزیتی قائل نمیشد. حتی در رابطه با مجاهدین خلق، وقتی که ملاقات رسمی با امام گرفتند در سال 1358 که خود مسعود رجوی و موسی خیابانی هم بودند، بنده خودم جزء آنهایی بودم که ناراحت شدم. با دوستان دیگر مثل مرحوم آقای فاکر، آقای معادی خواه، آقای ریشهری، همه همعقیده بودیم که چرا حضرت امام با سازمان مجاهدین ملاقات کرد. رفتیم خدمت حاج احمد آقا، اول به ایشان اعتراض کردیم گفت شما بروید به خود امام بگویید به من چه ربطی دارد. یعنی اینکه من هیچ دخالتی در این قضیه نداشتم. امام به من گفت هرکس اینجا بیاید برای من یکسان است. ما خدمت حضرت امام رفتیم. سخنگوی این افراد هم من بودم. عرض کردیم آقا ما آمدیم خدمت شما به این دلیل است که درست است که اینجا بیت امام است و هرکسی باید راه به اینجا داشته باشد، ما حرفی نداریم، ولی بصورت ویژه برای سران مجاهدین ملاقات دادن به نظر ما تقویت مجاهدین است و اینها در کارهایشان اشکالاتی دارند. هرچند که آنها ادعا میکردند که رهبر ما
حضرت امام است و... بعد حضرت امام مطالبی را فرمودند که ما قانع شدیم و آن این بود که: من اینها را راه دادم که با آنها اتمام حجت کنم. اولاً اینها فردا نروند بگویند که ما وقت خواستیم حرفهایمان را بگوییم ولی امام راه ندادند. خواستیم اینها بیایند حرفهایشان را بزنند و ما هم بشنویم و یک وقت نگویند که ما حرف داشتیم و گفتیم و امام نشنیدند. دوم اینکه من خواستم اینها احساس کنند که اگر درست عمل کنند انقلاب با آنها مشکلی ندارد. دو چیز از اینها خواستیم بیشتر هم نخواستیم. اول؛ اسلحه را زمین بگذارند و اسلحههای زیادی را که از پادگانها برده بودند تحویل بدهند؛ و دوم؛ ساختمانهای دولتی را تحویل بدهند. ساختمانهای دولتی نباید در اختیار گروه خاصی باشد. بعد طبق قانون بروند راهپیمایی و تظاهرات کنند، روزنامه داشته باشند، فعالیت سیاسی داشته باشند، در آن صورت من حرفی ندارم. من اینها را به ایشان گفتم و گفتم که من از این دو مسئله نخواهم گذشت. البته آنها بعد از آن جلسه حرف امام را گوش نکردند.
موذیگری و نفاق را شروع کردند. در نهادها نفوذ میکردند تظاهرات و راهپیمایی راه میانداختند کارگرها را تحریک میکردند، جوانها را با اسلحه به کوهها برده و آموزش نظامی دادند. (میلیشیا). با این حال هم امام به آنها مهلت داد. احمد آقا زمینه این ملاقات را فراهم کرده بود. عدة زیادی از مخالفین احمد آقا نوشتند که احمد آقا طرفدار منافقین بوده و چه و چه که البته از سر حب و بغض این حرفها را عنوان میکردند.
نامههایی مینوشتند، مدارکی میآوردند حاج احمد آقا پیش امام میبرد. جریانی بود در ورزشگاه امجدیه آن زمان (شهید شیرودی) مجاهدین خلق اجتماعی کردند با هماهنگی وزارت کشور و اطلاعیه دادند، البته من آن موقع تبریز بودم ریز برنامههایشان یادم نیست، زمان اوایل دوره بنیصدر بود از آن طرف عدهای حزباللهی و برخی از بچههای بسیج در زمان جنگ به آنها حمله کرده بودند. ورزشگاه امجدیه اولین درگیری مهم بین مجاهدین و نیروهای انقلاب بود که آن زمان صورت گرفت که بدون هماهنگی هم بود و احتمال داده میشد که بعضی از بچههای سپاه از حزب جمهوری اسلامی و ... این کار را کردند. و این مسئله باعث شد که حاج احمد آقا خیلی ناراحت شود. و مصاحبهای آن زمان انجام داد که عدهای مغرضانه این سخنرانی را طرفداری از منافقین قلمداد کردند. حرف حاج احمد آقا این بود وقتی که اینها از وزارت کشور مجوز گرفتند که تجمع کنند هر حرفی هم بزنند شما حق ندارید حمله کنید. میگذاشتید آنها حرفشان را بزنند و بروند. اگر بنا باشد به هر حرف زدنی حمله شود در مملکت سنگ روی سنگ بند نمیشود و مشکلاتی ایجاد میشود.
• به نظر میرسد موضعگیری بسیار منطقی بوده است ؟
دقیقاً. الآن خیلیها میبینید که آن موقع بهترین، مترقیترین و عالیترین موضعگیری توسط حاج احمد آقا صورت گرفت. الآن مفصل کلمات حاج احمد آقا یادم نیست اما صحبت مترقی بود. آن هم کسی از بیت امام این میتوانست از یک طرف یک رویه برای انقلابیونی که طرفدار حضرت امام بودند، باشد که امام زورگویی و درگیری و چماقدار را قبول ندارد. یک پیام هم برای مجاهدین بود که اگر شما هم خلاف نکنید و اختلاف نکنید امام از شما حمایت میکند. این یکی از کارهای خوب حاج احمد آقا در آن روزها بود. یادم است سعادت را که بخاطر پرونده خاصی هم که داشت محاکمه میکردند که مثل رجوی و موسی خیابانی عضو شورای مرکزی مجاهدین بود، محاکمهاش را هم من انجام دادم. در آن موقع عدهای از مجاهدین پیش حاج احمد آقا آمدند. (البته قبل از آن پیش مرحوم شاه آبادی هم رفته بودند) که ما مدارکی داریم به نفع آقای سعادتی که بخاطر خدمتی که به نظام کرده ، حاج احمد آقا گفت باشد، مدارک را گرفت و به من داد و گفت به آنها وقت ملاقات بدهید تا بیایند و حرفهایشان را بزنند. گفتم باشد. که آمدند و حرفهایشان را زدند. این کارها از کارهای خوب حاج احمد آقا بود. آنها فردا نمیتوانستند
بگویند که ما به کسی دسترسی نداشتیم که حرفهایمان را بزنیم. حتی عدهای میشنیدند که حاج احمد آقا چنین برخوردی میکرد، جوانهای سادهلوحی که به آنها گرایش پیدا میکردندو حرفهای آنها را میپذیرفتند. این برخورد حاج احمد آقا شبهه میشد که آنها به این زودی آن حرفها را نپذیرند. خیلی از جوانها با این رفتارهای حاج احمد آقا به دامن انقلاب برگشتند. اینها رفتارهای شایسته حاج احمد آقا بود. بعد که آنها جنگ مسلحانه را شروع کردند و خط قرمزها را شکستند و نظام را قبول نداشتند، اطلاعیه دادستانی را قبول نداشتند و شروع کردند به کشتار انسانهای بیگناه، امام هم دستور خاصی داد تا با آنها برخورد شود، حاج احمد آقا بیشترین برخورد لفظی را در صحبتها با امام داشت و بیشترین کمک را برای دادگاههای انقلاب میکرد.چون با هم همسن و همدوره بودیم، علیالقاعده باید هیچ تعارفی با من نداشته باشد. ممکن بود که با آقایان بهشتی و اردبیلی تعارفی داشته باشد چون اختلاف سنی داشتند، در آن چهار پنج سالی که دادستان کل انقلاب بودم خدا را شاهد میگیرم که بدون رودربایستی حرفهایش را به من میزد. دادستان کل انقلاب آن زمان مثل حالا نیست. آن زمان دادستان کل
انقلاب یعنی همه کاره. وزارت اطلاعات نبود، اطلاعات کشور در اختیار ما بود، حتی وزیران برای پیشرفت کار خودشان از مجلس رأی اعتماد میگرفتند و میآمدند پیش ما که باید به ما کمک کنید. خود آقای میر حسین موسوی به دادستانی کل انقلاب اسلامی نیاز داشت. مسئله خیلی بزرگ و خیلی از افراد، تجار، سیاستمداران به نوعی با دادستانی کار داشتند همه آنها از دوستان حاج احمد آقا بودند. من اینجا شهادت میدهم هیچوقت غیر از آنکه امام مستقیم دخالت کرد حاج احمد آقا یک کلمه به من نگفت که فلانی گرفته شود، یا فلانی آزاد شود. حتی یک کلمه. حضرت امام هم فقط درباره یکی دو نفر گفتند. یکی از آنها مرحوم داریوش فروهر بود که آقای لاجوردی دادستان تهران بود ایشان را دستگیر کردند. من را خواستند و فرمودند امثال داریوش فروهر که نباید دستگیر شوند. خب مرحوم داریوش فروهر امام و نظام را قبول داشت اما مخالف برخی رفتارها بود. و فرمودند که بگویید ایشان را آزاد کنند. یکی دو نفر آن موقع در زندان داشتیم که طرفدار بنیصدر بودند؛ یکی غضنفرپور که نماینده بود و یکی هم خانم سودابه صدیفی که خبرنگار بود و در پاریس هم خدمت امام آمده بود و با حضرت امام به ایران آمده بود
و از طرفداران سرسخت بنیصدر بود. امام دستور دادند این دو نفر را هم آزاد کنند. البته خود من هم نظرم این بود که نباید آنها دستگیر میشدند. از قبل اطلاع نداشتم.
• به عنوان دادستان در دعوای بین حزب جمهوری و بنیصدر هم درگیر بودید؟
وقتی من دادستان شدم، بنیصدر نبود. من نیمه دوم شهریور 1360 زمانی که آقای قدوسی شهید شد به جای ایشان دادستان کل انقلاب شدم. تا آن زمان مسئول دادگاه انقلاب تبریز بودم. بنیصدر هم در خردادماه فرار کرد. آن زمان بنده نماینده شهر تبریز در مجلس شورای اسلامی بودم. در جریان اختلافات و استیضاح بنیصدر بودم.
این را میخواستم عرض کنم که حاج احمد آقا هیچ دخالتی نکردند یکبار تلفن زدند و فرمودند که حضرت امام با شما کار دارد. رفتیم خدمت حضرت امام در ارتباط با مرحوم لاهوتی بود که آقای لاجوردی ایشان را دستگیر کرده بود دو سه ساعت بعد حضرت امام دستور دادند که ایشان را زود آزاد کنید. متأسفانه تا ما گفتیم آزاد کنند آقای لاهوتی سکته کرده بود و در اوین فوت کردند. جریانی هم بود در رابطه با شهادت آقای صدوقی که امام ناراحت شده بودند که گزارشهایی به ایشان داده بودند که حفاظت درست صورت نگرفته و سپاه کوتاهی کرده. امام من را خواستند و فرمودند باید دخالت کرده و موضوع را پیگیری کنید. که ما انجام دادیم. گزارشی از مجلس خدمت حضرت امام آمده بود که در زندان اوین برخوردهای خشونتباری صورت میگیرد . حضرت امام من را خواستند و فرمودند که باید مسئله به طور جدی پیگیری شود که سه نفر از نمایندگان مجلس هم از طرف امام انتخاب شدند. آقای سید هادی خامنهای، آقای دعایی و آقای هادی نجفآبادی رفتند از زندان اوین گزارش تهیه کردند که جریان آن مفصل است که امام فرمودند که آقای لاجوردی را باید بردارید. امام به بنده فرمودند که آقای لاجوردی را بردارید، من سه
روز مهلت گرفتم که محترمانه تودیع کند و خودش استعفا کند. آدم خدمتگزار و انقلابی بود. ممکن بود چند نفر هم از ایشان ناراضی بوده باشند یا حتی ممکن بود خشونتی هم بوده باشد. امام روز یکشنبه به بنده فرمود با آقای لاجوردی صحبت کردم روز چهارشنبه بنا بود که تودیع صورت بگیرد و جای ایشان کس دیگر بیاید. عدهای آمدند خدمت امام گفتند اگر الآن آقای لاجوردی را بردارید به صلاح کشور نیست. منافقین روحیه پیدا میکنند دوباره کشتارها و ترورها زیاد میشود و از این حرفها. بالاخره امام را قانع کرده بودند که ایشان با اصلاح رفتارها بماند. حاج احمد آقا آمد منزل بنده بعد از ظهر تابستان بود. به صورتی برای اینکه بحث را شروع کند گفت: حالا که امام نگفته لاجوردی را بردارید گفتند که رفتارش را اصلاح کند. من به ایشان گفتم: خب من با آقای لاجوردی صحبت کردم از قول امام هم گفتم. گفتند: حالا امام از عقیدهشان برگشتند. ما هم همین کار را کردیم و به لاجوردی گفتیم که کارهایش را اصلاح کند. حتی در آنجاهایی که حضرت امام حرف میزد حاج احمد آقا بزرگی امام را حفظ میکرد. گاهی ممکن بود اشکال را به خودش بگیرد تا اشکال به امام بازنگردد.
در کارهای خیلی مهم خدمت حضرت امام میرفتم امام خودشان میفرمود که این کار را انجام بده یا انجام نده. اگر امام وقت نداشت همه مسئولین را ببیند و لازم بود مطالبی را به آنها بگوید، (برای خود من هم پیش آمد) امام میگفت و حاج احمد آقا کلمات امام را حفظ نمیکرد بلکه مینوشت که کلمهای پس و پیش نگوید. عین جملات امام را نقل میکرد مخصوصاً در جلسهای که آقایان اردبیلی، آقای خامنهای، آقای هاشمی، آقای میرحسین موسوی، مرحوم ربانی املشی بودند مسائلی بود در رابطه با قوه قضائیه که روی هم رفته ما اختلافی با شورای عالی قضایی داشتیم. احمد آقا آمد و عین جملات امام را خواند. جملاتی که برای بعضیها تلخ و برای بعضیها خوشایند بود. گفت من یک حرف اضافه نمیکنم. حاج احمد آقا گفت که حتی امام گفت که شفاهی این مطالب را در جلسه عنوان کنم که من قبول نکردم و آنها را نوشتم و برای شما قرائت کردم.
حاج احمد آقا خیلی مورد تهمت قرار میگرفت. مثلاً وقتی به نفع کسی حرف میزد میگفتند بهبه! به ضرر کسی حرف میزد میگفتند که از خودش درآورده. من میتوانم قسم بخورم که احمد آقا در کارهای حضرت امام دخالت نمیکرد.
حاج احمد آقا چقدر بر روی حضرت امام نفوذ داشت؟
امام حاج احمد آقا را دوست داشت. آدمی با شعور سیاسی بالا بود. امام هم کسی را که با شعور بود دوست داشت. من معتقدم غیر از اینکه حاج احمد آقا پسرش بود و بطور طبیعی باید دوستش داشته باشد، به خاطر اینکه حاج احمد آقا مدیر و انسان با شعور و باکفایتی بود، حضرت امام دوستش داشت.هرکس که در مدیریت پیشنهاد سازندهای داشت را هم دوست داشت. هرکسی که زیاد نق میزد و انتقاد میکرد و میگفت که مثلاً این بد است، خب امام از او میپرسید که چکار باید کرد که بهتر از این بشود؛ اگر رویهای داشت که کار بهتر بشود امام خیلی خوشش میآمد ولی اگر برنامهای نداشت امام از آن شخص خیلی استقبال نمیکرد. این خصوصیات در وجود حاج احمد آقا بود و لذا باعث میشد که حسادت برخیها برانگیخته شود. از طرفی حضرت امام عنایت خاصی به بنده داشت. خودشان سفارش کرده بودند که فلانی هر وقت خواست میتواند بیاید ولی این باعث یک حسادتی شده بود. جلوی خود من، یکی از آقایان مسئول آن زمان که فوت هم شده بود (به این دلیل میگویم که فوت شده است که ذهن شما به سمت زندهها نرود) جلوی خودم به حاج احمد آقا در
جلسهای پنج- شش نفری که آقای خامنهای و آقای رفسنجانی هم حضور داشتند گفت حاج احمد آقا من چهار تا شش ماه باید منتظر باشم تا با امام ملاقات کنم ولی آقای موسوی هروقت میآید بدون اجازه خدمت امام میرود. حاج احمد آقا قسم خورد که امام گفتند من دخالتی ندارم. مؤتلفهها ناراحت میشدند که چرا شما مثلاً آقای بازرگان و یا مجاهدین انقلاب را پیش امام راه میدهید اما ما کمتر موفق به دیدار امام میشویم. در حالی که اینطور نبود امام همه را به دیده مساوات نگاه میکرد.
حتی ممکن بود ما هم به حاج احمد آقا گلایه بکنیم؛ بنده که این همه مورد محبتش بودم چرا اینقدر مثلاً فلانی را راه میدهید. امام خیلی در فشار بود. طوری که امام دو سه بار از بنده حمایت کردند. در جلسهای بودیم که در رابطه با تعویض آقای محمد هاشمی از صدا و سیما بود. عدهای بودند که از مجلس آمده بودند حرفی زده بودند که محمد هاشمی را برکنار کرده بودند، امام (ره) صلاح نمیدانست گفت ایشان مسئول صدا و سیما باشد.
• ظاهراً در جلسه سران هم شرکت میکردند؟
آنجایی که امام دستور میدادند شرکت میکرد مثل شورای امنیت ملی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، امام فرمودند که حاج احمد آقا شرکت کند اما حق رأی ندارد. ایشان هم شرکت میکرد ولی رأی نمیداد و فقط خبرها را به امام میرساند. ما چند نفر بودیم که جلسهای خصوصی داشتیم که سه سال هم طول کشید. این جلسات بعد از سال 60 بعد از آنکه آیتالله خامنهای رئیسجمهور ترورشدند متوقف شد؛ چون ایشان قبل از ترور ایشان هر هفته در بیت ایشان تشکیل میشد. بنده بودم، آقای هاشمی رفسنجانی( به عنوان رئیس مجلس)، آقای اردبیلی و آقای میر حسین موسوی (نخست وزیر) بودند، احمد آقا هم در آن جلسات شرکت میکرد. و انصافاً نظرات خوبی را در حل مشکلات میداد.
• چه جلسهای بود؟
جلسه سران بود، جلسه غیر رسمی بود. رسماً در قانون اساسی نیامده بود اما برای هماهنگی بود. آن وقت مجمع تشخیص مصلحت نظام و شورای امنیت ملی نبود، وزارت کشور داشتیم. شورای امنیت ملی بعدآً در قانون اساسی اصلاح شد و پیشبینی شد. سال 65 حضرت امام دستور تشکیل مجمع تشخیص مصلحت نظام را دادند این جلسات قبل از آن یعنی سال 61-60 تشکیل میشد و مسائل مهم کشوری و امنیت و اداره کشور در آن جلسه بحث میشد. اینکه کمیتهها به صورت مستقل نباشد و زیر نظر وزارت کشور باشد پیشنهادی بود که آنجا بررسی و تصویب شد و بعد به مجلس داده شد. ادغام دادستانی کل انقلاب با دادستانی کل کشور و جمع شدن دادسراها و دادگاهها در همین جلسات بحث و تصویب شد. مسائل مهم غیر از مسائل جنگ بحث میشد، مسائل جنگ در آنجا بحث نمیشد. راجع به مسائل داخل کشور اعم از امنیتی و غیر امنیتی بحث میشد. گاهی هم در رابطه با یک مسئولی مثلاً دو نفر از شورای نگهبان که کنار رفته بودند و حالا چه کسی باید جای آنها بیاید؛ یا وزیر اطلاعات چه کسی باشد، این کلیات در آنجا صحبت میشد. مثلاً یکی از موارد درباره حفاظت بود که به عهده من و آقای محسن رضایی و آقای ناطق نوری گذاشته بودند تا
تیم حفاظت را بچینیم که مثلاً تیم حفاظت از نخستوزیر و رئیسجمهور چگونه باشد. حاج احمد آقا در آن جلسات فکر و برنامه داشت و ارائه میکرد. غالباً آقای هاشمی و حاج احمد آقا و من نظر واحدی داشتیم و هماهنگی بین ما بود. آن جلسات، خیلی دوستانه و هماهنگی بود که غالباً تصمیمات با اجماع گرفته میشد.
• در جلسات رسمی سران چی، شرکت میکردند؟
در جلسات سران همیشه حاج احمد آقا شرکت نمیکردند آن وقتیهایی هم که شرکت میکردند و نظر میدادند در بعضی مواقع نظر حاج احمد آقا رأی نمیآورد غالباً به اجماع میرسیدیم با هم تعارف نداشتیم. آقای اردبیلی رئیس دیوان عالی کشور 20 سال از من بزرگتر بود یا آقای خامنهای که رئیسجمهور بودند 10 سال از من بزرگتر بودند ولی رأی با تصمیم اکثریت آراء بود. پیش نیامد که با یک دلخوری از آن جلسه بیرون بیاییم، قانع میشدیم. اگر نظر من هم رأی نمیآورد من هم واقعاً با حرفهای دوستان قانع میشدم که کارهای خوب انجام بگیرد ولو در رابطه با کار خود من چون قانع میشدم و میرفتم و انجام میدادم. حاج احمد آقا هم از نظر فکری بسیار بسیار خوب بود و هم کمک امام بود. در نوشتارهای امام هم که امام روی آن مطالب فکر کند و آنهایی را که قبول دارد بگوید. مسلماً احمد آقا مؤثر بود. حاج احمد آقا شخصیتی بود که امام را به تمتم معنی قبول داشت .خصلت خوب احمد آقا این بود که در دفتر به روی همه باز باشد و به همه اجازه ملاقات میداد. این باعث میشد که اطلاعاتی که در اختیار امام قرار میگیرد تک بُعدی نباشد. امام که جامع بود و همه میتوانستند حرفهایشان را پیش
امام بزنند و این خیلی مهم بود. اینطوری هم نبود که فکر کنید هیچوقت اختلافی نبود.
• در مورد مسئولیتهای غیر دادستانیتان، چه مسئولیتی داشتید.
من دو دوره نماینده بودم دوره های اول و سوم، مؤسس دفتر تبلیغات از طرف امام در سال 58، من بودم. چون امام دستور دادند به حکم ایشان قاضی دادگاه انقلاب در آذربایجان شرقی و غربی شدم. آنجا فقط عضو شورای مرکزی دفتر تبلیغات بودم تا سال 1371، بعد از امام هم بودم و با آقای عبائی بودیم. دبیر شورای تبلیغات بودند سال 64-1361.
• به طور میانگین ماهی یکبار با امام دیدار داشتید؟
همه ملاقاتها در محضر امام را یادداشت نمیکردند، خصوصیها را هم نمینوشتند. چند نفر از جمله آقای هاشمی، آقای اردبیلی، آقای منتظری، آقای میرحسین موسوی، آقای خامنهای بیشترین دیدارها را داشتند. بعد از اینها بیشترین ملاقات را بنده با امام دارم. آنهایی که نوشته شده را عرض میکنم که توسط مؤسسه نشر آثار امام جمعآوری شد. ولی میانگین آن از ماهی یکبار بیشتر نبود. ما هر وقت میخواستیم خدمت امام میرفتیم. آخرین ملاقات من با امام روز عیدفطر بود که بعد از آن امام را فقط در بستر بیماری دیدم. آخرین نفسهای حضرت امام هم با ایشان ملاقات کردم. یادم هست که حاج احمد آقا گفت: بیایید با امام خداحافظی کنید و غسل حضرت امام هم آخرین دیدار بود که آقای مرحوم توسلی و آقای جمارانی امام را میشستندکه در آن لحظات من از حال رفته بودم.
• بهترین خاطره شما چه بود؟
همه دیدارها خاطره بود. اختلافی با شورای عالی قضایی داشتیم در رابطه با دادگاه انقلاب که بعضیها اعتقاد داشتند که دادگاههای انقلاب جمع شود ولی ما مخالف بودیم. آقای اردبیلی، آقای مرعشی، آقای مقتدایی، آقای جوادی آملی یکطرف بودند من و آقای گیلانی، آقای لاجوردی یک طرف دیگر. سه چهار ساعت با امام ملاقات داشتیم. حرفها را زدیم. من که حرف میزدم یکجا تند شدم. گفتم که اینگونه نمیشود که مملکت را اداره کرد... آقای ربانی املشی گفتند که آقا ببینید که ایشان در حضور شما اینگونه عصبانی میشود. امام فرمود که آدمهای اینجوری صادقترند. حرف دلشان را صادقانه میزنند و مشکل ندارند و ریا نمیکنند. انگار تمام دنیا را امام به من دادند. قسم میخورم که هیچوقت نزد امام ریا نکردم. صادقانه حرفها را زدم و امام هم از این صلابت خوششان آمد. که امام دو حکم به بنده داد که در صحیفه امام چاپ شد و بنا شد که دادگاه انقلاب به کارش ادامه بدهد.
• آخرین خاطره شما با حاج احمد آقا چه بود؟
یک هفته قبل از اینکه ایشان سکته کند بسیار دردناک بود، شبهای ماه رمضان بود. همان جلسات شبانه بود. حاج احمد آقا کمی دل درد داشت، نیمههای شب دراز کشیده بود من هم پیش ایشان نشسته بودم. گفت آقای موسوی مردن یاد میگیریم. گفتم حاج احمد آقا زوده حالا. حالا خیلی مانده. طبیعی با هم حرف میزدیم. گفت آقای موسوی من و تو دیگر بعد از این روزهای خوشی را مثل گذشته نخواهیم داشت.آن روزهای خوش گذشته را نخواهیم داشت. میگفت دنیا بدون امام برای من معنی ندارد. روز عید فطر بود که آخرین ملاقات من با ایشان بود در کُما نبود. آن روز پسر آقای امام جمارانی عمامهگذاری داشت و نهار ما را دعوت کردند. رفتم خدمت حاج احمد آقا حرفهایی آن روز زد که خیلی ناراحت شدم. قم بودم که خبر سکته ایشان را شنیدم که بسیار ناراحت کننده بود. وقتی رسیدم در حال کُما بود. خدا رحمتش کند.