سید مهدی حسینی
به اعتقاد برخی صاحب نظران «ما ایرانیان مسلمان، حامل و وارث سه فرهنگیم و تا نسبت خود را با این سه فرهنگ معین نکنیم و ندانیم که در کجا و در کدام جغرافیای فرهنگی زندگی میکنیم ، به خوبی از عهدهی عمل سازندهی فرهنگی و اجتماعی و نیز از عهدهی مقابله با انحرافات بزرگ فرهنگی بر نخواهیم آمد!»
آن سه عبارتنداز: سه فرهنگ ملی، دینی و غربی، به اعتقاد اینان؛ هرگونه راهحل برای رفع مشکلات را باید در درون این سه فرهنگ آمیخته با زندگی ایرانیان جستجو کرد. چرا که هر ایرانی در زندگی خویش، هم بهرهای از فرهنگ ملی و باستانی خود دارد، هم در فرهنگ دینی غوطهور است و هم در حیات فکری، فردی و اجتماعی خود نشانی از امواج فرهنگ غربی را مشاهده میکند.
متأسفانه برداشتهای تاریخی از برخوردهای فرهنگی صورت گرفته حکایت از آن دارد که هر کس در هر دورهای، بسته به تعلق خاطر و یا عشق بیشتر به هر کدام از این فرهنگها نجات جامعه را در غالب کردن آن فرهنگ و مغلوب کردن فرهنگهای دیگر دانسته و با افراط در تائید یک فرهنگ و ناصواب دانستن فرهنگهای دیگر و نهایتاً به فراموشی سپردن آن فرهنگها خسارات فراوانی را بر پیکر فرهنگی این مرز و بوم وارد ساخته است.
1- فرهنگ ملی و رازماندگاری آن
ایرانی بودن، ادبیات و آئین ایرانی، آداب و رسوم ایرانی خاص و خالص داشتن از خصوصیات برجسته فرهنگ ملی ایرانیان است که پس از اسلام و پذیرفتن عقیدهی ناب «تشیع» و نیز پس از رویارویی با فرهنگ غرب هم چنان جاری و زنده باقی مانده است.
به عبارت دیگر، ایرانیت و قومیت ایرانیان در هاضمهی فرهنگ دینی یا غربی هضم نشده و بسیاری از آداب و رسوم پیشین قومی و ایرانی، همچنان پابرجاست.
شاید بتوان «راز ماندگاری» فرهنگ ملی و تجلی آن را در «زبان شیرین فارسی» دانست که توسط، ادبا و شعراء و اندیشمندان در طول قرنهای متمادی نسل به نسل و سینه به سینه حفظ و مراقبت شده و بلکه رشد و تکامل و غنا یافته و اینگونه به دست امروز یان رسیده است.
به قول یکی از بزرگان: «کمتر قومی در جهان کنونی وجود دارد که زبان امروزی آنها با زبان ده قرن قبل این قدر مشابهت داشته باشد. امروزه هر کدام از ما اشعار شاهنامه و یا ادبیات رودکی را میخوانیم، میبینیم به زبان ما سخن میگویند به طوری که اشعارشان را به حافظه میسپاریم و در گفت و گوها و نوشتههای امروزیمان به کار میبریم و از آنها کسب لذت و معرفت میکنیم. در مقابل یک نفر آلمانی و انگلیسی را نمییابیم که بتواند نوشتههای هزار سال پیش آلمانی و یا انگلیسی را به راحتی بخواند و یا معنی بکند؟ حتی برای انگلیسی زبانهای امروزی نوشتههای شکسپیر که مربوط به چهار قرن قبل است هم باید از نو نوشته شود و این در حالی است که برخی نوشتههای دانشمندان ایرانی که متعلق به ده قرن قبل است نظیر، نوشتههای ابوالفضل بیهقی، و دیگران امروزه نه فقط تاریخ، که زبان شیرین فارسی را نیز به ما میآموزند.
هم چنین پارهای از آداب و رسوم ایرانیان پیشین، به قوت خود باقی مانده است و ما اینک شاهد و وارث و متادّب به آنها هستیم، هم تقویم ما صبغهی ایرانی دارد، هم عید نوروز همچنان از اعیاد بزرگ ماست.
نخستین انحراف:
پیش تر گفته شد، کسانی در هر عصر و دورهای به یکی از سه فرهنگ (ملی، دینی و غربی) علاقهمند شدند و نجات ایران را تنها در آن فرهنگ دانسته و در پی نابودی فرهنگهای دیگر بر آمدند. !S1!
در آغاز مشروطه و آشنایی برخی روشنفکران و نویسندگان با اندیشههای غربی، عَلَم مخالفت با «عرب زدگی» بر افراشته شد. آنان تمام مشکلات و عقب ماندگی جامعهی ایرانی را معلول اندیشههای اعراب میدانستند و تنها راه چاره را در بازگشت به فرهنگ قومی قبل از اسلام میدیدند و میخواستند که ایرانی امروزه، دوباره ایرانی خالص قبل از اسلام بشود.
این حرکت اگرچه ظاهراً مخالفت با تفکر عربی بود اما در واقع مخالفت با اسلام نیز بود زیرا آنان بر این باور بودند که «اندیشهی بیگانه، بیگانه است از هر کجا که آمده باشد، و دین اسلام دست پُخت بیگانگان و از آن اعراب است که بر تن فرهنگ ما وصلهی ناهمرنگی است و باید مثل هر وصلهی ناجور، کنده و به دور انداخته شود».
این اندیشهی خطرناک که تفکر اسلامی را تحت عنوان تفکر عربی محکوم و متهم میکرد با استقرار رضاخان پشتوانهی رسمی و حکومتی پیدا کرد و بدین شکل از روشنفکران «غرب زده برای نهادینه کردن این اندیشهی شوم بهرهی فراوانی برده شد تا جایی که تاکید بر فرهنگ ایرانی در زمان حکومت محمد رضا و استخدام جمعی از ادبا و مورخان جهت تثبیت اصالت قوم ایرانی و رجحان آن بر فرهنگ بیگانه به اوج خود رسیده و عزم جدی بر بیرون راندن تمام کلمات عربی از کتابها و گفتار مردم صورت میگیرد.»
در همین رابطه نقل است: یکی از اساتید ادبیات فارسی در دوره محمد رضا شاه پهلوی به دلیل نفرت عجیبی که از زبان عربی داشته نام خانوادگی خود را که «مقدم» بوده «مغ دُم» به معنی دُم مغ یعنی «پیر و مغ» تلفظ میکرده است.
بنابراین مخالفت با فرهنگ دینی در قالب احیاء فرهنگ ملی و قومی از جمله انحرافات فرهنگی آن دوره بوده است که به نام فرهنگ و پاسداشت آن انجام پذیرفته است.
2- فرهنگ غربی
دوران مشروطه را میتوان همچنین دورهی نفوذ فرهنگ غربی در کشور دانست. رخدادی که در ضمن آن بسیاری در داخل و خارج، این ندا را سر دادند که راه نجات ایرانیان و واپس ماندگان از قافله تمدن و ترقی، رو آوردن به فرهنگ غربیان است.
ورود و ظهور تکنولوژی و آداب و رسوم غربی در میان ایرانیان و فداشدن سنن زیبا و نیکوی ما در پای آداب و سنن، و بویژه غولِ صنعتی غرب، و تقلید همهجانبه از غرب، و سخن گفتن با زبان آنان و اندیشیدن با مغز آنان و نظر کردن با چشم آنان، روشنفکران مصلحان و حاکمان را در برابر دو نگرش قرار داد؛ نگرشی که ورود فرهنگ غرب را یک حادثه میدانست که باید از تزلزل و اضطراب و دستپاچگی حذر کرد و با تکیه بر سنت و استفاده از سرمایههای فرهنگ ملی و مذهبی در برابر آن مقاومت کرد و نگرشی هم انفعال و عجز و به تماشا نشستن و تن دادن به این اجبار را القاء میکرد.
یکی از بزرگان اندیشه مینویسد؛ «افکار فلسفی، علم ، تکنولوژی و ادبیات غربیان به جهان اسلام و ایران اسلامی که سرازیر شد دارالاسلام دیگر به شکل پیشین خود باقی نماند، حصارهای آن برچیده شد و رفت و آمدها شدت گرفت. مخصوصاً آداب و رسوم این قوم، جهانبینی و تلقیشان از زندگی و انتظارشان از انسان، همه در میان ما درآمد و جایگاه راسخی یافت و منادیان خود را پیدا کرد. در ابتدای مشروطیت، لیبرالیسم غربی مورد توجه متفکران و مصلحان اجتماعی قرار گرفت شعارهای انقلاب فرانسه، یعنی برابری- برادری - آزادی عیناً شعارهایی بود که مورد توجه نویسندگان قانون اساسی مشروطه قرار گرفت و فکر روشنفکران آن زمان را به خود معطوف داشت. تأسیس پارلمان، نوشته شدن قانون اساسی، تشکیل حکومت مشروطه، تفکیک قوا و ترویج آزادیها به معنای غربی، یعنی تسامح دینی و تساوی حقوق پیروان نحلهها و فرقههای مختلف دینی همه مظاهر لیبرالیسم فرهنگ غربی بودند نکتهی مهم در این میان آن بود که همهی منادیان لیبرالسم یا مارکسیسم، معتقد بودند که راه نجات قوم ایرانی رو آوردن به اندیشهی غربی است و بس!»
3- فرهنگ دینی
حرمت و عظمت جایگاه فرهنگ اسلامی در میان ایرانیان قدمتی هزار و چهار صد ساله دارد به قول روشنفکری دانشمند، «از وقتی که ایرانیان با فکر و فرهنگ اسلامی رو برو شدند، دیگر هیچگاه با آن وداع نکردند و بلکه عاشقانه به آن روی آوردند و آن را پروراندند و تکامل دادند. به ادبیات اسلامی غنا بخشیدند و به فکر اسلامی و فرهنگ دینی خدمت بسیار کردند از آن پس آداب و رسوم، هنر، معماری، ازدوج، طلاق، تعلیم و تربیت، تفریح و سرگرمی، عزا و عروسی، کتاب و مدرسه و ... همه رنگ و ماهیت اسلامی به خود گرفت».
اینکه مطلوب ما کدامین فرهنگ است و یا کدامشان به هویت ما نزدیکتر و وفادارتر است و کدامشان خائن به هویت حقیقی ماست و ما را از ما میستاند و اینکه دعوت به غلبه بخشیدن به یک فرهنگ و مغلوب کردن فرهنگهای دیگر صواب است یا نه و آیا مجالی برای داد و ستد فرهنگها وجود دارد یا باید پنجرههاشان را بر روی هم بسته نگه داشت؟» از جمله مباحثی است که باید مورد توجه صاحبان اندیشه و فرهنگ قرار گیرد.
آنچه این قلم را به نوشتن این سطور مختصر ترغیب نمود، وجود پارهای تفکرات ناصحیح و غمانگیز است که امروزه در جامعهی جوان ما رخنه کرده و تلاش میکند به بهانه مخالفت با «عرب زدگی» همچون گذشته ریشههای دینی و اعتقادی را سست و ناکار آمد جلوه دهد.
مروجان و منادیان این تفکر شوم بدانند که؛ قرآن کریم رسالت دینی پیامبر را إحیاء مردم و حیات حقیقی جامعه میداند و حتی به اعتقاد برخی مفسران نزول قرآن نیز متوجه «شرافت انسانی و انسانیت انسان » بوده است یعنی در حقیقت، «دین»، موضوع خود را انسان فرض کرده و برای سامان بخشی و سراپا نمودن آدمیان شکل گرفته است.»
اینکه آدمی مغلوب فرهنگ بیگانهای یا شبیه فرهنگ بیگانهای بشود و به رنگ قوم دیگر درآید و جامهی فرهنگ دیگران را بپوشد و به فرهنگ پیشین خود پشت کند کاری ناپسند و غیرمقبول است اما سوال اینجاست که، آیا آموختن از دیگران مطلقاً قبیح است و آیا بازگشت به گذشته مطلقاً ممکن است؟ مگر نه اینکه درستی و نادرستی و حق یا باطل بودن فرهنگها مهم است نه خویش و بیگانه بودن آنها!
آیا اگر اعراب جاهلیت بر فرهنگ قومی و اجدادی خویش و سنتهای ناپسند خود نظیر زنده به گور کردن دختران پافشاری میکردند و بر بت پرستی و بیاعتنایی به دعوت توحیدی پیامبر اسلام(ص) تاکید میورزیدند کار درستی میکردند؟
آیا همه هویت خود را به گذشته سپردن و از هر چیزی که در میان ما نروئیده حذر کردن و او را مالِ خود ندانستن کار درستی است؟ اگر چنین قضاوتی درست است. پس باید هر آنچه از بیرون آمده را در خور خود ندانیم و بر همین مبنا، باید فرهنگ اسلامی را بیرون بریزیم و همهی علم و صنعت غربیان را نیز به دور افکنیم و چون دشمنان، با آنها ستیزه کنیم.
فراموش نکنیم همهی کسانیکه با دست گذاشتن بر هویت تاریخی و اصرار بر ملیتگرایی به نفی «عرب زدگی» و «غرب زدگی» میپرداختند هر دو از یک آبشخور بهره میجستند. اگر میگفتند «غرب به پایان راه خود رسیده» و یا میگفتند «فرهنگ اسلامی پایان یافته است.» در عین حال این دو فکر را هم از منابع غربی ارتزاق میکردند!
درست است که ما در آسیا و در کشور ایران متولد شدهایم، اما در میان پیروان دین اسلام زاده شدهایم! پس ما هم آسیایی هستیم، هم ایرانی هستیم و هم مسلمان هستیم.
فرهیختهای مینویسد؛ «آیا خود آگاهی و غنا و قدرت فرهنگی و روحی شما، آن قدر هست که این اطمینان و تعیین را در خویش احساس کنید، که همواره «مسلمان» بمانید و «ایرانی»، این دو ، دو بعد اساسی وجود معنوی یک انسان است، اشتباه عمومی این است که رابطهی میان «ملیت» و «دین» را، چون به درستی نمیشناسند این دو را به جای هم میگذارند و گاه نقیض یکدیگر. و اینان هر دو، آگاهانه یا نا آگاهانه از سر غرض یا مرض ، به این هر دو اصل خیانت میکنند. «ملیت» یک واقعیت است و «ایدئولوژی» یک «حقیقت» اولی چگونه بودن انسان را حکایت میکند، دومی «چگونه باید شدن» را. آن جبری است و این اختیاری».
«آنان که میگویند هر چه در میان «ما» نروئیده است از ما نیست و بیگانه است و به همین سبب اسلام را امری بیگانه میدانند، دچار خطا هستند اینان به جای اینکه روشن کنند «ما» کیست، پیشاپیش فتوا میدهند که «ما» مای ایرانی محض است و هر چه در ایران نروئیده باشد، بیگانه با ماست و شاید اگر بحث بایسته و کافی درباره «ما» و دایره و دامنهی آن میشد نشان میداد که اسلام و بسی چیزهایی دیگر از ما هستند و نه بیگانه با ما و دشمن با ما».
آسیایی و ایرانی و مسلمان بودن همگی اضلاع فرهنگی ماست، در اینکه ما در این فرهنگ پرورده شدهایم و به او عشق میورزیم و با آن انس گرفتهایم و به مفاخر آن فخر میورزیم و با دشمنانش میستیزیم تردیدی نیست. اما این واقعیت را بپذیریم که هیچ فرهنگی به طور مطلق نه قابل دفاع است و نه قابل مخالفت!
به تعبیر اندیشمندی فرزانه؛ «هویت فرهنگی سیال ما همواره از سه فرهنگ دینی، ملی و غربی تغذیه میکند و نیز همواره خود را پالایش مینماید. به این معنا که هویت فرهنگی ما امر ثابتی نیست که دائماً بدان رجوع کنیم. امر سیالی است که مستمراً آن را باید بسازیم و مستمراً آن را شست و شو بدهیم و باید بین این سه فرهنگ آشتی برقرار کنیم ، در این آشتی دادن هم باید از پارههایی توبه کنیم و هیچ کدام را به طور دربست درست ندانیم داد و ستد و مبادلهی عزتمندانه را ارج بنهیم و آن فکر که میگوید باید یکی را برگرفت و دوتای دیگر را در پای او قربانی کرد، خواه از سوی مدافع فرهنگ غربی باشد، خواه مدافع فرهنگ دینی، خواه مدافع فرهنگ ملی، از بُن خطاست!»
آری هم چنانکه پیامبر گرامی اسلام(ص) عرب و عجم را به ساختن فرهنگی نو فراخواند و فرهنگهای جدید را به مهربانی، در کنار هم قرار داد و سلمان فارسی را عزیزتر از همه و پیوسته در کنار خود گرامی میداشت و به او لقب «سلمان منا اهل البیت» را داد و هم چنان که اعراب با رو آوردن به توحید و دست کشیدن از بت پرستی مرتکب خیانت فرهنگی نشدند و پیامبر هم ندای تخریب هیچ فرهنگی را سر نداد. ما نیز به فرهنگ اسلامی همچون همیشه به دیده افتخار نظر کنیم و هرگز پارهای سلائق فردی را نظیر چشم پوشیدن از عید نوروز و یا پرهیز از نام گذاریهای اصیل ایرانی و غیره را به حساب دین و فرهنگ اسلامی نگذاریم.
باور کنیم که حرمت ننهادن به پارهای رسومات قومی در جرگهی همان خرافههای فکری و عملی است که در فرهنگ دینی ما به نام دین جاری شده و نیازمند اصلاحات و بازنگریهای اساسی است.