پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران -تهران

روایت خبرنگار جی پلاس از گفت و گو با همسر شهید سیاح - قسمت پایانی؛

گره هایی که به دست شهدا باز می شود ...

اینهمه سال جنگیدن، هفتاد درصد جانبازی، فعالیت های فرهنگی، دبیر جشنواره های دانش آموزی در مناطق مختلف، برگزاری مسابقه های کتابخوانی برای کودکان و زندانیان و شب و روز را در راه خدا گذراندن، مدیر کاروان عتبات بودن، دیگر جای خالی برای رفتن به سوریه باقی نمی گذاشت، چه شد که سعید را به آن وادی کشاند، چگونه بود که بانویی را که سال ها در سخت ترین لحظه های زندگی همراه و همدوشش بود، گذاشت و رفت؟ این پرسشی بود که چند صباحی ذهنم را به خود مشغول کرده بود، پرسشی که بانو می گفت، بسیاری این را از او می پرسند.

بانو از گره هایی می گوید که این روزها به دست سعید برایش باز و گمشده هایی که پیدا می شود و حمایت هایی که لحظه های زندگی اش را در بر می گیرد و اتفاق های ریزی که همه و همه، اثبات زنده بودن شهید است. از قطع شدن شیمی درمانی دختر دوستش که نذر شهید کرده بود، از پیرزنی که وقتی اعلامیه مراسم سعید را روی شیشه مغازه می بیند، در دلش می خواهد که در این مراسم شرکت کند اما او روی ویلچر می نشیند و برایش امکان ندارد اما چون از ته دل خواسته بود، شرایطش نیز فراهم می شود، هم برای آمدن و هم برای بازگشتش.

قسمت پایانی روایت خبرنگار جی پلاس از گفت‌و‌گو با «هدیه غبیشی» همسر حاج سعید سیاح طاهری شهید مدافع حرم حضرت زینب(س) را در ادامه خواهید خواند:

روایت زندگی هدیه بانو و حاج سعید در قسمت اول گفت و گو به آنجا رسید: محمدحسین دو ماهه شد که پدر برای عملیات رفت و 25 روز بعد برگشت...

بانو با همسرش عهد کرده بود که با آرمان هایشان زندگی کنند و اکنون آمدن محمدحسین بارقه های امید را در دلش زنده کرده بود چرا که دیگر حتی در نبود سعید هم می توانست بماند و فرزندشان را مطابق معیارهای خودش تربیت کند و محمدحسینی بزرگ کند که سعید آرزویش را داشت و در غیر این صورت باید بی سعید راهی خانه پدری می شد و...

و حالا با همه دلتنگی هایش با محمدحسین سرگرم می شد. او به هنگام خردسالی بیماری های بدی گرفت و مادر در نبود پدر باید از پدربزرگ کمک می گرفت تا بتواند کودک بیمارش را تیمارداری کند.

روزها گذشت و شبی از شب ها، ارتش رژیم بعث به شدت تا صبح شهر را می کوبید اما سعید نه تنها خود ذکر می گفت که همسر را نیز به آرامش و خواندن آیه هایی از قران توصیه می کرد. لحظات سختی بود تا چشم هایشان گرم می شد، صدای انفجاری تار و پود خوابشان را از هم می گسیخت و... صبح که از خواب بلند شدند دیوار میان خانه آنها و همسایه فروریخته بود.

هنوز محمدحسین یک سال هم نداشت که هدیه بانو برای بار دوم باردار شد. آن روزها در شهر پیچیده بود که قرار است صدام شیمیایی بزند و همین باعث شد تا سعید، همسرش را تا شیراز همراهی کند تا آنجا در کنار خانه و خانواده اش شرایط مناسب تری برای به دنیا آوردن فرزند داشته باشد اما بالا و پایین کردن های داخل اتوبوس نگذاشت که این فرزند دختر که قرار بود نامش را زینب بگذارند سالم به دنیا بیاید و قبل از موعد، بچه در شکم مادر از بین رفته بود. او را در دار الرحمه شیراز به خاک سپردند و سنگ قبری نیز بر مزارش گذاشتند.

سال ها از این قضیه گذشته بود و اگر زینب زنده باقی مانده بود، دیگر 9 سالگی اش را باید می گذراند که یک شب مادر بعد از آن همه سال در خواب کودکش را دید که می گفت: مادر برایمان جشن تکلیف گرفته اند ولی خانم پرستار به من اجازه آمدن پیش شما را نمی دهد.

مادر از خواب که بیدار شد به حکمتی که در این خواب نهفته بود فکر کرد و ارتباط میان عالم های مختلف.

مجروحیت شیمیایی، موج انفجار و آسیب هایی که سعید از ترکش دیده بود، در خلال این سال ها اتفاق افتاد تا سال 65، بانو نفسی تازه می کند و می گوید: سال 65 است و عملیات کربلای پنج، سعید و شهید حسین آذر مهر که یکی فرمانده و دیگری جانشین اوست و گلوله توپی نزدیک پای سعید به زمین می خورد، ترکشی راه گلوی حسین را نشانه می رود و او را مهمان دوستان شهیدش می کند و سعید را نیز به شدت آسیب می رساند، یک چشم، انگشت های دست چپ و کتف همه زخمی می شوند. آن شب بانو خوابی می بیند که بسیار مضطر شده و دست به دامان ائمه (ع) می شود و با اشک و لابه از آنها می خواهد سعید را هر طور هست به او برگردانند، او به از دست دادن دو پا، دو دست، دوچشم حتی قطع نخاع راضی می شود اما به از دست دادنش دل رضا نمی دهد، می خواهد که سایه سعید همچنان بالای سر او و بچه هایش باشد. میان اشک و زاری به خواب می رود و در خواب سعید را در محاصره یک عراقی و تمساحی بزرگ می بیند، سعید از دست عراقی می گریزد و هدیه بانو نیز در خواب به طرف تمساح سنگ پراکنی می کند و سعید را نجات می دهد. از خواب که بیدار می شود، دلش آرام گرفته است و به خود می گوید که حتماً‌ سعید بازمی گردد.

ایام دهه فجر در راه است و بانو در میان دانش آموزانش مشغول فراهم آوردن مقدمات جشن پیروزی انقلاب اسلامی که مادر سعید سراسیمه خود را به مدرسه می رساند تا خبر زخمی شدنش را به هدیه بدهد، صورتش غرق اشک است که به مدرسه می رسد و می گوید: هدیه جان، سعید باز هم زخمی شده و این بار یک چشمش را نیز از دست داده است. هدیه بانو نگاهی به مادر می اندازد و سرش را رو به آسمان بلند و خدا را شکر می کند. آن روز بیست و سوم دی ماه سال 65 بود و خدا در این میان 29 سال به سعید و هدیه فرصت داد تا در کنار یکدیگر زندگی را بسازند و در راه او قدم بردارند و انگار خدا سعید را ذخیره ای کرده بود برای امروز تا در دفاع از حرم عمه سادات (ع) قدم بردارد و این بار در جبهه ای دیگر به شهادت برسد و نام مدافع حرم بودن خود را به عرشیان رخ بنمایاند و کسی جز رب العالمین از این س‍‍ر چه می داند.

اینهمه سال جنگیدن، هفتاد درصد جانبازی، فعالیت های فرهنگی، دبیر جشنواره های دانش آموزی در مناطق مختلف، برگزاری مسابقه های کتابخوانی برای کودکان و زندانیان و شب و روز را در راه خدا گذراندن،‌ مدیر کاروان عتبات بودن، دیگر جای خالی برای رفتن به سوریه باقی نمی گذاشت، چه شد که سعید را به آن وادی کشاند، چگونه بود که بانویی را که سال ها در سخت ترین لحظه های زندگی همراه و همدوشش بود، گذاشت و رفت؟ این پرسشی بود که چند صباحی ذهنم را به خود مشغول کرده بود، پرسشی که بانو می گفت، بسیاری این را از او می پرسند.

برای سعیدی که سال های سال از عمر و جوانی اش را در مجاهده گذرانده بود بسیار سخت می نمود که در بستر از دنیا برود و شهادت تنها پاسخی بود که می توانست عطش عشق به خدا را در او فرو نشاند و مگر برای مردان خدا جز شهادت پایان دیگری می تواند خوش باشد؟!!!

بانو می گفت: سعید برای تهیه بودجه جشنواره ها به هر ارگانی سر می زد، رضایت مسئولان را جلب می کرد و هیچ سختی او را از پا نمی نشاند.

برای سعید فرقی نمی کرد که است و از چه درجه ای برخوردار، هر جا که نیاز بود حاضر می شد تا بتواند کار را به سرانجام برساند. پرویز پرستویی که در مراسم خاک سپاری سعید حضور داشت به بانو گفته بود: اولین بار که او را دیدم به گمانم که تدارکاتچی است.

روزهایی که زن و شوهر با هم خلوت می کردند، هدیه بانو با لبخندی از او می پرسید، حاجی اگر فوت کنی کجا دفنت می کنند؟ می گفت در قطعه جانبازان و آنگاه آهی می کشید چرا که او هیچ خوش نداشت به مرگ طبیعی از دنیا برود.

بانو ادامه می داد: که خوب مرا هم در همان جا دفن می کنند، که نمی دانم، پاسخی بود که سعید به او می داد.

در هر حال سعید تصمیم خودش را گرفته بود و هیچ سخنی در او کارساز نبود، هر چه هدیه به او می گفت آخر حاجی جان تو باید زانوهایت را جراحی کنی و همیشه مجبوری آنها را دراز نگه داری، چطور می توانی برای جنگیدن بروی؟! و سعید پاسخ می داد: من متخصص موشک های ضد زره ام باید بروم تا بچه ها از این تخصص استفاده کنند و تلفاتشان کمتر شود. جهاد به آدم های قوی نیاز دارد و افراد کسل و فشل به درد مبارزه نمی خورند، ما باید کاری کنیم که از نیروهای دشمن تلفات بگیریم. آنقدر هدیه مخالفت کرد تا اینکه سعید به او پیشنهاد کرد تا مراجعه ای به قرآن کند و مشورتی با کلام وحی که آنگاه سد مخالفت هایش با آیه اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر[1] شکسته شد و امروز نه از شهادتش که او به آرزویش رسیده بود، از اینکه شریک بسیار خوبی را در زندگی از دست داده، بسیار ناراحت است. سعید حدود یک سالی رفت و آمد اما به او اجازه رفتن نمی دادند تا اینکه وقتی از حرم مطهر امام رضا(ع) بر می گشتند رو به همسر کرد و گفت: این همه مدت اشتباه کردم باید از همان ابتدا سراغ حضرت زینب(س) می رفتم و به هر کسی رو نمی انداختم.

فردای روزی که از مشهد برگشتند، مجوز رفتنش صادر شد. آری آقا و بی بی سیده زینب(س) کار خودشان را کرده بودند و پاسخ مثبت به خواسته سعید داده بودند. محرم 93 بود که او برای اولین بار در جهاد با نیروهای تکفیری حاضر و شد نیروی شهید سرلک، قربانی و دیگرانی که هم سن و سال های پسران خودش بودند و بی آنکه نام و نشانی از خود دهد به جهاد در راه خدا مشغول می شود. روزی می رسد که بچه ها متوجه موقعیت او در زمان جنگ می شوند و بسیار از او حلالیت می طلبند که ما را ببخشید که شما را نشناختیم ما فرزندان شماییم. دیگر بچه ها متوجه بزرگی سعید شده بودند، بزرگی که آن را در عمل به اثبات رسانده بود.

... یک سالی بود که از رفت و آمد سعید می گذشت و حالا هم قدیر سرلک و هم قربانی رفته بودند و برای سعید بسیار گران می آمد که بار دیگر رفتن دوستانی را ببیند و خود جا مانده باشد. در دیداری به پدر سرلک گفته بود: روزگاری دوستانی داشتم که همه رفتند و من را جا گذاشتند و امروز نیز دوستانی پیدا کرده ام که مرا می گذارند و می روند، دعا کنید من نیز شهید شوم.

چند سالی بود که حاجی مدیر کاروان زیارت اربعین شده بود و امسال که از زیارت برگشتند، راهی بهشت زهرا شد، همسر روح الله[2] که حال خوشی نداشت بر سر مزار او نشسته بود و درد دل می کرد که حاجی نیز خود را به مزارش رسانده و های های می گریست که علامت تعجبی بر سر بانوی جوان سبز شده بود که او کیست که با این محاسن سفید اینگونه ناله سر داده است که پاسخ می شنود که من با روح الله بودم و قرار بود که با هم برگردیم و...

باز هم حرف از شهادت و دفن آمد و حاجی به تدفین در بهشت زهرا (س) هم راضی بود که بانو گفت: چرا آبادان نه؟ شما اینهمه برای زیارت شهدای آن دیار زحمت کشیده اید و روزها و شب هایی را با آنها گذرانده اید حیف نیست کنار آنها نباشید؟![3]

خواب های جنگ دوباره زندگی و خواب حاج سعید را دوره کرده بود، خواب هایی که روزگاری بخشی از زندگی او شده بود. خواب دوستان شهیدش و تعبیر این خواب ها مدتی بعد با رفتن سعید تعبیر شد.

روزی به بانو می گفت: دیدم که با عباس علیزاده پرواز می کنیم و او جاهایی را به من نشان می دهد، جاهایی سبز، جاهایی آبی و جاهای دیگر پر از درخت است.

روزی دیگر خواب احمد کاظمی را می بیند و برای بانویش اینگونه تعریف می کند: احمد در خواب می گفت، حاجی ما داریم نیرو جمع می کنیم تو با ما نمی آیی؟

بار دیگر خواب شهید حمید قبادی نیا را می بیند که سخت یکدیگر را در آغوش گرفته و می گریند و این خواب ها تا روز تعبیرشان ادامه یافت.

بانو از خاطرات روزهای رفتن سعید به سوریه می گوید و دعاهایی که برای بازگشت او می کرده است، از گلوله توپی که به زمین می خورد و عمل نمی کند و کلاهکش به سر سعید می خورد و سرش را زخمی می کند. سعید از اینهمه دعایی که هدیه بانو برای سلامتی اش می کند، گلایه می کند و می گوید: حاج خانم بس است دیگر چقدر دعا می کنی؟ که پاسخ می گیرد که همه خانم های آبادان را هم بسیج کرده ام تا برای سلامتی ات دعا کنند.

آخرین بار بود که حاج سعید قصد رفتن کرده و مدام به بانویش می گوید که دعا کند تا شهید شود و وقتی او می گوید ان شاءالله دوتایی در رکاب امام عصر (عج) شهید می شویم آن هم بعد از اینکه ایشان را زیارت کردیم،‌ سعید سکوتی می کند و می گوید ان شاءالله تو آقا را می بینی.

سعید طور دیگری شده بود،‌ یکی از دوستانی که همیشه به منزلشان رفت و آمد داشت، به همسرش گفته بود: آقای طاهری نور دیگری در چهره دارند و فردای آن روز که عباس[4] را می بیند، می گوید، پدرت نور بالا می زند و عباس خنده ای می کند که یعنی پدرم رفتنی است؟!

منزل حاج سعید روزهای جمعه محفل قران برپا بود و دست آخر همه دعا می کردند، نوبت به بانوی خانه رسید و اینگونه دعا کرد که خدایا عاقبتمان را ختم به شهادت بفرما و همه آمین گفته و بچه ها به شوخی و خنده می گفتند یعنی همه با هم شهید بشویم؟!

نوزدهم دی ماه تولد عباس بود و حاجی بیستم بود که رفت، سه شنبه تماس گرفت و خبر رسیدنش را به بانوی همیشه منتظرش داد و او نیز که راهی شیراز شده بود در حرم شاهچراغ بود تا دلتنگی هایش را امانی دهد و از خدا بخواهد تا سعید را به سلامت دارد و داعش را نابود.

حوالی ظهر بود که هدیه بانو با بی حالی قصد خانه کرد. میانه راه چند نفر از دوستانش با او تماس گرفته و احوالش را پرسیدند، چه راهی دارند این دل ها به هم یکی که می گیرد آن یکی هم هوایی می شود و مگر جز این است که خدا این دل ها را به هم راه داده است.

سعید برای تحویل منطقه تحت فرماندهی شهید ظهیری از او جلو می رود،‌ خمپاره ای به زمین می نشیند، بی جهت خیر، مأموریت دارد آمده است تا محمد و سعید را مهمان دوستانشان کند و لحظاتی بعد هر دو دعوت حق را لبیک گفته اند.

پنجشنبه صبح است، هدیه بانو، همسر پدرش را برای درمان به بیمارستان برده است،‌ عباس تماس می گیرد و از زخمی شدن پدر خبر می دهد و باز هم بانو خدا را شکر می کند از اینکه خب دیگر نمی تواند به جنگ برگردد و وقتی مادر بازگشتش به تهران را به فردا موکول می کند، عباس اصرار می کند که نه مادر برای همین امروز 2 عصر برایتان بلیت گرفته ام باید بازگردید، و اصرار عباس، انگار آب سردی است که بر روی هدیه می ریزند، آری دیگر دعاهایش به اجابت نرسیده، باور نمی کند و باز هم می گوید، عباس شاید تشابه اسمی است، باز هم نذر و نیاز و مدد خواستن از خدا.

به خود که می آید می گوید، چرا اینقدر خودخواه شده ای آیا دوست داشتی سعید دیگری به جای سعید تو به شهادت رسیده بود،‌ چه فرقی دارد، او یا دیگری، هر دو فرزندان همین مرز و بومند.

حالا دیگر خواب های سعید تعبیر شده و خبر به خانواده اش هم رسیده و مصداق آیه مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا واقع شده بود.[5]
از 12 نقطه شهر او را تشییع می کنند و چه بسیارند همشهریانی که به پاس رشادت هایش، با هر مشقت و سختی هم که هست خود را رسانده اند و این جوشش خون شهید است که دیگران را به احترام دعوت می کند. و حالا دیگر بحث اینکه کجا او را به خاک بسپارند به پایان می رسد و بانویش می خواهد تا او را در گلزاری که سال ها برایش خون دل ها خورده و زحمت ها کشیده بود و در جوار دوستان شهیدش آرام گیرد.

اکنون مدتی است که روزها در نبود حاج سعید می گذرد و لحظه های نابی که همسر و فرزندانش حس می کنند، حسی که شاید دعاهای دم به دم هدیه بانو آن را سال ها به عقب انداخته بود یا شاید تقدیر طور دیگری رقم زده بود، کسی بجز خدا چه می داند؟!

هدیه بانو از این حس متفاوت می گوید از وابستگی که در رفتن شهید وجود دارد و از جاری بودن او در زندگی و اثر جاودانه اش، می گوید: از دست دادن شهید بسیار سخت است اما می توانی در این از دست دادن، علاقه ات را بسیار نمایان ببینی. شهید رفتنش با مرگ طبیعی متفاوت است هم وابستگی ات به او بیشتر است و هم آثاری که از او در زندگی ات می بینی، جاری است.

از خواب هایش می گوید، از بودن هایی که یاری اش می کند و توانش می دهد در تحمل این مصیبت، از ارتباطی بسیار عمیق میان او و سعید، هدیه بانو می گوید:

یک روز او را دیدم که در هلی کوپتری به جمعیت می نگرد و بار دیگر دیدم که برادرش در حال معرفی اوست و اینگونه می گوید که شهید سعید سیاح طاهری برای گرفتن مدالش به جایگاه بیاید و سعید آنقدر درشت اندام شده بود که با انسان های معمولی متفاوت می نمود.

شب جمعه است و قرار است هیأتی برای عزاداری به منزلشان بیایند و آنها مشغول گرفتن آمار برای تدارک شام هستند، هدیه به بچه هایش می گوید، کسی که اینجا قدم می گذارد، پدر شفاعتش را می کند. آن شب خواب می بیند که خانوادگی به مکانی رفته اند که نامش دشت بهشت است، عده ای غریبه هم آنجا هستند، سعید به سرعت از پلکانی میان محوطه سبزی پایین می آید و می گوید می خواهم به شما شام بدهم، عده زیادی به دنبالش می روند و به جمع خانواده اش می پیوندند، هدیه می گوید: سعید هزینه اش زیاد می شود که کارتی به او نشان می دهد و می گوید: من با این کارت می توانم برای خیلی ها غذا بگیرم و تعبیر این چه می تواند باشد، اینکه ما روزی خوار شهدا هستیم.

بانو برایم از تحولی می گوید که شهید در بین دیگران ایجاد می کند، از تفاوتشان با آدم های خوبی که به مرگ طبیعی از دنیا می روند، از کرامتی که می توان در بیداری از آنها دید، از کششی که میان او و دیگران است، می گوید و می گوید تا به خواب همسایه ای می رسد که خواب می بیند‌ برزخ شده و مردم با آسانسور به سمت چپ و راست می روند و سعید در حالی که لباس بلندی به تن داشته با آسانسور رو به بالا می رود.

او این تحول خون شهید را از اقتدایی می داند که آنها به سالارشان ابا عبدالله(ع) کرده اند و می توان شاهد همان شوری که در مجلس آقا(ع) هست در مجلس یک شهید بود؛ گرما و حرارت، مخصوص مجلس شهداست نه مانند مجلس اموات که سردی و غم موج می زند.

بانو از قول و قراری می گوید که با سعید گذاشته است، به او گفته بود هرگونه که در زمان بودنت رفتار می کردی حالا هم باید همان گونه باشی اگر هر روز تماس می گرفتی الان هم باید هر روز به خوابم بیایی و اگر این رفتارت یک روز در میان بود باز هم باید به همان روال ادامه دهی. فقدان سعید برای هدیه بسیار سخت و جان فرساست ولی سعید همه تلاش خود را می کند که این نبودن هایش را جبران کند.

بانو اینگونه برایم می گوید: شب جمعه بود و دلم بسیار گرفته بود، همه مسیر را اشک ریختم، آرام نمی شدم تا اینکه خواهر همسرم تماس گرفت و گفت که خوابت را دیدم،‌ بسیار گرفته و ناراحت بودی تا اینکه سعید آمد اما نه آن سعیدی که ما می شناختیم بسیار درشت تر شده بود، روی مبلی چهار زانو نشست و سرت را بر زانوانش گرفت و شروع کرد به نوازش تو، دست سعید آنقدر بزرگ بود که همه سرت در آن جای می گرفت. دو مرتبه به تو گفت که ناراحت نباشی و گفته هایش آرامت کرد و این نشان می دهد که سعید به فکر توست و مراقبت است و مگر جز زنده بودن شهید چیز دیگری از این خواب می توان برداشت کرد.

این روزها ارتباط قلبی میان بانو و دوستانش رنگ دیگری گرفته است، هر بار که دلش می گیرد جمعی با او دلتنگ می شوند و اشک می ریزند و این مگر جز این است که مؤمنان با شادی هم شاد و با غم یکدیگر غصه دار می شوند.

هدیه بانو از همسران جوان شهدای مدافع حرم می گوید و روزگاری که بر این بانوان جوان و فرزندان کوچکشان می گذرد و غم خودش که در این میانه فراموش می شود و ادامه می دهد: چند سالی است که برای حضرت زهرا(س) و حضرت زینب(س) نماز می خوانم و از آنها یاری می جویم و شاید امروز این صبوری را مدیون همان نمازهایی هستم که به پیشگاه این بزرگواران هدیه کرده ام و می دانم که خدا وقتی مصیبتی را می دهد،‌ خود جبرانش می کند و پاداش می دهد اما چاره چیست که انسان است و وقتی پای دل و دل تنگی هایش به میان می آید، همه معادلات عقلی و منطقی اش رنگ می بازد و بر هم می خورد.

او از خود می پرسد چند سال دیگر فرصت می خواستی تا سعید بماند و برود؟ پنج سال،‌ ده سال، خلاصه که سعید رفتنی بود و راهش را سال ها پیش انتخاب کرده بود.

آنقدر شیرین سخن می گوید و آنقدر حرف هایمان گل کرده است که توانایی پایان دادن به زمان گفت و گویمان را ندارم هر چند که گمان می کنم بسیار او را خسته کرده ام و چند جلسه مصاحبه را در یک جلسه خلاصه؛ اما باز هم می خواهم که از حاج سعید برایم بگوید که مگر این روح سیراب شنیدن، قدری آرامش یابد.

فضا را به سمت خصوصیات شهید می برم و بانو از سنگینی و وقار و جذبه ای که در رفتار و حرکات او بود، می گوید که چگونه رفتارهایش باعث می شده که دیگران به نشانه احترامش، حجابشان را کامل رعایت کنند و از مقبولیتی می گوید که کردارهای سنجیده اش میان دوستان و فامیل و آشنا داشت، از رعایت ریز به ریز حلال و حرام در زندگی اش، از مهربانی و مهربانی و مهربانی اش و اینکه از او می پرسد: سعید بعد از رفتنت مرا به که وا می گذاری و او پاسخ می دهد که ابتدا به خدا و سپس به ائمه(ع). از بوسه هایی می گوید که سعید فرزندانش را غرق در آنها می کرد و امروز نوه هایش را و حال هنوز گرمای آن بوسیدن های پدرانه بر گونه هایشان نشسته است.

بانو از گره هایی می گوید که این روزها به دست سعید برایش باز و گمشده هایی که پیدا می شود و حمایت هایی که لحظه های زندگی اش را در بر می گیرد و اتفاق های ریزی که همه و همه، اثبات زنده بودن شهید است. از قطع شدن شیمی درمانی دختر دوستش که نذر شهید کرده بود، از پیرزنی که وقتی اعلامیه مراسم سعید را روی شیشه مغازه می بیند، در دلش می خواهد که در این مراسم شرکت کند اما او روی ویلچر می نشیند و برایش امکان ندارد اما چون از ته دل خواسته بود، شرایطش نیز فراهم می شود، هم برای آمدن و هم برای بازگشتش.

دیگر دیر وقت است و زمان گذشته و باید به این گفت و گوی طولانی پایان دهم تا بیش از این او را خسته نکنم که یاد پیاده روی های اربعین می افتد و همگام شدن سعید با او و افسوسی که سال آینده چه کسی با او همقدم می شود و هر جا که میلش به نوشیدن است، برایش چای و آب می آورد و چون گرسنگی آزارش می دهد، غذا برایش فراهم می کند و چون خسته می شود مرهم خستگی هایش.

اما دیگر بس است بانو، بگذار درد دل هایت را برای فرصتی دیگر که مگر برای گفتن از شهید و خوبی های او پایانی می توان یافت. بگذار تا این بهانه ای باشد برای آمدن و دیداری دوباره با تو که از تبار زینب های زمانه بوده ای و هستی و خواهی بود. بگذار تا دیگر بار پای حرفت هایت بنشینم تا از آرامشت آرامش بگیرم...

وعده مان به همین زودی ها بانو.



  1. آیه 39 سوره حج.
  2. شهید روح الله باقری، از مدافعان حرم.
  3. شهید سیاح همه تلاشش را می کرد تا همه آنهایی را که با کاروان راهیان نور به مناطق جنگی اعزام می شوند از گلزار شهدای آبادان نیز دیدن کنند و با آنها بیشتر آشنا شوند.
  4. فرزند شهید.
  5. آیه 23 سوره احزاب.
انتهای پیام
این مطلب برایم مفید است
4 نفر این پست را پسندیده اند

موضوعات داغ

نظرات و دیدگاه ها

مسئولیت نوشته ها بر عهده نویسندگان آنهاست و انتشار آن به معنی تایید این نظرات نیست.